نقدی کوتاه بر دیدگاه برتراند راسل در بارۀ فلاسفه «اسلامى ـ ایر انى» در کتاب تاریخ فلسفۀ غرب

1
126

دربارۀ فلاسفه شرق، بویژه فلاسفۀ « اسلامی – ایرانی»، برتراند راسل فیلسوف شهیر انگلستان، در کتابِ « تاریخ فلسفۀ غرب، ترجمه نجف دریابندری»، به مطالبى اشاره کرده که لازم است با دقت بیشتری مورد توجه و بررسی قرار بگیرد. زیرا نگاه این فرزانۀ نامدار و آزاد اندیش به شرق، بویژه فلاسفۀ « اسلامی – ایرانی»، علاوه براینکه درست و آگاهانه نیست، از یک داوری اندیشمندانه نیز به دوراست. از سوی دیگر، سکوت و بی توجهی صاحبنظران ایرانی، در برابر چنین اظهار نظرهایی، خود موضوعی حائز اهمیت است. اینکه چرا اندیشمندان ایرانی، برای روشن شدن واقعیتهای تاریخی سرزمین خود، پاسخی به اینگونه برداشتهای نادرست نداده و نمی دهند، جای تأمل دارد.
شوربختانه بسیاری از ایرانیان، پیرو ضرب المثل معروف « مرغ خانۀ همسایه غاز است»، بوده و هستند و می پندارند، نظرات هر نویسنده یا اندیشمند غربی « وحی مُنزل» است و می بایستی آنها را بدون تأمل و تعمق پذیرفت و باصطلاح، آنها را « حجت» شمرد، در حالی که چنین نیست. بسیاری ازاندیشمندان غرب، بویژه شرق شناسان، درک و فهمشان از فرهنگ مشرق زمین، اصولاً اندک و گاه نادرست و در بیشتر موارد هم غرض ورزانه است.
گفتنی است که ما ایرانیان، همانندِ بسیاری از ملل شرق، از چند سده قبل، ریش و قیچی همۀ گذشتۀ تاریخی، سیاسی و فرهنگی کشور و ملتمان را سپرده ایم به دست غربیها و منتظریم، آنها بگویند که ما چه بوده ایم، چه کرده ایم، چه هستیم و چه باید باشیم! به عبارت دیگر، از زمان باز شدن پای مستشرقین ( شرق شناسان ) به ایران، با اینکه همۀ اسناد و مدارک مورد نیاز پژوهشی آنها، در دسترس ما هم قرار داشت، با این حال، چشم و گوش خود را به آنها دوخته ایم که ببینیم و بشنویم که این حضرات، در زمینه های گوناگون کشور ما چه افاضاتی می کنند تا یا به دروغ، بدانها بنازیم و یا به غلط، از آنها شرمنده شویم! حتی درعرصه فرهنگی نیز ترجیح می دهیم، از زبان و از نگاه آنان، ارزش و اعتبار، بزرگان فرهنگی کشورمان را بشنویم و ارزیابی کنیم.
ازعجایب روزگار اینکه در این زمینه ها تا آنجا نسبت به خود بی اعتماد هستیم که اگر مطلبی از بزرگان خود مانندِ رازی، بیرونی، ابن سینا، خیام، سهروردی و غیره نقل می کنیم، نام چند تن از بزرگان غرب را نیز چاشنی مطلبمان می کنیم، و بی توجه به مبادی اصولی اندیشه، می گوئیم: مثلاً ابن سینا هم همان حرفی را زده بود که هیوم و هگل و دکارت و کانت و غیره زده اند، بی آنکه توجه داشته باشیم و اشاره کنیم که ابن سینا چند صد سال پیش از این حضرات می زیست و حق و انصاف حکم می کند که دست کم اگر هم نخواهیم بگوئیم که « چنین نظری را نخستین بار، ابن سینا عنوان کرده است»، حداقل بگوئیم: « سخن این حضرات مشابه نظرابن سیناست».
به عنوان نمونه، وقتی صحبت کوپر نیک و گالیله به میان می آید، هم میهنان عزیز ما به ندرت برای آشنائی فرزندان سرزمینشان، به نظرات ابوریحان بیرونی استناد می کنند. مرد بزرگ و دانشمند اندیشمندی که سده ها پیش از کوپرنیک و گالیله، نه تنها به کُروی بودنِ زمین پی بُرده بود، بلکه انحراف محوری آن را نیز نسبت به خورشید به درستی، بیست و سه درجه محاسبه کرده بود.
ابوریحان دریک کوشش درخشان علمی، با وجود کمبودهای عصر خود، شعاع کرۀ زمین را نیز درهند، اندازه گرفته و رقم به دست آورده اش با آنچه دانشمندان امروزه با همۀ دست آورده های علمی عظیم و تکنولوژی پیشرفته پذیرفته اند، تنها ۱۵ کیلومتراختلاف دارد.
همچنانکه وقتی مثنوی مولوی « جلال الدین محمد بلخی» را می خوانیم، می بینیم که این عارف عالیقدر با چه صراحتی نظریه « تکامل انواع» را در مثنوی خود آورده است، بی آنکه هیچ یک از امکانات پژوهشی داروین را در اختیار داشته باشد. همینطور در مسائل دیگر که نمونه های بسیاری قابل ذکراست.
با این توضیحات کوتاه، اکنون نگاهمان را برمی گردانیم به اظهارات برتراند راسل.
