رنجی که در شرایط کرونائی به سالخوردگان ایران می دهند! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
162

هم میهنی که ساکن تهران می باشد و از دوستان من است. در یک گفتگوی تلفنی، از چگونگی شرایط واکسیناسیون کووید ۱۹ علیه بیماری مهلک کرونا، مطالبی را عنوان نمود؛ که تکرار آن برای دیگران هم غم انگیز است؛ چه رسد به آنانی، که خودشان در این ارتباط، با حقایق تلخی مواجه شده و می شوند!

این خانم از موقعیتی که خودش در رابطه با دریافت واکسن برای مادر هفتاد و هفت ساله اش شاهد آن بوده چنین می گوید: « روزی که قرار بود مادرم را برای دریافت و تزریق « دوز اول کووید ۱۹ » به مرکز معرفی شده از طرف ستاد مربوطه ببرم. چون که آن مرکز تقریبا نزدیک خانه مان بود. با استفاده از اتوبوس شهری به آنجا رفتیم؛ و مادر پیرم را به آن محل رساندم. به مجرد دیدن آنهمه جمعیتی که در مقابل آن مرکز حضور داشتند فهمیدم؛ که این قضیه با یکی دو ساعت انتظار پایان نمی یابد. اما از آنجائی که جز این چاره دیگری نداشتیم؛ و ناچار به صبر نمودن بودیم. در انتظار ماندیم تا مادرم واکسن خودش را دریافت بکند!

اما سنگین تر از مشکل صبوری برای رسیدن نوبت به مادرم، همهمه و جار و جنجال و صدای اعتراضات منتظران در صف ها بود؛ که عرصه حوصله مردم را، بیشتر تنگ و غیر قابل تحمل می نمود. هنگامی که به خانه برگشتیم، مادرم آنقدر خسته شده بود؛ که دیگر توان بیدار ماندن نداشت و یکسره سراغ تختش رفت و خوابید!

ولی در موقع دریافت کردن « دوز دوم واکسن »، شرایط چنان بدتر از نوبت نخست بود؛ که اولا به دلیل بسیار دور بودن محل دریافت واکسن، ناگزیر به استفاده کردن از تاکسی تلفنی از آژانسی که تقریبا نزدیک خانه مان بود شدیم. وقتی که به محل مورد نظر رسیدیم، از همهمه و شلوغی حاضران در صف های انتظار در جلوی آن مکان دریافتیم؛ که اینبار بیش از مرتبه اول با دردسر مواجه خواهیم شد! هنگامی که شماره مادرم جهت دریافت کردن واکسنش را به ما دادند؛ شماره وی چهارصد و یازده بود. در حالی که در آن لحظه، شماره نوزده را برای تزریق واکسن وی صدا کردند. ظاهرا آن فرد از سحرگاه آن روز به مکان مربوطه آمده بود؛ که تا خیلی زود کارش تمام گردد و به خانه اش برود!

برای اینکه مادرم خسته و عصبانی نشود، شروع کردم از هر دری با او حرف بزنم؛ تا مانند دفعه قبل از خستگی و از آزار همهمه جمعیت به تنگ نیاید؛ تا بتواند آن موقعیت غیر عادی را هم تحمل کند و دوباره عصبانی نشود!

در ساعات اولیه انتظار کشیدن، گهگاه با خانم مسنی که در کنار او در صف ایستاده و شماره اش چهارصد و ده بود حرف می زد. تا اینگونه سر خودش را گرم کند، که متوجه طول کشیدن لحظات انتظار نشود!

ساعت نردیک چهارده(دو بعد از ظهر) بود؛ که مادرم از شدت خستگی و بی طاقتی به روی زمین نشست؛ و با دستمالی که در دست داشت، شروع به بادزدن خودش نمود. هر چند دقیقه یکبار هم، آه عمیقی می کشید و می گفت: « خدایا ما را از این بدبختی ها نجات بده. » !

