دوباره شهردار شدن محمد باقر قالیباف تأسف برانگیز است!

0
181

در روز یکشنبه 17 شهریور 1392 خورشیدی، باری دیگر یکی از قاتلان حرفه ای رژیم جنایتکار اسلامی، جهت تصدی پست شهرداری تهران بزرگ انتخاب گردید. کسی که خودش در برنامه های تبلیغات انتخاباتی دوره یازدهم ریاست جمهوری، حین پرسش و پاسخ با یک گزارشگر اعتراف نمود؛ که در جریان تظاهرات اعتراضی مردم به انتخابات سراسر تقلب دوره دهم ریاست جمهوری گفت، چماق به دست بر موتور سوار بوده و با همان چماقی که در دست داشته، به ضرب و شتم مردم اقدام کرده است!

گیریم که تعداد سی و یک نفر اعضای شورای شهر تهران، با توجه به روابط همیشه موجود در میان جماعت این جمهوری بی قانون، اجازه داده باشند که این فرد ناصالح، در انتخابات شهرداری تهران شرکت بکند؛ و طبق اخبار منتشره در این باره، با یک رأی بیشتر از پسر هاشمی رفسنجانی، که او نیز کاندیدای دیگر شهردار شدن بوده؛ گوی سبقت را از وی برباید، و دوباره مقام شهرداری تهران را به خودش اختصاص بدهد. اما مردمی که حملات ناجوانمردانه او به هم میهنان خودشان را دیده اند؛ یا کسانی که از زبان خود قالیباف شنیده اند که وی با آن عمل وحشیانه به قتل و قمع مردم به پا خاسته در خرداد 88 پرداخته است. چگونه به خودشان اجازه می دهند که این فرد با چنین سابقه شرم آور و پرونده سیاهی، یک بار دیگر شهردار شان بشود و دست به چنین جنایات ددمنشانه ای بزند؟!

مگر خون این مردم سرخ تر از شهیدان بی نام و نشان آن فاجعه تاریخی در میهن مان است؛ که با چنین راحت طلبی هائی، اجازه می دهند که که هر کس و ناکسی بر گرده شان سوار بشود و حق شان را پایمال بکند؟ آیا اصولا محمد باقر قالیباف، خودش از مسؤلیت خطیری که بر عهده اش می گذارند با خبر است؟ آیا می داند که پذیرفتن قیمومیت حدود بیست میلیون نفر شهروندان تهرانی، فقط به زدن و کوبیدن و مجروح و مقتول نمودن ایشان با چماق حکومتی نیست؟ بلکه وظایف بسیار سنگین تری مانند ایجاد همه گونه تسهیلات شهری، و توسعه دادن انواع امکانات بیشتر برای زندگی ساکنان یکی از بزرگترین و شلوغ ترین شهرهای جهان نیز باید مد نظر جناب شهردار قرار بگیرد؟!

ظاهرا در این جمهوری جنایت و جهل و جنون، جز این مرسوم نیست که همه نامردمان، در منصب های عالی اجتماع قرار بگیرند؛ تا دست شان برای انجام دادن هر چه بیشتر ظلم و تعدی به ملت بی دفاع ایرانزمین، بازتر باشد و هیچ کسی نتواند در مقابل اعمال ناشایست این تازی تباران بایستد و بر آنها معترض بشود. به اضافه این که تا زمانی که می توانند با دادن انواع رشوه های مرسوم در این حکومت استبدادی نالایق، بر عمر ریاست مزورانه خودشان بیفزایند؛ و با مکیدن خون همین مردم گره خورده با سکوت زبون پروری، در پست و مقامی که هرگز لیاقت آنرا نداشته و ندارند باقی بمانند!

