بلائی که روشنفکر نماها بر سر دموکراسی آورده و می آورند!

0
123

 از اواسط قرن نوزدهم میلادی، که فلاسفه اروپائی مبحث ” دموکراسی= حکومت مردم بر مردم” را با عمق بیشتری مورد توجه خویش قرار دادند؛ این موضوع در میان اکثریت کسانی که در رابطه با مسائل سیاسی در جهان، به پژوهش می پرداختند و در این ارتباط مطالبی را منتشر می نمودند؛ یکی از مباحث پر گفتگوی روز گردید. پس از بروز دو جنگهای اول و دوم جهانی، از آنجائی که بزرگترین دلائل به وجود آمدن این دو رویداد ویرانگر، خودکامگی و قدرت پرستی های حاکمان کشورهای برپا کننده این جنگها بود؛ پرداختن به امر ” دموکراسی” جای بیشتری در میان روشنفکران جوامع مختلف بشری در دنیا یافت.

حکومت کمونیستی شوروی سوسیالیستی روسیه تزاری، که یکی از سرسخت ترین حکومت های گیتی، در رابطه با مقابله با آزادی های فردی و اجتماعی مردم بود؛ بر همین اساس یکی از نقش های مهم اهداف ضد آزادی و آزادیخواهی این حزب و رؤسای آن، مبارزه با هر نوع سیستم فکری دموکراسی خواه، نه فقط در سرزمین روسیه، بلکه در سراسر جهان آن روز بود!

از اینرو، تبلیغات کمونیستی در دنیا فراگیرتر شد؛ و افراد منسوب به این حزب، در میان مردمان سایر کشورهای دنیا، به فعالیت های عقیدتی خودشان، در باب دیدگاه کمونیستی پرداختند. متأسفانه به سبب همسایگی این کشور با سرزمین ما، یکی از نزدیک ترین پایگاههای فعالیت های تبلیغاتی آنان میهن عزیز ما بود. نوک تیز پیکان مبلغان حزب کمونیست، در هر کجا که به دنبال طعمه بود، به سوی روشنفکران آن جامعه قرار می گرفت؛ و ایشان را ابزار رشد و ترقی مرام حزبی خویش می ساخت. در اذهان عمومی مردم آن زمان، قشر دانشجویان کشور نیز همواره در میان لایه های روشنفکری اجتماع جای داشت؛ و مردم به آنان، نه فقط به چشم انسانی تحصیل کرده، بلکه به چشم افرادی روشن اندیش نیز می نگریستند!

تردیدی وجود ندارد که همیشه چنین نبوده و نیست؛ و در قاموس مسائل مربوط به فلسفه و منطق، لزومی وجود ندارد که یک فرد دانشجو یا استاد دانشگاه، حتما روشنفکر و داننده همه مسائل مربوط اجتماع خویش باشند. آنها ممکن است که در رشته خودشان سرآمد بوده و از بهترینها به حساب بیایند؛ اما قرار دادن همه آنها در متن پر محتوای روشنفکری، آنهم در قالب گسترده ای همچون اجتماع، و با مفهوم پرمعنای یک انسان دموکرات، کاری عقلائی به نظر نمی رسد!

در کشور ما هم که در طول تاریخ کهن خودش، همواره تحت سیطره حکومت های استبدادی بود؛ معمولا طبقه روشنفکر جامعه را، گروه کم حجم استادان و نویسندگان و برخی از سیاستمداران تشکیل می دادند؛ تقریبا به جز این گروه، بقیه افراد اجتماع آنروز در ایران، زیاد با اینگونه مباحث میانه خوب و سنخیتی نداشتند. همینکه می توانستند رزق و روزی آن روز اهالی خانه را به دست بیاورند؛ برایشان کفایت می نمود؛ کاری هم به تغییرات اندیشه های مردم جامعه شان، به ویژه روشنفکران مملکت نداشتند!

تا اینکه پس از جنگ دوم خانمانسوز جهانی، با آنکه شاهنشاه دورنگری مانند رضاشاه کبیر، اعلام بیطرفی ایران در آن جنگ را نموده بود؛ باز هم کشور ما از ترکشهای کشنده آن در امان نماند؛ و مصیبت های فراوانی را تجربه نمود. اما در کنارش آرام آرام نشریاتی کوچک، که گاهی انتشار یافته و به دست بعضی از مردم می رسیدند؛ تبدیل به اطلاعیه های مربوط به وقایع جنگ گردیدند. تا مردم عادی جامعه نیز در جریان برخی از اتفاقات نسبتا مهم قرار بگیرند.

البته این امر مورد علاقه همگان نبود، و اصولا طیف مطالعه کننده چنین اعلامیه هائی، گروههای خاصی در میان مردم جامعه بودند. ولی یکی دو دهه بعد از سپری شدن جنگ دوم جهانی، که هنوز تاولهای آزار دهنده آن بر جای جای جنبه های مختلف زندگی ملت ما، به ویژه بر اقتصاد کشورمان هنوز التیام نیافته بود؛ رسوخ فعالیت های روشنفکرانه جامعه را در بر گرفت؛ و در بعضی از مراکز استانهای کشور، نشریات دائمی که روزنامه نامیده می شدند انتشار یافتند.

از آن پس تلاش عده ای از مردم، جهت جای دادن خودشان در میان گروه روشنفکر یا بهتر است بگوئیم روشنفکرنما افزایش بیشتری یافت. یکی از موضوعات همیشه مورد بحث در میان اعضای این گروهها در بیشتر مواقع، پرداختن به امر دموکراسی در کشور بود. مبحثی که هیچگاه تمام نشده و نمی شود؛ بلکه پیوسته بیش از پیش اشاعه نیز می یابد!

