سقوط سرزمینی نامدار به منجلاب حقارت های بسیار! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
168

در یک سرزمین باستانی مانند کهندیار ایرانزمین، در طول همه زمان تا پیش از حضور حاکمیت ننگین آخوندی در آن، مانند بقیه ممالک کوچک و بزرگ جهان، نشیب و فرازهای بی شماری پدید آمده بودند؛ که بارها سرنوشت آن و شهروندانش را، سرشار از افتخارات بی مثال می نمودند. اما از چهل و اندی سال پیش، این دیار اهورائی و ملت آریائی آن، دچار وقفه های بازدارنده، از پیشرفت و تعالی گشته اند؛ که کم ترین امیدی وجود ندارد؛ تا که باری دیگر، پرتو یک روشنائی معجزه آسا، آن را رهسپار انواع رشد و ترقی های غیر قابل باور نماید!

در حالی که سران میهن پرست بسیاری از ممالک گیتی، برای سربلندی دیارشان و آسودگی هم میهنان خود تلاش های چشمگیری می کنند. در ایران کهن ما، و سرزمینی که فقط هفت هزار سال تاریخ ثبت شده، و نزدیک به سه هزار سال تاریخ حکومت پادشاهی مترقی و پر آوازه دارد. در چهل و اندی سال پیش مردم آن، شکوه و سرفرازی و بزرگ منشی دوباره یافته خود در حکومت پادشاهی ایرانساز پهلوی را، با فریب خوردن از دسیسه های ایران برباد ده سیاستمداران کشورهای قدرتمند دنیا، مخصوصا حکومت دموکرات آمریکا در دهه پنجاه خورشیدی، همه سربلندی و آسودگی خود و میهن نامدار شان را، از اوج عظمت و عزتی که داشتند. چنان به حضیض ذلت و نکبت ساقط نمودند؛ که در اثر آن اشتباه بزرگ تاریخی خویش، آنهمه شکوه و جلال بازیافته از تلاش های میهن پرستانه دو پادشاه ایران دوست پهلوی را، دوباره به منجلاب باتلاقی از حضور یک حاکمیت اهریمنی دینی و دیکتاتوری ساقط نمودند؛ که نتیجه ننگین آن، جز بدنامی و رسوائی و ذلت و خواری برای خود و میهن بزرگ شان، چیز دیگری را نصیب آنها و سرزمین والای ایشان نساخت!

همه مردم ایران از این رویداد ناگوار آسیب بسیار دیدند. اما زنانی که با اندیشه های روشنفکرانه پادشاهان میهن پرست پهلوی در کشورشان، از کنج مطبخ های خانه شان بیرون آمده بودند؛ و با تصمیم خردمندانه دو پادشاه آینده نگر پهلوی در میهن شان، به واحدهای آموزشی حتی در دانشگاه های کشور خویش نیز راه یافته بودند. تا به مدارج عالی در اجتماع خویش برسند؛ و وارد مراکز فعالیت های اجتماعی – اقتصادی – سیاسی و فرهنگی در میهن خویش گردند. تا جائی که به استادی دانشگاه های ایران، و حتی به مقام وزارت در یکی از مهم ترین وزارتخانه های کشورشان ( آموزش و پرورش) هم رسیده بودند. حالا بیش ترین تنگناهای ممکن را در سرزمین آکنده از نعمت خویش تجربه می کنند!

اکنون غیر از بانوانی که به دلائل مختلف، به خصوص در دوران جنگ هشت ساله با کشور عراق، همسران عزیز خود را از دست داده اند. به عنوان « سرپرست خانواده » به هر پیسی و بدبختی تن می دهند. تا بتوانند که از فرزندان یتیم خود مراقبت و نگهداری بکنند. زنان دیگری هم در جامعه کنونی کشورمان وجود دارند؛ که حتی برای اداره امور شخصی خودشان هم کم ترین توانائی مالی را ندارند. برخی از این زنان پاک و آبرومند کشورمان، توسط باندهای کثیف حکومت ننگین آخوندی در میهن خود به اسارت جنسی گرفته شده اند، و برای روسپیگری در کشورهای همسایه، به خصوص در ممالک عربی، همچون کالائی برای بردگی جنسی به آن ممالک صادر می شوند. تا که در این رابطه، و با انجام گرفتن حقارتی بزرگ برای خودشان، این تجارت پر منفعت برای باند های مورد نظر، این قاچاقچیان تجارت روسپی پروری در رژیم منحط و سودجو و قدرت پرست اسلامی، هم خودشان را به ثروت بسیار برسانند؛ و هم با دادن باج این موضوع به سر کردگان جانی این حاکمیت اهریمنی، با خیال آسوده به کار ننگین خویش(روسیی پروری) ادامه بدهند؛ و ننگی بی حساب را برای ملت شریف ایران پدید بی آورند!

