” هیس ….. ” !!!

0
358
Generated by IJG JPEG Library

آیا با این کلمه آشنا هستید؟ آیا به یاد می آورید، اگر به هر دلیلی داخل یک بیمارستان می شدید و بشوید؛ در جاهائی از کریدورهای آنجا، بخصوص داخل بخش هائی که بیماران بستری هستند؛ یک تابلوی کوچک که بر روی آن قاب عکسی قرار دارد، توجه کسانی را که به درون بیمارستان می روند را جلب می کند. در این قاب عکس، تصویر چهره یک پرستار زن دیده می شود، که انگشت سبابه اش(انگشت اشاره) را بر روی بینی اش گذاشته است. و زیر این تصویر نیز واژه بالا، یعنی ” هیس ” را که در کنار آن یک علامت تعجب(!) بزرگ نیز هست؛ کاملا درشت نوشته شده، تا که در معرض دید همه مراجعین به بیمارستان قرار بگیرد. و آنها با دیدن این تصویر حواس شان جمع باشد؛ که در اینجا کاملا سکوت را رعایت کنند!

تصور بفرمائید در چنین محیطی، که ایجاد آرامش برای بیماران آن از ضروریات اولیه است؛ به بهانه ماه محرم، و به منظور مستفیض نمودن بیماران محترم از برکات این ماه، نوار نوحه سرائی گذاشته بشود؛ تا بیمارانی که در آنجا بستری می باشند؛ از فیض محرم محروم نمانند. تا به یاد شهدای مظلوم کربلا، نوحه ای گوش بکنند و اشکی بریزند. همانطوری هم که در بستر بیماری هستند، با دست بر روی سینه شان بزنند؛ یا با کاردی که ملاقات کننده شان برای آنها میوه پوست کنده و در دهان وی گذاشته بود؛ فرق سرشان را به نیت قمه زدن خراش بدهد. تا به این ترتیب در مراسم عزاداری های محرم شرکت غیر مستقیم داشته باشند؛ و با شنیدن نوحه ای که از بلندگوهای بیمارستان برای ایشان پخش می گردد؛ قطرات اشکی هم نثار شهیدان صحرای کربلا بنماید!

آخوند محله شان می گفت: ” ای مردم، از اشک ریختن برای امام حسین غفلت نکنید؛ اگر کسی فقط چند قطره اشک برای سیدالشهداء بریزد؛ پس از مرگ اش، یکسره به بهشت می رود و نزد مولایش حسین به او ملحق می گردد.” بیمار بیچاره ای که با این شرایط نامساعد در بیمارستان بستری است؛ ناگزیر است، که همزمان با رسیدن صدای گوشخراش نوحه سرا، که با تصمیم نا به جای رؤسای بیمارستان، به گوش های او رسانده می شود؛ به جای گریستن برای حسین و علی اکبر و علی اصغر شیرخواره و قاسم داماد، و مصیبت هائی که از آن پس نصیب زینب و رقیه و سکینه و صغرا گردیده بود؛ چون مأموران یزید که برندگان آن جنگ قدرت پرستانه میان دو عموزاده قریشی بودند؛ خانواده حسین را که بازماندگان او به حساب می آمده اند؛ را با پای پیاده و نواختن بر چوب خیزران بر اندام ایشان، آنها را از عراق به شهر شام در سوریه کنونی برده بودند. باید به حال زار خودش گریه کند، که در چنین دیوانه خانه ای که به غلط نام بیمارستان بر آن نهاده شده مورد مداوا قرار بگیرد!

” بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین *** کاین اشارت زجهان گذران ما را بس ” !

قصد اهانت به هیچ کسی را ندارم، اما از وقتی که رپرتاژ یک گزارشگر در این باره را شنیده ام؛ آنقدر از هم میهنانی که به این بیمارستان ها می روند و باز می گردند، و هیچگونه واکنشی نسبت به آن از خودشان نشان نمی دهند عصبانی هستم که اندازه ندارد. بیمار بیچاره شما که کاری از دست اش بر نمی آید؛ شما که شکر خدا تندرست هستید و به ملاقات بیمارتان می روید؛ چگونه می توانید مصیبت عزاداری برای شهدای کربلا در بیمارستان را متحمل بشوید؟ چگونه به خودتان اجازه می دهید، که با وجود چنین متخصصانی(که شرکای آن بیمارستان ها نیز هستند) ؛ و به جای نجات دادن جان بیمار شما، با این کارهای ابلهانه و  نامردمانه و خودپرستانه، جان بیماران بیمارستان را می گیرند؛ رو به رو بشوید و چیزی به آنها نگوئید؟!

میان آبرومندی و خفت پذیری فقط یک گام فاصله است. به مصداق بیت بالا، که جریان آب جوی را نشانه گذشتن عمر تعبیر می کند؛ شما هم به این نشانه روشن و گویا توجه نمائید. وقتی این پزشکان که بیشترشان شرکای این مکانها هستند؛ حتی یک لحظه آرامش را به این بی نواهای بستری در بیمارستان شان روا ندارند. وقتی به خودشان اجازه می دهند؛ که بر روی دیوارهای بیمارستان(چاپخانه های پول سازی و انباشتن اسکناس های درشت بر روی همدیگر)، تصویر ” هیس ” را بیآویزند؛ ولی خودشان به آن کمترین توجهی را نداشته باشند. چگونه حکومت و دولتی که اینها را، برای عذاب دادن به شما و بیمارتان ساپورت می کنند؛ را می پذیرید؟ چگونه برای گرفتن حق مسلم تان از این ناانسان ها، به پا نمی خیزید و احقاق حق نمی کنید؟!

آیا می دانید که گناه مظلوم بیشتر از ظالم است؟ اگر کسی که مورد ظلم واقع می شود، حق خویش را از ظالم نگیرد؛ تردیدی نخواهد بود، که شما فقط مظلوم نیستید؛ بلکه ظالم پرور هم می باشید!

محترم  مومنی

 

مطلب قبلیتصاویر بهترین خودروهای پلیس جهان
مطلب بعدی«یالثارات» و «صدا» مجرم شناخته شدند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.