چه گویم؟ که نا گفتنم بهتر است! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
481

« بدبختی ما گناه بیگانه نبود *** پیوند من و شما صمیمانه نبود!

بودیم به ظاهر همه مشتاق وطن *** در باطن ما نقشی از آن خانه نبود » !

شادروان احمد کسروی: « اگر ما ایرانی ها، به جای ساختن بزرگ ترین حسینیه جهان در کاظمین عراق، تصفیه خانه ای در میناب احداث، و آب آن را به استان های یزد و کرمان پمپاژ می کردیم؟ اکنون شهرهای استان اصفهان با بحران بی آبی مواجه نبودند.

اگر ما ایرانی ها، به جای وارد کردن صدها کامیون « مهر ، تسبیح و سجاده » از چین، تاسیسات « آب شیرین کن » از آن کشور وارد می کردیم؟ اکنون با بحران « کم آبی » مواجه نبودیم .

اگر ما ایرانی ها، به جای ساختن ۲۷۰۰۰ امامزاده در کشور، کویرهای موجود در ایران را، با « صفحات برق خورشیدی » پوشش می دادیم؟ علاوه بر تبخیر کمتر آب کویر، با برق ایجاد شده از آن قادر بودیم؛ آب خلیج پارس و دریای عمان را تصفیه کرده، و استان های آن مناطق را « آبیاری و سرسبز » نمائیم. »!

بر مبنای حقایق مطرح شده در پاراگراف بالا، شایسته است در قرن بیست و یکم، از پرستیدن مرده های اعرابی که در زمان زنده بودن شان، ده ها هزار ایرانی را کشته و به مال و ناموس ما تجاوز کردند دست برداریم؟ دیگر کدام روضه خوان بی هویتی می توانست در سرزمین اهورائیان، بر مردم آریائی آن حکومت کند؛ و خودش را سرور و رهبر پیروان زرتشت یکتاپرست بداند؟!

حقایق تلخ را هم باید شنید!

بالا رفتن شاخص فلاکت در ایران زیر سلطه حاکمیت دزد پرور و قدرت پرست آخوندی اسلامی، نه موضوع جدیدی در گذر چهل و پنج سال اخیر در میهن اشغال شده ما است؛ و نه این تنها مشکل مردم ستمدیده ای است؛ که به طور مستمر، یا کلاه بر سرشان می گذارند؛ و یا کلاه از سرشان بر می دارند!

بر اساس بررسی های وب سایت خبری « اکو » در ایران، اوضاع اقتصادی آنچنان تیره و تار شده است؛ که « شاخص فلاکت » از پائیز ۱۴۰۱ تا پائیز ۱۴۰۲، به میزان بالائي در روستاهای هفده استان کشور رشد کرده است!

« شاخص فلاکت » ابزاری برای اندازه گیری سطح دشواری اقتصاد در جامعه است؛ که از مجموع نرخ تورم و نرخ بیکاری به دست می آید. و از آن با عنوان شاخص سطح آشفتگی و ناراحتی مردم نیز یاد می شود!

در این رابطه آمارها نشان می دهند؛ که میانگین شاخص فلاکت اقتصادی در روستاهای کشور مان، در پائیز ۱۴۰۲ برابر با ۵۱/۷ واحد بوده است!

بررسی های « اکو » ایران همچنین نشان می دهد؛ که سطح فلاکت در روستاهای هفده استان ایران، بیش از میانگین بقیه استان های کشور در سال جاری است؛ که یزد با عدد ۶۱/۸ واحد، رکورد دار آن محسوب می شود!

در جامعه ای که مردم آن مشکلات مشابهی دارند. عدم تفاهم شان برای یکی شدن و با هم بودن در صحنه های میدان مبارزه علیه اشغالگران آن سرزمین، بیانگر حقیقت تلخی است؛ که نباید با بی اعتنائی از کنار آن عبور کرد!

چه بخواهیم و چه نه؟ باید این واقعیت را بپذیریم؛ که تنها راه دستیابی به یک هدف بسیار مهم، جهت همگام بودن در مسیر حق طلبی از کسانی، که حقوق مادی و معنوی مردم را زیر پا می گذارند و ضایع می نمایند. این است که هنوز مردم ایران، راه اصلی را انتخاب نکرده اند. تا بزرگ ترین هدف ملی – میهنی خودشان را به مقصد نهائی آن برسانند!

کدام هدف و کدام مقصد؟!