*
برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفه جلد دوم (ص ۲۲۳-۲۲۴) مى نویسد:

– « فلسفۀ عربى ( اسلامى) به عنوان تفکر اصیل و بدیع حائز اهمیت نیست. مردانى چون ابن سینا و ابن رشد اساساً شارح هستند. به طور کلى نظریات فلاسفۀ علمى در منطق و ما بعدالطبیعه، از ارسطو و نوافلاطونیان، و در طب از جالینوس و در ستاره شناسى و ریاضیات از منابع یونانى و هندى گرفته شده، و اهل عرفان نیز فلسفۀ دینى خود را با عقاید قدیم ایرانى چاشنى زده اند. نویسندگانى که آثار خود را به زبان عربى نوشته اند در زمینۀ ریاضیات و شیمى تازگى نشان مى دهند و کشفیات آنان در زمینۀ شیمى نتیجه تصادفى پژوهشهاى آنان در کمیاگرى بوده است. تمدن اسلامى در بهترین ادوار خود، از جهت هنر و از جهات فنى، بسیارى قابل ستایش بود، و لیکن هیچ قدرتى در زمینۀ تفکر مستقل در مسائل نظرى نشان نداد. اهمیت این تمدن که نباید آن را نا چیز گرفت، در این است که وسیله انتقال بود، میان تمدن قدیم و تمدن جدید اروپاى قرون مظلمه حائل شد…»

نظر برتراند راسل به چند دلیل قابل ایراد و نقد است: نخست اینکه اصولاً فلسفه از آغاز رشد و نمو خود تا به امروز، در یک دایرۀ از موضوعات مشخص، محدود و محصور بوده و هر فیلسوفى چه غربى و چه شرقى به ناچار در این محدوده سیر و سیاحت کرده است.
اهم مسائل فلسفه و موضوعات مورد بحث آن، مشخص و عبارت از شناخت « هستی و وجود» است و هر فیلسوفى در هر کجا و در هر زمان که وارد حوزه فلسفه می شود، مى باید به این موضوعات بپردازد. بخشی از مهمترین بحث از مباحث فلسفى نیز به « ماورا الطبیعه»، یعنی « الهیات» یا « فلسفۀ اولى» مربوط مى شود که به « خدا و جهان» و چگونگى پیدایش آنها از هم، ارتباط پیدا می کند. یعنی اندیشیدن و شناخت کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که به نوعی به زندگی انسان مربوط می شود.
یک فیلسوف نظریه پرداز است و هر نظریه ای نیز تا زمانى که علم به آن لباس قطعیت نپوشاند، به عنوان نظریه باقى مى ماند. همچنانکه در بارۀ خدا تا به امروز یک نظریه قطعی از طرف هیچ فیلسوفی ارائه نشده است. از اینرو بیشترین تلاش و کوشش فلاسفه الهی، چه شرقی و چه غربی، چه پیشینیبان و چه متاخرین، صرف این مقوله گردیده و می گردد که به نحوی ازانحاء وجود خدا را ثابت کنند. و چون دراین کار موفق نمی شوند و به یک نظریه قطعی نمی رسند، همۀ آنها به حاشیه می روند و به فرعیات و بویژه به بحث در اسماء و صفات او می پردازند و جولان می دهند.
دربارۀ جهان نیز از قدیم ترین ایام، صدها نظریه ارائه شده است که تا به امروز هیچکدام به قطعیت نرسیده و آنچه امروزه از جهان می دانیم که حدوداً هم آن را پذیرفته ایم، همان است که « علم» با مشاهده و تجربه و محاسبه به ما عرضه کرده است، نه فلسفه.
با این بینش، حال ببینیم که فلاسفه شرق در دوران شکوفائی فلسفه ( بعد از اسلام)، چه کرده اند؟ و آیا نظر برتراند راسل در بارۀ آنها درست است یا نه؟
– فلاسفه شرق، بعد از خاموشى چراغ فلسفه در یونان، در دوران خاصی که شرایط برای پرداختن به فلسفه مناسب شد، با ترجمه آثار یونانیان، نخست به فهم و شرح این آثار پرداختند و سپس هر یک از فیلسوفان در حد توان اندیشۀ خود، فلسفه یونان را به تجزیه و تحلیل کشیدند. آنچه را در این راستا درست تشخیص دادند، پذیرفتند و آنچه را که نادرست دیدند، رد یا تصحیح و یا تکمیل کردند. درعین حال، با نوآوریهای خود به غنای فلسفه افزودند.
در اینجا باید به این نکته نیز اشاره کنیم که در گذشته هم فلاسفه هیچ وقت و در هیچ کجاى عالم، از آزادى مطلق برخوردار نبودند و نمى توانستند به طور صریح نظرات فلسفی خود را عرضه کنند، بخصوص در زمانى که دشمن همیشگى فلسفه و فلاسفه، یعنى دین و دینمداران و حاکمان دین پرور در قدرت بودند.
متولیان تمام ادیان، در همۀ دورانها و در اکثر سرزمینها، رو در روى فیلسوفان و مراقب آنها بودند. یعنی اهل نظر را تحت نظر داشتند تا مبادا با افکار فلسفى خود، بنیاد مکتب آنها را سُست یا ویران سازند. در خود یونان که چند قرنی قبل ازمیلاد، یکى ازحوزه هاى پرجنب و جوش فلسفه بود، در تقابل با دین رایج، به بزرگترین فیلسوف خود سقراط جام شوکران نوشاندند، کارى که در تمام دنیا، متصدیان ادیان به پیروى از این روش، با اهل تفکر علمی و اندیشۀ فلسفی انجام داده و هنوز هم انجام می دهند.
