من سال‌هاست این مرد را از نزدیک رصد می‌کنم و می‌خواهم بی‌پرده از او بگویم. غلامحسین محسنی اژه‌ای یکی از ماندگارترین و در عین حال سیاه‌ترین چهره‌های دستگاه قضایی-امنیتی این نظام است؛ مردی که چهار دهه بی‌وقفه در قلب سرکوب نشسته است.

او در سال ۱۳۳۵ در اژیه، از توابع اصفهان، به دنیا آمد؛ نامش در اصل محسنی اژیه بود که بعدها به اژه‌ای تغییر یافت. پیش از انقلاب مقلد آیت‌الله خمینی بود و در سال‌های جنگ نیز در جبهه‌ها حضور داشت. اما نقطه عطف زندگی‌اش را باید در اواخر سال ۵۸ جست‌وجو کرد، وقتی به دعوت شهید قدوسی راهی تهران شد و در دادگاه انقلاب مشغول به کار شد.

از همان ابتدا مسیرش را در سایه‌روشن‌ترین بخش‌های حکومت انتخاب کرد. در سال ۱۳۶۲، هم‌زمان با تأسیس وزارت اطلاعات، بازجویی پرونده‌های مهمی از جمله انفجار دفتر نخست‌وزیری را برعهده گرفت. اما آنچه او را برای همیشه در تاریخ سرکوب این نظام ثبت کرد، پرونده سید مهدی هاشمی، برادر داماد آیت‌الله منتظری، بود. من در بایگانی‌ام دیده‌ام که این پرونده چگونه به حذف منتظری از جایگاه قائم‌مقامی رهبری انجامید، و اژه‌ای در کنار محمدی ری‌شهری، فلاحیان و رازینی، مستقیماً زمینه آن برکناری را فراهم کرد.

باید بگویم که همین دشمنی با منتظری و هاشمی رفسنجانی بود که او را در چشم آیت‌الله خامنه‌ای به فردی مورد اعتماد ویژه بدل کرد. در سال‌های بعد، در دادستانی ویژه روحانیت و وزارت اطلاعات، مدیریت پرونده شاگردان و نزدیکان منتظری، از جمله سعید منتظری، را هم او برعهده داشت.

نامش را در پرونده‌های تاریک‌تری هم دیده‌ام: در سال ۱۳۷۰، به‌عنوان نماینده قوه قضاییه به وزارت اطلاعات بازگشت و در طرح موسوم به الغدیر نقش فعالی در ربودن و سر به نیست کردن زندانیان سیاسی سابق مجاهدین داشت. بعدها این پروژه حذف فیزیکی به روشنفکران و منتقدان نیز تسری یافت، و نامش به‌عنوان یکی از آمران و عاملان قتل‌های زنجیره‌ای به ثبت رسید.

در دهه هفتاد، پرونده فاضل خداد و غلامحسین کرباسچی، شهردار وقت تهران، را پی گرفت؛ مناظره‌های تلویزیونی او با کرباسچی که از صداوسیما پخش می‌شد، بازتاب گسترده‌ای در افکار عمومی داشت. از ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ دادستان ویژه روحانیت تهران بود و از ۱۳۷۷ دادستان کل این دادگاه محرمانه شد؛ نهادی که خودش، جدا از دادگستری عمومی، فقط به پرونده روحانیون رسیدگی می‌کند.

نمی‌توانم از یاد ببرم که در همین دوران، در جلسه هیئت نظارت بر مطبوعات، با عیسی سحرخیز، نماینده مدیران مطبوعات، گلاویز شد؛ قندان به‌سوی او پرتاب کرد و شانه راستش را گاز گرفت — شکایتی که هرگز به سرانجام نرسید.

در سال ۱۳۸۴ با رأی اعتماد مجلس، وزیر اطلاعات دولت احمدی‌نژاد شد. در دوران تصدی‌اش، به قول خودم، تمام کسانی را که به هواداری از رفسنجانی و خاتمی شهرت داشتند، تا سطح معاون وزیر پاک‌سازی کرد. این وزارت او با اختلاف بر سر تبعیت از ولایت و مخالفتش با پخش تلویزیونی اعترافات بازداشت‌شدگان پس از انتخابات ۸۸ به برکناری‌اش در مرداد همان سال انجامید.