هدف مهمی که آرمان چهل و پنج ساله آنان، برای تحقق یافتن رهائی شان از اسارت نزد مستبدان حاکم بر میهن ایشان را سرعت ببخشد. و آنها را به مقصد خالی نمودن سرزمین باستانی خویش از استیلای حکومتی دزد و فاسد برساند!

می دانیم که دست کم، نزدیک به دو سال کامل از شورش انقلابی اخیر هم میهنان رنجدیده ما، جهت گرفتن حق شان از مدعیان دینداری و خدا پرستی می گذرد. و متاسفانه، هنوز این « مهم » راه به جائی نبرده، و تا کنون تلاش های حق طلبانه آنها بی نتیجه مانده است!

چرا؟ و علت اصلی ناکامی مردم، برای رساندن خودشان به غایت آرزوی میهن پرستانه آنها( سرنگونی حاکمیت اهریمن در ایران )، هنوز جامه عمل به خود نپوشیده است؟!

به زعم نگارنده، پاسخ به این پرسش نه آنکه سخت نیست؛ بلکه آسان تر از آنی است که باید باشد!

به طور مثال: یک روز بازنشستگان در دو سه شهر از کشورمان، در اعتراض به کم بودن حقوق و مزایای خود به خیابان می آیند. فردای آن روز، تعدادی از کارکنان صنایع پتروشیمی نیز، به سان بقیه معترضان، در ارتباط با مشکلات کاری و عدم دریافت شدن حقوق و مزایای خود از وزارت نفت در دولت رئیسی، که چند ماه از پرداخت نشدن حقوق شان به آنها می گذرد. در مقابل درب ورودی به محل کارشان تجمع می کنند؛ و با سر دادن شعارهای معترضانه به مدیریت آن مرکز، سعی دارند صدای اعتراض خود به این جریان را، به گوش مسؤلان برسانند!

از سوئی دیگر، مال باختگانی هستند؛ که به دلائلی در یک پروژه مهم اقتصادی سرمایه گذاری می کنند. اما مسؤلان راه اندازی پروژه مربوطه ( بخوانید همدستان حکومت اسلامی ) پیش پرداخت های متقاضیان نا آگاه را، که جهت بهره برداری مادی وارد چنین « گودال » خطرناکی شده و در آن سرمایه گذاری نموده اند. را می دزدند و از کشور فرار می کنند!

بخشی دیگر از معترضان کسانی هستند؛ که دچار مشکلات معیشتی می باشند. آنها نیز تلاش می کنند؛ با رساندن صدای نا رضایتی خود به دیگران، به آنانی مانند خودشان که دچار چنین مشکلاتی می باشند بگویند: « تا نگرید طفل، کی نوشد لبن؟ »!

در هفته گذشته تعدادی از روزنامه های داخلی چاپ تهران، چندین خبر دردناک منتشر کردند. این اخبار عجیب و بی سابقه و تاسف بر انگیز، در باره سر راه گذاشتن سالمندانی است. که خانواده های شان، یا به دلیل فقر شدید مالی، و یا ناتوانی شان از مراقبت کافی از اعضای سالمند خانواده شان، این افراد بی پناه را در گوشه ای از یک خیابان، و یا بر روی نیمکتی از یک پارک عمومی رها کرده و رفته اند!

پیش تر، برخی از خانواده های مستمند که دارای فرزند ناخواسته می شدند. نوزادشان را بر سر راه می گذاشتند. تا کسی آن طفل بی گناه را نزد کلانتری محل ببرد. و صد البته ماموران کلانتری هم، نوزاد سر راهی را به « پرورشگاه » می داد؛ تا در آنجا از او نگهداری بشود!

اما تراژدی سر راه گذاشتن سالمندان، امری بی سابقه در ایران کنونی است. یا دست کم من تا کنون در این باره چیزی نشنیده بودم!

در کشور آخوندزده ای که جوانان رشید آن به دست وحشی ترین حاکمیت استبدادی کشته می شوند. آیا این افراد سالمند رها شده در خیابان یا یک پارک، می توانند از چنگ کرکس های وحشی رها شوند و از خطر کشته شدن به دست جلادان بیدادگر حکومتی جان سالم به در ببرد؟!

چرا هر گروه جدا جدا به میدان مبارزه می روید و فقط به تلف کردن وقت تان می پردازید؟ بدیهی است که همه معترضان، با تلاش یک « سر گروه » در جائی تجمع و دادخواهی می کنند. آیا این سر گروه ها نمی توانند پیش تر همآهنگی های لازم با یکدیگر را انجام بدهند. سپس افراد گروه های خودشان را در یک زمان مشخص، و صد البته در پایتخت به میدان ببرند. و یک تجمع بزرگ از معترضان به رژیم فاشیستی آخوندی را فعال نمایند؟!

