گپی با دشمنان و پرسش هائی از ایشان!

0
52

گپ زدن که نوعی گفتگوی خودمانی میان دو یا چند نفر است، وقتی انجام می گیرد که فردی مایل باشد با کسی به راز و نیاز بپردازد، تا سفره دلش را نزد وی باز بکند؛ و یا به آن فرد فرصت بدهد، که عقده هایش را نزد او بگشاید و سنگ صبور همدیگر بشوند. همانطوری که در جریان هستید و هستیم، کاندیداهای تأیید صلاحیت شده برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری، با وضعیت تمسخرآمیزی برای شرکت در مناظرات پیش از انتخابات نمایشی رژیم ملاها، در چند روز اخیر در تلویزیون دولتی جمع می شوند؛ و بر سر موضوع خاصی با یکدیگر مناظره می کنند. ضمنا در فاصله میان این برنامه های تلویزیونی، به خاطر بیشتر شناساندن برنامه های آتی خودشان به مردم، در ارتباط با تبلیغات انتخاباتی خویش، در برخی از مراکز علمی وفرهنگی در کشور حضور می یابند. اینها طی سخنرانی برای مدعوین، ضمن شرح مختصری از برنامه هائی که در صورت انتخاب شدن باید به انجام برسانند می گویند؛ طی همان سخنرانی دیدگاههای شخصی خویش را نسبت به برخی از کارهای انجام شده، و یا کارهائی که باید در کشور انجام می گرفته اما نشده نکته هائی را مطرح می کنند.

از میان هشت کاندیدای تأیید صلاحیت شده، غلامعلی حداد عادل، ژست فیلسوف مآبانه تری به خود می گرفت و نسبت به بقیه این کاندیداها، کمی حساب شده تر و سنجیده تر سخن می گفت. آقای غلامعلی حداد عادل، که قبل از انقلاب شوم اسلامی، شهرت چندانی نداشت، و نقش های اجتماعی قابل بیانی در جامعه ایرانیان ایفا نمی نمود، و اشخاص و افراد زیادی در اجتماع آنروز او را نمی شناختند؛ وقتی برادرش در سالهای پیش از رویکرد انقلاب ننگین اسلامی، به واسطه فعالیت های ضد حکومت پادشاهی، در یکی از درگیری هائی که با پلیس همان زمان پیدا کرد وحین همان عملیات کشته شد؛ پس از شورش ۵۷ ، که به وی لقب شهید راه انقلاب را دادند؛ خیر مرگش را به برادرش غلامعلی حداد عادل که به اصطلاح برادر شهید محسوب می گردید داد!

برادر حداد عادل که یکی از کارمندان منطقه ده آموزش و پرورش شهر تهران بود؛ منافع جانسپاری به اصطلاح انقلابی اش را، نصیب فامیل خود به ویژه برادرش غلامعلی گردانید. به همین دلیل و به حرمت کشته شدن او، همکاران آموزش و پرورشی اش، برادرش غلامعلی حداد عادل را به جای وی در همان منطقه ده مشغول به کار نمودند. چندی پس از آن، غلامعلی حداد عادل بیشتر ارتقاء مقام یافت و با عنوان مدیرکلی آموزش و پرورش شهر تهران به کارش در آموزش و پرورش کشور ادامه داد. تا آنکه چندی بعد، هنگام انتخابات مجلس شورای اسلامی نماینده مردم در مجلس گردید؛ و یک دوره هم ریاست آن را بر عهده داشت!

آرام آرام دری به تخته خورد، و حداد عادل را به موقعیت بهتری رساند. دخترش مورد توجه آقا مجتبی خامنه ای پسر مقام معظم رهبری! و خجسته خانم همسر ایشان قرار گرفت؛ و افتخار عروس رهبر بودن نصیبش شد. از آنجائی که رسم روزگار چنین است که کبوتربا کبوتر پرواز بکند و باز هم با باز، دزدان سرگردنه حکومت چپاولگر اسلامی، دختران و پسران خویش را به عقد ازدواج با یکدیگر در می آورند؛ تا سرمایه هائی را که از طریق غارت دارائی های ملی مردم ستمدیده ایران به دست آورده اند؛ در میان خودشان بماند و حفظ بشود. با ازدواج دختر حدادعادل رئیس قوه مقننه (قانونگذاری ) کشور، آرام آرام خورشید طالع و بخت و اقبال ایشان درخشش بیشتری یافت؛ و با اتفاق افتادن این ازدواج که مجتبی پسر سید علی خامنه ای رهبر حکومت اشغالگر جمهوری اسلامی داماد حداد عادل شد؛ غلامعلی خان یکی از ملازمان دائمی رهبر شد و از اعضای دائمی کنار منقلی های آقا در آمد. بر همین اساس، حداد عادل و خامنه ای به خاطر همین فامیلی سببی، یار غار همدیگر شدند و رفت و آمد وی به درون بیت رهبری افزایش یافت!

