رژیمی که آبرو و شرف را نمی شناسد و بوئی از آنها به مشام اش نرسیده، اینگونه است ! بقلم محترم مومنی روحی

0
311

رژیمی که آبرو و شرف را نمی شناسد و بوئی از آنها به مشام اش نرسیده، اینگونه است !

ایران کهن دیاری باستانی و پر آوازه می باشد؛ که دارای بهترین و بیشترین نعمت های موجود در این کره خاکی است!

به همین خاطر نیز، در طول تاریخ هزاران ساله از هستی خویش، بارها مورد هجوم وحشی ترین اقوام حاکم در کشورهای دیگر جهان قرار گرفته است. اما از بد روزگار، این بار کسانی بر آن یورش آورده و مالک آن گشته اند؛ که در ظاهر امر از خودی ها می باشند و بیگانه قلمداد نمی شوند!

چرا که نزدیک به چهل و یک سال می گذرد؛ که شرورترین و وحشی ترین حاکمیتی که دنیا در خویشتن خویش سراغ دارد؛ بر آن تسلط یافته، و در طول همه این سال های نکبت اثر، خون مردمان بی پناه این سرزمین اهورائی را در شیشه کرده است؛ و به عناوین مختلف، از بدو ورود ننگین آن به میدان قدرت نمائی در این خطه ی زرخیز، غیر از مصیبت و آشوب و زجر و ستم بر ایرانیان روا نداشته اند!


با توجه به مبحث « روابطه علت و معلولی » ، می توان از کنش های بسیار خطرناک این قوم فاسد و فرقه تبهکار و جانی چنین نتیجه گرفت: که تمامی افراد این گروه ددمنش و بی اعتبار، از چنان عقده های روانی زیادی رنج می برند؛ که حتی خودشان هم از چگونگی چنین بدبختی آشکاری، کم ترین آگاهی را نداشته و ندارند!

پسرکی نوجوان است، هنوز به مرز جوانی گام ننهاده، یا بی پدر می باشد؛ و یا پدری دارد، که هم فقیر است و هم به شدت گرفتار « دگماتیسم » مذهب شیعه در دین بلاهت پیشه پرور اسلام ناب محمدی است!

پسرکی است که دل در هوای بچگی کردن دارد. اما به خاطر مشکلات مالی خانواده ناگزیر می باشد؛ که جهت کمک اقتصادی کردن به پدر و مادر و سایر اعضای خانواده خویش، از همان کودکی، یا درون مزرعه فقیرانه شان، پا به پای پدر کشاورز خود بر روی قطعه زمینی که دارند کار بکند؛ و یا درون دکان یا مغازه کوچکی، که پدرش در آنجا کاسبی می کند. تا بتواند با همان درآمد اندک، هزینه زندگی خانواده اش را تامین نماید. در خدمت پدر باشد و در حد توان خود به وی یاری برساند!

اگر اهل کار کردن و فعالیت نباشد؛ از آنجائی که پدری مذهبی دارد. هنگامی که به مرز عنفوان جوانی اش پای می گذارد. تصمیم می گیرد، به نزدیک ترین حوزه ی علمیه به روستای شان برود. تا در آنجا به « طلبگی » بپردازد؛ و علوم فقهی مذهبی را که خانواده اش دارند را بی آموزد. تا که پس از طی نمودن این دوره، برای خودش آخوندی بشود؛ تا با خواندن روضه در خانه مسلمان های خردباخته، و ایرانیان فریبخورده، کسب درآمد کند؛ و به خانواده اش مخصوصا به پدر خویش کمک مالی بنماید؛ و هم در دیار اسلامزده ایرانزمین، به خصوص در روستای دورافتاده خویش از مدنیت، و تهی از امکانات علمی پیشرفته، در میان همدهی های ساده انگار خود، هم به آنها فخر آخوند گشتن اش را بفروشد؛ و نیز موجبات سربلندی خانواده خود را هم برای ایشان فراهم بی آورد !

اینگونه می تواند، هم بار هزینه ی زندگی خودش را از روی شانه های خانواده فقیر خود بردارد؛ و هم با دریافت کردن مبلغی که ماهیانه از مدرسه فقیه پرور خود( مفتخور، شکمچران، زنباره، لواط کار، دروغپرداز، قدرت پرست، شیاد، و هزار رو، و…….) پرور خویش می گیرد. هم امورات خودش را به راحتی بگذراند؛ و نیز کمی از آن ماهیانه ناچیز را هم، به خانواده بدبخت خودش کمک رسانی بنماید!

با همه مزایای برشمرده در بالا، که از ملا شدن نصیب او می گردد!!! از یک مورد متنفر است. هرگاه که دست خود را بر روی سر خویش می گذارد؛ سنگینی دستار یا عمامه اش را که هنوز مجوز بر سر گذاشتن اش را نگرفته حس می کند؛ و با چنین احساس تنفری که از آن دارد. با خویش بیگانه می شود و از خودش بیزار می گردد!

اما، هنگامی که به مرحله ی دریافت نمودن آن دستار خفت آور می رسد. با تظاهر به شادمانی از داشتن آن، به دروغ و به گونه ظاهری برای خودش حفظ آبرو می کند؛ و در بخشی که تقریبا دوره طلبه گی اش نزدیک به پایان است؛ آن چیز نامطلوب، به دست استاد فقیه وی( با تمامی معانی یی که در بالا در مورد این فقیهان بر شمردیم) استاد مربوطه بزرگواری می کند؛ و دستاری را که به لفظ عرب به آن « عمامه » می گویند را، بر سر پسرک یا « شیخک » نوشتار ما می گذارد. تا از آن پس، آخوند یا آقا خوانده (کسی که مسایل فقهی اش را نزد یک ملای برجسته فرا گرفته ) و وی را آخوند می نامند بشود!

و این به آن معناست، که این طایفه، از آغاز اشتغال در این امر، این بدبخت که تا رسیدن به مرز آخوندی، بارها توسط استادان همان مدرسه علمیه، یا همردیف های خودش، مورد تعرض جنسی نیز قرار گرفته است. حتی درون جامعه نیز، با علم به این حقیقت که مردم اجتماع به خصوص آنانی که زیاد مذهبی نیستند؛ و به این واقعیت هم واقف می باشند که جناب شان، تا رسیدن به مقام شامخ آخوندی، چه مصیبت های جسمی و روحی را تحمل نموده، تا که به دریافت کردن آن دستار ده متری خفت آور دست یافته و آخوند شده است؟ هنگام عبور از معابر عمومی، همیشه سرش را پائین می اندازد؛ تا دیگران رنگ سرخ شرمساری وی بر چهره اش را مشاهده نکنند!

این موجود « سرخورده » و « شرمگین » و آکنده از عقده های روانی از جمله نداری مطلق، و سایر کمبودهای یک زندگی عادی در اجتماع، به ویژه عدم تشخص درون جامعه ای، که آحاد آن، این افراد کثیف و زبون را به خوبی می شناسند.همین که سری در میان سرها بیرون می آورد. به مجرد آن که مجوز نشستن بر روی منبر، و ایراد کردن خطابه های اخلاقی!!!!!! و دینی، برای پامنبری های خودش را به دست می آورد. چنانچه اندک سوادی هم داشته باشد؛ وقاحت در خودپرستی اش را به درجه ای می رساند؛ که خود و سایر هم پالکی های اش را نیز، در شمار بهترین ها بر می شمرد!

اما چه بخواهد و چه نه؟ آن عقده های حقیر پرور و آزار دهنده، موجودیت بی وجود درونی وی را، به مرحله ای از زبونی مطلق سوق می دهد؛ که به مجرد دست یافتن به یک مقام شامخ اجتماعی یا دینی، تمامی حواس روان پریشان خویش را، بر انتقامجوئی از آنچه که وی را دچار چنین عقده هائی نموده اند متمرکز می نماید. و جز به انتقامجوئی از همه آحاد جامعه، به هیچ مورد دیگری نمی اندیشید!

تصور بفرمائید که این موجود حقیر و ذلیل و بدبخت، به مقامی بلند مرتبه در اموری که متعلق به جامعه ای است؛ که وی درون آن زندگی می کند برسد. آنگاه، بدون تعلل و سستی، کسی می شود مانند خمینی دجال، که همان نقطه ای را که در روز بازگشت ننگ آور خود به ایران در آنجا گفت: « قبرستان ها را آباد کرده اند. » ؛ خود و پیروان نادات تر از خودش، هزار برابر افزون تر از پیش از زمان مراجعت وی، از کشته ها آباد کرده اند. تا جایی که گورها را، به دو – سه طبقه نیز تبدیل نموده اند!

یا کسی می شود مانند رهبر جلاد کنونی انقلاب منفور اسلامی شان، سید علی خامنه ای، که تمامی حواس خویش را، به چگونگی مال اندوزی های بیشتر، و قدرت پرستی های افزون تر معطوف می نماید. شاید که در این رهگذر بتواند؛ همان عقده های حقارت پیشین را، از موجودیت حقیر و بی ارزش خویش بزداید!

یا که آخوندی مانند سایر دست اندرکاران رژیم پلید آخوندی می شود؛ که در بدی و ناانسانی و بی مروتی و مردم آزاری، دست دو رهبر عقده ای شان را از پشت می بندند؛ و در مواردی هم بیش از آنان، به افکار پلید خویش فرصت بدتر شدن و بدتر ماندن را می دهند!

سپاس آفریدگار یکتا را، که سرانجام بر این ملت بی پناه رحمت آورد؛ و به آنان چنان شهامتی بخشید؛ که بی محابا در مقابل چنین موجودات ضد ایرانی و بری از خوی انسانی بتازند؛ و در مقابل این سیه دلان شقاوت پیشه بایستند و آزادیخواهی و حق طلبی بنمایند!

امید که به زودی زود بتوانند؛ آنچه را که طی چهل و اندی سال از آنها دریغ نموده بودند را باز ستانند؛ و حقوق پایمال شده شان را، از زایل کنندگان آن پس بگیرند!

محترم مومنی

مطلب قبلی«ایرلندی» ۱۴ نامزدی جوایز سالانه منتقدان «بی‌اف‌سی‌ای» را کسب کرد
مطلب بعدیخانواده سیدحمید طاهری: فکر می کردیم تیر هوایی می زنند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.