قوه قضائیه جمهوری ننگین اسلامی، می خواهد قانون سنگسار را اصلاح بکند!

0
70

آیا در مورد تمسخرآمیز جلوه نمودن یک کار یا یک سخن بی محتوا، این ضرب المثل را شنیده اید که می گوید: ” مرغ پخته در ظرف خنده اش می گیرد.” ؟! اصلاح نمودن کار شومی مانند سنگسار توسط قوه قضائیه جمهوری متحجرین، آنقدر پوچ و مردود به نظر می رسد؛ که شنونده این سخن به یاوه بودن آن توجه می کند و با خود می اندیشد، آیا می توان رسم درّندگی حیوانات وحشی را از ایشان گرفت؟ آیا می توان از مار انتظار داشت که نیش نزند؟ آیا می توان به طوفان گفت که از حرکت باز ایستد و به تخریب خانه ها نپردازد؟ آیا می شود از دروغگو انتظار راستگوئی را داشت؟ آیا می توان به گرگ گفت که از درنده خوئی هایش دست بردارد و توبه بکند؟ آیا ممکن است که از اهریمن خواسته بشود که دست از وسوسه نمودن آدمها بردارد؟!

اگر همه موارد بالا امکان پذیر باشد، می توان از جمهوری جور و جهل و جنون اسلامی نیز پذیرفت، که در صدد اصلاح نمودن یکی از همه کنشهای وحشیانه خودش باشد؛ و درنده خوئی اش را کنار بگذارد! به فرض محال که این جنایتکاران بخواهند یکی از شنیع ترین روشهای آدمکشی خودشان را اصلاح بکنند؛ اصولا این سخن و قول و وعده از بیخ و بن اشتباه است و نباید به آن کوچکترین بهائی داد. چرا که در حقیقت، اصل موضوع اعدام نمودن مجرمان به هیچ دلیلی مورد پذیرش نیست تا نوع وحشیانه تر آن که سنگسار کردن است چنین باشد!

وقتی که از سوی مشتی وحشی جنایت پیشه، امر به نابودی یک مجرم می شود، باید جلوی این عمل وحشیانه را از همین پایه گرفت. باید به قانونگزار تفهیم نمود، که در دنیای کنونی، به هیچوجه اجازه ندارد که حکم قتل و نابودی یک انسان را صادر کند؛ باید به او یادآوری نمود، کسی که متهم به انجام دادن خطائی است که به نظر دستگاه قضائی کشور اتهامش محرز می گردد؛ صادر نمودن حکم اعدام برای او مانند عمل مجرمانه همان متهم، خطا و ناصحیح می باشد و به منزله مرتکب شدن به قتل است!

چه تفاوتی میان عمل یک متهم به اعدام، که جرمش از نظر دادگاه جنائی تشخیص داده شده، با کار قاضی یک دادگاه، که وی را محاکمه نموده و حکم اعدامش را صادر می کند وجود دارد؟ عمل خطای یک محکوم به اعدام، با کار وحشیانه مأمورانی که به دستور دادگاه مربوطه حکم را به انجام می رسانند چه تفاوتی دارد؟ مگر نه آنست که در نظر اول، هر دوی اینها مبادرت به جنایت می کنند؟ با این فرق که اولی به صورت غیر قانونی قبلا این کار را انجام داده، و دومی که اکنون می خواهد به آن بپردازد؛ عمل جنایتکارانه اش را، در چهارچوب قانون کشورش انجام داده است. با این پرانتز که ممکن است اولی در اثر شرایط خاص روحی، یا دلائل دیگری ناچار به این کار شده باشد؛ حال آنکه قاضی دادگاه و مأموران دادگستری با اشراف کامل به شرایط موجود حکم به قتل یک انسان می دهند و آنرا عملی می کنند!

 922751_615941611768308_371604873_n

ویژه آنکه نوع جنایت در این دو مورد، قابل بررسی و نظردهی است. مجرم متهمی که محکوم به اعدام می گردد؛ هنگام مرتکب شدن جرمش، دست کم خودش می دانسته که کار او قانونی نیست و جرم دارد؛ اما قاضی یی که همان متهم را محاکمه می کند، و مأمورانی که حکم را اجرا می نمایند؛ هنگام صدور و اجرای حکم اعدام آن محکوم، نمی دانند که به خاطر اجرای قانون، خودش هم مرتکب به قانون شکنی و بی احترامی کردن به قانون شده است. زیرا قانون به هر صورت، قتل انسانها را محکوم نموده و مرتکب به آن را به قانون شکنی نیز محکوم می کند!

