کلاه ها و پوتین ها ماندند، صاحبان شان پرپر شدند!

0
117

خدایش تا ابد روح بزرگ او را شادمان بدارد؛ که در نظر والامنظر او، ارزش یک انسان از میلیون ها تومان پول رایج مملکت بیشتر بود. موجودیت و حضور داشتن و بودن یک فرد از افراد مملکت، در نظر آن پادشاه فهیم و میهن پرست، از هزاران وسیله گرانبها گرانقدرتر می نمود. ایرانپدر شاهنشاه آریامهر محمدرضا شاه پهلوی بزرگ آرتشتاران میهن مان، هر بار که برای خریدن انواع هواپیماها(جنگی ، مسافربری ، تفریحی ) و یا کشتی و زیر دریائی و چنین تجهیزاتی برای کشورمان دستوری صادر می فرمود؛ اولین و مهم ترین سفارش اش به مسؤلان و فرماندهان نظامی آرتش شاهنشاهی این بود؛ که حواس شان به سیستم ایمنی تجهیزات نظامی که می خرند باشد. چون از نظر آن یگانه در تاریخ میهن مان، جان شهروندان ایرانی، خیلی بیشتر از هر چیزی که جنبه مادی داشته باشد، و یا با پول محاسبه گردد بیشتر بود!

 بر همین اساس هم تأکید همیشگی آن پادشاه بزرگ و پدر مهربان ملت در کشورمان، خطاب به فرماندهان نیروهای مسلح، به ویژه آرتش های سه گانه(آرتش یکم، آرتش دوم، آرتش سوم)، بها دادن آنان به افسران و درجه داران کادر و وظیفه بود. اگر همه مردم ایران ندانند، آنانی که خود نظامی بودند و یا پدران و مادران و همسران و فامیل شان نظامی بوده اند؛ به خوبی می دانستند و می دانند؛ که جان یک خلبان نیروی هوائی یا هوانیروز آرتش شاهنشاهی از چه اهمیت والائی برخوردار بود. استدلال صحیح پادشاه فراموش نشدنی مان هم این بود؛ که با پول خریدن صدها هواپیمای مجهز و مدرن، نمی توان یک خلبان زبده و کاردان و کارآمد داشت. پس چقدر نادان بودند آن قاتلانی، که آنهمه امیر مملکت و افسران میهن پرست کشور را، که برای ساخته شدن و آموزش دادن به آنها مبالغ بسیار زیادی از خزانه کشور هزینه شده بود را، با اعدام کردن شان به کام مرگ فرستادند؛ و سرمایه های پر ارزش نظامی مملکت را تباه کرده و کشتند!

ظاهرا این جانیان، چون خودشان از نظامیگری و خدمات آرتشی بی اطلاع می باشند و هیچ نمی دانند؛ از ارزش واقعی این دسته از شهروندان ایرانی هم بی خبر هستند و چیزی سرشان نمی شود. اگر غیر از این بود، چرا نباید پیش از راه انداختن اتوبوس مرگ، که در اختیار پادگان ” صفر پنج = ۰۵ ” کرمان بوده، و از همانجا نیز با تعداد ۵۸ مسافر که ۴۵ تن آنها سرباز این پادگان بوده اند. و از کرمان به سوی شیراز می رفته، که در ساعت یک و بیست دقیقه بامداد چهارشنبه دوم تیرماه ۱۳۹۵ ، در محور سیرجان –  نیریز، دچارانحراف از جاده شده و به درون دره ای سقوط نموده است؛ که نوزده تن از آن جوانان سرباز را کشته است. بدون وارسی و اطمینان از سالم بودن اتوبوس، به راننده آن اجازه حرکت داده شده، که از این اتوبوس معیوب و غیر قابل اطمینان استفاده شود؟!

