سنگ ها اشتباه پرتاب نشده بودند؛ این چوب خدا بود که بر حاجیان نواخته شد!

0
181

خبرگزاری فرانسه از مکه گزارش داد: که در مراسم ” رمی جمرات = دور نمودن شیطان از اطراف خانه ی خدا با پرتاب سنگریزه توسط حاجیان ” ، که امروز مانند سال های دیگر به انجام رسید؛ به دلیل ازدحام جمعیت، تعداد ۷۱۷ تن از ایشان زیر دست و پای همدیگر کشته و تعداد ۸۰۵ تن از آنان هم زخمی شده اند. مقامات سعودی پیش بینی کرده اند، که امکان کشته شدن تعدادی دیگر از زخمیان نیز وجود دارد. در میان کشته شدگان و زخمی های این حادثه، عده ای هم از حاجیان ایرانی بوده اند؛ که تاکنون عده آنها به هفتاد تن کشته و تعدادی زخمی رسییده است!

شاید شما از این موضوع بسیار یا کمی اندوهگین شده باشید؛ اما من آرزو می کنم، ای کاش همگی حاجیان ایرانی، که امروز در این مراسم شرکت نموده بودند کشته می شدند. نه، اشتباه نکنید آنقدر سنگدل نیستم که از کشته شدن مردم خوشحال بشوم. اما، اولا توجه داشته باشیم، که در مجموع تاکنون حدود ۱۲۲۲ تن از جاجیان، در اثر ازدحام این زائران(که حتما می خواسته اند بیشتر از بقیه به شیطان سنگ پرتاب بکنند.)، در زیر دست و پای همدیگر از حیطه ی هستی و سلامتی خودشان ساقط گردیده اند. دوم هم، کسائی که تا این اندازه دچار بی فرهنگی و عدم رعایت حرمت همراهان خویش می باشند؛ که بدون در نظر گرفتن شرایط غیرعادی و بسیار شلوغ مراسم حج، همدیگر را هل می دهند تا خودشان را تا حد امکان به شیطان نزدیک کنند تا سنگ های بیشتر ی به او بزنند. همین بهتر که بمیرند و دنیا را از وجود بی تمدن خودشان خالی نمایند. سوم نیز، تظاهری بودن رفتن به زیارت خانه خدا!! و نمایش حاجی شدن خودشان در میان آشنایان و دوستان و فامیل شان بوده است؛ که آنها خودشان را برای آمدن به این سفری که بیشتر تفریحی و سیاحتی است تا زیارتی، به آب و آتش می زنند!

اگر جز این می بود، چرا باید در آغاز سال تحصیلی در کشورشان، که بیشتر دانش آموزان ایرانی، به خاطر فقیر بودن خانواده های خودشان، امکان خریدن و داشتن کفش و کیف و لباس و…. نو را نداشته اند؛ و به همین دلیل نیز با چهره هائی افسرده و غمزده، درون حیاط مدرسه شان ایستاده بودند؛ تا که پیام رئیس جمهور مملکت به مناسب شروع سال تحصیلی جدید، توسط مدیر مدرسه برای شان قرائت بشود. بیش از آنکه به سخنان آقا یا خانم مدیر گوش فرا بدهند؛ به هم شاگردی های دیگر خود، که با سر و وضعی مناسب تر از آنها به مدرسه آمده بودند می نگریستند!

رفتن به آن حج ظاهری و نمایشی، کمرتان را بزند که زد؛ چه سودی برای شما داشت، که به جای کمک کردن به خانواده های فقیر این کودکان بی گناه و بی پناه، تا بتوانند فرزندان دانش آموز خویش را، با ظاهر آراسته تری به مدرسه بفرستند؛ را هیچ بهائی نداده اید؛ و پول های خودتان را، به جای شرکت داشتن در امور خیر و بشردوستانه در میهن خودتان، به جیب های گشاد سران منفور حکومت اشغالگر آخوندی، و خلیفه ی میلیاردر عربستان سعودی و سایر شیوخ ممالک عربی ریخته اید؟!

