سکُوی پرش بنیادگرائی تشیع علوی، و پدید آمدن واژه « آخوند » و مراسم « روضه خوانی » !! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
127

هنگامی که محمد به کمک سلمان پارسی، خودش را پیامبر دین اسلام معرفی نمود؛ و مانند سایر پیام آوران دیگر ادیان الهی !!!! گفت: که از جانب خدا، جهت هدایت گمراهان، بر این مقام و دارا بودن سمت پیامبری برگزیده شده و ظهور نموده است. برخی به او گرویدند و عده ای هم با وی مخالفت کردند!

بر این مننوال، ده سال نخست رسالت اش را در مکه(زادگاه اش) گذراند؛ و سپس با احساس خطر از طرف مخالفان خویش، سیزده سال هم در شهر یثرب = مدینه در همان « شبه جزیره عربستان » ، در مسیر هم رسالت و هم پیامبری خویش گام برداشت. توجه داشته باشیم، پیامبر به کسی گویند؛ که با خودش از جانب خدا کتاب آسمانی !!!! به همراه آورده باشد. اما رسول پیام آوری است؛ که ضمن رساندن پیام خالق به مخلوق او، پیامبر پیش از خودش و کتاب آسمانی وی را تایید می کند!

وقتی که محمد در شهر مدینه از دنیا رفت؛ هنوز جنازه اش بر روی زمین بود؛ که میان پیروان او، بر سر جانشینی وی اختلاف افتاد. برخی بر این باور بودند، که ابوبکر پدر جوان ترین همسر محمد(عایشه، که هنگام وصلت با رسول خدا!!! فقط ۹ سال داشت) ؛ حق جانشینی بر مسند پیامبر را دارد. در مقابل این گروه، آنانی که در موقع مراجعت محمد و جنگ آوران او پس از فتح مکه به سوی مدینه باز می گشب؛ شاهد بودند که محمد در مدت زمان کوتاهی که در یک آبادی به نام « غدیر خم » (از روستاهای میان مکه و مدینه) به گروه فرمان استراحت کردن را داده بود. پسر عموی اش علی ابن ابیطالب، نوجوان سیزده ساله را، که بعد داماد او شد؛ از زمین بلند کرد و به یاران خود گفت: « پس از من علی پیشوا و مولا و راهنمای شماست . » ؛ به طرفداری از علی برخاستند؛ و او را جانشین برحق پیامبرشان بر شمردند!

از آنجائی که تعداد طرفداران ابوبکر بیش از هواداران علی بود. در همان لحظاتی که جنازه پیامبرشان هنوز بر روی زمین بود. جارچیان را فرمان دادند؛ که در همه جا خبر درگذشت محمد، و جانشینی ابوبکر در مسند پیشوائی مسلمانان را به ساکنان شهر مدینه برسانند!

از آن پس، علی پسرعمود و داماد محمد، حدود بیست و پنج سال را در سکوت محض گذراند. اما یاران او جهت نگاه داشتن نام و مقام او، نزد همدیگر و سایرین، به طور منظم ولی مخفیانه، مراسمی با عنوان « روضه خوانی » را برگزار می نمودند. در زبان عربی به باغ « روضه » می گویند. چون که آنها این مراسم را در بعضی از باغ های مدینه و سپس در مکه برگزار می کردند. به آن « روضه خوانی » می گفتند. زیرا که در چنین نشست هائی که با همدیگر داشتند؛ در مصیبت کنار گذاشته شدن علی از جانشینی پیامبر به « مرثیه » خوانی می پرداختند؛ و جهت باز گرداندن این مقام به علی و فرزندان او، به نقشه کشیدن برای به وجود آوردن جنگ با « امویان = اعضای گروه یکی از عموهای محمد که « امیه » نامیده می شد؛ پسران وی را « بنی امیه » می نامیدند؛ و به پیروان شان هم اصحاب بنی امیه می گفتند» . در اعتراض به مسکوت ماندن امر جانشینی علی در جایگاه پیامبر اسلام، گهگاه به جنگ و مبارزه می پرداختند!

سرانجام در یکی از جنگ ها، علی و علویان = پیروان او پیروز شدند؛ و وی را با عنوان پیشوا و امام اول « شیعیان » به رسمیت شناختند!

