هنگام خاموش کردن شعله های ساختمان پلاسکو، چهل نیروی آتش نشانی در کجا بودند؟!

0
260

همه تدابیر لازم جهت عدم حضور نیروی کافی آتش نشان، برای خاموش کردن آتشسوزی ساختمان پلاسکو(در روز پنج شنبه که پلاسکو به آتش کشیده شد و تخریب گردید؛ از قبل پیش بینی شده بود . نیمی از پرسنل اداره آتش نشانی آن منطقه(چهل تن)، می بایست که در یک امتحان اجباری، که رؤسای شان جهت ارائه مدرک ” لیسانس ” به آنان بر ایشان تحمیل کرده بودند؛ حضور نداشتند تا به همراه چهل تن آتش نشانی که به محل آتشسوزی آمده بودند؛ برای سرعت و بهبود بخشیدن به کارشان، به همدیگر یاری برسانند!

 یکی دیگر از  ترفندهای از پیش اندیشیده و همآهنگ شده نیز آن بود. که جلوتر، به سفارتخانه های آلمان، انگلیس و فرانسه گفته بودند؛ که در روز رخ دادن این رویداد مهیب(پنج شنبه سی ام دیماه ۱۳۹۵ خورشیدی)، از باز نگاه داشتن دفاتر نمایندگی کشورهای متبوع شان خودداری کنند. البته مدتی نسبتا طولانی می گذرد؛ که روزهای پنج شنبه هر هفته نیز، در ایران مانند جمعه تعطیل رسمی آخر هفته شده است. اما دفاتر نمایندگی و سفارتخانه های ممالکی، که با جمهوری جنایت آفرین آخوندی، مراوده سیاسی و روابط دوستانه دارند؛ بر اساس تعطیلات رسمی کشورهای خودشان، فقط روزهای شنبه و یکشنبه هر هفته را به عنوان تعطیلات آخر هفته شان قلمداد می کنند. به همین لحاظ، آتش افروزان و تخریب کنندگان ساختمان پنجاه و شش ساله پلاسکو، به کارکنان این سه مکان که در بخشی از آن خیابان و در نزدیکی ساختمان پلاسکو واقع هستند؛ تأکید کرده بوده اند، که در روز پنج شنبه کارگران گازرسانی در آن منطقه مشغول کار می باشند؛ و بهتر است که در روز مورد نظر، درب اصلی ساختمان های سفارتخانه شان را ببندند و تعطیل باشند!

ساختمان معظم پلاسکو، که با کوشش های میهن پرستانه یکی از ثروتمندان آن روزگار، شادروان حبیب الله ایلقانیان، و با هزینه خود او در تهران ساخته شده بود؛ و خودش  هم در روزهای نخستین بعد از شورش ننگین ۵۷ ، به دست یکی از جانی ترین جلادهای تاریخ بشری، صادق خلخالی قسی القلب و وحشی، محکوم به اعدام گردید(به خاطر یهودی بودن شادروان ایلقانیان)؛ این ساختمان هفده طبقه، اگر چه که به گفته صاحبنظران، توسط بخش تخریب سپاه پاسداران انقلاب سیاه و پلید اسلامی منهدم گشته است؛ ولی باید دید، که چه عامل مهمی موجب انجام پذیرفتن چنین عمل شنیعی گردیده، یا آمران شکل گرفتن این حادثه عمدی ضدبشری، کدام فرد یا چه کسانی بوده اند؟!

البته که حکم این حرکت مخوف و جنایتکارانه، توسط سردمداران رژیم منحط جمهوری نابخرد اسلامی، به ویژه سرداران تاجر مسلک و منفعت طلب سپاه پاسدارن صادر گشته است. اما دانستن علل و عوامل آن نیز حائز اهمیت زیادی است. همچنین چگونگی عدم کارآمدی نیروها و ابزاری که سازمان آتش نشانی کشور را، که از سرعت عمل و به دست آوردن نتیجه مطلوب بازداشته بود؛ بر اساس کدام حیله از قبل به کار برده بودند؟ که این نارسائی ها که در بالا توضیح داده شد؛ سبب ناتوانی مسؤلان در این امر بسیار مهم بوده است؟!

