سکوی صعود، چاله ی سقوط !

0
129

(صعود = اوج گرفتن به سوی آسمان، و بالا رفتن به طرف  بلندی هائی مانند کوه ) و ( سقوط = به پائین افتادن، ساقط گشتن، و از چرخه هستی محو گردیدن است)، توضیحی که در باره دو واژه بالا ارائه گردید، را به معنای فضل فروشی تعبیر نفرمائید. در میان کسانی که خواننده این نوشتار می باشند؛ افراد جوانی نیز هستند، که چه بسا این توضیح برای ایشان مفید و الزامی باشد. از اینرو ترجیح می دهم، که چراغی هرچند کم فروغ، را نزد دیدگان آنها برافروزم؛ شاید که در این رهگذر، دست کم در میان نسل جوان ایرانزمین، رستم هائی از نژاد پاک آریا، برای نجات دادن مملکت اهورائی خویش به پا خیزند؛ و سرزمینی سرفراز را که در اثر استیلای قومی تازی تبار و وحشیانی بیابانگرد، به طرف نابودی و ساقط گشتن از همه اعتبار و وجاهت تمدن باستانی خویش است؛ را از مرگی حتمی برهانند. آنگاه با بستن زنجیرهای حقارت، به دست و پای دیوان و آدمخواران حاکم در کشورشان، و زبون ساختن این سیه دلان کورباطن، آنها را به قعر پائین ترین بخش جهنم (اسفل السافلین) ، که خود همین آشغالهای اسلام پناه سناریوی آن را نوشته اند و به مردمان جهان، بخصوص به پاکدلان میهن مان القاء نموده اند ساقط گردانند.  و ایشان را از چرخه هستی در دنیا، به دیار فنا و نیستی سوق بدهند!

نسل پوسیده ای همچون ایرانیان فریب خورده چند دهه ی پیش، با گوش دادن به اراجیف تعدادی آخوند تروریست پرور و چپاولگر، و نوکران ایشان که سرسپردگان این قوم اهریمن تبار بودند؛ چنان قافیه ی عقل و درایت خویش را باختند؛ که خود و کشورشان را به اسارت این یاغیان، که دشمنان داخلی و خارجی ما و سرزمین اهورائی مان حمایت شان می کردند درآوردند. که از آن پس، خویشتن و نسل بعدی را هم، به چنین سرنوشت شومی که شاهد آن هستیم محکوم نمودند!

بعضی شان آنچنان در نهایت پستی، به دامان آخوند خردباخته و کودنی مانند خمینی دجال آویختند؛ که گوئی از ابتدا نیز هیچگونه حضور فیزیکی و واقعی در ایران نداشته اند. از آن پس، هرگاه فرد جدیدی در میان آن نسل پوسیده به این دنیا آمد؛ ناگزیر بود که به بلای قرار گرفتن در میان نونهالان نسلی، که سوختند و تباه گردیدند تن بدهند؛ و به مصیبت هائی که پدران و مادران ساده انگار و نادان آنها، برای ایشان به ارمغان آورده بودند مبتلا گردند و دم هم نزنند!

آنچه که مسلم است، ” درب هیچ خانه ای همواره بر روی یک پاشنه نمی گردد. ”  بلکه سرانجام روزی فرا خواهد رسید؛ که از میان همین نسل سوخته کنونی، دلاورانی به پا خیزند؛ و آنهائی را که به وسیله سکوی نادانی های آن نسل پوسیده، به فضای برخورداری از همه نعمت های موجود در ایران صعود کرده اند؛ را درون عمیق ترین چاله های ورشکستگی همه جانبه ساقط نمایند!

نمی دانم چرا در میان بسیاری از سایر آدم های گیتی، فقط ما مردم ایران، به ویژه تعدادی از هم میهنان درونمرزی مان هستیم؛ که در امور عمومی یا خصوصی مربوط به زندگی خویش، یا دقت کمتری داریم؛ و یا اصولا چیزی مانند دقت، در قاموس موجودیت مان، هیچ محلی از موجود بودن را ندارد؟ به همین خاطر نیز هست، که هیچگاه پایه های زندگی خودمان و جوانب مختلف آن را، جهت سرکوب کردن مشکلات موجود در میهن مان، مورد استفاده قرار نمی دهیم؛ و برای داشتن چیزهائی که بدون تردید حق خود می دانیم؛ تلاش لازم و کافی را به عمل نمی آوریم؟!

