کودکانی که آدم برفی درست می کردند، و کودکانی که ……؟!

0
68

کوچه ای به عرض چهار متر و به طولی نامشخص، در یکی از خیابانهای جنوب غربی شهر تهران، یکی از پر شور و حال ترین کوچه های آن محله بود. در هر خانه ای از آن کوچه به طور میانگین بین دو تا چهار کودک و نوجوان، با خانواده های خویش زندگی می کردند. خانواده ها همیشه فقط از پدر و مادر و فرزندان تشکیل نمی شد؛ چون گاهی پدر بزرگها و مادر بزرگها، و در شرایط استثنائی، یکی از خواهران یا برادران پدر یا مادر بچه ها نیز با ایشان زندگی می کردند.

آن وقتها حتی طبیعت هم زیباتر بود، هر فصلی حال و هوا و زیبائی خاص خودش را داشت. به پندار من، بچه های دوران کودکی ما، با آنکه هیچیک از وسایل پیشرفته کنونی را نداشتند؛ خیلی خوشبخت تر و خوشحال تر از بچه های این دوره و زمانه، که همه چیز را دارند بودند. گاهی دلم برای نوه هایم، و بقیه بچه های این برهه از زمان می سوزد؛ اینها هیچوقت طعم زمستان های لذت بخشی را که ما داشتیم؛ نچشیده اند و هیچوقت هم نخواهند چشید!

از اواخر ماه پائیز از میانه آذرماه، خانواده هائی که چند تن از اعضای آنها، کودکان خردسال و یا نوجوان، و نیز افراد کهنسال را تشکیل می دادند؛ در اتاقهای نشیمن کرسی ها را راه می انداختند؛ و در اتاقهای ویژه پذیرائی کردن از میهمانها، بخاری های دودکش دار را علم می نمودند؛ و آماده استقبال از زمستانهای بسیار سرد آن موقع می شدند.

یکی از تغییرات عمده ای که در اثر پیشرفت انواع تکنولوژی، در موقعیت آب و هوائی همه دنیا پدید آمده؛ بارش کمتر برفهای سنگینی است، که ما در دوره کودکی مان شاهد آن بودیم. از میانه آذرماه، وقتی هنوز در فصل خزان به سر می بردیم و زمستان فرا نرسیده بود؛ ریزش ” سرما ریزه ” ( دانه های بسیار کوچک برف، که سطح باغچه ها و خیابانها را چند دقیقه ای سپید می کردند) آغاز می شد و چند دقیقه ای فرو می ریختند. همیشه نخستین برف پیش از زمستان، در روز بیست و یکم آذرماه نازل می شد؛ درست هنگامی که نظامیان نیروهای سه گانه مسلح آرتش پر منزلت شاهنشاهی، در خیابانهای بزرگ مراکز استانهای کشور، به انجام مراسم سان و رژه گرامیداشت بیست و یکم آذر مشغول بودند؛ دانه های سپید برف را به وضوح می دیدیم؛ که بر روی ماشین های آماده رژه، و لباسهای فرم رژه روندگان می نشستند؛ و ابهت بیشتر و زیباتری به آن افسران و درجه داران و سربازهای میهن پرست کشور شاهنشاهی ما می دادند.

برفهای سنگین تر نیز، از دیماه شروع به باریدن می کردند؛ مردم ناچار بودند که با پارو، برفهای سنگین روی بامهای خانه شان را بروبند؛ و سقف های مسکن های خویش را، از بار سنگین برفها فرو ریخته بر روی آنها خارج کنند؛ تا خطر ریزش سقف پیش نیاید. آنها برفهای بام شان را با همان پاروها، به لبه های بام سوق می دادند، سپس از آنجا به داخل کوچه های باریک یا پهنی، که خانه های آنها در آنجا قرار داشتند می ریختند. تا مدتها مردم ناگزیر بودند، که برفهای روی هم تلمبار شده در کوچه ها را، در حد امکان به سوی جویها ببرند؛ تا هم دیوارهای خانه ها را از رطوبت آن حفظ کنند؛ و هم مسیر باریکی میان توده برفها و دیوار خانه ها، برای رفت و آمد رهگذران به وجود بیاورند !

گاهی به سبب ماندگاری سرمای شدید، برفها تا مدتی طولانی در کوچه ها می ماندند. بیشتر وقتها کودکان دبستانی، که مسیر خانه تا مدرسه شان را پیاده می پیمودند؛ با همان حالت بچه گانه خودشان، همه راه را چکمه به پا از روی تپه های برفهای روی هم تلمبار شده می پیمودند؛ و لذت فراوانی هم از آن تفریح کودکانه می بردند. گاهی نیز از روی همان تپه های برفی سر می خوردند؛ و اگر به شدت به زمین می افتادند؛ جائی از بدنشان می شکست، و مدتها از رفتن به مدرسه محروم می گشتند. که البته همیشه نوش و نیش در کنار هم می آیند و با هم هستند!