درشرق، بویژه در حوزه ایران، جز در موارد استثنائی و کوتاه مدت، فلاسفه هیچ وقت آرامش خاطر و امنیت جانی نداشتند. رعب و وحشت فیلسوفان ایران به مراتب از فیلسوفان یونان قرن چهارم و پنجم و ششم قبل از میلاد بیشتر بود. زیرا در این بخش از جهان، ضمن اینکه برخلاف یونان، حکومت دمکراسى وجود نداشت، در عین حال، خلفا و حکام متعصب به اسلام، همراه با شریعتمداران قشرى، دمار از روزگارهر فیلسوفى درمی آوردند که پا از حریم دین و نقل قول انبیاء ( کتاب و سنت ) بیرون مى گذاشت.
نگاهى به سرگذشت فیلسوفان شرق و تعدادى که جام شوکران را نه مانند سقراط به میل و رغبت، بلکه به اجبار و همراه با خشونت نوشانده شدند، نشان دهندۀ حال و هواى فیلسوفان شرق است. به عنوان نمونه می توان به سرنوشت دردناک شیخ شهاب الدین سهروردی مقتول ( شیخ اشراق )، یکی از بزرگترین فیلسوفان ایران اشاره کرد که قتل او به مراتب از نوشیدن جام شوکران سقراط جانگدازتر بود، بخصوص این که او را در جوانی کشتند، نه مثل سقراط در پیرسالی، و دیگرانی که هر یک به نوعی به چنین سرنوشت هایی دچار شدند.
با این تفاصیل، فلاسفه، علما و عرفای شرق، بویژه بخش ایرانی آن، نه تنها درحوزه فلسفه، بلکه در عرصه کلیه علوم بیکار نبودند و آثارى بسیار گرانبهایی به جامعۀ بشرى هدیه کرده اند. درضمن این امر را هم فراموش نکنیم؛ قبل از اینکه یونانیان به فلسفه بپردازند، یک یا دو هزار سال از عمر تمدنهاى کهن مى گذشت. سومر، ایلام ( ایران)، آشور، بابل، مصر، چین، هند و فینقیه و… سرزمینهائی بودند که هر یک صاحب فرهنگ و تمدن بزرگ و شکوهمندی بودند. بى شک صاحبان تمدنهای بزرگ، نمى توانستند از علوم و فنون و حکمت به دور باشند. اگر آثار مکتوب چندان چشمگیرى از این تمدنها به دست نیامده است، دلیل آن نیست که این سرزمینها خالى از تفکرات فلسفى بوده اند. تازه یادمان باشد که فلسفه تا مدتها پا به پاى ادیان گام برمی داشت و این دو پدیده فکری، آنچنان با هم آمیخته بودند که تفکیکشان از هم بسیار مشکل بود. چنانکه در یونان نیز آنطور که باید نتوانستند این دو را از هم جدا کنند.
درغرب، زمان برتراندراسل نیز فلسفه همیشه زیر نفوذ باورهاى جزمى ادیان قرار داشت و هنوز هم دارد. در این راستا، گفتنی است که بعضی از فلاسفه چه قدیمى و چه جدید، درعین فیلسوف بودن، ادعاى پیغمبرى و دین آورى داشتند که از قدما « فیثاغورس یونانى» و ازمتاخرین « اگوست کنت فرانسوى» و در ایران ما نیز« مانی» و « مزدک» و« کسروی» نمونه هاى روشن پیوستگى فلسفه و دین یا فیلسوفان و پیغمبران هستند.
دیگر اینکه فلاسفه شرق همزمان با فلسفه به رشته هاى مختلف علوم از قبیل طب، ریاضیات، نجوم، شیمى، موسیقى، تاریخ و جغرافیا و غیره نیز می پرداختند و پیشرفتهائی داشتند که پایه و اساس علوم امروزۀ غرب است. بى انصافى است که غربیان چندین قرن کتاب طب الحاوى رازی و قانون ابن سینا را در دانشگاههاى خود به عنوان پایه طب تدریس کنند و بعد افراد خردمندی چون برتراند راسل بگویند؛ رازى وابن سینا چیزى برطب جالینوس اضافه نکرده اند و در ریاضیات و نجوم و شیمی و سایر رشته ها نیز به هم چنین.
زنده یاد محمد على فروغى در فصل پنجم جلد اول « سیر حکمت در اروپا» مى نویسد: « همچنانکه مسلمانان با ترجمه کتب یونانى کلید خزانۀ علم را دریافتند، اروپائیان نیز با ترجمه کتب عربى یا « معرب»، مفتاح دانش را به دست آوردند. . . و بعد به تعدادى از کتب یونانى که تا سده سیزدهم ازعربى به لاتین ترجمه شده است، اشاره مى کند و به دنبال آن، اسامى تعدادى ازنوشته هاى اصیل شرقى را نام مى برد که در اروپا ترجمه و مورد بهره برداری فیلسوفان و دانشمندان غرب قرار گرفت؛ از جمله:
درریاضیات وهیئت و نجوم، کتاب حساب موسى خوارزمى، مساحه الاشکال پسر موسى بن شاکر، رسائل ابومعشر بلخى، محمد بن جابر بتانى، هیئت فرغانى، صور عبدالرحمن صوفى اصفهانى، مناظر و مرایا و رساله باد و باران ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندى، عمر خیام نیشابوری وجمشید غیاث الدین کاشانی. در جغرافیا نزهه المشتاق ادریسى، تقویم البلدان ابوالفداء. در طب کامل الصناعه و سایر کتب على بن عباس مجوسى، طب عضدالدوله دیلمى و ابن بطریق و ابن بیطار، کتاب حاوى و طب منصورى محمد بن زکریاى رازى، قانون شیخ الرئیس ابوعلى سینا، کتاب جراحى و کتاب اتریاق ابوالقاسم زهراوى و قانون مسعودی ابوریحان و همچنین کلیات الکندی و ابن رشد، رسائل فارابى و ابوعلى سینا در فلسفه و مقاصد الفلاسفه غزالى و بسیارى دیگر و بیشتر کتب مزبور پس از آنکه فن چاپ اختراع و شایع شد به چاپ رسیده و بعضى از آنها مکرر چاپ شده است. چنانکه چاپ ترجمه قانون شیخ الرئیس درهمان سالها سى مرتبه تجدید چاپ شد. اقدام به ترجمه و چاپ کتابهاى عربى تا سده چهاردهم و پانزدهم نیز که سر آغاز رنسانس فرهنگی غرب بود، جریان داشت. غیر از ترجمه هائی که اروپائیان در نهضت علمى اخیر خود از کتب عربى و فارسى و زبانهاى دیگر شرقى کرده اند و مى کنند».
