فردا ( بیست و ششم دیماه ) را دوست نمی داریم !

0
124

روز ننگین بیست و ششم دیماه ۱۳۵۷خورشیدی، که پادشاه تا به ابد جاویدمان، اعلاحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی، برای همیشه ایران را ترک نمود. همه خوبی های ایران و حتی سایر نقاط جهان را هم با خویش برد!

بر همین اساس است، که از آن موقع تا کنون، نه فقط در ایران ما، بلکه در سراسر این کره خاکی نیز، دیگر اثر جندانی از جلوه های خوب و مثبت زندگی، در میان مردم دنیا باقی نمانده است. آنچه که در این روز نامیمون اتفاق افتاد؛ را می توانیم به عنوان بدترین رویداد تاریخ ایرانزمین در کهندیارمان، به ثبت دفتر دل های عزیز گم کرده مان بسپاریم!

قطرات اشکی که در آن روز شوم در فرودگاه مهرآباد تهران، از دیدگان اش جاری گشت؛ برای همیشه، حتی لبخند واقعی را هم، از لبان مردم میهن پرست ایران محو نمود. چه رسد به سر دادن خنده های قهقه آسا، گه از آن هنگام تا کنون، دیگر هیچگاه به آن توفیق نیافته و نخواهیم یافت.!!

ایرانپدر اعلا حضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی، سکان کشتی صلح و ثبات در جهان هستی بود. ننگ و نفرین بر دهان هائی که فریاد « مرگ بر شاه » سر می دادند؛ محنت دائمی نصیب آنانی، که بر بام خانه هائی که با وام های همان پادشاه مهربان خریده بودند. فریاد « الله و اکبر » سر می دادند؛ تا او را از تنفر بی جائی که نسبت به وی داشتند آگاه نمایند!

خفتی بی انتها نصیب رانندگانی، که در روز منحوس بیست و ششم دیماه پنجاه و هفت، از شوق خروج آن پادشاه بزرگ از ایران، بوق های اتومبیل های شان را یه طور ممتد به صدا در آوردند!

(انقلابیون) ، بلاهت پیشگان فریبخورده ای که نمی دانستند؛ که با این کردار آکنده از ناسپاسی خویش، آژیرهای آغاز گشتن دوران بدبختی های خود و عزیزان شان را به صدا در می آورند؟!

و ….. دهها و صدها خفت و بی اعتباری نصیب کسانی باد؛ که در کمال وقاحت فریاد: « ای شاه خائن آواره گردی » را سر می دادند، بدون آن که بتوانند درک کنند؛ که این خود بدبخت شان خواهند بود؛ که پس از نبودن آن « پادشه خوبان » در دیارشان، ناگزیر به ترک نمودن خانه پدری و مام میهن شان خواهند گردید!

با این تفاوت بزرگ، که او سربلندتر از همیشه راهی دیار بیگانه شد. اما بدخواهان آن فرشته خو، یا با عنوان های خفت بارشان( مجاهدین خلق، چریک های فدائی<اقلیت و اکثریت> ، و …….. ) اکنون آواره و نانخور همان دشمنان همیشگی ایران و ایرانی هستند!

محترم مومنی

مطلب قبلیمنتظر باشیم یا زمان انتظار به پایان رسیده است؟!
مطلب بعدیآمریکا سازمان‌های هوایی،‌ دریایی،‌ هوافضا و همچنین نهادهای مرتبط به کشتیرانی جمهوری اسلامی را تحریم کرد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید