سرانجام تقریبا بعد از چهار دهه ، به دست آوردن یک نتیجه منطقی! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
55

در قسمت هائی از متن نوشتار زیر، از ایمیل یکی از هم میهنان شریفی، که به تازگی به جمع دوستان من پیوسته دریافت و استفاده نمودم. چند بار آن را خواندم؛ و هر بار، بیش از بار پیش به کنه دیدگاه ایشان، در ارتباط با موضوع مورد نظرشان پی بردم. نزد خودم پنداشتم؛ اگر محتویات این نوشتار کوتاه، چنین جاذبه ای برای من دارد. چه بسا برای دوستان عزیزی که این یادداشت را دریافت می کنند نیز حائز اهمیت باشد!
تجربیات بیست و هفت ساله ی یک پزشکت!

۲۷ سال است که با افتخار، دیپلم گرفته ام. هفت سال و کمی بیشتر، دانشجوی پزشکی بودم؛ و بقیه آن را، پزشک بودم و به کارهای مربوط به آن می پردازم. ۲۷ سال است، روپوش سفید پزشکی پوشیده ام؛ و در بیمارستان و درمانگاه و مطب نفس می کشم. و حالا پس از اینهمه سال فهمیده ام؛ که دردسر، سردرد می آورد. و درددل، از دل درد مهمتر است!

فهمیده ام، عصای پیری و کوری، با عصای تجویزی دکترها فرق میکند. اکنون می دانم؛ که بیماری ها یا ارثی هستند یا حرصی! و اکنون فهمیده ام، هیچ متخصص قلبی، قلب شکسته را نمی تواند درمان کند؛ و قلب سنگی و سخت را، نمی شود پیوند زد و عمل کرد تا خوب بشود. فهمیده ام، جراحی زیبایی برای لبخند روی صورت امکان پذیر نیست !!

دلت باید شاد باشد. دلت اگر گرفت؛ هیچ دکتری نیست که آن را خوب کند؛ و…. حالا به درستی فهمیده ام؛ دکترهای چشم، نمی توانند آدم های بدبین، ظاهربین، خودخواه و خودبین، متکبر و مغرور را درمان کنند. همانطوری که می دانم؛ تنفس مصنوعی، هوای تازه میخواهد نه چیز دیگری، هیچ متخصص داخلی نمی تواند؛ به داخل وجود آدم ها برود. و بفهمد در درون آنها چه می گذرد؟!

و…. بالاخره فهمیده ام، تب عشق را هیچ تب بری کنترل نمی کند. اگر قند در دل ات آب شود؛ دیابت نمی گیری. بلکه به آرامش می رسی. متخصص های گوش، شنوایی تو را بهتر می کنند؛ ولی خوب گوش دادن را، به تو یاد نمی دهند!

فهمیده ام، سرطان یعنی، فقط به یک جای زندگی « زوم » کنی، و آنقدر به آن توجه کنی، که بقیه زندگی از دست ات برود. حالا به درستی فهمیده ام، بیماران اعصاب و روان آنهایی نیستند؛ که پیش روانپزشک می روند. بلکه آنهایی هستند؛ که آدم را روانی می کنند!

فهمیده ام، هیچ اورتوپدی نمی تواند؛ استخوان لای زخم را بردارد یا درمان کند. و زخم زبان، عفونتی دارد به عظمت کوه دماوند. و کینه توزی و انتقامجویی هم، با هیچ چرک خشک کن و آنتی بیوتیکی درمان نمی شود. اکنون آگاهانه فهمیده ام؛ ولی بسیار دیرفهمیده ام؛ که…. : در جامعه، و در هر لباسی، ویروس هایی هستند به شکل انسان، که زندگی آدم را نابود می کنند؛ و از آنفلوانزای مرغی، و طاعون گاوی بدتر هستند!!

و حالا فهمیده ام؛ که خود بزرگ بینی، به هورمون رشد ربطی ندارد؛ و آدم ها با فکرهای شان بزرگ می شوند. نه با هورمون رشد. فهمیدم، خون دل خوردن، بیماری خونی نمی آورد؛ و دل پر خون هم، باعث فشار خون نخواهد شد!
فهمیدم، فهمیدم، فهمیدم و سرانجام فهمیدم؛ که هیچ چیز نفهمیده ام!

بیائید طبیب واقعى همدیگر شویم. پیش از آن که دشمنان ما پزشک مان گردند. و قبل از آن که، اهریمنان مقیم کره زمین، راه درست را به ما نشان بدهند! تا فقط و فقط به اتکای قوت قلبی که از در کنار هم بودن می گیریم. قوت زانوان مان را چند برابر کنیم. تا که بیش از پیش بتوانیم؛ بر روی پاهای خودمان بایستیم و پیش برویم؛ و کم ترین نیازی به عصا و صندلی چرخدار و دوستان دلسوز و ….. نداشته باشیم!

محترم مومنی

مطلب قبلیپاسخ رضا خندان به اظهارات سخنگوی قوه قضاییه
مطلب بعدیآمریکا دو شخص حقیقی و سه شخص حقوقی حزب‌الله لبنان را تحریم کرد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.