ما همیشه پیروز و همواره برنده ایم! محترم مومنی روحی

0
161

از ارتفاعات کوه های شهر ” مرودشت ” ، که در چند کیلومتری پاسارگاد قرار دارد؛ بر روی تپه های بلند یا کم ارتفاع اطراف پاسارگاد، از روی قله های رفیع کوه ها تا دامنه های شان، تا جائی که چشم کار بکند؛ پاسداران نگونبخت، در نهایت خفت و ادبار، با فاصله های کوتاه و نزدیک به یکدیگر کمین کرده بودند. در تمامی راه هائی که به پاسارگاد منتهی می شوند؛ از مسافتی دوردست، جاده ها را بسته بودند؛ تا هیچ ایرانی میهن پرستی، چه پیاده و چه سواره به آنجا نزدیک نگردد؛ و نتواند که به درون محوطه پاسارگاد داخل شود!

 بدبخت های کوردل و سیاه اندیش نمی دانند و نمی دانستند؛ که مأوای اصلی کوروش کبیر، درون قلب های تک تک ایرانیاران راستین، و در جای جای خطه ی زرخیز سرزمین اهورائی ایشان است. امری که مغز بی خرد کله های پوک و غیر آدمی ایشان، قادر به درک نمودن آن نیست. نه اکنون این معنا را درک می کند؛ و نه هرگز به آن پی خواهند برد. زیرا که همواره میان تاریکی و روشنائی، به اندازه یک شبانه روز و بیست و چهار ساعت تمام فاصله است!

بی جهت نبوده و نیست که در یک تمثیل داریم؛ که از خدای مان بخواهیم، تا دشمنان ما را از نادان ها بیآفریند و برگزیند. شنیدید که اشغالگران و دشمنان هزار و چهارصد ساله ایران و مردم سرفراز آن، با چه بلاهتی و به چه راحتی، برای همگان در سراسر گیتی مشخص نمودند. که تا به چه اندازه، از فرد فرد مردم میهن پرست ایران در هراسی وصف ناپذیر به سر می برند؟ به چه راحتی به جهانیان نشان دادند؛ که حضور یک ایرانی نیک نهاد در پاسارگاد، چنان فوج فوج لشگر اهریمنی شان را به چنان وحشتی می اندازد. که سلاح در دست و در نزدیکی همدیگر ایستاده بودند. تا اگر اثری از آثار یک ایرانی را مشاهده بکنند. حتی به سایه ها نیز نشانه رفته و شلیک کنند!

نادان ها ندانستند و نمی دانند، که مردم خردپیشه ایران، با همدیگر قرار گذاشته بودند؛ تا در هر کجای سرزمین باستانی شان که هستند؛ با شادمانی بسیار و به یاد آن بزرگمرد تاریخ ایرانزمین، که از عهد باستان تا به ابد، مورد کرنش تمامی مردم گیتی می باشد. میان همدیگر شیرینی پخش کنند. تا به یاد کوروش بزرگ هخامنشی، کام دوستان و هم میهنان شان را شیرین نمایند. تا کام نجس و آلوده به سم مهلک سرنگونی شان از قدرت، هر چه سپاهی و فرمانده و رهبرشان را، با زهر نیشخندی که ایرانیان پیروز به ایشان زدند. از شوکران و زهر هلاهل نیز تلخ تر سازند!

سید علی و رحیم صفوی و نقدی و تمامی آشغال های رژیم منفور و سفاک آخوندی بدانند؛ که دیگر باید آخرین نفس های شان را در سرزمین اهورائیان بکشند. چرا که ملت همیشه هوشیار این سرزمین، تصمیم نهائی خودش را گرفته است. زودا که تمامی تان را چنان به وحشت بیندازند. که از شدت واهمه ای که نصیب تان می کنند؛ از ترس همین مردمی که پیوسته به ایشان ظلم و ستم نموده اید. به درون تونل هائی که زیر بیت رهبری و مقرهای فرماندهی تان کنده و حفر نموده اید پنهان شوید!

 غافل از آن که همگی تان را، با مسدود نمودن همه ورودی ها و خروجی های آن گورهائی که به دست خودتان برای خویشتن کنده اید مدفون می گردانند. آنگاه از آن پس، درون همان تونل های مرگ، از همه زوایای شان خواهید شنید: ” ای کشته، که را کشتی؟ که چنین زار کشته شده ای؟!

محترم مومنی

 

مطلب قبلیحاجیه خانم، حاج آقا، شما در قبال کودکان کار مسؤل هستید! محترم مومنی روحی
مطلب بعدی«کوین اسپیسی» بازیگر مشهور آمریکایی نیز به آزار جنسی متهم شد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.