بچه هائی که بزرگتر بودند و در دوره نوجوانی به سر می بردند؛ وقتی از مدرسه به خانه باز می گشتند، با قراری که از پیش با دوستان و همکلاسی های خود گذاشته بودند؛ درون کوچه ها جمع می شدند، و به ساختن آدمک های برفی بزرگ می پرداختند. یکی از مادرش دو تکمه سیاه بزرگ می گرفت، تا چشمهای آدمک برفی را تهیه کرده باشد؛ آن دیگری، از مادرش یک هویج می گرفت، تا دماغ آدمک برفی را بر صورت پهن او جای بدهد. سومی هم یک سیب درشت قرمز می آورد، تا با دو قطعه درشت آن، که میان بینی و چانه ی آدمک می گذاشتند؛ لب و دهان او را ساخته باشند. بچه ها با لذتی فراوان، در آن هوای بسیار سرد زمستانی، که با زمستان های کنونی اصلا قابل مقایسه نیست؛ با یکدیگر همکاری می کردند و آدمکهای برفی بزرگ و زیبائی را می ساختند.

کار جالبی که آنها انجام می دادند؛ این بود که از پیش کلاه مندرس بابا بزرگ را که می خواست دور بیندازد؛ برای آدمک برفی خویش کنار می گذاشتند؛ و وقتی او را می ساختند، آن کلاه را نیز بر سرش می گذاشتند؛ تا شباهت اش را به آدم بیشتر بکنند. بعضی شان نیز از کامواهائی که مادرشان، بعد از بافتن ژاکت پسر یا دخترش اضافه آورده بود؛ یک کلاه گیس زیبای زنانه، بر روی سر آدمک می گذاشتند، و از او خانم برفی خوش اندام و زیبائی را درست می کردند. خوشبختانه، هیچ الزامی هم برای حجاب دار کردن او نداشتند؛ که موهای آن خانم زیبا را بپوشانند!

پیشنماز محله مان، که در همان محل دفتر اسناد رسمی ازدواج و طلاق را هم داشت؛ یک روز که از کوچه مان می گذشت، وقتی شور و هیجان ما را برای تمام شدن دو آدمک برفی آقا و خانمی که ساخته بودیم مشاهده نمود؛ لبخند زنان نزد ما آمد و گفت: ” بچه ها یک دوربین بیارید من می خوام با این خانم خوشگل عکس بندازم. ” آنوقت عمامه سپید و بزرگش را، کمی به عقب هل داد و عبایش را هم راست و ریست کرد و کنار خانم برفی ایستاد!

افسوس که هیچکدام ما در آن موقع دوربین عکاسی نداشتیم؛ که عکس آن مرد شاد و انسان مآب را بیندازیم؛ اگر آن عکس را می داشتیم، اکنون به این آخوندهای کاتولیک تر از پاپ، که به فرمان اربابان خارجی خودشان، کشور زیبا و ثروتمند بی همتای ما را اشغال نموده اند؛ و مردم ستمدیده آن را سیه روز کرده اند؛ آن عکس هیچوقت گرفته نشده را، نشان می دادم و می گفتم، اگر آخوند هم بودند؟ آخوندهای قدیم، که یک جو انسانیت هم سرشان می شد، و خود را به سبب مال اندوزی و دنیاپرستی ، به جیفه های ظاهری این جهان فانی نمی فروختند!

اینک در این اندیشه ام، که حتی اگر سرمای آن زمانها هم بود؛ حتی اگر کودکان این دوره، همگی شان به سرگرمی های پیشرفته کامپیوتری دسترسی داشته باشند؛ نه دیگر از آن برفهای سنگین ماندنی خبری هست؛ و نه دل و دماغ آن روزگاران در میان مردم، حتی کودکان و نوجوانان و جوانان آنها جود دارد؛ که در شرایط سخت زندگی های از هم گسیخته و نابسامان کنونی، حوصله داشته باشند که در همان کوچه های تنگ و دراز دورهم جمع بشوند؛ و لحظاتی را با قهقهه های کودکانه خویش، بدون اندیشیدن به بیماری مادر، اعتیاد و ناتوانی پدر، سختی هائی که ایشان هم با همه کم سن و سال بودن شان درک می کنند؛ بتوانند به شادمانی و بی خبری بگذرانند. چه رسد به ساختن آدمک های برفی؟!!

زمستان ۲۵۷۲ آریائی هلند

محترم مومنی روحی

 

مطلب قبلیشکنجه وحشیانه ۲ زندانی سیاسی برای گرفتن اعترافات تلویزیونی در زندان زاهدان
مطلب بعدییک پلنگ دیگر در حال جدال با مرگ
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.