میهن دوستی دکتر محمد مصدق

0
120

“این مملکت وطن ماست، مال ماست ” (دکتر محمد مصدق)

دکتر محمد مصدق در ۲۹ رجب ۱۲۹۹هجری قمری برابربا ۲۶خرداد ([۱]) ۱۲۶۱ خورشیدی و برابر با ۱۶ ژوئن ۱۸۸۲ میلادی در تهران پا به جهان گذاشت و پس از ۸۷ سال زندگی پر بار و پر فراز و نشیب، در تیرگی های شبی که به ۱۴ اسفند ۱۳۴۵خورشیدی می پیوست در بیمارستان نجمیه ی تهران که موقوفه ی مادرش نجم السلطنه بود، با چشمی پر از دریغ و غم هم میهنان خود که همچنان در بند عدم استقلال ایران گرفتار بودند، دیده از جهان فروبست.
مصدق جوهر استقلال و درخشان ترین ستاره ی آسمان آزادی و استقلال ایران و نیز راهنمای فردای میهن ما ایران است. زندگی سیاسی پر تلاش و بیدارگر دکتر مصدق با انقلاب مشروطیت آغاز می شود و با پیروزی نهضت ملی به بار می نشیند البته پس از درگیری های فراوان با سرسپردگان بیگانگان؛ تبعید و زندان و خون دل خوردن ها. این تلاش ها با بیست وهشت ماه نخست وزیری بر پایه ی آزادی، دموکراسی و قانون که در تاریخ ایران بی نظیر است به اوج می رسد. دست انگلیس ها را از غارت نفت و دیگرمنابع میهن ما کوتاه و آن ها را با خواری از ایران بیرون می کند و بالاخره با ملی کردن نفت به استقلال ایران معنای عملی می بخشد. برقراری حکومت ملی نوید آینده ی درخشان، سربلندی و آزادی برای ایران بود. شوربختانه تلاش های دکتر مصدق با کودتای نظامیان وابسته در۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برضد قانون اساسی و به کمک آخوندها و دیگر بیگانه پرستان با سرکردگی انگلیس و با دلارهای آمریکایی، با زندان و محرومیت از فعالیت های اجتماعی و مرگی پر حسرت پایان پذیرفت. می توان گفت نزدیک به چهارده سال پایان زندگی مصدق در زندان و دور از زندگی اجتماعی گذشت. اما او بذر آزادی و استقلال در ایران را آنچنان پراکنده است که تا نامی از ایران هست، ثمر و اثر آن از بین نخواهد رفت.
آقای هدایت متین دفتری نوه ی دختری دکتر مصدق در دفترهای آزادی ویژه ی مصدق که با کوشش و هزینه ی خودش منتشر می سازد، درباره ی سال های آخر زندگی دکترمصدق، در شماره ی پائیز۱۳۸۰ چنین می نویسد:” چهارده سال پایان عمر را دکتر محمد مصدق در زندان ودر محاصره ی قراولان مسلح، دور از مردمی که به آزادی و استقلال آن ها عشق می ورزید گذراند. هرگز قلب او از امید به پیروزی نهضت ملی خالی نشد و تا آخرین لحظه ی زندگی استقامت به خرج داد. برای مبارزان نهضت ملی، مقاومت مصدق تا پایان عمر بسیار آموزنده بود. او که با تمهیدات استعماری از خیل وفاداران و سربازان ملی به دور افتاده بود نه تنها تسلیم نشد بلکه با راهنمایی های خردمندانه اش نشان داد که تا چه حد نسبت به آینده ی نهضت ملی احساس مسئولیت می کند. به عنوان مثال، در مکاتبه ای با سازمان دانشجویان جبهه ی ملی ایران که اعضای آن از رهبری جبهه ی ملی دوم آزرده بودند، پس از تقدیر و دلجویی و قبل از امضاء نگاشت: “ کسی که شما را دوست دارد “. و پاس داری از راه رفته را با این کلمات که “ امید و آتیه ی ایران به نسل جوان است “ در نوشته ای به نسل جدید سپرد.”