به ویژه شهردار پایتخت سرزمین بزرگی مانند ایران بودن، مزیت بسیار بزرگی است؛ که هر کسی به خودش اجازه بدهد؛ حتی با دادن همه درآمدهای زیاد شهرداری تهران به بزرگان قوم، در این پست بسیار نان و آب دار برای متصدی آن باقی بماند و میان خودش و آنهمه آلاف و اولوفی که نوکری سید علی خامنه ای به ایشان می بخشد دست بر ندارد!

شهردار شدن هر شهری، مترادف است با بسیاری از وظایف سنگین و پر مسؤلیت برای کسی که به این مقام منسوب می گردد. چه رسد به شهردار شدن پایتخت کشوری که همین یک شهر آن، به وسعت هر یک از کشورهای کوچک قاره اروپاست. یعنی اگر کسی به شهرداری تهران بزرگ نائل بشود، همانند رئیس جمهور، ملکه ، یا پادشاه یکی از این کشورهای کوچک اروپائی، که بسیاری از ما به خاطر بد حادثه در آنجا پناهنده شده ایم می باشد!

آیا محمدباقر قالیباف دارای چنین شایستگی هائی هست که بتواند از عهده کشاندن این بار سنگین به مقصد بر بیاید؟ آیا می داند که ابهت مقام شهرداری شهر تهران، به منزله ی مقام پادشاه یا ملکه یکی از همین کشورهائی است؛ که تعداد زیادی از شهروندان ایرانزمین، در این سرزمینها به عنوان پناهنده های سیاسی و اجتماعی میهمان دولت و ملت آنجا هستند؟!

چنانچه بداند یا نداند، به حال او و بقیه اشغالگران سرزمین ما هیچ تفاوتی ندارد. اما به حال مردم داخل و خارج از ایران، بسیار متفاوت خواهد بود، که مسؤلان منصوب شده در یک مقام دولتی، کسانی باشند که این مردم به ودجودشان افتخار بکنند. نه افرادی مانند قالیباف و امثال او، که نه شعور درک این مهم را دارند؛ و نه به سبب توانائی های علمی و فرهنگی و سیاسی، قادر خواهند بود که به تأمین دیدگاهها و انتظارات مردم تحت سرپرستی شان نائل بشوند!

احداث نمودن چند بزرگراه در یک شهر، نمی تواند دالّ بر این باشد، که شهردار آنجا به همه وظایفی که قانون بر عهده او می گذارد واقف است و به آنها عمل می کند. آیا محمدباقر قالیباف در طول هشت سالی که در این مقام قرار داشته، چند بیمارستان و درمانگاه و مدرسه و دیگر مراکز علمی و بهداشتی را دائر کرده است؟ آیا وی تا کنون که هشت سال پیاپی، از موهبات این پست ومقام برخوردار بوده، غیر از دائر نمودن مراکز علمی و بهداشتی در شهر بزرگ تهران که هرگز انجام نداده است؛ یک مرکز هنری مانند انواع هنرکده های موسیقی و تئآتر و نقاشی و امثال اینها را برای استفاده جوانان پایتخت تدارک دیده و راه اندازی نموده است؟!

بدون تردید نه چنین مراکزی توسط ایشان به جلوه های افتخار برانگیز تهران افزوده شده، و نه حتی برای ارتقاء مقام انسانی شخص خودش هم کاری نموده است. اگر چنین بود، چگونه می توانست چماق به دست، سوار بر موتور سیکلت، به داخل سیل خروشان جمعیت به پا خاسته نمی راند و آنها را مورد آسیب ضربات چماق بی عدالتی خویش قرار نمی داد. حتی اگر دستور مستقیم از سوی مقامات بالا، از جمله خود رهبر هم به او ابلاغ می گردید؛ هیچوقت تن به خفت اینهمه پستی نمی سپرد!

تابستان 2572 آریائی هلند

محترم مومنی روحی

 

مقاله قبلیپرونده ثبت جهانی شوش به یونسکو می‌رود
مقاله بعدی«بروس ويليس» به فيلمهاي اكشن بازمي گردد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.