یاد پادشاهان میهن پرست پهلوی را گرامی می داریم

0
103

چهارم و پنجم مرداد ماه هرسال، به یادمان می آورند که سالروز فقدان رضا شاه کبیر و محمد رضا شاه می باشند. این دو روز فراموش نشدنی، به یادمان می آورند؛ که این دو سرباز فداکار و عاشق ایران، چه تلاش هائی برای پیش بردن کشور، به سوی توسعه های همه جانبه نمودند؛ و برای اعتلای مام میهن، از کجا شروع کردند و تا به کجا ادامه دادند.

وقتی رضا شاه کبیر عنان اختیار ایران را در دست با کفایت خودش گرفت؛ در هر گوشه ای از سرزمینمان، خانها و ملاکان بزرگ برای خودشان حکومت های ملوک الطوایفی راه انداخته بودند. در تمامی این سرزمین پهناور، یک راه شوسه(خاکی اما هموار جهت رانندگی) که مردم به راحتی از شهر یا روستای شان، به جائی دیگر رفت و آمد بکنند وجود نداشت.

بیماری های واگیردار، که خطر مرگ و نابودی مردم ایران را به همراه داشتند؛ در سراسر کشور بیداد می کردند و قربانی می گرفتند و مردم را به نیستی می کشاندند. یک بانک سراسری و دولتی نداشتیم، دانشگاه مان فقط همان مدرسه دارالفنون بود، که با همت بزرگمرد دیگری از خطه ایرانزمین، همچون امیر کبیر دائر گشته بود.

آب آشامیدنی مورد مصرف مردم، از جوی های آلوده و متعفن، به خانه های ایشان می رسید. استبداد قجری، همه استعدادهای ایرانیان را، به تباهی کشانده، و آنان را در تباهی های خرافه پرستی، تا به ” نا کجا آباد ”  رسانده بود. و هزاران مورد کوچک و بزرگ دیگر که در این مختصر نمی گنجد.

همه این معضلات اجتماعی را داشتیم، ولی مدیر مدبری که به حل کردن آنها و از میان بردن شان کمر همت و مردی ببندد را نداشتیم. با توجه به حادثه جنگ جهانی دوم، قحطی و نبودن امکانات در کشور بیداد می کردند؛ قوت لایموت مردم که نان شان بود، تشکیل می شد از یک تکه خمیر آجری چهارگوشه، که هم به فتیر بیشتر شباهت داشت تا به نان، و هم در درونش به غیر از مواد اولیه تهیه نان، اشیائی که بهترینش تکه های چوب و حشرات مرده بودند در خود انباشته داشت. همین نان غیر قابل خوردن را نیز، مردم دست کم یک نصفه روز در صف های طویل می ایستادند تا بتوانند بخرند و بر سر سفره خانواده شان بگذارند. آنهم فقط یک قرص نان نه بیشتر!

طبیبان کشور هم، عده ای حکیم باشی بودند، که با آگاهی داشتن از خواص گیاهان عطاری، به درمان بیماری های مردم دردمند می پرداختند. دریغ از یک بیمارستان عمومی، چه رسد به بیمارستان تخصصی، یا بهداری های داخل روستای کشور!

بسیاری از کمبودهای مملکت، که بخش کوچکی از آنها در اینجا گفته شد؛ توسط اندیشه های میهن پرستانه رضا شاه کبیر، از سر راه زندگانی مردم حذف گردیدند. تلاش جهت برطرف نمودن تمامی این مشکلات، یا قسمت های مهم آن، نیاز به امکانات کامل داشتند؛ تا که مردم را از چنان مصیبت ها و عوامل عقب مانده گی برهانند!

در آن شرائط بحرانی، اگر نگوئیم که همه آن موقعیت های نامساعد، قسمت های زیادی از آنها، با درایت رضا شاه بزرگ برطرف شدند؛ و چهره ایران را دگرگون نمودند. سخت گیری های او اگر نبود؟ هیچیک از مشکلات بالا مضمحل نمی گردیدند؛ و فرزندان مردم کشورمان، به جای نشستن بر روی نیمکت مدرسه های شان، هنوز در مکتب خانه های قرون وسطائی، چهارزانو روبروی آخوند مکتبدار می نشستند تا سواد بیآموزند!

