زیر تیغ !

0
125

داشتن طبیعت و سرشت وحشیانه، فقط به حیوانات درنده اختصاص ندارد. در این جهان آمیخته به اندکی خوشی و شیرینی، و بسیاری تلخی و ناخرسندی، گاهی هم آدم هائی وجود دارند؛ که فقط شکل ظاهری ایشان کمی به آدم شباهت دارد. اما آنچه که به آنها ویژگی های انسانی می گوئیم؛ در هیچ بخشی از وجود این آدم نماها یافت نمی شوند!

اگر این ” از آدم به دورها ” درون جامعه ای که زندگی می کنند؛ هیچ نقش تعیین کننده ای در اجتماع نداشته باشند؛ انسان نبودن ایشان، لطمه چندانی به بقیه آدمهای دیگر، که در آن سامانه اجتماعی می زیند نمی زند. اما اگر یک یا دو نقش تعیین کننده و مهم اجتماعی داشته باشند؛ تأثیرات همه کنش های غیرآدمیزادانه آنها، مردمان بسیاری از آن جامعه را، نگونسار و بدبخت می کند؛ و روزگارشان را به تباهی می کشاند!

متأسفانه مدت مدیدی می گذرد، که مردم ساده انگار و فریبخورده ایران، که در اثر تبلیغات و دروغگوئی ها و اهداف خصمانه عده ای از دشمنان داخلی و خارجی کشورمان، که با حکومت پادشاهی ایرانساز پهلوی، از دیرباز مخالفت های غیر اصولی و بی پایه و اساسی داشتند؛ فریب آنان را خوردند، و با دست خودشان، عده ای به صورت آدم و به سیرت درنده خوی را، بر میهن خویش استیلا دادند؛ و بر سرنوشت خودشان چیره گردانیدند!

اما از آن موقع تا کنون، که بیش از سه دهه از روی دادن آن اتفاق شوم می گذرد؛ ملت شریف ایران به سه دسته مختلف، با سه گونه دیدگاه و روش و کنش متفاوت تقسیم شده اند. بخش اول، به دلیل آگاهی هائی که داشتند؛ به خودشان اجازه ندادند؛ که فریب دشمنان قسم خورده مملکت شان را بخورند. این دسته از مردم ایران، همچنان ملت این دیار اهورائی  باقی ماندند. ولی بخش دوم که تا بیخ گلوی شان، از کلاه حیله و نیرنگ اشغالگران دینمدار پوشانده شده بود؛ ترجیح دادند که والائی ” ملت ” ایرانی بودن را، به حقارت ” امت ” مشتی آخوند ریاکار و سالوس گشتن بدل کنند؛ و در سلک نوکران و مزدوران این افراد بدوی و بیابانگردهای وحشی  در بیایند. آخرین بخش آنها هم، در میان دوراهی بلاتکلیفی و نشناختن راه از چاه، همچنان سرگردان و بی هدف، یک زندگانی توأم با نیش و نوش را ادامه دادند. ولی هر چه که نیش ها و نوش ها را بر روی ترازوی عقل و ادراک بالا و پائین نموده اند؛ هنوز نتوانسته اند جایگاه اصلی خودشان را مشخص نمایند!

تفاوتی نمی کند که شما در میان جمعیت کدامیک از این سه قسمت جای گرفته باشید. چون وقتی جائی آتش بگیرد، خشک و تر با هم می سوزند؛ زیرا یک قرص نان( بربری یا سنگک ) را که شما پیش از این انقلاب شوم و سیاه، در سراسر کشور به مبلغ یک تومان می خریدید؛ اکنون باید هشتصد تومان بدهید، تا همان یک قرص نان را به خانه تان ببرید!

 تمام کسانی که در هر سه بخش یک و دو و سه تقسیم بندی بالا جای گرفته اند؛ به نان که ” قوت لایموت “( بازدارنده از مرگ ) می باشد نیاز حتمی دارند. ولی بسیاری از افراد دسته های یک و سه، با سختی بسیار می توانند همین یک عدد نان را بخرند. فقط دسته دوم که خودفروختگان به این حکومت ضدبشری می باشند؛ چون نسبت به دو دسته دیگر، هم درآمدهای آنچنانی و پنهانی دارند؛ و هم مغزهای شستشو داده شده ایشان، سیستم ادراک انسانی خودشان را از دست داده اند؛ معایب موجود درون اجتماع را درک نمی کنند؛ و هر چه را که آقا برای آنها بخواهد، با طیب خاطر و در کمال حماقت می پذیرند!

ولی دو گروه اول و سوم، که بیشترشان یا در مرز خط فقر، و یا زیر آن زندگی می کنند؛ با چنین وضعیت نابسامان اقتصادی که مواجه می شوند؛ گوئی هر لحظه، فشار کشنده تیغ اجبار و بی اختیاری، تیغ سختی و مرارت تحمیلی، تیغ نابرابری های اجتماعی، تیغ بی عدالتی های حکومتی، و تیغ بی کفایتی های دولتی را، بیشتر بر گلوی دردمند خودشان حس می کنند؛ که با فشار بی رحمانه ای، گلو و گردن آنها را می خراشد و آزارشان می دهد. ویژه آنکه در چنین خانواده هائی، تعداد اعضای خانواهه آنها، بیش از خانوارهائی است، که در رفاه زیادتری نسبت به آنها می باشند!

سیر کردن شکم بزرگسالان، که می توانند بیش از کودکان گرسنگی را تاب بیاورند؛ آسان تر از خردسالان است. وقتی کودکی از پدر و مادر کم بضاعت اش، درخواست خوراک بهتر و زندگی مرفه تر را داشته باشد؛ چنانچه آنها به هیچ عنوانی نتوانند، نیاز فرزندشان را برآورند؛ بیش از بقیه افراد اجتماع، خودشان را ” زیر تیغ ” روزگار، در فشار نیستی تحمیلی می بینند. تیغ هائی که ناتوانی های رژیم نابخرد آخوندی، بر روی گردن مردم ایران فرود می آورد؛ به طور عمد کندتر از تیغ های معمولی هستند؛ تا دردناکی و آزارشان بیشتر باشد. که مردم اهم وقت زندگی خودشان را، به دور نگاه داشتن گلوی شان، از رنج تیغ های کند حکومتی صرف بکنند؛ و هرگز درنیابند، که این همه ناملایمات از کدام مبدأ به مقصد هستی و زندگانی ایشان می آیند؟!

محترم  مومنی

مطلب قبلیهر آنچه که در برنامه نود ۱۰ آذر گذشت
مطلب بعدیاختلاس ۸ میلیارد تومانی مسوول پست بانک
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.