به مناسبت ۲۶ دیماه ۱۳۵۷ هنگام خروج شاهنشاه و شهبانو از کشور

0
379

ایران همواره در طول تاریخ، نشیب و فرازهای فراوانی را تجربه کرده است. ایرانیان بارها و بارها، مورد آزمون های بزرگی قرار گرفته بوده اند. اما بیست و ششم ماه دی ۱۳۵۷ خورشیدی، دو محنت بزرگ بر ما و میهن باستانی مان، دو لکه ی بزرگ از ناامیدی و بی پناهی را نشاند. که هم بر جسم و جان ایران مؤثر افتاد؛ و هم بر دل مردمانی، که بخشی از هم میهنان نادان شان، با فریب خوردن از سوی عده ای ایران ستیز، برای براندازی حکومت پادشاهی پهلوی قد علم نمودند؛ و در نتیجه بی خردی های حاصل آمده، از نفوذ افکار شوم کمونیست ها و ملی مذهبی ها و مارکسیست های مذهبی، که بر تمامی زوایای ذهن ایشان، مستولی گشته بود؛ آنقدر بر روی بام های خانه ها، و در سطح همه خیابان های کشور، حتی در نهایت وقاحت و ناسپاسی، در اطراف کاخ های سلطنتی نیز، با صداهای اهریمنی خودشان، چنان ” مرگ بر شاه ” می گفتند. که گوئی آن پادشاه یگانه و نمونه همه مهربانی های یک پدر دلسوز، از زمره دشمنان شان بود. و آنها می بایست که دل پاک و احساسات میهن پرستانه شاهنشاه آریامهر را چنان برنجانند؛ که آن پادشاه معظم را وابدارند؛ که از خانه آباء و اجدادی خودش، به سوی کشورهای بیگانه برود؛ و با آن جسم بیمار و روح و روان آزرده، بقیه عمر سراسر افتخار خودش را، در سامانه های دیگری در جهان به انتها برساند!
همه ساله در چنین روزی، بار غم بسیار سنگینی، بر دل ایرانیاران راستین می نشیند؛ و با همه تلخی هایش، به آنان یادآور می گردد؛ که چقدر با بی توجهی، فریادهای ” مرگ بر شاه ” ناسپاسان را می شنیدند؛ و چه بی غیرتانه اجازه می دادند؛ که آن آواهای شوم، پادشاهی را که پدری دلسوز بود؛ از دیارش بیرون برانند. و زجر حضور یکی از دشمنان ننگ آفرین او را، جایگزین حشمت و جاه و جلالی بکنند؛ که با وجود اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی در خانه پدری همگی شان موجود و میسر بود!
غزل زیر، تراوش ضجه دل من، در همه روزهای شوم ۲۶ دی هر سال است؛ که در سال ۵۷ تلویزیون ملی میهنم، فیلم سفر بدون بازگشت آن پدر بی بدیل، و سرشار از مهرورزی به ملتی بی شناخت و ناسپاس را نشان می داد. شاید به یاد می آورید، که در همان لحظات شوم، که پادشاه مان به سختی از ایران دل بر می داشت؛ تا که از پلّکان هواپیما بالا برود، و سرزمین اش را برای همیشه ترک گوید. بی خردانی درون اتومبیل های شان، در خیابان های منتهی به فرودگاه مهرآباد، دست های اهریمنی تبهکارانه شان را، بر تکمه های بوق اتومبیل ها گذاشته بودند؛ و با به صدا درآوردن یکنواخت بوق های ممتد، آوای شادی خودشان از رفتن پادشاه را، به گوش زمین و زمان می رساندند!
وه چه تاریک است این روز سیاه
چون که شد روح و روان ما تباه
چشم مان گریان و لب هامان خموش
جان ایران ، روح ایران بود شاه
بارها بر تارک ایران نشست
کرکسی زو، کوه ما گردید کاه
مر، هماره رجعت ایران پدر
می دمید جان تا نگردیم ما تباه
حال ما و اینهمه نا مردمی
حال ایران و گروهی روسیاه
این همه، تاوان ناشکری ماست
جان ما و جان ایران شد تباه
این زمان دلها و لب هامان غمین
کو امیدی تا شود ما را گواه؟
ناامیدی کار ما نیست این زمان
چون بود دوم رضا ما را چو شاه
سر به پایش می گذاریم با تمام زندگی
ما که داریم زان پدر، پوری دلیر مانند شاه
ای اهورا، ما ز جان آماده ایم
تا کنیم جان گران قربان شاه
چون رضاشاه دوم فرمانده است
کی شود دیگر وطن از نو تباه؟
او امید ملتی درمانده است
مام میهن را بگیرد در پناه
محترم مومنی

مطلب قبلیماده جدید “نامرئی” ساخت روسیه برای تولید ماشین های نظامی
مطلب بعدیعلی مطهری: دخالت قوه قضائیه در موضوع فیلتر شبکه‌های اجتماعی٬ حاکمیت دوگانه ایجاد می‌کند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.