 بارها یادآور شده ام، هرگاه یک موضوع منفی که مربوط به عملکردهای سران رژیم منفور آخوندی باشد؛ و در همه جا سر و صدای بسیاری را برپا کند. شیوه آخوندهای جنایتکار این است؛ که با ایجاد کردن یک حادثه هولناک تر نسبت به قبلی، موردی بدتر آز آن را، که در اهمیت دست کمی از ماجرای پیشین نداشته باشد؛ یا حتی در بعضی موارد مهم تر از مسأله پیش از آن نیز به نظر برسد. با مهارت کامل و استادانه، آن را مانند علم بزرگ بیست، سی، چهل تیغه جلب توجه کننده ای، همچون علم دسته های بزرگ سینه زنی عزاداری ماه محرم شان، چنان حیله گرانه به هوا بلند نمایند؛ که مردم درون کشور، یا ایرانیان مقیم در برون مرزهای کشورشان، حتی بیگانگان خارجی که به مسائل مربوط به ایران توجهات زیادی را نشان می دهند؛ آنچنان در اعجاب قرار بدهند؛ تا که مدت های طولانی زیر علم این موضوع جدید، آنقدر مشغول سینه زدن باشند؛ که مورد مهم پیشین از یادشان برود. اینگونه و با چنین روش های محیلانه ای،  سران جانی این حکومت منفور و خودکامه و قدرت پرست، تنها کاری که می توانند انجام بدهند؛ یا به فکر ناقص و اندیشه مغزهای معلول شان می رسد. پوشانیدن یک جنایت، با انجام دادن جنایتی جدید، و به قتل رساندن عده ای دیگر از مردم بی گناه و بی پناه ایران است!

کشتن شیخ هاشمی رفسنجانی، و نشان ندادن چهره سیاه شده او، که در اثر خفگی با آب به دست قاتلان وی سیاه و کبود گشته بود؛ و جانیان نمی توانستند چنین سند آشکاری از جنایت خود را، در معرض دید و قضاوت دیگران قرار بدهند. جنایت کوچکی نبود و نیست. او را کشتند، تا صدای اصلاح طلبان را، با از میان برداشتن پیشنماز و رهبرشان، در حلقوم ایشان خفه کنند؛ و همگی شان را بی اعتبار سازند. او که درون افراد شاخص این جمهوری مفلوک و ضدایرانی، از رئیس جمهورهای برتر رژیم محسوب می گردید. دست راست خمینی در بیشتر تصمیم گیری های آن پیر دجال هم بود. از جمله مغزهای متفکر حکومت جانیان هم به شمار می آمد. رفسنجانی پیشنهاد بسیار مهمی را ارائه داده بود؛ که با انجام شدن آن، کوچک ترین حیثیتی برای مقام معظم!! رهبری، و حاکمیت جانیان در ایران کنونی باقی نمی ماند. بر این اساس، کشتن او و محو نمودن اش از کلیت نظام منفورشان، تنها کاری بود که می توانست از عملی شدن آن پیشنهاد جلوگیری کند؛ و آبروی نداشته خامنه ای جلاد و همدستان جانی او را حفظ نماید!

رفسنجانی در نظر گرفته بود، به سبب اطمینان خاطری که به مرگ خامنه ای پیش از خودش داشت(به دلیل بیماری سرطان بدخیم و پیشرفته سید علی، امکان زودتر مردن او از رفسنجانی بعید به نظر نمی آمد)؛ از اینرو، رفسنجانی با امید به این که، پس از مردن خامنه ای، رهبری انقلاب متعفن اسلامی حق مسلم خود او می بود؛ سازمان نوظهوری را که از روی کنگره ایالات متحده کپی کرده و راه انداخته بود(شورای مجمع تشخیص مصلحت نظام) را، با نامی جدید ” سازمان حقوق بشر اسلامی در ایران ” نامگذاری و اداره کند. تا مردم ایران پس از مرگ خامنه ای تردیدی نداشته باشند؛ که رفسنجانی با ایده های بشردوستانه، رهبری مناسبی برای حکومت تازیان در ایران خواهد بود. و برای حقوق انسانی مردم کشور، بیشترین احترام و اعتبار خاصی قائل خواهد شد. و مانند سلف خودش(سید علی خامنه ای = امام چهاردهم شیعیان!!)، حقوق بشری مردم ایران را نادیده نخواهد گرفت!