بر همین اساس نیز هست، که متأسفانه دچار  سقوط کردن های پیاپی هم می شویم؛ بدون آنکه درکی حقیقی از زبونی اینچنینی خودمان هم داشته باشیم. به طور متوسط در خیلی از خانه های مردم ایران کنونی ما شهروندانی زندگی می کنند؛ که یا خودشان، و  یا یکی دیگر از اعضای خانواده آنها، در ارتباط با امور درون اجتماع خویش، یا چیزی نمی دانند، و یا اگر هم بدانند؛ اهمیت زیادی به کاستی های موجود در آن نمی دهند. تا جائی که به گونه ای آشکار، حتی در جریان کلاه های فریبکارانه ای، که سران رژیم خونخوار اسلامی بر سرشان می گذارند نیز هستند. اما کم ترین زحمتی به خودشان نمی دهند؛ تا… یا به دنبال راه چاره بگردند؛ و یا برای مضمحل نمودن دلائل کشف شده، تلاش های لازم را به کار ببرند!

مگر شما در خواب مرگ هستید؟ که اینهمه نابرابری های اجتماعی در کشور را می بینید و می شنوید؛ ولی جهت دفع نمودن این بلاهای آسمانی و زمینی از زندگی تان، کوچک ترین کوششی نیز نمی نمائید؟ بیش از سه چهارم از کل جمعیت کشور، و تعداد زیادی از شما مردم ستمدیده ایرانی، در بدترین شرایط ممکن زندگی خویش به سر می برید؛ اما همچنان درون چاله های سکوت مرگبار خودتان ، رو به تباهی و نیستی و سقوط کردن در چاه بی تفاوتی گام بر می دارید!

خود، خانواده، فامیل، دوستان، همسایگان و سایر هم میهنان نگونبخت خویش را ملاحظه می کنید. آن سو تر نیز، گزارش های سرسام آور حقوق های چند صد میلیونی ماهیانه برخی از مدیران جمهوری شیادان اسلامی، و رؤسای شارلاتان رژیم پلید آخوندی به گوش تان می رسند؛ اما همین شما، که مدام شاهد گذشتن روزها و شبهائی تیره و تار بر هم میهنان خویش هستید؛ شما که کودکان رنجور کشورتان را می بینید، که یا پا برهنه اند و یا هر پای شان با یک نوع کفش پاره پوشانده شده اند؛ ولی هیچ واکنش مسؤلانه ای از خویش نشان نمی دهید!

علی و حسن و حسین و بقیه این قهرمانان دینی!! که فقط افرادی معمولی بوده اند و آخوندهای هر زمانه ای، جهت سوء استفاده از جیب های شما، آنها را برای تان مقدس و … جلوه می دهند. چه نیازی به شما دارند؛ که در روزهای به اصطلاح عزاداری برای ایشان، با پول های خودتان نذری های کذا و کذا را تهیه کرده و به شکم سیرهای جامعه تان می دهید؟ همه این راه های سراسر خطا و اهریمنی، گذرگاه هائی هستند که آخوندهای دروغپرداز برای سرکیسه کردن شما ساخته اند. و در نهایت تأسف، شما خود نیز، به آتش این فریبکاری ها دامن می زنید؛ تا اسباب سقوط خویش از چاله های نادانی تان به سوی چاه های بی انتها فراهم می آورید؟!

محترم  مومنی

مطلب قبلیافشای اطلاعات شخصی ۲۵ درصد مردم ایران؛ چه کسی دروغ می گوید؛ وزیر ارتباطات یا ایرانسل؟
مطلب بعدیاظهارات کیمیایی در پی درگذشت کیارستمی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.