ملت من،
این نوشته نه مقاله است، نه بیانیه؛ فریادی است از درون زخمی که سالهاست مرهمی نیافته. من از نسل کسانی هستم که وطن را با درد شناختهاند، نه با شعار. این کلمات را از پشت میز ننوشتهام، از دل خاک و رنج آمدهاند. از خیابانهای بینور وطن، از چشمان خاموش کارگرانی که در سرمای بامداد به کارخانهای میروند که دیگر چیزی برای تولید ندارد، از لبهای خشک مادری که نان شب را میان فرزندانش تقسیم میکند، از دانشجویی که رؤیاهایش را پشت دیوارهای بازداشتگاه جا گذاشته.
ملت من،
چقدر باید سکوت کنیم؟ چقدر باید شاهد باشیم که فرزندان این خاک را، به جرمِ دوست داشتن وطن، به بند میکشند؟ تا کی باید بشنویم که به نام خدا و دین، انسانها را در خیابان میزنند؟ ما که جز حقیقت و عدالت نخواستیم، چه گناهی کردیم که باید زیر چکمهی دروغ له شویم؟
من میدانم خستهاید. میدانم از فریب، از وعدههای پوچ، از تکرار تاریخِ بیرحم خستهاید. اما خستگی، آخرِ راه نیست. تاریخ ملتهایی که برخاستهاند را بخوان؛ همهشان روزی خسته بودند، روزی ترسیده بودند، اما ماندند، ایستادند، و جهان را تغییر دادند. ما هم میتوانیم. اگر فقط به خودمان و به یکدیگر ایمان بیاوریم.
ما امروز در بزنگاه بزرگ تاریخ ایستادهایم؛ نه فقط در آستانهی تغییر حکومت، بلکه در آستانهی بازسازی مفهوم «ملت». ایرانِ آینده فقط با آزادی ساخته نمیشود، با اعتماد ساخته میشود. اعتمادِ از دسترفتهای که باید از نو میانمان زنده شود.
از درون دستگاه امنیتی دیدهام که چگونه «ترس» را میکارند تا «جدایی» برداشت کنند. دیدهام چگونه از اختلاف ما برای بقای خود نردبان میسازند. دیدهام چگونه رسانههای حکومتی، دشمن را از میان ما میجویند و برادر را به برادر میتازانند. اما آنها یک چیز را نفهمیدهاند: ایران، اگر بار دیگر برخیزد، اینبار از درون مردمش برمیخیزد، نه از بازی قدرتها.
ما با خودمان چه کردهایم؟
ما از هم بریدیم. هرکس سنگ خود را به سینه زد و دیگری را دشمن پنداشت. مذهبی و بیدین، چپ و راست، سلطنتطلب و جمهوریخواه، کرد و بلوچ و ترک و فارس… در حالی که دشمن مشترک، با نگاهی آرام و حسابشده، همین تفرقه را مدیریت کرد. ما را آنقدر سرگرم جدالهای بیحاصل کردند که فراموش کردیم ریشهی تمام دردها، دروغی است به نام «جمهوری اسلامی».
امروز باید از نو آغاز کنیم. از گفتوگو، از تحمل، از پذیرش تفاوتها. هرکه را صداقت در دلش مانده، از آنِ ماست. هرکه ایران را میخواهد، برادر ماست، خواه در مسجد باشد، خواه در تبعید.
ایران را باید از نو ساخت
اما این بازسازی با خشم و نفرت ممکن نیست. ایران با عشق و ایمان بازمیگردد، با دانایی و خرد جمعی. باید به نسل جوان اعتماد کنیم، به زنانی که در خیابان فریاد زدند، به کارگرانی که در سکوت مقاومت کردند، به نظامیانی که دیگر حاضر نیستند سلاحشان را علیه مردم بگیرند. آینده، دست همین انسانهای خاموش است، نه دست چهرههای پرهیاهو و سیاستمداران خسته.
هیچ نجاتدهندهای در راه نیست
نه غرب، نه شرق، نه هیچ نامی. نجاتدهندهی ایران، خودِ ملت ایران است. این را بارها تاریخ گفته. هیچ قدرت خارجی نمیتواند برای ما آزادی بیاورد، همانطور که هیچ قدرت داخلی نمیتواند برای همیشه ما را اسیر نگاه دارد.
من از شما میخواهم، بهجای تکرار ناامیدی، به خودتان تکیه کنید. به ایمان خاموش در قلبتان. هرکس که هنوز در این سرزمین نفس میکشد، باید بداند که در سنگر آخر، ما فقط یکدیگر را داریم.
به خودمان بازگردیم، نه به گذشته
گذشته را باید شناخت، نه در آن ماند. نباید دوباره قربانی نامها شویم. هیچکس بهتنهایی ناجی نیست، اما همهی ما با هم، میتوانیم ناجی باشیم.
امروز ایران، از ما فقط یک چیز میخواهد: برخاستن. برخاستن برای حقیقت، برای شرافت، برای آیندهی فرزندانمان. اینبار نباید در تاریخ فقط ناظر باشیم. باید سازنده باشیم، باید آنچه را در طول قرنها از ما گرفتند، بازپس بگیریم: حس کرامت، حس مالکیت بر وطن.
ملت من،
من باور دارم هنوز میشود. هنوز میشود ایران را از آوار دروغ بیرون کشید. هنوز میشود زنجیرها را گشود و خورشید را به وطن بازگرداند. اما این کار را نه با شعار، بلکه با فهم و اتحاد باید آغاز کرد.
ما ملت ایران، آیندهٔ خود را پس میگیریم.
سرباز وطن
سرتیپ محمد موسوی کاوه

