برای گرامیداشت کوروش، او و سرزمین اش را بهتر بشناسیم. بخش سوم! بقلم محترم مومنی روحی

0
99

اگر به خاطر داشته باشید، چگونگی زنده ماندن کوروش کبیر نزد پدر بزرگ او ” آژیداهاک ” آشکار گردید. چرا پادشاه ماد که فرمان کشتن نوزاد دختر خود ماندانا را، به هارپاک وزیر مورد اعتماد خود داده بود. پس از مطلع شدن از خبر زنده بودن آن پسر، با همه وحشتی که از تعبیر شدن خواب هایش، که از سوی کاهنان در باره به دنیا آمدن کوروش به وی گفته بودند؛ با تمام احساس خطری که از جانب وی احساس می نمود؛ و با تمامی خوفی که از در خطر قرار گرفتن سلطنت خودش(شاهنشاهی قوم ماد) به دست کوروش را داشت. چه شد که وقتی کوروش را در سن ده سالگی او دید و شناخت؛ و دانست که کوروش به دلیل نافرمانی هارپاک هنوز زنده هست و کشته نشده، ولی هنگامی که این قضیه نزد او لو رفت؛ دوباره دستور کشتن کوروش را صادر نکرد؟!

ماجرا از این قرار بود، که آژیداهاک پدر بزرگ کوروش، دوباره کاهنان را نزد خود طلبید و از آنها پرسید: ” اکنون رأی شما چیست؟ با این نوجوان ده ساله چه باید کرد؟ ” ؛ کاهنان پاسخی منطقی به شاهنشاه قوم ماد دادند: ” با به پادشاهی رسیدن وی در موقع بازی با کودکان دیگر، و با تنبیه شدن پسر آرتمبارس به امر کوروش، و با کشتن پسر هارپاک جهت انتقامجوئی شما از نافرمانی او، هر دو خواب شما بدین ترتیب تعبیر شده اند؛ و دیگر از جانب او هیچ خطری پادشاهی شما و قوم ماد را تهدید نمی کند. “!

هنگامی که ماندانا مادر کوروش و دختر آژیداهاک، از ماجرای زنده بودن پسرش با خبر می شود؛ و می فهمد که نوزاد او نمرده بوده و اکنون ده ساله است. بعد از مشورت با همسرش کمبوجیه دوم، برای باز گرداندن کوروش به کاخ پادشاهی پدرش از پایتخت مادها(هگمتانه آن دوران و همدان کنونی که مرکز شاهنشاهی قوم ماد بوده) ؛ به آنجا می رود و کوروش را با خود به سرزمین آنشان و مقر شاهنشاهی پارس ها در فارس و خوزستان برمی گرداند!

کوروش در دربار پدرش کمبوجیه دوم، به تمام آداب پادشاهی و سپه سالاری لشگریان، و اداره امور آن سرزمین بزرگ آموخته می شود؛ و از آنچه که یک پادشاه موفق جهت اداره سرزمین اش باید بداند آگاهی می یابد. در سال ۵۵۷ پیش از میلاد، پدر کوروش چشم از جهان فرو می بندد؛ سپس پسر وی که در آن موقع جوان برومند و کاردان و آموخته ای گشته بود؛ به جای پدر بر تخت پادشاهی پارسیان تکیه می زند!

کوروش دو سال بعد از نشستن بر اورنگ پادشاهی، تصمیم می گیرد که بر مادها بتازد؛ و حکومت شان را منقرض نماید. اما ابتدا با بابلی ها روابط دوستی برقرار می کند؛ تا که حین جنگ با مادها، خیالش از جانب غرب راحت باشد؛ و تمام توجه خود را، به منطقه شرق و شمال معطوف نماید. در این رابطه به آژیداهاک خبر می رسد که کوروش در حال تدارک حمله به هگمتانه است. آژیداهاک نیز جهت پیشدستی کردن به کوروش، برای او پیغام می فرستد؛ که جهت مذاکره نزد پدربزرگ اش برود. کوروش اما با صلابت بسیار به قاصد آژیداهاک می گوید: ” مطمئن باشید که به زودی در آنجا خواهم بود.”!