خامنه ای و دار و دسته اش هم، که به نیت رفسنجانی از تغییر دادن نام شورای مجمع تشخیص مصلحت نظام، به ” سازمان حقوق بشر اسلامی در ایران ” پی برده بودند. بر آن شدند که حسرت تحقق یافتن آرمان مهم عالی جناب سرخپوش، و سردار سازندگی را، و نیز شکل حقیقت به خود گرفتن این موضوع مغایر با مصلحت های رژیم شان را، که موجبات رسوائی بیش از حد آنان را فراهم می آورد. با کشتن وی و برداشتن او از سر راه شان، بر دل رفسنجانی بگذارند. تا روباه متفکر و حیله گر انقلاب آخوندی را، با آن وضع فجیع به قتل رسانده و از سر راه خودشان بردارند!

از آنجائی که می دانند، مردم ایران و ساکنان سایر ممالک در جهان، آنقدرها خرفت و کودن نیستند؛ که یاوه های این آدم کشان، مبنی بر ” ایست قلبی ” هاشمی رفسنجانی را به آسانی باور بدارند. و نیز چون به درستی شاهد بودند، که کامنت های مردم در باره عدم واقعی بودن دلیل مرگ وی، آنان را لو داده و به مرز نیستی شان نزدیک نموده است. مانند همیشه مصمم شدند، تا یک ” علم ” بزرگ دیگر را به هوا بلند بکنند. تا موضوع به قتل رسیده بودن هاشمی، و تبعات و نتایج خوار کننده ناشی از آن را، از اذهان عمومی مردم پاک گردانند. تا به آسانی بتوانند خویشتن را، از مظان اتهام به قتل رساندن هاشمی نجات بدهند!

بر همین اساس، مانند ارباب بی وجدان شان آمریکا، که به خاطر حضور یافتن در منطقه خاورمیانه، و تضعیف نمودن حکومت های درون منطقه، و ایجاد پایگاه های نظامی متعدد در این بخش از جهان برای روز مبادا(زمانی که جنگ سوم جهانی با سرکردگی دو قطب مخالف همدیگر(آمریکا و روسیه)، و ایجاد یک قدرت بزرگ تک قطبی در دنیا، با چنان نقشه اهریمنی، که هم به خودشان زیان رساندند( انهدام همزمان پنتاگون و فرو پاشیدن برج های دوقلوی آن)، و کشتار دست کم هزار و پانصد تن از کارکنان بی گناه وزارت امور خارجه خودشان، و نامیدن ” القاعده ” به عنوان مسبب اصلی چنین عمل تروریستی غیر منتظره ای، وارد منطقه خاور میانه شدند؛ و همانطوری که شاهد می باشیم؛ افغانستان و عراق و سوریه و…. را، به چنین روزگار سیاهی بنشانند. آخوندها نیز با انهدام ساختمان پلاسکو تلاش کردند؛ تا موضوع مرگ هاشمی رفسنجانی، و پیگیری های مردم در باره دلائل اصلی آن قتل را، تحت الشعاع این آتس سوزی و انفجار دینامیت های کارگذاشته شده توسط سپاه پاسداران در طبقات متعدد ساختمان پلاسکو قرار بدهند!

اکنون هم که پیگیری مستمر مردم در باره مورد بالا را شاهد هستند؛ با تخریب پاساژ کویتی ها که دیوار به دیوار ساختمان پلاسکو بود و هست؛ سپس با به آتش کشیدن مغازه های کفش فروشی خیابان باغ سپهسالار تهران(سرچشمه) در حوالی مجلس شورای اسلامی در میدان بهارستان کنونی، مورد انهدام ساختمان پلاسکو را کمرنگ تر نمایند. باید منتظر بمانیم تا ببینیم؛ علم بعدی چه خواهد بود؟ کی و چه وقت به هوا بلند خواهد شد؟ تا که این روسپیان بازار سیاست، چند صباحی بیشتر به حکومت ننگین شان ادامه بدهند؟!

محترم مومنی

 

مطلب قبلیبرندگان جوایز منتقدان لندن؛ «لالا لند» بهترین فیلم سال شد
مطلب بعدیدعوت جشنواره گوتنبرگ از کارگردان ایرانی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.