زمانی که کار زیاد بود و گارگر نبود؛ و اکنون که کارگر بیکار فراوان است و کار نیست!! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
107

شما را نمی دانم، اما من خود به سبب مسن تر بودنم از نیم قرن، به آشکارا در ذهن خویش دارم؛ که هرگز در چهل و اندی سال پیش، شرایط چنین نبود؛ که همه روزه، عده ای از جوانان یا میانسالان کشورمان، در چهار زاویه اطراف چهار راه های خیابان های اصلی شهرهای بزرگ یا کوچک کشورمان بایستند. تا اتومبیلی در آنجا توقف کند و از آنان بپرسد: « کار می کنید؟ » و همه بیکاران ایستاده بر سر هر چهار راهی، یکمرتبه به سوی سؤآل کننده بدوند. و با حالتی ملتمسانه بپرسند: « چه کاری؟» و آن فرد به آنها پاسخ بدهد: « کار ساختمانی، کار رستورانی، کار باغبانی، و هر کار دیگری که بتوانید انجام بدهید.»!!

و اصل قضیه هم برگردد به همین ( هر کار دیگری ) یعنی کارگر بیچاره خودش را برای انجام دادن هر کار خفیف و بی اهمیتی آماده کند؛ و به هر خفت و کاری که دون شخصیت او هم باشد تن بدهد. اما اکنون هنوز پس از چهل و یک سال که از عمر ننگین حاکمیت منفور آخوندهای اشغالگر در میهن مان می گذرد. همه روزه تعداد زیادی از مردان بیکار در کشورمان، با روشی که در بالا بیان شد. بر سر چهار راه های خیابان های اصلی شهرهای کوچک و بزرگ ایران، از طلیعه سحرگاه در انتظار می ایستند؛ تا بالاخره کسی پیدا بشود و آنان را برای به انجام رساندن هر کاری، به سوی محلی ببرد؛ که از صبح تا غروب، هر نوع بیگاری را از آنها بکشند؛ و شامگاه با هزار منت، مبلغ ناچیزی را به عنوان کارمزد به آنان بدهند. تا با همان دستمزد اندک، به خانه هائی برگردند؛ که چندین چشم و شکم گرسنه در انتظارشان باشند!

در پیش از این چهار دهه ی آکنده از ستم و هزاران بدبختی در ایران کنونی، کسانی بودند که حتی اگر می خواستند؟ می توانستند در اواخر شب یا حتی در نیمه های شب نیز، در برخی از کارگاه های کوچک به کار اشتغال داشته باشند. تا با کسب درآمدی غیر از حقوق ماهیانه از اداره یا کارخانه ای که همه روزه در آنها مشغول به کار می شدند و دریافت می کردند. چنانچه مایل می بودند، پول بیشتری در بی آورند؛ و بسیار آبرومندانه، چرخ زندگانی خود و خانواده شان را، بسیار آسان تر از برهه ی زمانی کنونی بچرخانند!

اما اکنون، چنانچه یک کارگر دست اش برسد و بتواند یک اتومبیل دست چندمی برای خودش تهیه بکند؛ چون که با حقوق ماهیانه اش، حتی از عهده پرداخت نمودن کرایه خانه اش نیز بر نمی آید. جهت در آوردن مخارج زندگی خانواده اش، با آن اتومبیل ( آفتابه خرج لحیم )، به مسافر کشی بپردازد؛ و قسمت بیشتر درآمدی را که از این طریق به دست می آورد. را برای بازسازی استهلاک ماشین خود، خرج تعمیرات آن بکند. سپس اگر چیزی از درآمد آن روز برای وی باقی بماند؟ نان و خوراکی شکم سیر کن، برای خود و نانخورهای خویش تهیه کند و به سرای غمزده اش ببرد!

