کلاهی که پنج سال پیش سرتان گذاشتند، کلاه سیلندر فراک پوشان نبود، بیدار شوید!

0
98

بارها گفته و نوشته ام، سنّت و روش همیشگی سران جانی حکومت ستمگران اسلامی در ایران، این است که هرکجا و در هر موقعیتی که بتوانند و بخواهند؛ و به دلائلی زیرآب همدیگر را بکشند. تند و سریع این کار را خواهند کرد. اما به مجرد آنکه خطری کلیّت حاکیت این اشغالگران تازی تبار را تهدید کند؛ بدون کوچک ترین مسامحه، بلافاصله دوباره چنان با یکدیگر صمیمی و ” جی جی باجی ” می شوند. که گوئی از ابتدا هیچ مشکل و اختلافی با هم نداشته اند!

البته اختلاف اساسی مسؤلان رژیم آخوندی، مانند بسیاری از مشاجره های رایج در میان مردم جهان، یا به جهت سبقت گرفتن از همدیگر، برای رساندن خویش به پست و مقامی بالاتر و پردرآمدتر است؛ که فقط شخص خودشان را شایسته آن می دانند. و یا به دلیل مواردی مادی است، که داراتر شدن دیگران نسبت به خویش را نمی توانند تحمل کنند؛ و یا هردوی این موارد. گاهی نیز، با خمیرمایه ای از این دو امکان ایجاد اختلاف در میان خودشان، آنچه را که در رابطه با رقبای شان منفی می یابند؛ در صدد لو دادن آنها پیش همگان بر می آیند؛ تا نزد دیگران به ویژه سیدعلی خامنه ای(رئیس دزدها و سردسته جنایتکاران) آنان را پیش دیگران خوار و خفیف بگردانند و رسوا سازند!

اما گاهی نیز همانطوری که در بالا آمده، به محض احساس خطر، با مشورت میان خودشان، نمایشاتی را که نمایشنامه اش را رندترین ایشان پیشنهاد می دهد؛ را کاملا طبیعی و پذیرفتنی، در برابر تماشاچیان داخلی و خارجی، بر روی صحنه سیاست های همواره پلید اسلامی شان به نمایش می گذارند!

از اینگونه است ماجرای نمایشنامه ” دادخواهی سبزهای اصلاحاتی، از خورندگان حق شان، و مطرح شدن دو گروه متفاوت درون اجتماع زیر سلطه ی ولی فقیه، که وی باید با یک گروه از ایشان هم آوا می گشت، و با آن دیگری به خصومت می می پرداخت. بایستی که در این رابطه، سبزها(اصلاح طلب ها) را فتنه گر و شورشی می نامد؛ و بنیادگراهای همیشه تندروی حکومت شان را، ” دلسوزان نسبت به مردم مسلمان ایران معرفی می کرد. “!

در این میانه، سوپاپ های اطمینان دیگ بخار جامعه را هم شل می کردند؛ تا مشاهده نمایند، که با درگیری میان این دو گروه متخاصم، از کدامیک از سوپاپ های مورد نظرشان، بخار بیشتری در فضای جامعه متصاعد می گردید؟ البته این شیوه ی ” ناراضی آفرینی ” را نیز، از اربابان تزاری روس خویش آموخته اند. تا به این وسیله سری در میان دیگر سرهای دنیا دربیآورند؛ و ژست سیاست مآبانه خودشان را، با حصر خانگی سران فتنه( به قول خامنه ای و طرفداران بنیادگرای وی)، که  بخشی از هنرمندان به اجرا در آوردن چنین نمایشنامه مبتذل و ضد ایرانی و سراسر دروغ و گزافه می باشند. درون خانه های مجهز به همه امکانات آسوده زیستن، محصور و زندانی می نمودند!

آنگاه مردم همیشه ساده انگار ایران، که اگر از اول شروع شدن ماجرای ” رأی من کو؟ ” و پس از حصر نمایشی مربوطه، ” مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه ای ” ، بدون توجه عمیق به موضوع، که منظور اصلی محصور شدگان، برگرداندن شرایط انقلاب منفور و حکومت منحوس شان به دوران امام شان، زحمتی به خودشان ندادند؛ که تا لحظاتی را به تفکر بگذرانند، سپس از خویش بپرسند: ” آیا این موضوع(دیدگاه اصلاح طلبان) مورد قبول خودشان به عنوان ملت ایران هست یا خیر؟ ” آنوقت چنان به خیابانها بریزند و اسیر و زندانی و کشته بشوند!