وقتى درسدۀ چهارم وپنجم هجرى، دهم میلادى ابوریحان بیرونى در رساله اى میگوید: « براى توازن داشتن زمین در فضا، لازم است در طرف مقابل محل سکونت ما نیز سرزمینی باشد که قصد او قارۀ امریکاى امروزه است»، بى شک به کروی بودن زمین و به احتمال قوی گردش آن به دور خورشید نیز واقف بوده و اگر آن را به صراحت بیان نکرده، به همان علتى بود که کپرنیک از ترس کلیسا، سالیان دراز نتیجه تحقیقاتش را مطرح نمی کرد و گالیله با توبه کردن جانش را نجات داد و جوردانو برونو شعله هاى آتش را به جان خرید.
با توجه به اینکه می دانیم سخن بیرونى مربوط به قرن دهم میلادى است، پرسیدنی است، آیا کپرنیک و گالیله و کپلر، به ترجمۀ آثار بیرونى دسترسى نداشتند و از ترجمۀ آثار او استفاده نکرده اند؟
وقتى مولانا جلال الدین، محمد بلخی در هشتصد سال پیش با ریزبینی اشاره به تکامل انواع مى کند، هیچ دانشمند با فضیلتی در غرب پیدا نمى شود که بگوید: قبل از اینکه لامارک، والاس و داروین اصل تکامل انواع را اعلام کنند، چند صد سال پیش پیرقونیه نیز به زبان شعر آن را بیان کرده است.
درشرق و در زیر انقیاد احکام جزمى اسلام، فلاسفه و دانشمندان ناچار بودند أفکار و اندیشه هاى خود را با ایماء و اشاره بیان کنند و یا در قالب شعر بریزند و بگذرند. با این امید که نسلهاى آینده در هر کجاى دنیا سیر تکامل اندیشه انسان را از جائی که آنها رسانده اند، پى بگیرند و به مقصد برسانند.
بزرگان عالم بشریت متعلق به همۀ جوامع بشرى هستند. اینکه فیثاغورث، سقراط، افلاطون و ارسطو در کجا زاده شده و در کجا رشد و نمو کرده اند، رازى و فارابى و ابن سینا و بیرونى و خوارزمى و خیام و سهرودى و ابن رشد در کجا به دنیا آمده اند و دیگران در کدام یک از گوشۀ جهان، از نظر علمی، کوچکترین اهمیتی ندارد. فلسفه وعلوم در هر کجا شرایط را مناسب ببینند ریشه مى دوانند و رشد مى کنند و به تمام جوامع بشرى تعلق دارند نه به سرزمین وملت خاصى.
این نیز گفتنی است که فلسفه وعلوم ارث پدرى یونان نبوده و در آن سرزمین هم خلق الساعه بوجود نیامده بود. علم و حکمت از همان آغاز شهر نشینى بشر پا گرفت و در هر کجائی که شرایط مساعد و محیط مناسب و آزاد پیدا کرد، شروع به رشد و نمو نموده است.
آنچه دراین مورد باید یاد آورشد، این است که یک فیلسوف وقتى فیلسوف است که براى اظهار نظر فلسفى خود آزاد باشد. فیلسوفى که تحت انقیاد دین و مذهب یا حکومتى باشد، نمى تواند آنطورکه باید به فلسفه بپردازد. فلسفه هر معنائی داشته باشد، وقتى اصیل و ناب خواهد بود که پاى بند هیچ قید و بندی نباشد. چون ارزش واعتبار یک فیلسوف منوط به این آزادى است. بشریت براى سیر تکامل خود محتاج کسانى است که اندیشه و تفکرات خود را بدون ترس و واهمه بیان کنند. تمدن نوین امروز بشر حاصل أفکار و اندیشه هاى فیلسوفانى است که از گذشته هاى دور با فداکارى و تحمل انواع آزارها، حرفشان را زده اند.
فیلسوفان کشورهای تحت سیطرۀ حکومتهای اسلامى، با توجه به شرایط سختى که بر اوضاع زمانشان حاکم بوده، هریک در قالب خاصى نظرگاه خود را مطرح کرده اند. این فیلسوفان نمى توانستند آنطور که باید و شاید نظرشان را به صراحت بیان کنند.