غلامعلی حداد عادل، با گرفتن تیپی عارفانه و فیلسوف مآبانه به خودش، بیش از ملازمان دیگر خامنه ای مورد توجه رهبر انقلاب، که خودش هم از علاقمندان شعر و موسیقی و عرفان است قرار گرفت. خامنه ای که از همان آغاز شورش مشهور به انقلاب اسلامی، با ایراد نمودن سخنرانی های فراوان که معمولا حساب شده و با تسلط کامل همراه بودند؛ نشان می داد که اهل سخنوری و علم بیان نیز هست؛ با چنین افرادی بیش از بقیه نشست و برخاست داشت. اما به هیچوجه زیر بار حرفهای اطرافیان خودش قرار نمی گرفت؛ بلکه همیشه آنها بودند که باید زیر بار نظر رهبر بروند و هر چه که او می گوید و می خواهد را قبول کرده و به اجرا بگذارند. از جمله یکی از این زورمداری ها و خودکامگی های او، حکم شفاهی دادنش به اطرافیانی مانند علی اکبر ولایتی و غلامعلی حداد عادل برای شرکت در انتخابات بود!!

 _40036809_haddad_body300از نحوه اظهار نظر کردنهای این دو نفر در برنامه های مناظره های تلویزیونی کاندیداها، به وضوح مشهود است که این آقایان اصلا آمادگی چنین کاری را نداشته اند؛ اگر چنین نموده اند؟ صرفا اجرای احکام پای منقلی رهبر بوده، که از آنها خواسته که حتما برای داغ نگاه داشتن تنور انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری، خودشان را نامزد نموده و در آن شرکت بکنند. ناگفته آشکار است که هدف خامنه ای از نامزدی ملازمان خودش برای شرکت در انتخابات، بیشتر گمراه نمودن مردم، و به شبهه افکندن آنها در مورد کاندیداهای اصلح بود؛ تا او با طیب خاطر و بدون دغدغه از شایعات مربوط به انتصاب رئیس جمهور توسط رهبر انقلاب، بسان همیشه کار خودش را بکند و فرد مورد نظر خویش را برای تصدی پست ریاست جمهوری منصوب نماید. تا اینجا و با انصراف دادن آقای حداد عادل از شرکت در این انتخابات، بر ما معلوم می گردد، که فرد از پیش تعیین شده آقای رهبر برای ریاست جمهوری دوره یازدهم او نیست؛ بلکه این پست تا چند روز دیگر نصیب فردی خواهد شد، که ادامه دهنده حاکمیت آخوند در ایران باشد. یک شخص بدون عبا و عمامه، هر چند هم که با او شعر بخواند و پای منقلش بنشیند و سخنان عارفانه بگوید؛ تا نعلین در پا نداشته و عبای یمانی بر روی قبا و لبّاده نپوشیده باشد؛ کاندیدای مطلوبی برای این انتصاب مهم نخواهد بود!

مایلم گپی خودمانی با آقای حداد عادل داشته باشم، آقادی حداد شما که از چهره های محافظه کار هستید؛ چگونه شد که بدون کمترین محافظه کاری تن به کاندیداتوری برای شرکت در انتخابات دادید؟ آیا انصراف کنونی شما به این مفهوم نیست که بین چند روز آینده، آن دو نفر دیگر که با هم اعضای سه گانه ائتلاف موسوم به ” پیشرفت ” را تشکیل داده بودید هم از این مسابقه پوشالی پایشان را بیرون خواهند کشید؟ آیا شما پیشنمازی جماعت سه نفره حداد – ولایتی – قالیباف را بر عهده گرفته اید که آنها هم رویشان بشود که خودشان را مانند جنابعالی سنگ روی یخ بکنند و از ادامه دادن این راه بپرهیزند و اعلام انصراف بکنند؟

در بیانیه تان آورده اید که به نفع نامزد خاصی موضع گیری ننموده اید؛ اصولا آیا نامزدی آنهم از نوع خاص در این انتخابات وجود دارد که شما به نفع او موضع گیری بکنید و به خاطر جلو انداختن وی انصراف بدهید؟ این چند نفری که باقی مانده اند، عروسک هائی هستند که اجازه داده اند تا همه به ریش شان بخندند. شما می دانید که در انتها دو عروسک مسخره، یکی با عمامه و دیگری بدون عمامه، اما البته با پای چلاق که نتواند خودش را به بالای لیست برساند رقابت های نهائی را انجام خواهند داد. و مانند همیشه نامی به عنوان رئیس جمهور دوره یازدهم حکومت اسلامی به خبرگزاری ها مخابره خواهد شد؛ که پیش از همین کاندیدای بدون پای سالم، نقش رسوای نماینده ارشد تیم مذاکره کننده جمهوری اسلامی در نشست های پنج به علاوه یک را بر عهده داشته است!

بهار ۲۵۷۲ آریائی هلند

محترم مومنی روحی

 

مطلب قبلیآلبوم عکس دیدار تیم‌های ملی فوتبال‌ ایران و لبنان – مقدماتی جام جهانی شماره ۲
مطلب بعدیدر پایان چندین ساعت درگیری، نیروهای ضد شورش بدون موفقیت مجبور به ترک میدان تقسیم شدند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.