ما را به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان!! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
109

خصلت و خصوصیت استثنائی این جهان فانی به گونه ای است؛ که تمام پدیده های آن به ویژه در بخش طبیعت، همواره متضاد و دو گانه هستند. از جمله این دو گانگی ها، چه در پدیده های طبیعی و چه در ارتباط با روابط مردم در هر اجتماعی، به ویژه در مورد رابطه های فرهنگی ما ایرانیان عبارتند از : « آبادی و ویرانی، آفتاب و سایه، بالا و پائین، باریک و پهن، باز و بسته، بیمار و تندرست، پاک و پلید، تاریکی و روشنائی، تلخ و شیرین، جنگ و صلح، خواب و بیدار، خنده و گریه، دانا و نادان، ذلیل و محترم، روز و شب، زشت و زیبا، سپید و سیاه، ضعیف و توانمند، ظالم و مظلوم، عادل و بیدادگر، عالم و نادان، غنی و فقیر، فاسد و سالم، قابل و ناقابل، فهمیده و نفهم، قوی و ضعیف، کامل و ناقص، کاردان و ناکارآمد، مجرب و بی تجربه، کامل و ناقص، کودن و هوشمند، گشاد و تنگ، گیج و هوشیار، لازم و ملزوم، لال و گویا، لاغر و چاق، ماندگار و ناپایدار، مست و هشیار، نابخرد و خردمند، نادان و دانا، نظم و بی نظمی، ننگ و حرمت، واضح و مبهم، یاد و نسیان، و بسیاری دیگر از اینگونه تضادها، که درون جوامع مختلف بشری در میهن مان کاربردهای فراوانی را دارند!

اما متاسفانه، از پس از شکل گیری انقلاب ایران ویران گردان آخوندی در کشورمان، موارد دیگری هم بر جمیع تضادهای بالا افزوده شده اند؛ که به هیچوجه ربطی به ایرانیت و فرهنگ افتخارآمیز ما و میهن مان ندارند. بلکه نمایانگر هجوم فرهنگ های بیگانه، مخصوصا تازی های بیابانگرد شبه جزیره عربستان و ….. هستند؛ که ایرانیان راستین با همه آنها بیگانه اند؛ و بیشتر آنها هیچ کاربردی در روابط عمومی مردم ایران با همدیگر ندارند!

از جمله این وارداتی های شرم آور، نوع برخورد مسؤلین نظام اشغالگر آخوندی با مردمان درون جوامع گوناگون میهن مان است؛ که واژه « وقاحت » به تمامی و با همه معنای حقارت بار آن، در برابر نوع رفتار مقامات این رژیم بدنهاد با ملت ایران ناچیز قلمداد می شود!

اطلاع داریم، که در جریان سیل خانمان برانداز اخیر در بیشتر مناطق کشورمان، مقامات تراز اول جمهوری تبهکار اسلامی، در هیچیک از شهرها و روستاهای سیل زده حضور نیافته اند. آنهائی هم که از مسؤلان درجات پائین این حاکمیت رسوا و فریبکار می باشند. در ضمن حضورشان نزد مردم آسیب دیده، چنان با بی حرمتی با آنان برخورد کرده اند؛ که بیان کردن این مورد و تکرار آن، شرم آور است. چه رسد به کسی که این عمل خبیثانه و بی خردانه را مرتکب شده باشد!

استاندار دست نشانده اعضای سفیه بیت رهبری در اهواز، لطف کرده!! و به خودش زحمت داده بود!!!!! که برای دیدن بخش هائی از اماکن مورد تهاجم سیل قرار گرفته شهر اهواز به آن مکان ها برود. از جمله در « حمیدیه » اهواز، در میان جمع مردمی که آقای استاندار غیر محترم نزدشان رفته بود؛ مرد میهن پرستی که از تخلفات و شیادی ها و فساد و دزدی های این قوم پلید آگاهی اندکی داشته، یا دست کم از دیگر همشهری های خود در این باره، خبرهای بیشتری شنیده بوده است. هنگامی که آقای استاندار به کنار او می رسد؛ با شهامت بسیار و پرسشگرانه، خطاب به وی می گوید: « چرا پول مردم ایران را برای سوریه ای ها خرج می کنید؟ » ؛ هنوز جمله وی به پایان نرسیده بود؛ که استاندار وقیح آن دیار، در نهایت وقاحت و با اخم زیاد و ترشروئی تحقیر کننده، خطاب به آن مرد میهن پرست می گوید: « خفه شو » ، مرد بی نوا دوباره دهان می گشاید که حرفی بزند. اما استاندار نادان با تحکم به او می گوید: « می خوای بدم دستگیرت کنن؟ » !
چنین برخورد خصمانه و بی ادبانه و بری از مهر و احترام کسی، که به اصطلاح یک مسؤل نوکر صفت رژیم ضد ایرانی آخوندی است. که در نهایت بی حرمتی با یک شهروند میهن پرست ایرانی داشته، و وی را نزد حاضران و خبرگزاران تحقیر نموده است؛ چه معنائی می تواند داشته باشد؟!