ابو یوسف، یعقوب بن اسحاق کندى، اولین فیلسوف جهان اسلام، هزار دویست سال پیش، در الهیات که یکی ازبزرگترین مباحث فلسفی تمام اعصار بوده و هنوزهم هست، هر سه اصول دین اسلام ( توحید ـ نبوت ـ معاد) را جزو مقوله هاى ایمانى و غیرعقلانى قرارداده است. بنظر این فیلسوف نه توحید، نه نبوت و نه معاد از نظرعقل سلیم قابل اثبات نیست. اینکه عقل در مقابل این اصول غیرعقلانى به چه باور دارد، جرأت بیان آن را نداشت.
محمد بن زکریاى رازى که از بزرگترین و دانشمندترین فیلسوفان ایران و جهان است، یک قدم از کندى نیز جلوتر گذاشت و گفت: « بر خلاف نظرادیان توحیدی که خدا را تنها موجود ازلى (قدیم) مى دانند که جهان را ازعدم خلق کرده است، پنج قدیم یا ازلى وجود دارد که عبارت اند از: خلاق عالم – نفس کلى – مادۀ أولى – زمان – مکان». عنوان چنین فلسفه اى با اساس و پایه دین اسلام وهمه ادیان توحیدی کاملاً مغایر بود.
رازی نخستین فیلسوفی بود که أفکار و اندیشه هاى ارسطو را که میان اندیشمندان اسلامى، مانند قرون وسطى اروپا به عنوان اصول مسلم شمرده می شد، مورد تردید قرار داد و به آنها می گفت: « با این اصول که شما پایه فکرى خود قرارداده اید، نمى توان مشکلات فکرى بشر را حل کرد، زیرا آنها قطعى وقانع کننده نیستند». او بر خلاف پیروان مکتب مشائى که بر روش قیاس و منطق تکیه مى کردند، روش « استقراء و تجربه و شهود» را برگزیده بود. روشى که « فرانسیس بیکن» انگلیسى، بعد ازقریب ششصد سال به قول اروپائیان، ابداع کرد و با همین سبک و شیوۀ خود، یکى از بنیان گزاران تمدن نوین اروپا نامیده شد. حال آنکه مبتکر و ابداع کنندۀ نخستین این روش، رازی بوده نه فرانسیس بیکن.
فلاسفۀ اسلامى در همان دوران کوتاه عمر فلسفه در کشورهای اسلامی سخنانى زده اند که فلاسفه غرب با همه امکاناتشان از جمله پراکنده بودن در سرزمینهای مختلف و حمایت از طرف حکومتهای مستقل در اروپا، بدان صراحت و روشنى نتوانسته اند بیان کنند.
ابن سینا یکى از این فیلسوفان است. این حکیم یگانه نیز در الهیات، در دو مورد راه کندی و رازى را پى گرفت: نخستین آن، انکار معاد جسمانى بود که خود به خود، کل داستان رستاخیز و مسائل مربوط به آن را که یکى ازاصول اساسى اعتقادى اسلام و ادیان دیگر توحیدی است، منتفى مى سازد. دیگر آنکه ابن سینا موضوع وحى بوسیله جبرئیل را به صورت فلسفى رد مى کند و مى گوید: « الهام نوعى واکنش نفس انسان است که به او دست مى دهد، نه این که فرشته اى بنام جبرئیل یا هر نام دیگر به پیغمبر اسلام یا دیگر پیغمبران ظاهر و احکام الهى را به آنها ابلاغ کند».
مى دانیم که دراسلام و در موقع حیات پیغمبر اسلام نیز داستان جبرئیل مورد بحث و مجادله بوده و همان زمان نیز منکران این فرشته بر پیغمبر اسلام ایراد داشتند. به همین علت نیز پیغمبر اسلام منکران جبرئیل را در ردیف منکران خدا قرارداده است. به عبارت دیگر، ابن سینا بى آنکه به اصل قضیه، یعنى خداى اسلام، اشاره کند و یا پیغمبرى محمد بن عبدالله ( نبوت) را انکار نماید، سخن پیغمبر را که خود را به دلیل حضور جبرئیل مبعوث شدۀ خدا و پیغمبر او قلمداد مى کرد، مردود شمرده است. به زبان دیگر، ابن سینا علاوه بر اینکه می گوید فرشته اى بنام جبرئیل به پیغمبراسلام پیام نیاورده، معاد جسمانی را نیز غیر ممکن دانسته است. یعنی این که دنیاى دیگرى هم به صورتى که ادیان توحیدی مطرح کرده اند، که انسانها با جسم خاکى خود به دادگاه الهی کشیده می شوند و سپس وارد بهشت یا دوزخ مى شوند را، محال دانسته است. حال اگر به صورت واضح به انکار آنها نپرداخته، به این دلیل بود که در شرایط زمانی و مکانی عصر ابن سینا، عنوان کردن چنین مسائلی غیر ممکن بود.
آیا ابن سینا مبتکر روشى که می گویند « رنه دکارت» فرانسوی ابداع کرده است نبوده؟ مگرنه این که او نیز بجای رفتن از کلیات به جزئیات، و از جزئیات به کلیات پرداخته است؟ یعنى بجاى نفى کلیات ( خدا)، به نفى جزئیات ( نبوت و معاد) او پرداخته تا برسد به کل قضیه. می دانیم که اگر دو جزء نبوت و معاد را از اصول ادیان توحیدی حذف کنیم، کل قضیه که خدا باشد نیز خود به خود منتفی می شود.