قانون مورد نظر( صدور حکم اعدام از سوی قاضی و محکمه ای که رسیدگی به پرونده را بر عهده دارد؛ در صورتی که به صدور حکم نابودی یک فرد دیگر منجر بگردد؛ دیگر قانون نخواهد بود و در نوع خودش همان جنایتکاری نمودن در قالب رسمی آن است. بنابراین قاتل دومی هم باید مورد صدور همان حکم اعدام قرار بگیرد؛ زیرا مرتکب قتل شدن از هر دو نفر اینها سر می زند؛ با این تفاوت که مجرم محکوم به اعدام، بدون مجوز این کار را کرده است؛ حال آنکه قاضی دادگاه مربوطه، با علم به اینکه این عمل نیز فردی را از حیطه زنده بودن جدا و ناامید می کند دست به این کار شنیع می زند!

رسیدگی کردن به پرونده یک متهم که جرمش به اثبات رسیده است، نباید به بالا کشیدن او بر روی جوخه اعدام، و یا هر نوع دیگر آن منجر بگردد. چون محرومیت های دیگری نیز وجود دارند، که می توانند یک مجرم را کاملا تنبیه و مجازات نماید، ضمن اینکه چنین حکمی، به او درس بزرگی می دهد، و برای دیگر افراد جامعه نیز می تواند آموزنده باشد. چون اعدام کردن این دسته از متهمان، نه مقتول را دوباره زنده خواهد کرد؛ و نه خانواده داغدار او را دلشاد می نماید. اما نتیجه دردناکی از آن دو قتل پی در پی عاید افراد جامعه خواهد شد؛ که دادگاه مورد نظر و قاضی آن از مسببین اصلی به انجام رسیدن این فجایع و قتلهای قانونی بعدی می باشند!

در هنگام اجرا شدن حکم اعدام یک محکوم، چند نفر از جلادان قوه قضائیه که مأموریت به اجرا گذاشته شدن حکم را دارند مرتکب چنین جنایتی می گردند؛ حال آنکه وقتی یک فرد محکوم به اعدام از طریق سنگسار مجازات می شود، تعداد زیادی از انسانهای جاهل و سنگدل، که با حالات وحشیانه شان به تماشای آن صحنه دلخراش می روند؛ و خودشان هم اجازه پرتاب کردن سنگ به سوی سر در گونی پیچیده شده محکوم را دارند نیز در زمره همان قاتلان ناانسان محسوب می گردند!

حال تصور بفرمائید، برای از بین بردن یک فرد جنایتکار از داخل یک اجتماع، صدها جانی دیگر به تعداد افراد همان اجتماع افزوده می گردد و به نسل کنونی و آتی مملکت تحویل داده خواهد شد. ضمن آنکه مشتی از کارکنان مفلوک یکی از قوای سه گانه کشور نیز، به خاطر خوردن یک لقمه نان، آگاهانه دست به جنایت می زنند؛ و محکومان را با حکم قاضی قسی القلب جنایت پیشه اعدام می نمایند!

آن محکومی که اعدام می گردد، سرانجام در زیر یک خراوار خاک مدفون می شود و همه چیز برایش تمام خواهد شد. اما آنهائی که در کار نابود کردن او با یکدیگر همدستی داشته اند؛ بیشتر زیان خواهند نمود. همه شب در کابوس های سختی که دارند، آسایش را بر خود و خانواده شان حرام می کنند. آنهائی که ایشان را می شناسند، به احتمال زیاد از هر نوع مراوده ای با آنها کناره گیری می کنند؛ از اینها گذشته، فرزندان چنین قاتلانی، که قانون ننگین جمهوری پلید اسلامی مجوز کشتار انسانها را به ایشان داده است؛ با داشتن پدرانی قاتل، ضمن شرمسار بودن در برابر مردم جامعه شان، از پدرهای قاتل خودشان نیز متنفر می گردند. اینگونه به نظر می رسد، که آن محکومان به اعدام، که احتمالا در اثر قتل و جنایت چنین سرانجامی یافته اند ( در مورد مجازات سنگسار، مورد زنای محصنه = انجام یافتن عمل زنا میان مردی با یک زن شوهردار )؛ از قاتلان رسمی و قانونی خویش خوشبخت تر می باشند؛ چون آنها یکباره جانشان گرفته می شود، حال آنکه مأمورانی که عمل اعدام شدن یک محکوم را انجام می دهند؛ همه روزه و در هر لحظه می میرند و نابود می گردند. البته اگر کمی شرافت در وجود ناانسان ایشان باقی مانده باشد؟!

بهار ۲۵۷۲ آریائی هلند

محترم مومنی روحی

 

مطلب قبلیغلط فاحش‌ در استودیوی‌ مناظرات
مطلب بعدیبرگزاری مستر کلاس حمید جبلی در کانادا..
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.