دور تسلسل امامت از علی به حسن و حسین و سپس به فرزندان و نوادگان ایشان کشید و این امر فقط تا پس از مردن امام یازدهم شیعیان( امام حسن عسگری ) ادامه یافت. چون که وی فرزندی به خصوص پسری نداشت؛ که بعد از مرگ پدرش، مقام دوازدهمین امامت شیعیان را با خودش یدک بکشد. رندان و دروغپردازان مذهب اثنی عشری = دوازده امامی شیعه، در میان مردم آن زمان شایع نمودند: که …. امام دوازدهم( مهدی پسر حسن عسگری ) به دنیا آمد. اما به فرمان خدا، جهت محفوظ ماندن از ستم های دشمنان مذهب شیعه، اکنون به غیبت صغری( پنهان شدن کوتاه مدت) مشغول است. ولی چند سال بعد فردی راز میان خودشان را، به عنوان « مهدی موعود » به دیگران معرفی نموده و گفتند: حضرت ظهور کرده، تا که برای تعیین و معرفی « نواب اربعه خودش = چهار جانشین و نایب امامت » ، برای دوران « غیبت کبرای خود » ( پنهان گشتن بزرگ و طولانی مدت خویش) معین کند و به شیعیان معرفی نماید!

هر یک از نواب اربعه نیز(چهار تن از ثابت قدمان در این مذهب از آئین اسلام نیز، پیش از به درک واصل شدن شان، فرد یا افرادی را به عنوان جانشین خود بر می گزیدند. با چنین حیله و روش ریاکارانه ای، مردمی را که گروندگان به مسلک ایشان بودند. را متقاعد می نمودند؛ که می بایست تا ظهور دایمی حضرت(امام زمان شان، که قرار است در روز موعود ظهور کند، زمانی که جهان را فساد و پلیدی و ظلم گرفته باشد.) خود حضرت امور هدایت مسلمان های شیعه را در دست بگیرد؛ و دنیا را از پلیدی و تباهی و فساد برهاند!

در طول چندین قرنی که از آن تاریخ تا کنون می گذرد؛ چه پنهانی و چه آشکارا، میان اهل تسنن = کسانی که فقط از سنت و روش پیامبر اسلام در همه امور پیروی می کنند؛ و تعدادشان بسیار زیادتر از گروه دوم(شیعیان) است. و نیز شیعیان علوی که پیروان علی امام اول شیعیان و فرزندان و نوادگان وی می باشند. اختلافات شدیدی وجود داشته و همچنان دارد. آنچه که نزد گروه دوم به ویژه روحانیون ایشان( که آنها هم دو گروه می باشند. عده ای از ایشان، که خود را از نوادگان اهل بیت پیامبر مخصوصا امام هفتم شیعیان « موسی کاظم » می دانند؛ چون اعراب به اجدادشان « آقا = سید به لفظ عرب » می گفتند. و نیز از باب آنکه تقریبا همگی شان به دست اهل سنت کشته شده اند. با گذاشتن دستار(عمامه) سیاه بر سر خویش، در صدد حفظ نمودن پایگاه سیادت خویش و از نوادگان محمد نامیده شدن می باشند. عده دیگری هم، که از پیروان مذهب شیعه می باشند. ولی نسب شان به محمد یا یکی از نوادگان وی نمی رسد؛ ایشان با گذاشتن دستار سپید بر سر خود، خویشتن را از پیروان برتر و طرفداران ویژه امامان بر می شمرند!

در مجموع به همگی ایشان « آخوند، مخفف آ = آقا، و خوند = خوانده » می گویند. یعنی کسی که نزد یک آقا(یکی از مراجع تقلید دارای رساله یا توضیح المسایل، که در اصل به معنای یکی از جانشینان نواب اربعه می باشد.) دروس دینی خود را فرا بگیرند؛ در چنین حالتی به مقام افتخار آمیز!!!! « آخوندی » رسیده است!

این حضرات، از وقتی که متوجه شده اند؛ که به دلیل کمیت در تعدادشان نسبت به اهل تسنن، و نیز از باب آن که مذهب شیعه خویش را، برتر از دیانت آنها می دانند. در آرزوی رساندن خودشان به جایگاه رفیع رهبری کل شیعیان دنیا به سر می برند؛ جهت رساندن خویش به این جایگاه عظیم، به هر کاری هم که بخواهند و بتوانند نیز دست می زنند!

یکی از پر اهمیت ترین مواردی که اینها بر آن تاکید موکد دارند؛ تنفرشان از قوم یهود می باشد. زیرا در زمان حضور پیامبرشان، تنها گروهی که پیشنهاد محمد جهت تدین به دین اسلام را از وی نپذیرفتند؛ حتی با او جنگیدند. قوم یهودی « بنی حزیمه » بوده است. از موقعی که پس از بیست و سه سال پیامبری محمد، و نیز بعد از بیست و پنج سال سکوت علی پس از مرگ پیامبر، شیعیان کمی جان گرفتند؛ تقویت کردن دشمنی شان با قوم یهود، در هر کجای دنیا که ایشان حضور داشته باشند است!