بلافاصله دادستان کل کشور شد و تا ۱۳۹۳ در این سمت ماند. سال ۱۳۹۰ را هم فراموش نمی‌کنم؛ همان سالی که شهر مادرید اسپانیا جایزه بین‌المللی چماق را به نام او ثبت کرد — نشانه‌ای که خودش هرگز به آن اعتراض نکرد.

بعدها معاون اول قوه قضائیه، سخنگوی این نهاد و رئیس شورای نظارت بر صداوسیما شد، و سرانجام از سال ۱۴۰۰ با حکم مستقیم خامنه‌ای، بر صندلی ریاست قوه قضائیه نشست.

یک صحنه هست که همیشه برایم نماد واقعی این مرد باقی مانده: در آذر ۱۳۹۶، در دیدار با دانشجویان دانشگاه شریف، در واکنش به اعتراضات آنان، با صدای بلند سوت بلبلی زد — صحنه‌ای که در شبکه‌های اجتماعی بازتاب گسترده‌ای یافت و لقب ‘غلام بلبل’ را برایش به ارمغان آورد.

من از نزدیک شنیده‌ام که در دوران ریاستش بر دادگاه ویژه روحانیت، سرممیزی قوه قضائیه مبلغ ۲ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان کسری در بودجه این دادگاه اعلام کرد، و خودِ او بی‌درنگ گفت این مبلغ به دستور شخص او صرف تأمین هزینه مخبران ویژه شده و در ردیف اسناد با طبقه‌بندی فوق‌سری قرار دارد.

فهرست دارایی‌ها و کارکردهایی که در ادامه می‌آورم، بخشی از آن چیزی است که در طول سال‌ها گزارشگری از حاشیه قدرت جمع‌آوری کرده‌ام؛ فهرستی که نشان می‌دهد این مرد، فارغ از عناوین قضایی‌اش، چگونه شبکه‌ای گسترده از منافع مالی و اقتصادی برای خود و خانواده‌اش ساخته است.

از جمله املاک و دارایی‌هایی که ردش را گرفته‌ام: زمین‌هایی در شهرک صدف کیش، شراکت در هتل آنا، چند مغازه در مرکز تجاری کیش، زمین‌های کشاورزی در درچه اصفهان، باغات پسته در راور و کرمان، و واحدهای مسکونی در آتی‌ساز و در آ.اس.پ.

می‌دانم که واردات خودروی ماتیز زیر نام شرکت کرمان‌خودرو، به‌نام دخترش انجام می‌شد. پسرش نیز، آن‌طور که خودم بارها تأیید شده دیده‌ام، یکی از مدیران ارشد حفاظت اطلاعات وزارت اطلاعات است.

بخشی دیگر از دارایی‌هایش را مغازه‌ها و منازل مصادره‌شده از بهاییان در اصفهان و شیراز تشکیل می‌دهد. او هم‌چنین در یک کارخانه موتورسازی در شهرک صنعتی اشتهارد شریک است، و در چند فروند لنج باری، در کنار علی شمخانی، شراکت دارد؛ لنج‌هایی که از قِبَل قاچاق بار سود می‌برند.

یکی از پرونده‌هایی که هرگز فراموش نمی‌کنم، ماجرای دزدی در خانه علی فلاحیان است؛ جایی که پسر فلاحیان، سارقِ منزل را به قتل رساند، اما محسنی اژه‌ای شخصاً این پرونده را مختومه اعلام کرد.

و در نهایت، حکم ارتداد پیروز دوانی، نویسنده منتقد، نیز به دست او اجرا شد؛ حکمی که تا امروز روی وجدان این مرد سنگینی می‌کند.

این است سیمای مردی که من، در طول سال‌ها گزارشگری از دل بیت و دستگاه قضا، از نزدیک شناخته‌ام: قاضی‌القضاتی که مسیرش نه با عدالت، که با سرکوب، حذف و کینه‌های سیاسی رقم خورده است.