سوز یلدا…

0
34

نه اینکه شهرام قصر شیرینی عاشق دختری از مزار شریف شد که بعد از مصرف شیشه اوردوز کرد و به بیمارستان رفت و دیگر خبری از او نیامد… نه اینکه، شهرام ساعت سه نیمه شب، سیگار به‌دست، با کیسه‌ای از دارو پر، چهره‌ای زخمی و و بدنی کبود، کف پیاده‌رو، روی دریچه هواکش موتورخانه‌ای نشسته تا گرم شود، خواب رفته… نه اینکه کمی آن‌سوتر ، جوانی هموطن دختری که شهرام عاشقش بود، جارو می‌زد… یا نه حتی حسین که ۲۰ سالش هم نشده، با از خودش بزرگترها نشسته پای آتش، پشت “شیشه”، شکسته و رنگ به رخ ندارد… یا نه حتی مردی که سکوت کرده زیر گنبدی دراز به دراز افتاده چشم به راه فرشته مرگ خوابیده، لام تا کام حرف نمی‌زند، نه اینکه حرف نزند، نه، به گمانم این باید، احتمالا، یک پدیده کاملا طبیعی و علمی باشد که صدایی که از آستانه شنوایی یعنی بیست هزار هرتز فراتر برود، پدیده میعان رخ می‌دهد و از چشم سرازیر می‌شود… نه، هیچکدام از این‌ها سزاوار دلسوزی نیست مگر هم‌دردی به قدری که ادای تکلیف انسانیت کند، با دوز اندکی از عذاب وجدان که فراموش شود، نه بیشتر. نه، هیچکدام از اینها مسئله نیست، نه آوراگان افغانستانی یا هر جای دیگری و نه کارتن‌خواب‌های ایرانی، هیچ‌یک مسئله نیست، مسئله این نیست که این به‌اصطلاح گزارش یا یادداشت یا هرچه بنامندش، تکرار نوشته‌های کارتونی از سوژه‌های کارتنی است که هر از چند گاهی از کف خیابان‌ها جمع می‌شوند تا شهر پالوده شود، آن‌وقت راجع‌به آلودگی هوای تهران، انتخابات مجلس یا مثلا ویزای آمریکا بشود حرف زد… نه! مسئله این است که اگر اینها نبودند ما درباره چه باید می‌نوشتیم، چه می‌خواندیم، از چه عکس و فیلم می‌گرفتیم تا ببینیم و دلسوزی کنیم؟ دلسوزی بر ما رواتر است.

5678d14c81ce1 5678d14e3a3c2 5678d14f8b9dd 5678d15e21b21 5678d16a3de57 5678d16bd16d8 5678d17c2f337 5678d17e3bafe 5678d18a0f955 5678d145e9d09 5678d161ed409 5678d167b611a 5678d172be7db 5678d178ee12f 5678d187f35dc 5678d1438eae9 5678d1533f867 5678d1750d90a 5678d18286de9 5678d149244dd 5678d156204df 5678d159121c6