ویروس خطرناک تر از « کرونا » در ایران! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
154

در روزی مانند دوازدهم بهمن سال منحوس ۱۳۵۷ خورشیدی، خطرناک ترین خفاش خون آشام کل هستی در تاریخ این جهان بزرگ، در حالی که خلبان هواپیمای « ایر فرانس » زیر بغل وی را گرفته بود. از پلکان هواپیما پائین آمد؛ و پای منفور خودش را بر روی خاک مقدس سرزمین اهورائی ما گذاشت. او که در حین پرواز به پرسش یکی از همراهان اش(صادق قطب زاده) که از وی پرسید: « حضرت آیت الله، از این که پس از پانزده سال دوباره به ایران بر می گردید چه احساسی دارید؟ » به دادن یک جواب یک کلمه ای قناعت کرد و گفت: « هیچ » !!

در طول زندگی از بازگشت دوباره اش در ایران، به گونه عملی و با آشامیدن خون بسیاری از ایرانیان فریبخورده ای، که برای باز گرداندن این خفاش خون آشام، در مقابل حکومت کسی ایستادند؛ که جز خدمت به ملک و ملت ننموده بود. احساس نفرت برانگیز خود را نشان داد؛ که مهم ترین حسی که او در این رابطه دارد. تامین رضایت خود جلادش، و همراهان و همدستان ضد ایرانی خویش، از دست یافتن به قدرت بسیار، و پس راندن ایران و ایرانی از جایگاه رفیعی که در دنیا داشتند بود و بس!

خطرناک ترین خفاش خون آشام دنیا، روح الله الموسوی الخمینی ، در بیشتر سخنرانی های تمسخر آمیز و بیشتر ضد بشری خودش، همواره بر روی یک نکته تاکید اکید داشت و می گفت: « اگر دو دسته که یکی شان مسلمان و آن دیگری کافران باشند با یکدیگر بجنگند. مسلمان های کشته شده به بهشت، و کفار کشته شده هم به جهنم می روند.» !

لطفا چند لحظه به عبارات وی که در بالا آمده توجه بفرمائید. شاید به نتیجه ای که نگارنده به آن می اندیشم برسید. آیا میان نوع بشر به لحاظ اهمیت هستی ایشان هیچ تفاوتی وجود دارد؟ آیا فقط انسانیت نیست که وجه تمایز میان دو فرد می باشد؟ آیا به صرف تدین کسی به یک اعتقاد مذهبی، که با نتایجی که در طول عمر هزار و چهارصد ساله اش نشان داده، که هیچ ارزش انسانی و اعتبار جهانی را نه دارد و نه در نظر می گیرد؛ می توان میان او و سایر افراد به قضاوت نشست؛ و یکی شان را به راحتی راهی بهشت نمود و دیگری را به دوزخ راند؟!

اصولا یک نگاه اجمالی و توجه اندک نشان می دهد ؛ که فرمایشات فرقه پرستانه او و همه پیروان بدنهاد و نادان تر از خودش، زائیده خزئبلاتی است؛ که ایشان هرگز پیش از بیان کردن آنها، به مسایل و موارد جانبی آن نمی پردازند!

موقعی که جنگ قدرت و ریاست طلبی میان حسین ابن علی و یزید ابن معاویه درگرفت. هنگامی که حسین و هفتاد و دو تن از یاران وی، به دست سرداران جنگاور یزید مانند « شمر ذی الجوشن » کشته شدند. آیا بر اساس استدلال خمینی خفاش، فقط حسین و یاران او به بهشت خواهند رفت؛ و یزید و شمر و بقیه شان، که آنان نیز مثلا مسلمان بودند؛ نمی بایست راهی بهشت بشوند؟ درد در اینجاست، که ایشان همگی به خاطر خودپسندی و قدرت پرستی شان، فقط خود را مسلمان می نامند و گروه دیگر را فقط کافر تلقی می کنند!

حاکمیتی که چهار چوب اصلی اش، بر اساس یک ایده غیر اصولی و ضد بشری پایه گذاری شده باشد؛ و مهم ترین آمال و آرزویش، گسترش ایده های شنیع اینجنانی شان در سراسر گیتی باشد. نتیجه حضور اش در جهان، جز این نخواهد بود؛ که در جای جای کتاب به اصطلاح آسمانی شان نوشته شده است: « بکشید در راه خدا » !