اگر شما زیر دست و پای عده ای مسلمان وحشی و بی نزاکت و بی فرهنگ و بد تربیت له شده اید و زخمی گشته اید و مرده اید؟ پدرها و مادرهای فقیر این کودکان بی نوا، از شدت شرم نزد فرزندان شان، که ناگزیر بوده اند با لباس های مندرس و وسایل کهنه سال پیش به مدرسه بروند. هر لحظه و در هر دقیقه، دهها بار زیر فشار حزن و اندوه نداری و شرمساری می میرند و زنده می شوند!

همان خدائی که براساس دستورات رایج جهت انجام دادن مراسم حج، برای دور کردن شیطان از اطراف خانه اش، به چنین وضعیت اسفناکی افتاده اید؛ به شما چنین گفته است: ” اگر کسی به اندازه داشتن امکانات مالی، که هم هزینه سفر به خانه خدا را داشته باشد؛ و هم برای یک سال پس از بازگشت از کعبه، بتواند هزینه زندگی اش را تأمین نماید؛ بر او فرض واجب است، که پیش از رفتن به حج، تفحص کند که ابتدا در میان اعضای خانواده و یا فامیل و یا همسایگان خودش هیچ مستحقی که برای گذران زندگی اش به این پول نیاز مبرم دارد نباشد. همینطور در محله ای که زندگی می کند؛ در شهر یا کشور محل اقامت اش، در قاره ای که کشور او در آن قرار دارد؛ و در نهایت در کل دنیا بگردد. چنانچه حتی یک فرد فقیر و مستمند در همه آنها وجود نداشته باشد. آنگاه اجازه خواهد داشت؛ که پول خویش را جهت رفتن به خانه ی خدا هزینه بکند. در غیر این صورت، ابتدا باید چهره زندگی مردم جهان را، از زنگار نداری و محتاج بودن پیراسته نماید؛ سپس با سربلندی به زیارت خانه خدا برود. ” !

خانه ای که تازیان سعودی، برای پر نمودن جیب های خود و بانک های کشورشان ساخته اند؛ و به نام خدا سند زدند؛ تا همه ساله عده ای نادان را به آنجا بکشانند؛ و به نام خدا و نعمت زیارت خانه اش، پول های ایشان را بچاپند. پس، ای مردم نادان که پیوسته در خدمت اهریمن به فرمان های نادرست او گوش فرا می دهید. در زیر دست و پای عده ای نادان تر از خودتان له شوید و بمیرید؛ که اکنون مرگ برای شما، بهترین رویداد، و گورتان نیز معتبرترین خانه ای است؛ که شما به آن نیاز فراوانی دارید!

مشهور است که می گویند: ” چوب خدا صدا ندارد، اگر کسی با آن چوب زده بشود دوا هم ندارد. ” مردم خطاکار در هر شرایطی از زندگی شان که باشند؛ مورد اصابت چوب خدا بر پیکرشان واقع می گردند. درد شدید آن را نیز حس می کنند و متحمل می شوند. اما هرگز درک نمی کنند، که این همان چوب خدا بوده، که بر اندام و جسم و روح و روان شان فرود آمده است. شاید اگر می فهمیدند، که چرا در زندگی بد می آورند؛ چرا دست به هر کاری می زنند با عدم موفقیت مواجه می گردند؟ چرا با همه تلاش هائی که می کنند؛ رنگ آرامش و آسایش را در زندگی شان نمی بینند؟ و دهها و صدها چرای دیگر در این رابطه، آنگاه به آسانی می فهمیدند، که در زندگی شان، یک یا چند گام اشتباه برداشته اند؛ که به چنین سرنوشت رقت آوری مبتلا گشته اند؟!

محترم مومنی

مطلب قبلیاعلام بازداشت تیراندازماهر ایرانی در فرودگاه اوکراین
مطلب بعدیتهدید کشیش زندانی به شکنجه و پرونده سازی جدید توسط ماموران وزارت اطلاعات
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.