همه این نابسامانی ها در حدی سامان می یافتند؛ که توان و امکانات آن دوران اجازه می دادند؛ حل می گشته و از سر راه مردم برداشته می شدند. اما بعدها، مردم نادان جامعه، جدیت های آن پادشاه بزرگ و دلسوز ایران و ایرانی را، به دیکتاتوربودن و سلطه طلبی وی تعبیر نموده و ناسپاسی را پیشه خود ساختند!

کاری که در زمان فرزند خلف او محمد رضا شاه پهلوی نیز، از سوی مردمی که به جهت فریب خوردگی شان از دشمنان پادشاه فداکار ایران، با پوشیدن  لباس مخالفت علبه آن پادشاه ایراندوست و میهن پرست، چشم بر روی حقایق موجود بستند؛ و همه ی کوشش های شاهنشاه فقید را کتمان نمودند؛ و ناجوانمردانه علیه وی به پا خاستند. آنها کم و کاستی ها و نارسائی های پدید آمده از عواقب آن جنگ جهانی را، با ناسپاسی ها و نادانی شان ادامه دادند؛ و شاه میهن پرست ایران را، رنجانده و ناگزیر به ترک وطن نمودند!

کسانی که با فریب خوردن از حکومت های دیگر کشورهائی، که صدها سال در آرزوی دست یابی به ایران بوده اند؛ ندانستند که آن جهانخواران می خواستند؛ که توسط بخش بی خرد جامعه در کشور، ملتی را از داشتن چنان شاهان میهن پرستی محروم ساخته، و با به وجود آمدن هرج و مرج های همه جانبه اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، وضعیت ایران را در حدی تضعیف بکنند؛ که آرمان دیرینه خودشان(دستیابی به خطه زرخیز و آب ها گرم جاری در ایران) تحقق ببخشند!

مزدورانی که فریب آن جهانگشایان حرفه ای را خورده بودند؛ و بلای این انقلاب سیاه و شوم را بر سر خود و بقیه مردم ایران آوردند؛ اکنون اگر به این دلخوش هستند، که بانی چنین افتضاح تاریخی شده اند؟ بروند بر خرد و دانائی خویش شک نموده، و برای بهبودی مغزهای علیل شان، از روانپزشکان استمداد بجویند. که دیوانگانی افسار گسیخته بیش نیستند!

این نابخردان، آنهائی را که یاور ملت شان بودند، و برای رشد و توسعه ایران به سوی مدرنیته کامل، و همزمان کردن مملکت و ملت آن، با سایر کشورهای پیشرفته جهان دل می سوزاندند؛ را به بهانه های واهی و غیرواقعی بردند؛ و به جای آن پدر و پسر میهن پرست، که جز عشق به ایران و ایرانی گناه دیگری نداشتند. مشتی بنجل فناتیک و متحجر قرون وسطائی را، در میهن باستانی مان دولتمرد و حاکم و رهبر مردم نمودند!

آنگاه که باید، به هر دین و مسلکی که گرایش و ایمان دارند؛ نزد خالق خود و میهن شان بروند؛ از آن عملکردهای سراسر اشتباه، و اندیشه های نابخردانه که در باره دو پادشاه بی نظیر پهلوی نمودند؛ هم از روح های بزرگ آن دو ابرمرد تاریخ ایران، و هم از ملتی که با رفتن آنها از کشورشان، آقائی و صیانت خویش را از دست دادند؛ و هم از آفریدگار ایشان درخواست عفو و بخشودگی بکنند. پدر و پسری که با جهانی از خدمت به ملت خودشان، در نهایت ناامیدی و دل شکستگی، مجبور به ترک کردن خانه آباء و اجدادی شان ساختند. بایستی که در کمال شرمساری، از پروردگار رضا شاه کبیر، و محمد رضا شاه ایرانپدر، و مردم ستمدیده کشور پوزش بطلبند!

چرا که ملت شریف ایران بر آن نیست، که با رفتن بلبل از گلستان میهن خویش، و آمدن زغن های بدخوان به این گلستان باستانی، خودشان را به نادانی بزنند؛ و از بانیان ستم هائی که می کشند آزرده خاطر نباشند!

محترم مومنی

مطلب قبلییک آخوند خواستار برخورد با لیلا حاتمی شد
مطلب بعدیدیوث کیست؟! واکنش تند هفته نامه یا لثارات به هنرمندان شرکت کننده در جشن حافظ!
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.