شوربختانه نسل جوان پس از مرگ دکتر محمد مصدق به جای آن که راه و روش او را سرمشق قرار دهند و مانند مصدق از راه مبارزات مدنی و سیاسی برای کسب حاکمیت ملی مبارزه کنند، چه از چپ و چه از راست به مبارزه ی مسلحانه روی آوردند و از مردم و خواست های ملموس و روزانه ی آنان دور شده ومنزوی گردیدند. مبارزان و کوشندگان راه آزادی پس از بیست هشت مرداد ۱۳۳۲ یکی یکی در دام جلادان دیکتاتوری وابسته افتادند و نابود شدند تا جایی که در آستانه ی رستاخیزمردم، در بهمن ۱۳۵۷ سپاهی که سرداران پیشتاز خود را از دست داده بود به تصرف شیادان مردم فریب و واپس گرا؛ یعنی فداییان اسلام و آخوندها درآمد. آخوندهایی که درسایه ی شاه اسلام پناه پرورش یافته بودند. همان هایی که شرکای جیره خوار کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۳۲ بودند و یک باردیگر فرصت یافتند تا همه ی آرمان های صد ساله ی مبارزات ملی و مردمی را به دست پیروان شیخ فضل الله نوری و جیره خوارانِ انگلیس و غارتگران جهانی، به نابودی بکشند.
در یک صد سال گذشته دکتر مصدق اصیل ترین و برجسته ترین نماینده ی نسلی است که پرچم انقلاب مشروطیت را به اهتزاز در آورد و در تمام طول زندگی پربارش به پاسداری از آرمان های انقلاب مشروطیت ادامه داد و از هیچ خطری نهراسید. مصدق در خانواده ای میهن دوست ارزش های فرهنگ ایرانی را به خوبی دریافت و با دانش هایی که از مکتب لیبرالیسم و آزادی خواهی اروپای قرن نوزدهم که از انقلاب کبیر فرانسه سرچشمه گرفته بود، سیراب شد. او تا پایان عمر بذر انسان دوستی و میهن پرستی را در ایران پراکند. گفته ها و کرده های وی مسئولانه و بشر دوستانه بوده است. دکتر مصدق ایران را همچون خانه ی خود و مردم ایران را فرزندان، خواهران و برادران خود می دانست. او در بیست و هشت ماه دوران حکومت ملی نه تنها گزارش کارها و تلاش های خود را در راه سربلندی ملت ایران به نمایندگان مجلس می داد بلکه همیشه از هر فرصتی استفاده می کرد و حساس ترین و پنهانی ترین اسرار دولتی را مستقیما از رادیو در اختیار توده های مردم ایران قرار می داد. او هرگز احترام و عشق خود را نسبت به ملت بزرگ و ارزشمند ایران از دست نداد و با دلی سرشار از عشق به ایران و چشمی پرحسرت از ناتوانی خود به دلیل زندانی بودن، دیده از جهان فرو بست.
دکتر مصدق نمونه ی یک ایرانی آگاه، باورمند و وفادار به انسانیت و ملت ایران است. بازمانده ی نسلی که انقلاب مشروطیت را پایه ریزی کرد باور و آرمانی جز انسان دوستی نداشت. آن ها به تئوری های فرا ملیتی، انترناسیونالیستی و پان اسلامیسم آلوده نبودند. با اشاعه ی تئوری های التقاطی سیاسی که توسط احزاب سیاسی دانسته و ندانسته به جوانان میهن ما القاء گردید، گرامی دانستن جان آدمی، مردم دوستی و میهن پرستی از فرهنگ سیاسی ما زدوده شد و با التقاطِ ایسم های گوناگون راه مردم دوستی به بیراهه کشید. تلاش های سیاسی با تئوری های پوچ و ضد ایرانی بی محتوا و بی هدف شد. با شکست دست آورد های بهمن ۵۷ حاکمان بی وطن کوشیدند تا به بهانه ی دین، وطن دوستی را خوار بشمارند، ملی ها را ملحد بنامند و اسلام را فراتر از مردم و میهن قرار دهند. در نتیجه آرمان های میهن دوستانه و بشردوستانه ی انقلاب مشروطیت به دست فراموشی سپرده شد.