اگر هنوز برای نجات دادن خودتان از گرداب ناتوانی، در انتظار رسیدن امدادهای غیبی نشسته اید؟ حتما نمی دانید، که « دزد بازار » اخیر که رهبر درمانده تان برای چاپیدن پول ملت طراحی و فعال نموده چیست؟ و چه خطراتی برای تان به بار خواهد آورد؟!

در روزگاری که همه کسب و کارها، و حتی امورات شخصی و خانوادگی مردم با یک « موبایل » می چرخد. یا دست کم تسهیل می شود. یک کمپانی رسمی به اسم « هلدینگ کوروش، یا کمپانی کوروش » راه اندازی گشته، که با هزاران تبلیغ و ترفند به همه می قبولاند؛ که موبایل مدل « آیفون » را با نصف قیمت جهانی اش می تواند در دسترس همگان قرار بدهد!

دقت کنید: یعنی قیمت جهانی سی و پنج تا چهل میلیون تومانی را، به قیمت بیست میلیون تومان به مشتری بدهد!

البته که عجیب است، اما این تبلیغ بارها و بارها از رسانه های رسمی این حکومت، با حضور چهره های شناخته شده و جلوی چشم تمامی مسؤلان نظام پخش می شود؛ و نشان می دهد که این تبلیغ، کار یک بنگاه مقبول حکومت است!

یا دست کم شارلاتان و قاچاقچی نیست؛ و خلاصه این که کارش آنقدر اعتبار دارد؛ که جلوی چشم کل نظام و وسط چهار راه پایتخت، تجارت مشکوکش را اینگونه تبلیغ می کند!

ضمن آنکه همه می دانند، که وارد کردن موبایل در انحصار بنیادهای حکومتی و ارگان های خاص است. و ورود غیر دولتی آن قاچاق محسوب می شود!

همه می دانند که وارد کننده موبایل حتما باید حکومتی، و یا وصل به ارگان های دارای مجوز واردات موبایل باشد. که اینگونه و خیلی راحت، وسط روز تبلیغ وارد کردن موبایل، آن هم مدل آیفون را بکند؛ و کسی هم کاری به کارش نداشته باشد!

نتیجه اینکه شماری از مردم می روند و کلی پول برای پیش خرید موبایل نزد این کمپانی می گذارند. تا به نوبت و با حفظ شئونات!! بدون صف بستن در خیابان و یا بالا رفتن از سر و کول همدیگر، در فلان فروشگاه موبایل گرانقیمت شان را دریافت کنند!

طبق آمار رسانه ها، تعداد صد هزار تن در این کمپانی پول گذاشته اند. و صاحب کمپانی کوروش، همینکه صندوقش از دو هزار میلیار پر می شود؛ پول ها را بر می دارد و غیبش زده و داستان به پایان می رسد!

کدام داستان به پایان می رسد؟

داستان کسانی که مشکلات معیشتی دارند! داستان آنهائی که چندین ماه می گذرد که دولت حقوق و مزایای ایشان را پرداخت نکرده است! داستان بازنشستگان معترض به عدم پرداخت شدن حقوق کافی از سوی دولت! داستان عدم شفافیت مردم در چگونگی مسائل اقتصادی شان، اما داستانی که همچنان باقی می ماند؛ ثبت شدن خاطره بسیار تلخ در ضمیر یک سالمند رها شده در بیرون از مسکن و پناهگاهش می باشد. که به پندار من، مهم ترین دلیل رها نمودن او در یک پارک یا یک خیابان، تنگدستی خانواده اش برای ادای وظیفه انسانی شان در قبال کسی است؛ که چه بسا جوانی و هست و نیست خودش را، برای کسانی هزینه نموده، که شدائد زندگی شان آنها را به مرحله ای سوق داده، که با بی رحمی از وظیفه نگهداری از آن سالمند بی پناه و ناتوان کوتاهی کرده اند!

مقاله قبلیکشورهای متجدد خاورمیانه به پیش، اینک زمان اقدامات ضروری و صریح؛ بقلم دکتر کاوه احمدی
مقاله بعدیخریدن بهای هر « شلاق » !! بقلم بانو محترم مومنی روحی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.