 پس از رسیدن قاصد به کاخ پادشاه مادها، و رساندن پاسخ کوروش به آژیداهاک، نگرانی وی بیشتر می شود. به همین خاطر از شاهان سایر سرزمین هائی که با آنها دوستی داشت و در نزدیکی شان بود. خواسته که لشگریانی از خودشان را، جهت یاری دادن به او در مقابل کوروش، نزد شاه مادها به هگمتانه بفرستند. ظاهرا آنها نیز چنین نموده بودند. وقتی که کوروش به سرزمین مادها می رسد. تعدادی از همراهان او(سربازان جوان تر) با دیدن سپاه بزرگی که آژیداهاک به کمک دوستانش گرد آورده بود؛ دچار ترس شده و اقدام به فرار می کنند. در آن هنگام، زنان پارسی حاضر در آنجا، ایشان را ندا می دهند: ” آیا می خواهید به همان جائی که در آن متولد شده اید بگریزید و در آنجا بمیرید؟ ” این فریاد هشدار دهنده بر سربازانی که در حال گریختن بوده اند؛ بسیار گران تمام می شود؛ و بی درنگ به میان لشگریان کوروش باز می گردند. اما سپاهیانی که قرار بوده آژیداهاک را در آن جنگ یاری نمایند. از دلاوری های سربازان کوروش به وحشت دچار گشته و می گریزند. پادشاه ماد هم ناگزیر می گردد؛ که فرماندهی سپاه اش را خود بر عهده بگیرد. ولی همین که جان اش را در خطر مرگ می بیند؛ به دیری یا معبدی که در آنجا بوده پناه برده و مخفی می شود!

کوروش بزرگ در طول ده سال نخست پادشاهی خویش، سرزمین های پارت ها، جورجان و احتمالا ارمنستان کنونی را نیز تسخیر می کند. معروف ترین و شایسته ترین عملکردی که از آن شخصیت بی نظیر ایرانزمین به یادگار مانده و شهره ی خاص و عام گشته است. موضوعی مربوط به پس از فتح بابل است. هنگامی که او به بابل وارد می شود؛ به گفته تاریخ نویسان، تعدا بی شماری از سپاه پادشاه بابل به وی ملحق می شوند؛ اینگونه کوروش بسیار آسان بر آن دیار استیلا می یابد و آنجا را فتح می کند. اما این مورد، آن کار شاخص کوروش نیست. بلکه او عده زیادی از یهودیانی را، که در آن سرزمین اسیر بوده اند؛ را از اسارت نجات داده و با خودش به ایران آن روزگار می برد؛ و با آنها مانند شهروندان مملکت خودش رفتار و مماشات می نماید!

آن شهریار بی همتا، مانند بسیارانی از پادشاهان میهن پرست ایرانی، نظرش فقط به کشورگشائی و جنگجوئی نبوده است. بلکه در ایجاد عمران و آبادانی های فراوان در سرزمین پهناور ایران، تا آنگاه که زنده بوده کوشش کرده است. او که در سال ۵۷۶ قبل از میلاد به دنیا آمده بود. متأسفانه عمر کوتاهی داشته، و در سال ۵۳۰ پیش از میلاد مسیح، در سن چهل و شش سالگی چشم از جهان فرو بسته است!

آرامگاه کوروش بزرگ هخامنشی، در مکانی در نزدیکی شهر شیراز، در روستای ” پاسارگاد ” ، که در محلی به نام ” دشت مرغاب ” که در قدیم به آن ” مشهد مرغاب ” می گفته اند. آرام گرفته و از دنیا رفته است. جائی که اگر از هر طرف آن مخصوصا از سمت جنوب غربی آن نگاه بکنید؛ پاسارگاد با تمام عظمت اش دیده می شود. یک بنای سنگی بسیار ساده و بی پیرایه، که در کل آن از بالای آرامگاه تا پائین ترین نقطه پیرامون آن، حتی یک گرم طلا یا نقره به کار نرفته است. در حالی که در ساختمان ننگ برانگیز و خفت آور بنای به گور سپرده شدن، یکی از جانی ترین دشمنان ایران و ایرانی، در قبرستان خمینی دجال، قاتل هزاران تن از ایرانیان، به گفته کارشناسان حدود دویست کیلوگرم طلای ناب به کار رفته است!

آنچه که طلای واقعی و افتخار برانگیز است؛ قضاوت تاریخ و مردمان نیکوسرشت و نیک اندیش ایران و سایر مناطق جهان است؛ که به درستی تشخیص خواهند داد. هر یک گرم از آن سنگ هائی، که در پاسارگاد برای ساختن آرامگاه کوروش کبیر به کار رفته است. به اندازه تمام دویست کیلوگرم طلا و نقره ای، که در گورستان خمینی مورد استفاده واقع گشته اند می ارزد!

پایان بررسی مختصری از زندگینامه کوروش بزرگ، شاهنشاه افتخار برانگیز هخامنشی، در کهندیار ایران اهورائی!

محترم مومنی

مطلب قبلیفیلم جدید کلینت ایستوود از فصل جوایز جا می‌ماند
مطلب بعدیوزیر اسرائیلی: حتی با توسل به زور، جلوی اتمی شدن جمهوری اسلامی را می‌گیریم
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.