وجدان ملتزمان رکاب آقای استاندار نادان و ناانسان، چرا کم ترین واکنشی نسبت به سوء رفتار استاندار اهواز با هم میهنان شان، از خویشتن ابراز ننموده اند؟ و یا چرا مردمی که آقای استاندار به دیدن شان رفته و چنین دسته گلی را به آب داده است. از حق هموطن و همشهری خودشان دفاع ننموده اند؟ و ….. ده ها چرای دیگر که در این مختصر نمی گنجد؟!

تصور کنیم که استاندار فرصت طلب و سودجوی کنونی در اهواز، جهت حفظ کردن شرایطی که این مقام و این خوش خدمتی ها به وی داده اند. جنبه انسانی آداب معاشرت با زیردستان را به وادی فراموشی سپرده باشد؛ و حب مال و دلبستگی شان به مقام و جیفه های دنیائی، انسانیت نداشته او را زایل نموده باشند. آیا تک تک افرادی، که در کمال وطنفروشی و خیانت، اطراف جناب استاندار را از خودشان پر کرده بودند؛ که از جلو آمدن مردم ستمدیده و سیل زده به طرف آن مرد سفیه را بگیرند. و اطراف او را از خطرات احتمالی خالی نمایند؛ آیا یک جو غیرت ملی در وجودشان نبوده است؛ که از حق آزادی بیان آن شهروند حقیقت بین اما بی نوا و تنها دفاع بکنند؟!

یا آنکه خصلت شنیع خودفروشی آنان به ملاهای حاکم در کشورشان، و نیز عوامل و کارگزاران فرصت طلب آنها در حدی است؛ که انسانیت خودشان را هم با نوکری برای رژیم جنایتکار آخوندی، و ایادی نفع پرست شان معامله کرده اند؛ که ساکت مانده و هیچ نگفته اند؟!

روشن است که پاسخ چنین باشد: « این افراد برای کسب درآمد و دریافت کردن حقوق ماهیانه شان، باید که سکوت نمایند؛ و جهت حفظ نمودن موقعیتی که دارند، هیچ نگویند. ولی آیا مردم معمولی و عادی جامعه، که استاندار وقاحت پیشه و گارد ناانسان او به دیدار شان رفته بوده اند. نیز حقوق ماهیانه شان به خطر می افتاد؛ اگر که از همشهری خودشان در آن دقایق آزار دهنده دفاع می نمودند؟ یا این که مقام های شامخ خودشان را از دست می دادند؛ اگر که از هم میهن صداقت پیشه و راستگوی خویش دفاع می نمودند؟!

بدیهی است که این امر هیچ جائی در راستی و حقیقت در روابط اجتماعی مردم ایران نداشته باشد. زیرا این مردم، که یا کارگر هستند؛ و یا کشاورز، و یا احتمالا از بیکاران آن منطقه بوده و می باشند. کدام اعتبار و امتیازشان از بین می رفت؛ اگر که از حق یک ایرانی و هموطن شان دفاع می کردند؟!

در این باره نمی توانیم استدلال کنیم؛ که آنها جرات انجام دادن این امر را نداشته اند. چه تفاوتی میان آنها و این مرد شجاع و رشید و میهن پرست وجود دارد؛ که او شریان حق طلبانه مردانه اش را، زیر تیغ تیز این جنایتکاران و جلادان و جانیان و سوداگران مرگ قرار می دهد. تا که حقیقت تلخی از نوع رفتارهای سودپرستانه جمهوری همواره بدنام اسلامی و ایادی سودجوی آن را مطرح سازد. اما مردمانی که او از حق ایشان می گفته و می پرسیده، یک ذره از انسانیت و واقع بینی و نوعدوستی او را، در کل موجودیت ترسو و بی خبر و عاری از خیرخواهی خودشان نداشته اند؟!

از همه این موارد که بگذریم؛ استاندار نامهربان و بی جهت مغرور این استان، هر چند که با توجه به مواجهه تحقیر آمیز وی با آن شهروند حق جو، نمی تواند در سلک آدم و انسان جای بگیرد؛ اما به سبب حرفه اش در ظاهر امر، یک فرد سیاسی و یک رجل حکومتی و دولتی تلقی می شود. چنانچه نتواند(که نشان داد نمی تواند)؛ با ملایمت و مسالمت با شهروندان روستائی و شهری ساکن در این استان، برخوردهای دوستانه و مسؤلانه ای داشته باشد. بر مردم آنجا(استان اهواز) فرض است؛ که به مجرد پایان یافتن همراهی شان با یکدیگر، جهت برقراری آرامش پیش از خروش سیل ویرانگر در شهرهای شان، علیه فردی که به هیچوجه لیاقت مدیریت استان ایشان را ندارد به پا خیزند؛ و یکصدا و هم آوا فریاد بر آورند: « ما را به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان » !!

محترم مومنی

مطلب قبلینخل طلای کن برای آلن دلون
مطلب بعدییک سیاره با اندازه مشابه زمین رصد شد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.