عرفان وعرفاى شرق نیز داستانشان مانند فلسفه و رشد و نمو آن است. این که پدیدۀ عرفان از کجا آمده؟ در کجا رشد و نمو کرده؟ جزئیات دقیق آن براى هیچکس روشن نیست. جز این که بگوئیم عرفان نیز همزمان و پا به پاى فلسفه و دین به بالندگی افتاده و درهر زمان و در هر مکان رنگ و بوی خاصی به خود گرفته است. این که عرفان تحت تأثیر فلوطین (پلوتین) بوده است، جای تردید نیست، اما اینکه خود فلوطین آن را از کجا و تحت تأثیر چه کسانى مطرح کرده است، جاى حرف بسیاری دارد. بخصوص این که مى دانیم او قبل از اینکه نظرات عرفانى خود را مطرح کند، رد پایش را می توان در شرق و بخصوص در بین النهرین، در لشکر کشى « گردیانوس»، قیصر رُم به آن خطه، دید. همانطور که بودن او را در شرق نمى توانیم انکار کنیم، متأثر بودن او را از افکار و اندیشه هاى متفکرین شرق را نیز نمى توانیم منکر شویم. در ضمن یادمان باشد که در زمان او و تا مدتها پس از وی، اکثر اندیشمندان و دانشمندان، علم و معرفت خود را با سفرهائی که به کشورهاى مختلف انجام مى دادند، کسب مى کردند، نه از طریق نوشتار، زیرا که کتابت در آن عهد و ایام بسیار محدود بود. با این تفاصیل، بازمی گردیم به نوشته های برتراند راسل و می گوئیم:
فلسفه گنج بادآورده ای نیست که در یونان و یا درغرب کشف شده باشد. انسان از زمانی که برای شناخت مجهولات زندگی خود، به تأمل و تعقل پرداخت، در هر یک از تمدنهای مهم بشری، بینش خود را عرضه کرده است. و همین بینشها، ذره ذره جمع شده و در زمانی که بشر به کتابت مجهز شد، به صورت مجموعه نوشتاری در اختیار پویندگان قرار گرفته است.
یونانیان بدون شک فلسفه را از ملل شرق گرفته و پرورش داده و با افزوده های خود به آن غنا بخشیده اند. و در زمانی که دیگر محیط یونان، اجازه جولان فلسفه را نمی داده، از نو به شرق باز گشته و در شرق، ضمن حفظ آراء و نظرات فلسفی یونانیان، آنچه می شد به آن افزوده شده است. و زمانی هم که با پیدا شدن امثال ابو حامد محمد غزالی ها شرایط برای رشد فلسفه درشرق میسر نبوده، دوباره راه غرب را پیش گرفته و به اندلس رفت تا در دامان امثال ابن رشد، رشد کند و از همانجا راهی اروپا شد و زیر بنای تمدن نوین امروزی گردید.
دراروپا نیزمانند کشورهای عرب زبان شده که نخست به ترجمه آثارملل متمدن گذشته مانند یونان وهند و ایران و غیره پرداخته بودند، آثارمتفکرین و دانشمندان شرق را ترجمه کرده و برمبنای نظرات آنان به اندیشه ورزی پرداختند و با داده های آنان بود که بینشوران غرب به ایجاد مکتبهای فلسفی نوین پرداختند.
گروهی نظر فیلسوفان شرق را با دانش زمان خود کامل کردند و جماعتی نظر آنان را با تغییر و تبدیلاتی بنام خود بازگو نمودند و ازمیان این مجموعه مکاتب ناب فلسفی پا به عرصه وجود گذاشت.
اگرچه به این نکته پیش ازاین اشاره شد، در اینجا بار دیگر باید ذکر کرد که فیلسوفان غرب، همانند فیلسوفان شرق برای عرضۀ افکار و اندیشه های فلسفی خود آزادی مطلق نداشتند. بسیاری از آنان نیز راه و روش فیلسوفان شرق را پیش گرفتند تا دچارعواقب بد دیدگاهشان نگردند. به عنوان مثال می توان به « آمانوئل کانت » اشاره کرد. این فیلسوف بلند پایه نیز با اینکه تمام براهین وجود خدا را که در طول اعصارعنوان شده بود، با دلیل و منطق و استدلال رد می کند، اما در نهایت می گوید: « وجود خدا را نمی توان با عقل ومنطق اثبات کرد، لذا لازم است با ایمان پذیرای آن شویم ». حرفی که الکندی درنهصد سال قبل از کانت عنوان کرده بود.
بنوشتۀ دکتر ضیاء صدرالاشرافی در« شش جریان فکری در دنیای اسلام»، بعد از کشف آتش، اگرابداعات وعلومی مانند: اختراع چرخ و خط ( توسط سومریها )، الفباء ( بوسیلۀ فینقی ها)، صفر و اعداد حساب ( توسط هندیها)، هندسه ( توسط مصری ها، بابلی ها، آشوری ها و یونانی ها)، باروت، چاپ و قطب نما ( توسط چینی ها ) و جبر ( توسط ایرانیان) و نظایر آن که قابل شمردن نیست، به غرب ارمغان نشده بود، امروزه تمدنی بنام تمدن غربی نداشتیم” و سخن آخر اینکه:
۱- آنچه از فلسفه یونان به غرب رفت، به همت و کوشش فیلسوفان شرق بود. فرزانگان شرق بودند که فلسفۀ یونان را از گزند روزگاران حفظ کردند و با ترجمه و شرح و افزوده های بسیار خود، به آن غنا بخشیدند و سپس به جائی فرستادند که بتواند به بالندگی خود ادامه دهد.
۲- شرق، علاوه بر اینکه مواد زیر بنای فلسفه یونان را فراهم کرده بود، خود نیز در کنار و حتی در غیاب یونان، در این حوزه تفحص کرده و نوآوریها نموده است که بدون آن نوآوریها، پیدایش تمدن کنونی محال بود.