علی اکبر دهخدا ازسرداران پیشتاز انقلاب مشروطیت که از دوستان و هم رزمان دکتر مصدق بود و مردم ایران و فرهنگ ارزشمند آن را گرامی می داشت و زندگی خود را در راه اعتلای فرهنگ ایرانی نثار کرد، آرمان میهن دوستی خود را چنین بیان می کند:
هنوزم ز خردی به خاطر درست
که در لانه ی ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گزید
که اشکم چو خون از رگ آن جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان
وطن داری آموز از ماکیان
وطن داری آموختن از ماکیان؛ هم سنگ و برابر با همان سخن نغز دکتر مصدق است که گفت: “ این مملکت وطن ماست، مال ماست!”. وطن همان خانه، کاشانه و زادگاه است همان است که مرغان و جانوران نیز از آن حراست و حفاظت می کنند. من در اینجا از آقای محمد حسیبی هم رزم گرامی و پیش کسوت خود اجازه می خواهم تا پاره ای از عین نوشته ی ایشان را در اینجا بیاورم و پندهایی را که از نوشته ی دکتر مصدق و مکتب سیاسی او گرفته ام بازگو کنم. آقای محمد حسیبی در ۱۴ اسفند ۱۳۸۵، سالروز مرگ دکترمصدق، زیرعنوان ” این مملکت وطن ماست، مال ماست، باید تو خدمت خودت را به آن بکنی، از دست تو اگر کاری برمی آید باید انجام دهی… ” در سایت چه باید کرد، نوشته است، در یک بخش آن می نویسد: “… برای درک بهتر از هدف بزرگ دکتر محمد مصدق که کم تر ایرانی در دوران فداکاری های وی به آن پی برد و متأسفانه امروز هم در میان ما کم تر کسی بدان پی می برد به خاطره ای که ایرج اسکندری در صفحه ی ۱۸۵ خاطرات خود (تهران: مؤسسه ی مطالعات و پژوهش های سیاسی، ۱۳۷۲) نوشته به شرح زیر نگاه کنیم:
او می نویسد:
“ یک روز در منزل خودم بودم. تلفن کردند. رفتم پای تلفن، دیدم دکتر مصدق است. گفت که می خواهد از من دیدن بکند… آمد منزل ما و بعد گفت: تو پسر میرزا یحیی هستی، این مملکت وطن ماست، مال ماست، باید تو خدمت خودت را به آن بکنی، از دست تو اگر کاری برمی آید باید انجام دهی. آلان وضعیت این است که شوروی ها آمده اند و نفت می خواهند، امتیاز می خواهند مردم ایران اصلا از لغت امتیاز بدشان می آید و حق هم دارند. گفت: برای این که لغت امتیاز با مسئله ی استعمار جوش خورده و توی کله ی این ها رفته، هرقدر هم که بگوئیم شوروی ها نمی خواهند استعمار کنند نمی توانند قبول کنند. این اسم امتیاز بی خودی است و آن را باید بردارند. اگر این ها نفت می خواهند خوب، چرا نمی خواهند با آن ها قرار داد فروش نفت ببندیم؟ دیگر چرا امتیاز می خواهند؟ امتیاز را بی خودی می خواهند. ما حالا می خواهیم امتیازات دیگر را لغو کنیم، تازه برویم و یک امتیاز دیگر بدهیم به شوروی؟… من از تو می خواهم بروی و به این ها بفهمانی و بگویی اگر موافق باشند من فردا در مجلس نطقی می کنم و ضمن آن پیشنهاد خواهم داد که امتیاز نفت نباشد ولی قرارداد فروش نفت باشد… بعد که رفت من به سفارت شوروی تلفن کردم و گفتم یک مطلب مهمی است… رفتم آنجا. قبلا به علی اف گفتم که دکتر مصدق آمده با من صحبت کرده و مطلبی راجع به اوست. رفت به سفیر گفت. او هم آمد گفت چیه؟ گفتم قضیه این است که ایشان آمده و همچو صحبتی می کند… گفت بنشینید و همین جا باشید. من نشستم و او رفت. البته فهمیدم که می خواهد از مسکو بپرسد. تقریبا نیم ساعت هم بیشتر طول کشید که برگشت گفت بگویید که پیشنهادشان را بکنند. “
همان گونه که می بینیم آنچه ایرج اسکندری نقل می کند عین سخن مصدق و انشای او نیست، بلکه گفتگویی است دوستانه که نقل به معنا شده است. رفتار و گفتار و هر سخن دکتر مصدق آموزشی است از وطن خواهی و انسان دوستی. مردم میهن دوست ما باید آن ها را فراگیرند و به کار بندند. او می دانست هر چه می گوید و هرچه می کند در تاریخ ثبت شده و می ماند و مردم ما آن ها را خواهند آموخت و آینده خود را بر پایه راه و روش های میهن دوستانه بنا خواهند کرد. نمونه ای را که ایرج اسکندری در کتاب خاطرات خود آورده است از چشم اندازهای گوناگون قابل تأمل و تعمق است. من می توانم از آنچه دربالا آمده دریافت خود را بگونه ای که درزیر می آید بیان کنم:

• ایرج اسکندری یکی از سرکردگان حزب توده بزرگترین حزب مخالف دکتر مصدق بود و هرروز روزنامه های حزب توده زشت ترین و ناپسندترین ناسزاها و تهمت ها را به نادرستی به دکتر مصدق نسبت می دادند. اما دکتر مصدق بخاطر سعادت و خوشبختی ملت ایران آن ها را ندیده و نشنیده می گرفت و آنقدر بزرگوار بود که زمانی که ضروری می دانست با پای خود به دیدن رقیب و دشمن سیاسی خود، که از او کوچک تر بود، می رفت.
• همه می دانیم که راه رسمی گفت و گوی دیپلماتیک برای دکتر مصدق باز بوده و او می توانسته با شوروی ها تماس رسمی بگیرد اما تماس رسمی اثرات دیپلوماتیک خارجی و داخلی اش کم تر بوده است.
• رفتار او با ایرج اسکندری بزرگوارانه بوده و به رفتار یک پدر و یا آموزگار می ماند.
• نسبت ایرج را با پدرش (میرزا یحیی) گوشزد می کند و او را به وطن دوستی و خدمت به میهنش تشویق می نماید.
• دکتر مصدق که با هیچ یک از بیگانگان سروسری نداشت و سر به آستان آنان خم نمی کرد علی رغم نزدیکی ایرج اسکندری با سفارت شوروی، از این رابطه ی ایرج اسکندری با شوروی ها حسن استفاده می کند و برای رساندن پیام خود به آنان بهره ی میهن دوستانه می گیرد.
• در پیام خود قید می کند که: “ اگر موافق باشند من فردا در مجلس نطقی می کنم و ضمن آن پیشنهاد خواهم داد که امتیاز نفت نباشد ولی قرارداد فروش نفت باشد… “ یعنی همه چیز با اجازه ی نمایندگان مجلس خواهد بود و هیچ موضوع خصوصی در این پیام خصوصی نهفته نیست.
• او می خواهد به سران حزب توده و مردم ما بیاموزد که امتیاز معنا و خاصیت استعماری داشته و با داد و ستد بازرگانی و فروش تفاوت دارد.
