در این روزهای تاریخ ساز، در ایران چه می گذرد ؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
130

از سال ۱۳۹۶ خورشیدی تا کنون، بارها دلیر زنان و دلاور مردان میهن مان، علیه اعمال ضد بشری سران رژیم ددمنش ملاها در کشورشان، و کنش های ناجوانمردانه مزدوران ایشان نسبت ملت ستمدیده ایران به پا خاسته و به دادخواهی پرداخته اند. اما اینبار، موضوع فقط دادخواهی نبود و نیست؛ و قضیه به پاخیزی مردم شجاع ما در بیش از سیزده استان بزرگ میهن مان، بسیار جدی تر و سامان یافته تر از بقیه آن تظاهرات حق طلبانه و آزادیخواهانه است !

تا به کی می توان در برابر چنین ظلم های آشکاری سکوت نمود و به ظالم فرصت داد؛ که تا روش های جنایتکارانه اش را تغییر بدهد؛ و از تعدی بی حد و حصر خویش بر مردمی، که نه فقط دارائی ایشان را تاراج می کنند. بلکه جوانان شان را هم می کشند و ملتی را در سوگ آنان می نشانند. ساکت ماند و پاسخی در حد و اندازه جنایاتی که می نمایند را به آنان نداد؟!

چند روزی می گذرد که این دلاوران ایرانی، در پاسخ به اقدام شنیع مزدوران حکومت پلید اسلامی، در مورد کشتن « مهسا(ژینا) امینی ناکام، در بیشتر مناطق کشورمان دست به تظاهرات معترضانه در این باره زده اند؛ و با تمامی شجاعت و دلاوری خویش به پا خاسته اند. تا به سرکردگان این حاکمیت اهریمنی نشان بدهند: که دیگر طاقت مردم این سرزمین « طاق » شده است؛ و بیش از این به این جانیان اجازه ماندن بر سر قدرت در ایران را نخواهند داد !

در ساری گروهی از زنان این شهر، در اعتراض به « حجاب اجباری » در کشور، روسری های خود را آتش زدند؛ یا از سر برداشتند و گرد آتش می رقصیدند!

در ارومیه جوانان دلیر این شهر، خیابان های آنجا را به تسخیر خویش در آوردند؛ و علیه حجاب اجباری در ایران شعارهای کوبنده خویش را سر می دادند!

در شهر رشت مردم مشاهده کردند، که حین اعتراضات برحق ایشان علیه اقدام حکومت در باره کشتن مهسای جوان، آمبولانس های رژیم کفتار صفت حکومت، به جای همراهی با مردم، فقط به جا به جائی بسیجیان مزدور زخمی مشغول هستند؛ و به مردم مجروح معترض بهائی نمی دهند !

ننگ شان باد رانندگان این خودروها، که فقط به آب و نان و « کاه و یونجه ای » که خامنه ای دجال به آنان ارائه می نماید بسنده می کنند؛ و بشریت را فدای شکمچرانی خویش می کنند. اما مردم به پا خاسته رشت، با به آتش کشیدن یکی از ماشین های نیروی انتظامی شهرشان به دشمن فهماندند: گذشت آن زمانی که مردم ایران از نوکران آخوندها واهمه داشتند !

جوانان شجاع تهرانی هم، شعار زیبائی را که مورد پسند تمامی ملت آزادیخواه و حق طلب در میهن شان می باشد؛ را با تاکید بسیار سر داده بودند و می گفتند: « امسال، سال خونه، سیدعلی سرنگونه » !

آزادیخواهان در شهر ساری در استان مازندران، با رشادت های درخشان خودشان، چنان بر تعدادی از ماموران بسیار با شهامت!! خامنه ای بدبخت و قدرت پرست تاختند. و چنان بلائی بر سر مزدوران او آوردند؛ که بسیاری شان با سرعت زیاد از دسترس مردم شجاع این شهر می گریختند و صحنه را ترک می نمودند !

در شهر تبریز در چهار راه شهناز، مقابله بسیار شدیدی میان مردم معترض با مزدوران حکومت جریان یافت؛ که شجاعت ستودنی مردم توانست؛ نوکران رژیم محکوم به فنای اسلامی را، به فرار از آن مکان وا بدارد !

به همین طریق در سیزده استان بزرگ ایران، درگیری های سختی میان ماموران با مردم به وجود آمد. که چند تن از هر دو طرف کشته و مصدوم گشتند. در این ارتباط، بازاریان تهران و دانشجویان دانشگاه ها از جمله « شهید بهشتی » و « علم و صنعت » هم به میدان مبارزه با حاکمان رژیم آخوندی آمده بودند؛ و شعارهای کشنده ای را علیه سران اهریمن تبار حاکم بر کشورشان سر می دادند !

تا اکنون(چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ خورشیدی)، خوشبختانه هنوز شعله های افتخار برانگیز این قیام ملی شعله ور، و پرچم آزادیخواهی دلاوران ایرانزمین( اعم از زن و مرد و پیر و جوان) در اهتزاز باقی مانده است. امید که این حرکت ملی و به پاخیزی تاریخی، پایه های این حاکمیت جهنمی را، برای همیشه بلرزاند و سرنگون سازد. تا که بیش از این، نه جوانان میهن مان و نه دیگران، درون کشور بزرگ و باستانی خودشان، به دست این اشغالگران دزد و جنایت پیشه، از حقوق انسانی خویش بی بهره نمانند؛ و سرانجام پس از حدود نیم قرن، از چنگال این کرکس های وحشی رها بشوند. و برای ایرانی بدون سلطه آخوند و شیخ و ملا بکوشند!

دریغا اگر در این رابطه، آنهائی که توان یاری دادن به هم میهنان به پا خاسته خود را دارند. در این باره سکوت نمایند، و به این جوانان دلیر ایرانی نپیوندند !

که اگر چنین کنند؟ تا صبح قیامت مورد لعن و نفرین بقیه باقی خواهند ماند !

مطلب قبلیاینترنت ماهواره‌ای برای ایران مجوز نمی‌خواهد
مطلب بعدیمکرون: درباره حقوق بشر به ویژه حقوق زنان با رئیسی صحبت کردم
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید