چرا باید دست از تهمت زدن بردارید و برداریم؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
286

تهمت زدن به دیگران حکایت از آن دارد؛ که انجام شدن امری را به کسی نسبت بدهیم. در حالی که خود آن فرد از چنان موضوعی بی خبر است؛ و هیچ اطلاعی از آن نداشته و ندارد. اما دیگران، به خاطر اختلافاتی که به دلایلی با وی دارند؛ یا به سبب تنگ نظری هائی که معمولا میان نوع بشر نسبت به همدیگر متداول است. در صدد تهمت زدن به دیگران بر می آیند. چون که بعضی از مردم، به ویژه در میان ما ایرانیان، در ارتباط با دیگر هموطنان در برون و درون میهن خویش، همواره مترصد آنند؛ تا که فرد مورد نظرشان، یا هر شخص دیگری حرفی بزند و کاری را انجام بدهد؛ که سوژه جالب و مطلوبی برای منتقدان او به وجود بیاورد. تا حضرات تهمت زننده را، جهت تخلیه شهوات افترا زنی و دروغ بستن شان به دیگران، با دست پر راهی میدان تهمت زدن به دیگران بکنند!

در دو سه هفته پیش، یکی از مجریان برنامه اتاق خبر تلویزیون « من و تو »، با فردی از گروه « فرشگرد‌ » مصاحبه نمود. میهمان برنامه مورد نظر، در این باره توضیحات کاملی را شرح داد؛ و در مورد برنامه ها و هدف های چهل تن از جوانان ایرانی برون و درون مرزهای میهن مان، که جهت باز گرداندن طلیعه های تابناک آفتاب آزادی به درون مملکت، این گروه را تشکیل داده و فعال گشته اند؛ در مورد چگونگی متشکل شدن این گروه و سازماندهی آن، سخنان مناسب و مفیدی را مطرح نمود!

من که از این طریق و برای نخستین بار، یکی از اعضای گروه « فرشگرد » را می دیدم؛ که در برنامه اتاق خبر تلویزیون من و تو ، به مجری آن برنامه آقای پوریا زارع، توضیحات مبسوطی در مورد « فرشگرد » را می داد آشنا شدم. از جهت آنکه دیگر هم میهنان را نیز، با این جوانان هدفمند آشنا کنم؛ دریغم آمد که راجع به این گروه سکوت نمایم. همآنگونه که در جریان هستید؛ و نوشتاری که در این ارتباط برای تان ارسال نمودم را مطالعه کرده اید. خرسند گشتم، که در مسیر همیاری به شناساندن این افراد به سایر عزیزان هم میهن، در حد امکانات خودم گامی برداشته ام!

فردای همانروز اما، با اطلاعاتی که خودم در باره واژه پارسی « فرشگرد » داشتم. دیدگاهم در این مورد را نگاشته و برای دوستان ارسال نمودم. البته وب سایتی که معمولا دلنوشته های مرا در رسانه مجازی خودشان منتشر می کنند؛ هنوز آن را بر روی سایت خود نگذاشته اند. چند روز پیش هم، بر روی وال یکی از گروه های فیسبوکی، ویدئوئی را از فردی که در آنجا نامش پارسه بود دیدم ؛ که به قول خودش در باره اعضای این گروه افشاگری کرده بود. و مرتب بدون آنکه در سخنان اش جانب ادب را نیز رعایت کند؛ به شاهزاده گرامی ایرانزمین یادآوری می نمود؛ که ایشان در پذیرش و تائید این افراد از این گروه اشتباه کرده اند!