البته در قاموس اسلام، مخصوصا در قوانین مذهب شیعه اثنی عشری(دوازده امامی)، نوعی از روسپیگری رسمی که « صیغه کردن » یا « صیغه شدن » نامیده می شود رواج داشته و دارد. یعنی مرد با خواندن عبارت صیغه ( ان کهت و زوجت ….. ) ، زن بیچاره و نیازمند را برای مدتی معین( از یک ساعت تا ۹۹ سال ) به همسری موقت خویش در می آورد؛ و با پرداخت کردن مبلغی بسیار ناچیز به عنوان « نفقه » به او، وی را تا مرز فحشا و روسپیگری پیش می برد. تا که او را به تعالی بی مثال اسلامی اش سوق بدهد!

مصیبت، فقط تباه شدن زندگی و جوانی خود این زنان، که اصطلاحا به ازدواج موقت تن می دهند نیستند. بلکه فرزندانی هم که از زنان « صیغه ای » به دنیا می آیند. حقوق مساوی با فرزندانی که از زنان عقدی و رسمی مردان صیغه کننده به وجود آمده اند ندارند. از حقارت ظاهری قضیه هم که بگذریم، به لحاظ مالی نیز این زنان و فرزندان ایشان، از امکانات زنان رسمی و فرزندان مشترک آنان و مردان شان برخوردار نمی شوند!

بدبختی و ننگ و فضاحت اصلی این است؛ که آحاد جامعه نیز به این مورد به چشم یک ننگ آشکار نمی نگرند. تا جائی که در طول سال، هزاران مرد عراقی و سوری و حزب اللهی و یمنی و….. راهی شهر زیارتی مشهد در استان خراسان رضوی می شوند. تا که در آنجا از نعمت هم آغوشی با زنان صیغه ای ایرانی بهره مند بشوند. در خیابان منتهی به حرم امام هشتم شیعیان در مشهد، مجموعه ای چند طبقه با تعداد زیادی اتاق وجود دارد؛ که اختصاص به مردهای مجردی دارد؛ که زوار حرم علی بن موسی الرضا می باشند. این مجموعه که به گفته برخی از آگاهان، حدود پنج هزار اتاق دارد. به ریاست یک آخوند به نام حاج آقا محمودی اداره می شود؛ که جناب شان خطبه چند جمله ای صیغه را می خواند. تا زنان و دختران بی پناه ایرانی را، در اختیار زیارت کنندگان حرم مطهر بگذارد؛ و درصد اندکی از درآمد آن مرکز را، به روسپیان رسمی آنجا بدهد؛ و بیشتر آن را برای خود و سایر کارکنان آن « شهرنوی اسلامی » بر دارد!

نکته مهم در این رابطه این است؛ که در زمان حاکمیت استبدادی ایل قاجار در ایران، بعضی زنانی بودند؛ که به دلائل گوناگون از جمله فقر و نداری، تعدادی از زنان نیازمند آن دوران زندگی خویش را از طریق همین کار می گذرانیدند. اینگونه بسیاری از بیماری های مقاربتی مانند سوزاک و سفلیس در کشور رواج فراوان یافته بود. اما در زمان پادشاهی اعلاحضرت رضا شاه بزرگ، که به این جریان آگاه بود و یکی از مهم ترین برنامه هایش ریشه کن کردن بیماری های واگیردار در مملکت بود. دستور داد که برای چنین زنانی در جنوب غربی شهر تهران، مرکزی به وجود بی آورند؛ و همه آنها را از جای جای شهرهای ایران به ویژه تهران به آن مرکز ببرند. تا به گونه مرتب مورد معاینات پزشکی قرار بگیرند؛ که اگر زنانی از میان ایشان حامل میکروب های آن بیماری ها در آن مرکز، که به آن « ناحیه » یا « شهرنو » می گفتند مشاهده شود؟ فورا مورد مداوا و معالجه قرار بگیرند!

اما آخوندهای جاهل آن زمان، در این باره به آن بزرگمرد تاریخ ایران خرده گیری می کردند و وی را مورد انتقاد شدید خویش قرار می دادند!

اما اکنون بازماندگان آن آخوندها، خودشان به دایر کردن خانه های « عفاف » اقدام نموده اند؛ و از این طریق بازرگانی پر رونقی را برای خویشتن ایجاد کرده اند!

محترم مومنی

مطلب قبلیشرح کامل دومین جلسه دادگاه رسیدگی به پرونده محمد امامی و بانک سرمایه و باند امامی
مطلب بعدیتا پایه و پیرامون هرم را نلرزانیم، رأس هرم سقوط نخواهد کرد! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.