مگر این خدای بدبخت چقدر درمانده و بی کفایت و بی پیرو است؟ که اینهمه قاتل و جنایتکار در لیست پیروان اصلی او قرار گرفته اند؟ هرگز چنین نبوده و هیچگاه نیز چنین نخواهد بود. تردید ندارم و به صراحت می گویم، یکی از اولتیماتوم هائی که بخش دیگر موجودیت خالق هستی(اهریمن) به وی داد این بود: « حال که مرا به زمین تبعید می کنی، تا به وسیله من، بندگان اصلی و یکتاپرست ات را معین نمائی؛ هیچگاه به آنها اجازه نخواهم داد؛ که فقط و فقط تو را بپرستند. زیرا که من را به خاطر آن که ایشان را بفریبم؛ به زمین می فرستی. » !!

در کتاب « راز خدا » که به زبان هلندی نوشته ام، چنین استدلال کرده ام: آدمی یا بیشتر موجودات هستی، در نگرش نخستین از دو بخش ساخته و آفریده شده اند( جسم و جان ، که همان روح شان است.) ؛ بخش اول که جسم ما می باشد؛ همواره قابل مشاهده و لمس کردن است. اما بخش دیگر که روح آدمی است. هیچگاه با سلاح چشم قابل دیدن نیست. و ما می توانیم فقط از طریق « رفلکس های جان مان، که روان نامیده می شود؛ و بازتاب دهنده تراوشات و کنش های آن بخش از هستی یک موجود زنده است به آن پی ببریم. وقتی که به حضور و موجودیت این بخش از وجود خویش پی می بریم. نباید فراموش کنیم، که روان ما آئینه تمام نمای روح و جان ماست؛ که با بازتاب های آن در می یابیم؛ که اکنون به لحاظ روحی، جان مان در چه شرایطی است؟ زمانی که غمگین می شویم، موقعی که شاد هستیم، در شرایطی که اعجاب و هیجان وجود ما را در خود می فشارد. یا حتی هنگامی که غرق موج تنفر نسبت به بعضی ها می شویم. تمامی این حالات، رفلکس های روانی روح و جان ما است. که به این طریق خودشان را نشان می دهند!

حقیقت پنهان در این باره چنین است؛ که این قسمت نسبت به بخش دیگری از خودش، که « وجدان » نامیده می شود. دارای مسؤلیت مهمی است. چنانچه وظیفه اش نسبت به وجدان خود را درست انجام ندهد. آن را در خواب عمیقی فرو می برد؛ و به ما اجازه نمی دهد، که از هشدارهای مفید آن برخوردار بشویم. زیرا که این امر فقط از یک وجدان بیدار و آگاه سر می زند. نه یک وجدان خفته و مدهوش و منفعل، که در چنین شرایطی کاری از او بر نمی آید!

فراموش نکنیم، که خالق هستی هم به عنوان بزرگ ترین و قدرتمندترین و داناترین موجود هستی، از این قاعده مستثنی نیست!

او نیز هنگامی که آدم را آفرید. دچار چنان شیفتگی غیر متعارفی گردید؛ که به رفلکس فریب دهنده روح خود بها داد. وقتی که بازتاب روح او به وی گفت: « تو می بایست به خاطر چنین خلقت عظیم و اعجاب انگیزی که نموده ای بر خویشتن مغرور باشی. » در همان دم بود که خدا گفت: « فتبارک الله احسن الخالقینن: » !
از آنجائی که خدا هست و خطا نمی کند. این بخش منفور و گستاخ و فریبنده را(اهریمن یا به قول اعراب شیطان را) از درون روح خودش حذف نمود و بیرون انداخت!

در همان لحظه اهریمن به وی گفت: « تا به ابد این موجودی را که به خاطر وی مرا از خود دور می کنی خواهم فریفت. هرگز هم نمی گذارم، که فقط به تو گوش کند و تو را بپرستد. » !

از آن پس شیطان بی کار ننشست؛ و هر از چند گاهی یک آدم را فریفت. تا که خود را پیامبر و رسول و فرستاده خدا معرفی بکند. تا که پیروان وی، آنقدر در توجه به او و خاندان وی پای شان را فراتر بگذارند. در حدی که به جای آفریدگار یگانه خویش، محمد و دختر و داماد و نوادگان ایشان را بپرستند. در جریان چنین کفر ورزیدن شرم آوری، به این نیز قناعت ننمایند؛ تا جائی که حتی نمایندگان ایشان به عنوان پیشوایان دینی و رهبران مذهبی را هم ستایش کنند و بپرستند. حتی اگر در میان شان، جانشینان و رهبرانی مانند خفاشان خون آشامی همجون خمینی دجال و خامنه ای جنایتکار نیز جای گرفته باشند!

« من این دو حرف نوشتم، چنانکه غیر ندانست*** تو هم به رسم امانت، چنان بخوان که تو دانی»!

محترم مومنی

مطلب قبلیمارک والاس: کشتن قاسم سلیمانی هم نمادین بود و هم یک گام خیلی بزرگ
مطلب بعدیکشته شدن شماری از کارشناسان نظامی جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان در یمن
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.