در همانجا و زیر لینک ایشان(آقا یا خانم پارسه)، پاسخ لازم را برای وی نوشتم. اما وقتی که زیرنویس و دیدگاه های سایر اعضای گروه در پاسخ به « پارسه » را خواندم. خوشحال گشتم که بسیاری از دیگر هم میهنان نیز، در مورد این فرزندان میهن پرست کشورمان، دیدگاهی مانند خود من داشته و دارند. با دلیلی آشکار و تجربه ای حقیقی، که خودم در باره این مساله دارم. به نظرم بعید می آید، که این جوانان به پا خاسته ایرانزمین، ابزار دست آخوندهای حاکم در کشورمان بوده یا همچنان باشند. زیرا:

از سال ۱۳۵۲خورشیدی، که مقطع تحصیلی دانشگاهی ام را به پایان رساندم. تا هنگام خروجم از ایران که پاییز ۱۳۷۳ خورشیدی بود. در دانشگاه روانشناسی عمومی تدریس می کردم. در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان کشور، که وابسته و از زیرمجموعه های به وزارت آموزش و پرورش بود. به عنوان کارشناس مسائل خانواده، با اولیاء دانش آموزان مدارس مناطق بیست گانه آموزش و پرورش در تهران، و نیز مربیان و کادر اداری آن مراکز، مورد مشاورت با ایشان قرار می گرفتم. و سال های طولانی هم، مسؤلیت صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ تهران را هم بر عهده داشتم؛ که در آن ضمن پاسخ دادن به پرسش های خوانندگان روزنامه، که در مورد نحوه تعلیم و تربیت فرزندان شان با مشکلاتی مواجه بودند؛ و نیاز به نظر کارشناسان مسائل تعلیم و تربیت داشتند. به نگارش مقالات اجتماعی و داستان های کوتاه تربیتی هم اشتغال داشتم. حدود هزار سخنرانی روانشناختی و تربیتی، در ادارات و مناطق بیست گانه آموزش و پرورش تهران انجام داده ام. در همه این امور می بایست، که با چادر و مقنعه در محل کارهایم حضور بیابم؛ که البته ناگزیر چنین هم می نمودم. وقتی که مدیر عامل وقت انجمن اولیاء و مربیان به من اعتراض کرد و گفت: « شما در سخنرانی های خودت، فقط به مسایل روانشناسی می پردازید؛ و اصلا در رابطه با موضوعات مربوط به انقلاب اسلامی، نزد شنوندگان خود هیچ مطلبی را ارائه نمی دهید. و تا به حال در این مورد حرفی نزده اید. » و به من توصیه کرد؛ که از آن پس بیشتر محتویات حرف هایم را، به اسلام و انقلاب اختصاص بدهم. و نیز هنگامی که در سال ۱۳۶۸ خورشیدی، که خمینی به درک واصل گشته بود. سردبیر آن روزنامه نیز به من اعلام کرد؛ که فقط در باره امام شان خمینی ملعون، همچنین در باره جنگ هشت ساله به قول خودشان « دفاع مقدس » مطلب بنویسم. چون که این امور هیچ ارتباطی با خواسته های قلبی من نداشتند. از انجام دادن آن دستورات سر باز زدم!

چون برای منی، که در دهه پنجاه، جهت دو خدمت کوچکی که به مرز پرگهر ایرانم نموده بودم. به دریافت کردن دو تقدیرنامه از طرف دفتر مخصوص اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی ایرانپدر نایل آمده بودم. پس از رخ دادن انقلاب سیاه و شوم آخوندی در ایران، به هیچوجه نمی توانستم و نمی خواستم؛ که به ادامه دادن خدماتم به ملک و میهن بپردازم. زیرا بیم آن را داشتم، که آن سوابق میهن پرستانه و افتخار آمیزم را تباه نمایم. قلبم فرمان مقاومت می داد. و خردم می گفت: « با تدبیر کامل به راهت ادامه بده، تا شاید از پس بتوانی، که با خدمت کردن به این نسل سوخته، زهر نادانی و اشتباهات و فریبخوردگی نسل پوسیده انقلاب کرده را، از وجود دختران جوانی که دانشجویت هستند بزدائی. » ؛ از اینرو مصمم گشتم؛ که همچنان به کارهای اجتماعی ام در پایگاه جامعه ادامه بدهم. با همه سختی که متحمل می شدم؛ ناگزیر بودم که با آن پوشش نامطلوب به کارهای اشاره شده در بالا بپردازم!

حین انجام دادن وظایفم همه تلاشم این بود؛ که مبادا نتایج خوب زحمات چندین ساله گذشته ام را، به لجن کثافات جمهوری پلید آخوندی بکشانم. به همین خاطر و با به خطر افتادن شرایط خود و خانواده ام، و صدالبته از بیم جانم، بیست و چهار سال پیش، از خانه پدری و مام میهنم وداع کرده و از کشورم گریختم. تا شاید در مکانی دیگر حتی در غربت، بتوانم به آنچه که مکنونات قلبی ام می خواست ادامه داده، و به نوع دیگری برای رهائی کشورم از اشغال اهریمنان بپردازم!

اگر اکنون عده ای بخواهند؛ که در باره من هم افشاگری بنمایند. که در مکان های اداری نامبرده در بالا، با نظام منفور اسلامی همکاری داشته ام. همکاری هایم در مسیر خدمت به هم میهنانم بود. نه به خاطر یکدلی و هم آوائی کردن با رژیم رذل و پست و واپسگرای آخوندی. آیا کسی از تعداد نزدیک به هفت میلیون مهاجر ایرانی به سرتاسر جهان، می تواند بگوید: که در این رژیم مشغول فعالیت در چرخه اجتماع در داخل ایران نبوده است؟!

همگی مان یا دست کم بسیاری از ما، تا پیش از خروج مان از مملکت، در یک پست دولتی اداری مشغول کار بوده ایم. ولی این دلیل بر آن نخواهد بود؛ که من و سایر هم میهنانی که در سرزمین آباء و اجدادی مان در موقعیت حضور این نامردمان در کشور به کاری اشتغال داشته ایم. از آنها بوده و با این جنایتکاران همدل و همنوا و همدست بوده باشیم!

چه بسا اگر از آنان می بودیم؛ یا اگر من با آنها همکاری های انقلابی می داشتم؛ حالا به جای خانم هائی که هم اکنون در دولت و حکومت اشغالگر اسلامی نقش های کلیدی دارند قرار می داشتم. چون نمی خواستم که برای کسب درآمد، جهت تهیه کردن یک لقمه نان، خودم را به آن ننگ بزرگ آلوده سازم؛ ناگزیر کهندیار آریائی ام را ترک گفتم و از آن خارج گشتم!

خواهشمندم، که غبار بدبینی نسبت به کسانی، که قصد خدمت نمودن به ایران و ایرانی را دارند؛ از چشمان تان پاک کنید. تا از این پس، هر که جربزه خدمت راستین نمودن به ایران و ایرانی را دارد. به سبب برخوردهای غیر منطقی بعضی از ما، عطای خدمت شان به میهن خویش را، به لقای تهمت هائی که به ایشان زده خواهد شد نبخشایند؛ و مانند اکثریت آحاد جامعه، رخت بی تفاوتی بر تن خویش نپوشانند!

امیدوارم که شهریار عزیزمان، اعلیحضرت رضا شاه دوم پهلوی سوم، با صدور یک بیانیه در باره گروه « فرشگرد » ، همگی دوستداران خودشان و طرفداران حکومت پادشاهی پهلوی را آگاه سازند. تا هم حق این جوانان برومند ضایع نشود؛ و هم مردمی که با بستن افترا به این جوانان نیک اندیش، حق را فدای تنگ نظری های خویش نموده اند شرمسار گردند!

« من این دو حرف نوشتم، چنان که غیر ندانست
تو هم به رسم امانت، چنان بخوان که تو دانی »!!

محترم مومنی

مطلب قبلیننگ ملی!! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
مطلب بعدیآنهائی که از آدم ها انسان می سازند؛ به کمک شما نیازمندند! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.