از تعداد ۵۸ تن مسافران اتوبوس مربوطه، ۴۵ تن آنان سربازانی بوده اند؛ که با این اتوبوس مرگ عازم سفر به شهر شیراز بوده اند. که در نهایت تأسف و تألم، ۱۹ تن از این جوانان سرباز، که برای آینده شان یک دنیا امید در سر می پروراندند؛ به سوی نیستی ابدی خویش رهسپار گشته اند؛ و در عنفوان جوانی شان با چنین وضعیت فجیعی ناکام شدند و از این جهان رفتند. چه کسی پاسخگوی روی دادن این فاجعه دلخراش به خانواده های داغدار ایشان است؟

چرا باید اتوبوسی که در اختیار یک پادگان نظامی در کشور است؛ تا کنون چندین بار مورد استفاده قاچاقچیان قرار بگیرد؟( طبق اظهارات قائم مقام وزارت بهداشت رژیم، این اتوبوس که در اختیار پادگان صفر پنج کرمان بوده، تا کنون سه بار مواد مخدر و مسافران غیر مجاز را جاسازی کرده بوده است. اینبار راننده اتوبوس، به جای سوار کردن ۴۰ سرباز، ۴۵ سرباز را سوار کرده بوده، ضمن آنکه هشت مسافر غیرمجاز هم داشته، که آنها را در کنار باک اتوبوس در داخل صندوق جایگیر نموده بود!

یعنی مملکت زیر سلطه آخوند، و کشور در اشغال اهریمنان مسلمان، کارش به جائی رسیده، که همگی مسؤلان شان می دانند که  در کجا و با چه وسیله ای انواع قاچاق(از مواد مخدر گرفته تا آدمیزاد) در سرتا سر ایران تحت حاکمیت رژیم قدرت طلب و سود جو و پول پرست اسلامی به این امر مشغول می باشند؛ و به راحتی در حال جا به جائی نمودن قاچاق هائی که با این اتوبوس ها حمل می کنند هستند. آنها با تبانی با یک راننده ی هفتاد ساله، که صد درصد یا معتاد بوده و یا نیاز مادی داشته، به جا به جائی قاچاق در کشور مشغول هستند!

اکنون که پدران و مادران و سایر اعضای خانواده و فامیل این ۱۹ سرباز کشته شده و ناکام، به کلاه و پوتین و لباس فرم فرزندان کشته شده شان، که حکومت لطف کرده و برای آنها فرستاده می نگرند؛ سرهای سرفراز، پاهای استوار، و اندام غیرتمند جوانان سربازشان را مشاهده می کنند. که به خاطر بی توجهی های افراد کادر نظامی آن پادگان، و به سبب بی مسؤلیتی های فرماند هان پادگان های نظامی در کشور،  که دست های شان با قاچاقچیان، درون یک کاسه است؛ جان گرانقدر عزیزان ناکام شان تباه شده است؛ هرگز از یاد نخواهند برد، که این مصیبت تحمل ناکردنی، به دلیل امیال غیرانسانی تعدادی از دشمنان جنایتکار مردم ایران، بر جان و دل ایشان نشسته است. ایشان هرگز فراموش نخواهند نمود؛ که خودپرستی های مشتی آخوند جنایتکار و ایادی قاتل سردمداران این رژیم جهنمی، جانهای گرانبهای فرزندان دلیر ایشان را، به کام مرگ و نیستی فرستاده اند!

همان جان هائی که پادشاه روانشاد میهن مان، برای هستی آنها چنان ارزش هائی را قائل بود که می گفت: ” بارها می توان هواپیما و کشتی و ….. را خرید. اما انسان های آموزش داده شده و به مهارت رسانده را، اگر از دست بدهیم؟ هرگز نخواهیم توانست جبران کنیم. ” !

محترم  مومنی

مطلب قبلیماندن یا نماندن، مسأله این نیست؛ “چگونه ماندن”، مسأله این است
مطلب بعدیواکنش اچ‌بی‌او به تاثیر مخرب برگزیت بر «بازی تاج و تخت»
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.