۳- فلسفه همانند علم، در انحصار این کشور و آن ملت نیست، بلکه متعلق به جامعه بشری است. بذر فلسفه ممکن است در سرزمینی افشانده و در سرزمین دیگر پرورده و در جای دیگر به بار بنشیند، طبیعی است که در این صورت نباید محل میوه چینی را محل ظهور آن به حساب آورد.
امید است این بررسی کوتاه سبب گردد که صاحبنظران ایرانی که در حوزه فلسفه و حکمت قلم می زنند، در مقابل برداشتهای نادرست دیگران، حتی شخصیتهای برجسته ای مانند برتراند راسل سکوت اختیار نکنند و برای آگاهی فرزندان سرزمینمان، آگاهیهای خود را در این زمینه های، بویژه در حوزه تفکر و اندیشه، نشر دهند و جویندگان حقیقت را روشن و آگاه سازند.
پاریس – هوشنگ معین زاده

۲۸/۰۷/۲۰۱۵

فایل صوتی این نوشته توسط جناب مانی در « رادیو مانی » خوانده شد که می توانید در اینجا بشنوید.

مطلب قبلیمردم را خیلی وقتها نمی شود زد!
مطلب بعدیدرخواست وساطت دایی برای سوشا هم رد شد
هوشنگ معین زاده
نام من هوشنگ و نام خانوادگی ام معین زاده است. تولد و نوباوگی - در 19آذر ماه سال 1316 در شهر تبریز پا به این جهان گذاشتم و مانند همه نوزادان بعد از لحظاتی چشمان حیرت زده ام را با ترس و لرزبه این دنیای وانفسا گشودم. از آمدنم راضی بودم یا نه، نمی دانم، اما مادرم می گفت به جای اینکه مانند همه نوزادان گریه کنم، جیغ می کشیدم و با جیغ و دادم گوش همه را برده بودم، انگار که از زاده شدنت راضی نبودی. کی می داند، شاید به این علت جیغ و داد می زدم که بر خلاف میل و خواسته ام مرا به دنیا آورده بودند. آیا در جایی که بودم احساس راحتی و امنیت بیشتر می کردم؟ آیا از اینکه مرا جا به جا کرده بودند نا راضی بودم؟ هیچ کس پاسخ این پرسش ها را ندارد، حتی خود آدم. اگر بخواهم روشنترنحوه آمدنم را بیان کنم، باید بگویم که آمدن من بر خلاف همه مردم، بخصوص کسانی که می گویند، در زمان تولد می خندیدند و یا تکبیر می گفتند و به وحدانیت خدا گواهی می دادند و حتی مانند آنهایی که به صورت طبیعی گریه می کردند، نبود، من فقط جیغ می کشیدم و فریاد سر می دادم. امیدوارم که خوانندگان نپندارند که منظورم از مطرح کردن جیغ و داد کشیدنم در زمان تولد، خود بزرگ جلوه دادن یا آنرا به حساب معجزه ی تولد یافتن خود گذاشتن باشد،.نه! خود من فکر می کنم دلیل جیغ زدنم ممکن است در اثر بد خلقی و عصبانیت مامایی باشد که مرا به دنیا می آورد. به این گونه که احتمالاٌ آن زن بد کردار بخاطرناراحتی از مادرم، بی آنکه کسی متوجه باشد بشگونی از من گرفته بود یا اینکه بعد اززاده شدنم که مطابق معمول باید به پشت نوزاد کف دست بزنند که به نفس کشیدن بیفتند، مامای بد جنس این کف دستی را کمی محکمتراز حد معمول زده بود و یا هر کاردیگری که مرا واداربه جیغ و داد زدن کرده بود. بگذریم ازاین زاده شدن و این جیغ کشیدن کذایی که بالاخره هم نفهمیدم سبب آن چه بود. کودکی : کودکی من مانند کودکی همه کودکان بود. به روایت کسانی که مرا در آن عهد و ایام دیده بودند، هیچ نوع عمل یا حرکت غیر عادی از من سر نزده بود. به عبارت دیگر در تمام طول ایام کودکی، نه معجزه ای از من دیده شد، نه کراماتی به ظهور رسید و نه کار خارق العاده ای سر زد. خود من هم تا مدت ها از این بابت نه گله ای داشتم و نه شکایتی می کردم. اما وقتی که بزرگتر شدم و شنیدم، بعضی از بزرگان جهان از همان دوران کودکی کارهای عجیب و غریبی کرده بودند، شروع کردم به غصه خوردن و از اینکه من هم مانند آنها تا به دنیا آمدم، نگفته ام «لا اله الی الله» یا « الله و اکبر» و یا مانند عیسی زبان نگشوده و سخن های بزرگانه به لفظ شریف نیاورده ام، غمگین بودم و به کودکیم که نمی توانم بدان بنازم و ببالم تاسف می خوردم و به خود می گفتم : کاش من هم کاری کرده بودم که کودکان دیگر قادر به انجامش نبودند. یادم هست بعد از خواندن قصه زاد روز پیغمبر اسلام و معجزاتی که می گویند در آن روز بزرگ رخ داده است، مانند شکستن سقف کاخ کسرا، خاموش شدن آتش آتشکده فارس، شروع به جستجو و تحقیق کردم. با انجمن های زردشتی و با پژوهشگرانی که در باره این آئین تحقیق کرده اند به مکاتبه پرداختم و پرسشم هم این بود که آیا در ساعت هشت و بیست و سه دقیقه بامداد روز 19 آذر ماه 1316 آتش هیچ آتشکده ای خاموش شده بود یا نه؟ که البته با بی مهری تمام هیچ یک از آنها پاسخی به پرسش من ندادند. زمانی هم در گاهنامه های کشورهای مختلف به دنبال فرو ریختن سقف قصرهای سلاطین و یا خراب شدن گنبد مساجد و کلیساها و کنیسه ها و غیره می گشتم که در این جستجوها هم چیزی به دستم نیفتاد که بتوانم آنرا به عنوان معجزه روز تولد خود بشمار آورم. وفتی این حسرت به دل مانده ام را برای یکی از دوستان پیر خود بازگو کردم، پیر مرد فرزانه با توپ و تشر به من گفت : - مرد حسابی نوزاد که حرف نمی زند! نوزاد که نمی تواند دستش را پشت گوشش بگذارد و اذان بگوید! نوزادان حتی پدر و مادرشان را که در کنارشان حضور دارند نمی شناسند، چطور می توانند خدایی که حضور ندارد و همیشه هم غایب است بشناسند و به وحدانیت او شهادت بدهند! این دوست پیر آنقدر در باره ناتوانی نوزادان بنی آدم برای من موعظه کرد که از پندار ساده لوحانه خود سخت شرمنده و ناچار شدم حرف و حدیث هایی که در باره معجزات زمان زاده شدن بعضی ها، بخصوص پیغمبران و امامان عزیز می زنند همه را منکر شوم و گناهی دیگر بر جمع گناهان بی حد و حصر خود بیافزایم . با این همه ناچارم اعتراف کنم که مدت ها از اینکه زایش من بدون هیچ حادثه و اتفاقی رخ داده است، به شدت غمگین بودم و به خود می گفتم کاش یا به دنیا نیامده بودم! یا در وقتی زاده می شدم که یک اتفاق عظیم و جلیلی رخ داده بود که بتوان آنرا به عنوان معجزه زاد روز تولدم قلمداد کنم و از این بابت پیش این و آن پزی بدهم! اما افسوس که چنین نشد ..... جوانی و تحصیلات : تحصیلات ابتدای خود را در تهران دبستان ترقی و تحصیلات متوسطه ام را در دبیرستانهای اقبال و سعید تهران و دبیرستان فرخی آبادان به پایان رساندم و در سال 1336 دیپلم ریاضی خود را از دبیرستان فرخی آبادان گرفتم. سال 1337 وارد دانشکده افسری و در سال 1340 به درجه ستوان دومی نائل و خدمت نظامی خود را آغاز کردم. دوران خدمت افسری: خدمت افسری خود را درنیروی دریایی شاهنشاهی شروع و در طول سالهایی که دراین نیرو بودم در پادگان ها و سمت های مختلف انجام وظیفه کردم ،دو سالی نیز به عنوان سرپرست دانش آموزان نیروی دریایی به ترکیه رفتم که ضمن سرپرستی دانش آموزان دوره ناوبری را در نیروی دریایی ترکیه گذراندم. پس از بازگشت از ترکیه شش ماه به ماموریت کشوراردون هاشمی و پس از آن به مدت چهار سال در کشور لبنان انجام وظیفه کردم.. دوران خدمت غیر نظامی : در سال 1355 بنا به درخواست سازمان بنادر برای تصدی پست مدیر عاملی کشتی رانی اروند رود که قرار بود با همکاری ایران و عراق تشکیل گردد، ازارتش به وزارت راه منتقل و به سمت مشاور مدیر عامل سازمان بنادر منصوب شدم. با روی کار آمدن دولت شریف امامی بنا به درخواست وزیر مشاور در امور اجرایی و پیگیری نخست وزیر به نخست وزیری منتقل و در پست مدیر کل امور اجرایی و پیگیری نخست وزیر مشغول انجام وظیفه شدم. در همین سمت با آخرین نخست وزیران ایران، ارتشبد ازهاری و شاهپور بختیار نیز همکاری کردم که با سقوط دولت شاهپور بختیار به خدمت من نیز پایان داده شد. سه ماه بعد از انقلاب من هم در پی تعقیب های مکررمامورین جمهوری اسلامی که مدام در پی من بودند و مرا نمی یافتند، ناچار شدم از راه کوه به ترکیه بگریزم و از آنجا به پاریس بیایم . اکنون هم دوران هجرت خود را در این کشور ادامه می دهم تا کی باشد که هجرت من نیز مانند هجرت پیشینیان به پایان برسد یا اینکه عمری را که با جیغ زدن آغاز کرده ام با جیغ زدن هایی که در سر پیری شروع نموده ام به پایان برسد......

یک دیدگاه

  1. چند نکته قابل بحث در این مقاله وجود دارند که برای احتراز از اطاله کلام یکی را بیان می کنم ؛
    در اینکه باید ارزش فلاسفه و متفکرین مشرق شناخته شود تردیدی نیست ، ولی تصور من بر اینست که نظر برتراند راسل سیر تکاملی تفکر فلسفی غرب و تسلسل مشهود ان ، که همچون پله های یک پلکان هستند . فیلسوفان غرب مرحله به مرحله از اسلاف خود اموختند و اموخته خود را پرورش دادند و فلسفه کامل تری ارائه نمودند تا عصر حاضر . ( هدف اصلی او از تالیف کتابش هم نمایان کردن این سیر تکاملی بوده است )
    ظاهرا راسل این توالی تکاملی را در نزد فلاسه مشرق نمی بیند ، و کارها و عقایدشا ن را متفرقه ویا بی تاثیر ( کم تاثیر ) در نسلهای بعدی می داند !

Comments are closed.