و…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید!…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید! و…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید!…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید!
در دوران کودکی و نوجوانی ما( حدود شصت سال پیش)، چون تلویزیون تازه به ایران آمده بود؛ و تعداد خانواده هائی که دارای این... و…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید!…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدین جا رسید!

در دوران کودکی و نوجوانی ما( حدود شصت سال پیش)، چون تلویزیون تازه به ایران آمده بود؛ و تعداد خانواده هائی که دارای این جعبه جادوئی بودند زیاد نبود؛ فراگیر ترین رسانه گروهی در ایران رادیو بود. در بعضی از محله های تهران، هنوز بودند خانواده هائی که حتی رادیو هم نداشتند چه رسد به تلویزیون. ولی اکثریت مردم به هیچ عنوانی شنیدن یک برنامه رادیوئی را هرگز فراموش نمی کردند؛ کسانی هم که رادیو نداشتند، برای شنیدن برنامه مورد نظر، در اطراف اتاق همسایه ای که رادیو داشت جمع می شدند و آن را دنبال می کردند.

 این برنامه که پیوسته در اواخر شب پخش می شد ” یک شب از هزار و یک شب ” نام داشت. زنده یاد محسن فرید که از هنرمندان شایسته تئآتر در آن دوران بود؛ براساس کتاب معروف ” هزار و یک شب ” ، سریال رادیوئی ” یک شب از هزار و یک شب ” را، در قالب یک داستان بسیار جذاب رادیوئی تهیه می کرد. و به اتفاق چندین تن دیگر از هنرپیشه های برجسته آن زمان، داستان پر هیجان این قصه پر طرفدار را، برای دوستداران آن اجرا می نمودند.

در این حکایت، حکمرانی بود که مردم دیاراش از سختگیری های وی به تنگ آمده بودند. خلاصه ماجرا از این قرار بود؛ که حاکم دیکتاتور در نظر داشت؛ که در انتهای شب، چند تن از مخالفان خودش را به هلاکت برساند. اما یکی از زنان حرم او، که ” سوگلی ” وی و بسیار زیبا و مورد توجه حاکم بود و شهرزاد نام داشت؛ چون به بی گناهی آن افراد مورد غضب واقع شده اذعان داشت؛ ترفندی به کار برده بود، که به وسیله آن، جلوی رخ دادن آن اتفاق شوم را بگیرد!

یکی از علاقمندی های حاکم بیدادگر این بود، که همه شب ضمن نوشیدن شراب، شهرزاد با حکایت کردن داستانی سر او را گرم کند. آن زن هوشمند هم چون بر این حقیقت آگاه بود؛ داستان های انتخابی اش را که بسیار زیبا نیز نقل می نمود؛ به طور عمد طولانی و پر هیجان برمی گزید؛ تا بتواند حاکم مشتاق شنیدن قصه های اش را، آنقدر خسته کند که به خواب برود؛ و نتواند حکم کشته شدن آن افراد را به جلاد قصر بدهد!

شگرد شهرزاد قصه گو خیلی حساب شده تدبیر گشته بود. او داستان مورد نظر را به گونه ای برای آن حاکم تعریف می کرد؛ که تا نیمه های شب طول بکشد؛ و در یک قسمت جذاب آن، که شنونده منتظر شنیدن دنباله ماجراست؛ حاکم کودن را که در انتظار شنیدن بقیه داستان بی تاب بود؛ را چنان محو شنیدن قصه اش می کرد، که حاکم تا نیمه های شب سرگرم شنیدن آن حکایت ها می نمود. یعنی موقعی که حاکم کاملا خسته و خواب آلود می شد؛ و چون با خودش قرار گذاشته بود که در انتهای شب دستور کشته شدن یکی از آن افراد بی گناه را صادر بکند؛ در اثر خستگی نمی توانست فرمان اجرای حکم را به کارگزاران کاخ خویش بدهد و به خواب می رفت!

گوینده ی آن برنامه رادیوئی، همین که قصه آن شب که توسط شهرزاد تعریف می شد؛ و با بازی هنرمندان رادیو همراه بود؛ را به شنوندگان رادیو می گفت: ” چون قصه بدینجا رسید، شهرزاد لب از سخن فرو بست؛ تا بقیه ماجرا را در شب بعد برای حاکم بازگو کند. ” سپس با به پایان رسیدن سخن مجری داستان، آرم انتهائی برنامه به علاقمندان آن اعلام می نمود؛ که ” یک شب از هزار و یک شب ” امشب هم به پایان رسید!

با اجرای این روش، شهرزاد توانست شبهای متعددی حاکم بی انصاف را دچار خستگی مفرط بکند؛ تا نتواند حکم غیرانسانی خودش را به اجرا بگذارد. در این برهه زمانی نیز، گویندگان متعددی هستند؛ که در نقش ” شهرزاد قصه گو” ، ماجرای پر جاذبه ” مذاکرات هسته ای ” میان حکومت اسلامی و پنج به علاوه یک را چنان کش بدهند؛ که طرف مقابل آنها نتواند، هدف شیطانی خودش را به مرحله اجرا بگذارد!

از آغاز گفتگوهای مربوط به فعالیت های اتمی جمهوری آخوندی یازده سال می گذرد. در سه سال نخست، نمایندگان گفتگو کننده از سوی رژیم اسلامی، با مخالفین اروپائی هسته ای شدن حکومت اسلامی مذاکره می کردند. اما در هشت سال اخیر، که کشور ایالت متحده نیز به جرگه مذاکره کنندگان پیوسته است؛ جاذبه های دنبال کردن این سریال تاریخی افزایش نیز یافته است. تفاوت این حکایت با داستان هائی که شهرزاد برای حاکم تعریف می نمود در این است؛ که در آن ماجرا فقط یک حاکم وجود داشت؛ اما در این سریال جدید، تعداد حاکمان بسیار اند؛ اما تعداد راویان قصه بیش از حاکمان آن می باشند!

فرق دیگری که در این میان وجود دارد، وضعیت چارچوب این ماجرا می باشد. شهرزاد قصه گو می دانست، که حاکم مست، با شنیدن صدای لطیف راوی حکایت، و کشش داستان هائی که برای او تعریف می نمود؛ دچار چنان رخوتی می گردد؛ که به سهولت به خواب می رود. اما شهرزاد های حکایت گفتگوهای اتمی میان آخوندهای اشغالگر با ۱+۵ ، نمی دانند که حاکم شرور و اهریمن تبار این ماجرا، همین حالا هم به اندازه ای که لازم داشته باشد؛ سلاح پرقدرت اتمی را ساخته و در دسترس خویش دارد. ولی با شرکت کردن در این جلسات، که به هدف بر سر کار گذاشتن کشورهای مخالف اتمی شدن رژیم ایشان، آنها را به وادی گیجی و فریب خوردگی می کشاند؛ تا در فاصله های برگزاری نشست های مورد نظر، به راحتی بتواند برای خودش بمب هسته ای درست بکند؛ و در هنگام نیاز، چه مخالفان آنها بخواهند و صلاح بدانند؛ و چه اینگونه نباشد؛ خشاب پرتاب کردن موشک های حامل بمب های خودشان را، با قدرت هر چه تمامتر به عقب بکشند و هدف را نشانه بگیرند. و…. اما، ای ملک جوانبخت، چون قصه بدینجا رسید؛ شهرزاد لب از سخن فروبست؛ و ادامه این داستان شورانگیز را به شب بعد موکول نمود!

محترم  مومنی

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.