نزدیک به هفتاد و پنج سال پیش، در سال ۱۹۴۵ میلادی، سرانجام بعد از حدود هفت سال که از جنگ خانمانسوز دوم جهانی می گذشت. گروه متفقین(آمریکا، انگلیس و فرانسه و چند کشور دیگر) بر گروه متحدین ( امپراطوری رایش سوم در آلمان = حکومت هیتلری ، و نیز حاکمیت نژادپرستانه موسولینی در ایتالیا) پیروز گشتند؛ و به کشتار شدید یهودیان توسط متحدین به ویژه هیتلر، و نیز اشغال بودن چند سرزمین اروپائی مانند روسیه و فرانسه خاتمه داده شد!

بهانه نخستین، جهت شکل گرفتن این جنگ آکنده از مرگ بی گناهان و خسارات فراوان جانی و مالی و معنوی در آن مقطع زمانی، که یهودیان را فرا گرفت. تنفر شدید « پیشوا = آدولف هیتلر » ریاست حکومت رایش سوم در دومین کشور قدرتمند اروپائی آن دوران(آلمان)، نسبت به کلیمیان گیتی بود. همین که جنگ مربوطه تقریبا به پایان رسید. سران قوم یهود« کلیمیان در سراسر جهان » جهت ایجاد یک سرزمین واحد، و برقرار نمودن حکومتی مستقل برای خودشان مصمم گشتند؛ که برای تحقق بخشیدن به آرمان بزرگ خویش، در جائی از این کره خاکی گرد هم بی آیند؛ و در کنار یکدیگر، محافظ جان و مال و اقتدار خویشتن باشند!

از اینرو بر آن گشتند؛ که در دامنه های کوه « صهیون » که پیامبرشان موسی، بر رفیع ترین قله آن، با خدای خویش سخن می گفت؛ و به همین خاطر نیز لقب « موسی کلیم الله = همکلام خدا» به او داده شده بود بروند؛ و در آن مکان برای خودشان دیاری مستقل را تدارک ببینند!

از آنجائی که اعراب فلسطینی هم در همان اراضی می زیستند. کلیمیان که ثروتمند هم بودند، خانه های فلسطینی ها را به بهای گزاف و بیش از ارزش واقعی آنها از ایشان می خریدند؛ تا که در آنها زندگی بکنند. امر چنان بر اعراب فلسطینی مشتبه گردید؛ که هر چند خانوار با هم در یک خانه زندگی می کردند. تا که خانه های شان را به مهاجران یهودی بفروشند و پول بیشتری به دست بی آورند!

آنگاه که جنگ دوم جهانی کاملا سپری شده بود؛ و برای نخستین بار در دنیا « سازمان ملل متحد » تشکیل گشت. یهودیان ساکن در دامنه های پیرامون کوه « صهیون » هم، جهت درخواست عضویت کشورشان ( مکانی که در آنجا ساکن گشته و آن را آباد کرده بودند. به این سازمان(ملل متحد) ارائه دادند و پذیرفته شد!

از آن هنگام تا کنون، که کشور مستقل « اسرائیل » پایه گذاری گردیده است. فلسطینیان که چنین خاکی را خود بر سر خویش ریخته بودند. با این امر به مخالفت برخاستند؛ و آن سرزمین را، ملک متعلق به خودشان نامیدند. حکومت اسرائیل هم که به خود و شهروندان خویش حق می داد. به هیچوجه زیر بار اعتراض اعراب فلسطینی نرفتند؛ و جنگ میان این دو به وجهی که همه می دانیم آغاز شد و همچنان ادامه دارد!

آن دسته از شیعیان گرفتار آمده در « دگماتیسم مذهبی » خویش در دنیا، به ویژه آخوندهای دستاربند در این رابطه، سکوی پرواز خویش به طرف آرمان دیرینه شان(ایجاد کردن امپراطوری شیعیان در دنیا) را یافتند. تا که با حمایت نمودن از فلسطینی ها، تقاص عدم پذیرش دین اسلام توسط قوم یهودی « بنی حزیمه » در عربستان را، بعد از هزار و چهارصد سال و اندی بگیرند؛ و خویشتن را به آنی که می خواهند برسانند!

غافل از آن که …… « شتر در خواب بیند پنبه دانه*** گهی لپ، لپ خورد گه دانه دانه » !

محترم مومنی

مطلب قبلیکشف قدیمی‌ترین سازه چوبی جهان
مطلب بعدیاشاره پرزیدنت ترامپ به دستگیری «ماری» نوکیش مسیحی در ایران
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.