گرایشات فعالان سیاسی در جهان، بدون حضور عقاید دموکراسی خواهانه در میان آنها معنائی نداشت، و هنوز هم بر این پایه است؛ چرا که داشتن آزادی های دور از لجام گسیختگی های حساب شده، همواره نزد جهانیان منزلت خاص خودش را داشته؛ و تلاش روشنفکران جوامع گوناگون نیز، بر گسترده نمودن آن بوده است. اما تعدادی از همین صنف روشنفکر، ناآگاهانه بلائی بر سر دموکراسی آورده و همچنان نیز می آورند؛ که قشر جاهل اجتماع با آن چنین نکرده و نمی کنند!

هر وقت کارشان در مسیر رشد اجتماعی ایشان به بن بست کشیده، فورا اتوبوس دموکراسی را که در آن سوار بوده اند، تبدیل به هواپیمای جت کرده اند؛ تا بلکه به کمک آن، خویشتن را در جهان، به اوج شهرت برسانند. اما اگر در میانه راه موردی پیش آمده که چند دانه بذر ناامیدی در دل ایشان کاشته شده باشد؛ به مجردی که هواپیما از سرعت خود کاسته و برای گرفتن سوخت در فرودگاه اولین کشور بین راه فرود آمده است؛ آقا و خانم روشنفکر (نما)، با سرعت از آن پیاده شده، در همانجا برای خودش پایگاه فعالیت درست می کند؛ و چون نمی توانسته از هواپیمای دموکراسی به نفع خودش سود ببرد؛ به کسانی که دور خویش جمع نموده توصیه می کند که برای سفر کردن در این مسیر، هیچ وسیله نقلیه ای دلنوازتر از کالسکه و درشکه نیست!

به بیانی دیگر، خانم و آقای روشنفکر (نمای ) امروزی، چون می خواهد از این پل برای رساندن خودش به پایگاه شهرت، و به دست آوردن ثروت بهره بگیرد؛ مانند بیشتر سودجویان در هر جامعه ای، دارای طبیعتی ملوّن می گردد. گاهی این را می پسندد زمانی دیگر آن را، لحظه ای طرفدار آن می شود؛ دقایقی نمی گذرد که تغییر رأی داده و این را به جای آن بر می گزیند!

در حقیقت دموکراسی برای او فقط یک ماشین متحرک است؛ هر وقت خواست در آن سوار می گردد، و هر گاه هم که نخواست از آن پیاده می شود. اگر به نفعش باشد از مزیت های آن می گوید، و اگر عکس آن بود با تمام وجودش تلاش می کند که از معایب آن سخن بگوید. تلوّن مزاج سیاسی ایشان، موجب می گردد، که او حرکت خودش در متن جامعه را کند نماید؛ ضمن آنکه اطرافیانش را هم به دردسر عدم ثبات و نداشتن قوه تصمیم گیری مبتلا می سازد. از آنجائی که تعداد چنین افرادی در دنیا و نیز در میهن ما کم نیستند؛ به خاطر شیوع تغییرات لحظه ای افکار آنها، طبیعت آرام زندگی مردم عادی اجتماع هم دچار واکنش های لحظه ای می شوند!

امروز دم از دموکراسی می زند، فردا می گوید دموکرات بودن حکومت یک سرزمین، روی مردم آنرا زیاد می کند. این هفته همه وقتش را در جلسات محافل خصوصی می گذراند؛ هفته آینده در میتینگ های خیابانی، برای دست یافتن مردم به آزادی و دموکراسی داد سخن می دهد. امسال یک ” سکولار ” به تمام معناست؛ چند ماه بعد، همینکه نمی تواند خودش را در میان گروهی که جهت تحقق این امر یک تشکل بزرگ سیاسی را تشکیل داده اند بشود؛ با سرعت لباس اندیشه های دموکراسی خواهانه اش را عوض کرده، و در اولین فرصت با گرد آوردن عده ای در پیرامون خویش، در مقابل دسته نخست قد علم کرده و می ایستد؛ تا با آنها به رقابت سیاسی بپردازد!

در حقیقت کار ایشان، قبل از رساندن سود به مردم، با دگراندیشی های مخرب او، جلوی حرکت جویبار کوچکی ، که همان مردم به آن دل بسته اند را می گیرد. به خوبی می داند که خودش هم به جائی نخواهد رسید؛ چون او بیش از بقیه خویشتن را می شناسد؛ اما همینکه چند رسانه و برنامه سازان بی سواد آنها، هندوانه ای زیر بغل ایشان بگذارند، و گاهی وی را به عنوان کارشناس! به برنامه شان دعوت بکنند؛ برای جناب ایشان کافی است و کاملا به لحاظ شخصیتی غرورهمواره ناکام ایشان ارضاء می گردد. با آنکه خودش می داند تخصص اصلی وی لرزاندن پایه های همان دموکراسی است که او برایش سینه چاک می نموده؛ اما چون تکلیفش با خودش روشن نشده است، هیچوقت تشخیص نمی دهد که چرا نمی تواند به سوی یک هدف خاص پرواز نماید؟!

تابستان ۲۵۷۲ آریائی هلند

محترم مومنی روحی

 

 

 

مطلب قبلینفس ایتالیا به شماره افتاد..
مطلب بعدیاعتراض هاشم زاده، رئیس معاون امنیت دادستان تبریز به حکم امداگران کمپ
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.