علی خامنهای این نامه از درون سینه نسلی میآید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. از دل سرزمین زخمیای که هر کوچهاش نام یک سوگ و هر خانهاش قصه یک فقدان است. من از جانب مردمی سخن میگویم که دهههاست صدایشان را یا بریدید یا خم کردید یا پشت دیوارهای زندان محبوس ساختید و هنوز هم خیال خام دارید که خاموششان کنید. اما این نامه آغاز خاموشی نیست. آغاز صدایی است که از عمق تاریکترین سالهای این ملت برخاسته و دیگر بازنخواهد ایستاد.
ای خامنهای تو بر سرزمینی حکومت کردی که ستونهایش نه بر عدالت که بر ترس و سرکوب بنا شد، سرزمینی که در آن وکیل را به جرم وکالت کشتید. خسرو دهکردی را با سکوتی ضخیم بلعیدید. گویی حقیقت را میشود با گلوله و پروندهسازی پاک کرد. اما نام او اکنون در حافظه مردم حک شده است.
همانگونه که نام منوچهر بختیاری، مهرداد بختیاری و فاطمه سپهری در ردیف کسانی ایستادهاند که تنها گناهشان این بود که «حق» را زنده نگه داشتند. شما آنان را زندانی کردید تا مردم بترسند اما مردم از چشمانشان شجاعت نوشیدند و بالیدند.
تو یک کشور را تبدیل به اتاق بازجویی کردی. ملتی را زیر چراغهای زرد بازجویی و اعترافگیری نگه داشتی. جوانانی را که فقط خواستند زندگی کنند به گلوله بستی. مادرانی را داغدار کردی و بعد به آنان گفتید «صبر کنید».
انگار که صبر مرهمی برای گلولهای است که جگر مادر را میشکافد و آینده را میدزدد. چه بسیار دخترانی که در این سالها به جرم «زن بودن» خوارشان کردید همانند بیتا شفیعی دختری نوزده ساله، زینب جلالیان و چه بسیار پسرانی که به جرم «جوان بودن» بر خاک انداختید.
دستهای بازجوهایتان بر گردن یک نسل نشست و صدای نفسهایش را برید اما نتوانست روحش را درهم بشکند.
این ملت فقط درد اقتصادی ندارد. فقط مشکل اجتماعی ندارد. فقط ناامنی آینده ندارد. این ملت زخمخورده بیعدالتی سیستماتیک است. زخمخورده تحقیر مستمر است. زخمخورده حکومتی است که خود را صاحب کشور میداند نه خدمتگزار آن. مردم ایران خستهاند از اینکه بهجای دولت با دیوارهای امنیتی طرفاند. خستهاند از اینکه هر اعتراضشان در اتاقهای بیهوا متلاشی میشود. خستهاند از اینکه هر امیدی در میانه راه با باتوم و بازداشت خاموش میگردد.
خامنهای تو سالهاست حکومتی را هدایت میکنی که هر اندیشمند مستقل را حذف کرده. هر زبان صادق را بسته. هر قلم آزاد را شکسته و هر صدای حقیقتگو را دشمن خوانده. و مردم میبینند که چگونه نهادهای امنیتیات به جای حراست از کشور به شکار شهروندان تبدیل شدهاند، وزارت اطلاعاتت و سپاهت شبکهای ساختند از ترس و پروندهسازی و اعترافگیری که هیچ نسبتی با امنیت ملی ندارد و تنها کارکردش پاسداری از قدرت توست. اما آنچه فراموش کردهاید این است که امنیت از دل آزادی زاده میشود نه از لوله تفنگ.
این نامه نه از سر ضعف که از سر صلابت یک سرباز وطن و نوکر این ملت نوشته میشود. از طرف مردمی که به آگاهی رسیدهاند و فهمیدهاند هیچ حکومتی بزرگتر از اراده ملت نیست. من از جانب کارگری مینویسم که حقوقش نیست. از جانب دانشجویی که آینده ندارد.
از جانب مادری که فرزندش در بازداشتگاه جان داد. از جانب معلمی که صدایش را بریدید. از جانب جوانانی که زندگی را از آنان دزدیدید.
از جانب زندانیانی که هنوز در سلولهایتان در تاریکی نفس میکشند و هر روز با امیدی شکننده صبح میکنند.
علی خامنهای این صدا صدای خشم نیست. صدای تاریخ است. صدای ملتی است که از مرگ عبور کرده و اکنون جز حقیقت نمیخواهد.
این ملت دیگر فریب واژهها را نمیخورد. دیگر از شعارهای تو خسته است. دیگر به بهانه دشمن خارجی نمیلرزد و دیگر از تهدید امنیتی نمیترسد.
مردم ایران امروز در جایگاهی ایستادهاند که تو را با تمام دستگاهت و تمامی سالهای حکومتت با ترازوی حقیقت میسنجند و این ترازو به ضررت سنگینتر از همیشه است.
امروز مردم ایران میدانند که مشکل این سرزمین فقط سیاست نیست. فقط اقتصاد نیست. فقط فساد نیست. مشکل اصلی فروپاشی اخلاق در رأس قدرت است و این فروپاشی را دیگر نمیتوان با تبلیغات و سخنرانی و نصیحتهای تلویزیونی پنهان کرد.
و اکنون میرسیم به آنچه باید بگویم. من سال هشتاد و هشت نخستین نامهام را نوشتم. نامهای که پنج سال زندان بدون ملاقات، بدون وکیل و زجر و فروخوردن درد بر من تحمیل کرد اما صدایم را از من نگرفت. امروز پس از همه آن سالها این نامه دوم من است. نامهای که نه از یک فرد که از جمعی از دل نسل ناراضی این کشور جاری شده است.
و اینبار از طرف همه آنان که در دل نیروهای مسلح ایران هنوز شرافت دارند. هنوز انسانیت دارند. هنوز درد مردم را درد خود میدانند میگویم.
آماده باش برای سقوطی که نه محصول خشونت که نتیجه فروریزی مشروعیت و فروپاشی اعتماد است و هیچ حکومتی در این جهان از این نقطه بازنگشته است.
این پایان نیست. آغاز دوران حسابرسی تاریخی است. دوران بازگشت حقیقت است و تاریخ همیشه بیرحمتر از هر قاضی است،
سرباز وطن
سرتیپ محمد موسوی