• سران حزب توده از دیرباز مبتکر، نظریه پرداز و طرفدار دادن امتیاز نفت شمال به شوروی ها بودند و ازجمله احسان طبری در روزنامه ی ” مردم برای روشنفکران ” درآبان ماه سال ۱۳۲۳ می نویسد: “… که نواحی شمال در حکم حریم امنیت شوروی است… عقیده دسته سومی که من شخصا در آن دسته قراردارم این است که دولت به فوریت برای امتیاز نفت شمال به شوروی و… “[۲] دکتر مصدق با رفتن به خانه ی اسکندری می خواهد با یک تیر چندین نشان را یک جا بزند. از جمله؛ هم این که سیاست امتیاز دادن به شوروی را از خط مشی حزب توده حذف کند و هم شوروی ها را وادارد از خواستن امتیاز چشم پوشی کنند.
در راستای همین مبارزه بر ضد امتیازات خارجی بود که، او بالاخره پس از پنجاه سال مبارزه با پذیرفتن ریاست کمیسیون نفت در مجلس شورای ملی، کار ملی کردن نفت را به انجام رساند. در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ مجلس شورای ملی پیشنهاد کمیسیون نفت مبنی بر ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور را به اتفاق آراء تصویب کرد. روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ مجلس سنا رأی مجلس شورای ملی را تأیید کرد و به این ترتیب استقلال کشور ما وارد مرحله ی تازه ای شد. روز ۲۹ اسفند بنا به تصویب نمایندگان مجلس در ایران روز ملی ایران نامیده شده است اما ملت ایران از سال ۱۳۲۹ تاکنون تنها دوبار در سال های ۱۳۳۰و ۱۳۳۱ توانسته است روز ملی خود را جشن بگیرد و این روشن ترین گواه آن است که نه در دوران پهلوی و نه در حکومت ولایت فقیه، ایران دارای حکومت ملی نبوده است تا بتواند روز ملی خود را جشن بگیرد.
دکتر مصدق درعمل، نه با حرافی و تئوری بافی و بر خلاف شیوه ی متعارف سیاست بازان، بلکه به راستی نشان داد که ملت ایران می تواند و باید سرنوشت خود را به دست گیرد. او راه وطن داری و وطن خواهی را فرا راه ملت ایران قرار داد.
به امید روزی که آرزوی دکتر مصدق و ملت ایران بر آورده شود و هر ایرانی به جای یک اتومبیل پیکان[۳] و یا؛ ولی فقیه، صاحب حق رأی بشود و بتواند با انتخاب آزاد نمایندگان خود بدون دخالت اولیاء و نظارت استصوابی بیگانگان، کشور و زندگی خود را سامان بخشد.
پایدار باد ایران آزاد و یک پارچه
برقرار باد آزادی
منوچهر تقوی بیات
بازخوانی و ویراستاری شده در تاریخ دوم دی ماه ۱۳۹۳ خورشیدی برابر با ۲۳ دسامبر ۲۰۱۴ میلادی ـ استکهلم

* ۲۹ اردیبهشت که بر سر زبان ها افتاده است با ۲۹ رجب سال ۱۲۹۹ قمری یکی نیست نگاه کنید به « یاد واره ی پنجامین سال ملی شدن نفت » شماره ی ۲۶ و ۲۷ دفترهای آزادی ویژه ی مصدق تابستان و پائیز سال ۱۳۸۰ صفحه ی ۱۷ زیر سرنوشته ی « زاد روز مصدق : چرا ۲۶ خرداد ؟ نوشته ی هدایت متین دفتری
[۲] ـ روزنامه ی مردم برای روشنفکران ، مسئله نفت ، شماره ۱۲ مورخ ۱۹آبان ۱۳۲۳
[۳] ـ اشاره به آگهی بازرگانی اتومبیل پیکان مونتاژایران ، در زمان محمدرضا پهلوی است که می گفتند به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.