همه روزه در بخش اخبار بعضی از رسانه های پارسی زبان برونمرزی مشاهده می کنیم. که فیلم های کوتاهی از خرید های روزانه ایرانیانی، که برای این رسانه ها ارسال می نمایند را به نمایش می گذارند. قیمت ها چنان سرسام آور هستند؛ که می پنداری فرد ارسال کننده آن فیلم، از فردای آن روز دیگر توان و یارای خریدن نیازهای روزانه خود و خانواده اش را نخواهد داشت. که به احتمال زیاد چنین هم خواهد بود!

در روزگار پیش از انقلاب پلید اسلامی در ایران، هیچگاه در مقابل ساختمان وزارت کار در خیابان آیزنهاور که اکنون آزادی نامیده می شود؛ هیچ کارگر غمگین و سرافکنده ای را نمی دیدید؛ که برای ستاندن حق خود و یا مطرح ساختن خواسته ای دیگر، در آنجا جلوی بخش نگهبانی بایستد و التماس کند؛ که او را نزد فلان مسؤل یا حتی خود وزیر کار ببرند. تا وی ملتمسانه گلایه ها و شکایت های خود را نزد آن مسؤل مطرح نماید. زیرا تمام حقوق انسانی و مادی و معنوی کارگران ایرانی، همواره بدون التماس و درخواست های خود ایشان، به آنان پرداخت می گردید. ندارترین کارگرهای کشورمان، چنانچه در پایتخت کار می کردند و زندگی می نمودند. موفق می شدند از طریق « بانک رفاه کارگران، وام های مکفی بگیرند؛ و دست کم در اطراف تهران خانه های کوچکی برای خودشان بخرند؛ و هیچگاه اسیر دردسر خانه های اجاره ای و مالکان آنها نباشند؛ و هر چقدر که در طول روز به کار هرچند سختی هم که مشغول می بودند. شامگاه در کنار فرزندان و همسران در خانه های شخصی خویش، سر آسوده بر بالین می گذاشتند. چنانچه مایل به خریدن خانه های بزرگ تر در محله های بهتر کشور می بودند؟ و وام بانک مسکن یا بانک رفاه کارگران کفاف برآورده شدن نیاز و آرمان ایشان را نمی داد. به راحتی می توانستند از طریق « بنیاد ملکه مادر » یا یکی دیگر از بنیادهای وابسته به دربار شاهنشاهی وام بدون بهره با اقساط طویل المدت دریافت نمایند. تا به آرمان خود و خانواده شان رخت تحقق یافتن بپوشانند!

ای کاش هیچگاه فریب پیروان اهریمن از جمله توده ای ها و سایر چپی های نوکر کمونیست های روسی را نمی خوردند؛ و با در دست گرفتن عکس های خمینی دجال، در صف های تظاهرات ضد پادشاهی پهلوی به تظاهرات نمی پرداختند. تا اکنون با داشتن کشور ثروتمندی که همگان به ایشان حسد می ورزند. دارائی شان توسط ننگین ترین حاکمیت استبدادی در جهان، یا در ونزوئلا که خودش بر روی اقیانوسی از نفت قرار دارد پالایشگاه بسازند. یا هزینه زندگی تروریست های حزب اللهی و حشد الشعبی و جهادی و کتائبی و ……. را بپردازند. آن هم در شرایطی که خود این فرزندان عزیز ایرانزمین، هم حق بیشتری برای استفاده از ثروت ملی خویش را دارند. و هم ………. « چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است » !!!!!!

شاید که این دوبیتی بتواند؛ بیش از متن این نوشتار، بیانگر هدف نگارنده باشد:

« دوشینه به کوی می فروشان
پیمانه ی می به زر خریدم
اکنون ز خمار سر گرانم
زر دادم و دردس خریدم »!

محترم مومنی

مطلب قبلی“هشدار نسبت به وضعیت روزنامه‌نگاران ایرانی پناهجو در ترکیه”
مطلب بعدیچرا برای خدای بی خانمان خانه ساختند؟! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.