این کلاه دوم، که بر سر مردم ایران گذاشته شده است؛ بسیار بزرگ تر و خطرناک تر از کلاه اولی، یعنی انقلاب سیاه اسلامی است. در آن نخستین بار، آخوندهای رمال و حیله گر تنها نبودند. مشتی انسان نمای توده ای و مجاهدی و …. نیز در فریب دادن مردم ایران به آخوندها کمک می کردند. اما در جریان واقعه سال ۸۸، خود آخوندهای سیه دل و دروغپرداز و ریاکار جمهوری ننگین اسلامی بودند؛ که با برپائی چنین حیله ای، باری دیگر مردم ایران را، به ” بیعت ” کردن با ولی وقیح واداشتند!

کدام ویژگی زهرا رهنورد، میرحسین موسوی و مهدی کروبی، آنچنان وجاهت ملی را داشته، که شما را به خیابان ها کشاند؛ تا در راه نیرنگ ایشان با همدستان حکومتی آنها، فرزندان جوان و بی تجربه شما را، درون خیابان های کشورتان، به زیر چرخ های اتومبیل های دولتی و شخصی شان به قتل برسانند؟ تردید ندارم که بیشترین شما، حتی آنانی که مدعی آگاه بودن و …. بودند و می باشند نیز، شناخت چندانی هم در مورد این سه هنرپیشه توانا و قابل و قهار نداشته اید و ندارند!

خانم زهرا رهنورد، با مدرک ” دکترای حقوق سیاسی” ، بدانجهت به ریاست دانشگاه دخترانه ” الزهراء ” منصوب گردید؛ زیرا که نویسنده کتاب معروف ” چشمهایش ” تشریف داشت. در این کتاب که برمبنای اعتقاد صریح ایشان به حجاب مند بودن خانم های ایرانی را عنوان می کند؛ و به ویژه با اشاره او به واژه ” چشمهایش ” به دوشیزگان و زنان ایرانی تلقین می نماید؛ که چشمان و موهای یک زن، چه جاذبه ای برای ” اغوا ” نمودن مردان دارند؟ و موارد دیگری که وی با اشاراتی به آنها، کتابش را بیش از پیش مشهور کرد و به فروش رساند. همینطور همسر ایشان میرحسین موسوی، که ظاهرا پسرعموی خامنه ای نیز هست؛ در بلوای سخنرانی های ” دانشجویان پیرو خط امام ” حتی با تی شرت و پیراهن های آستین کوتاه در جلسات شان شرکت می نمود و به سخنرانی می پرداخت. که به قول چندتن از همین دانشجویان پیرو خط امام، که پس از بالا رفتن از دیوار دفتر نمایندگی ایالات متحده در ایران، و حمله به سفارتخانه آمریکا، به ریاست چندین دبیرستان و دانشکده نیز منصوب شده بودند: ” وقتی آقای موسوی با آن آستین های کوتاه، پشت میکروفون قرار می گرفت؛ آنقدر به وی با ایماء و اشاره پیام می فرستادیم؛ که سخن ات را کوتاه کن و برو آستین بلند بپوش و بیا. ” یعنی ایشان به آن حدی که بر سر زبانها افتاده، چنان فرد دیانت محوری نبوده است. در زمان نخست وزیری او بود؛ که همه شب در زندان اوین در سال شوم ۶۷، چند ده تن از زندانیان سیاسی، بدون محاکمه به جوخه های دار آویخته می شدند!

آقای کروبی هم که در هنگام ریاست اش بر مجلس شورای اسلامی، به گفته ” جزایری ” میلیاردر معروف که در دادگاه، حین محاکمه اعلام کرد. چه مبالغ بالائی را از همین جزایری به عنوان رشوه دریافته می کرده است. کجای کارنامه های درخشان این سه تن، سرسلسله ” سبزها ” درخشندگی و پاکی آفتاب و نقره را به شما نشان داده اند؟ که برخی از شما، همچنان درون آتش چنین بلاهتی قرار دارید؟ و نمی دانید که قصد رژیم جنایتکار آخوندی، از ایجاد کردن ” سبز علوی و سبز سیاسی حکومتی ” ، جز این نبود که باری دیگر کلاه گشادی بر سر ملت ایران بگذارد؛ که تا زیر گلوی شان را چنان بپوشاند؛ تا سالهای سال نتوانند اطراف خودشان را هم ببینند؛ چه رسد به پیرامون و تمامی زوایای این حکومت اهریمینی را؟!

محترم مومنی

مطلب قبلیسوختن یک زن باردار در اتاق عمل
مطلب بعدینیاز به درکی درست از شطرنج جنگ در سوریه؛ ماندن اسد حتی در حد یک ساختمان در دمشق!
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.