درست در همان زمان و شرایط بی طاقتی مادرم، یکی از مسؤلان آن مرکز، در حالی که بلندگوئی هم در دست داشت. به سراغ منتظران در آن صف اجباری و طاقتفرسا آمد؛ و خبر بدی را به آنها داد. جناب مامور یا مسؤل بی کفایت، بدون هیچگونه عذرخواهی یا بیان اظهار تاسف، به مردمی که ساعت ها در آن مکان در انتظار ایستاده بودند گفت: امروز دیگر واکسن تزریق نمی کنند و مردم باید به خانه های شان برگردند و فردا دوباره به آنجا بیایند!

چند تنی از حاضران صدای شان را بلند کردند و ضمن اعتراض به آن فرد، با خشم و عصبانیت و برخی شان هم با فحش و ناسزا آنجا را ترک نمودند و رفتند. وقتی به مادرم گفتم که برخیزد تا به خانه برگردیم و فردا بیائیم. با خشم بی سابقه ای فریاد گونه گفت: مگر مردم مسخره اینها هستند که بیایند و بی نتیجه برگردند؟ من از اینجا تکان نمی خورم تا تکلیفم را با اینها روشن کنم!

سرانجام یکی از ماموران ایجاد نظم در آن مکان، که مردی جوان و سرباز هم بود. حین قدم زدن از کنار حاضران در آن صف طولانی، وقتی که مادر سالخورده مرا با آن وضعیت عصبی و نشسته بر روی زمین دید. نزدیک ما آمد و دوزانو رو به روی مادرم نیم خیز شد و گفت: مادر جان طاقت داری که یکی دو ساعت دیگر در اینجا بمانی؟ از او پرسیدم برای چه؟ جواب داد: قرار است تا دو ساعت دیگر چند جعبه واکسن برای فردا بی آورند. من از یکی از مسؤلان خواهش خواهم کرد که واکسن ایشان را همین امروز تزریق کنند؛ تا دیگر فردا مجبور به آمدن به اینجا نشوید!

در همانموقع یکی از کارکنان آنجا برای سرکشی و ملاحظه شرایط موجود، به درون آن محوطه آمد و از سرباز مورد نظر پرسید چه شده؟ آن مرد جوان هم، بی تابی مادرم را برای آن به اصطلاح مسئول شرح داد و گفت: « حاج آقا این مادر مریض هست و نمی تواند که فردا دوباره به ایجا بیاید. اجازه می دهید که تا رسیدن جعبه های بعدی واکسن در همینجا بنشیند و لطف کنید که واکسن ایشان را به او تزریق نمائید؟ » !

حاج آقا هم ابروهایش را بالا کشید و ضمن نگاه کردن به مادر من گفت: « البته این کار وقتی که همه شرایط ایشان را دارند صحیح نیست. اما اگر می تواند تا دو ساعت دیگر در اینجا بماند اشکالی ندارد. » ؛ من و مادرم از حاج آقا!!! سپاسگزاری کردیم و موافقت خودمان برای بیشتر منتظر ماندن در آنجا را به وی اعلام نمودیم!

نزدیک غروب سرباز مورد نظر نزد ما آمد و گفت که می توانیم به درون سالن تزریق واکسن برویم. تا کار ما را راه بیندازند. چنین هم شد!

اما از آن موقع که دوستم این جریان را برای من تعریف کرده، تا حالا در این فکر هستم؛ که همه کارهای این حکومت در ایران، به همین شکل و با تصمیم افرادی که مسؤلیت های چندانی هم ندارند به انجام می رسند!

بنابراین، غیر از سهل انگاری های سران رژیم اسلامی جهت رتق و فتق امور جاری در کشور، در این رابطه، سه قضیه مهم دیگر هم وجود دارد؛ که توجه به آنها، عاری از گرفنن نتیجه مفید نیست!

اول این که، متاسفانه هم میهنان ما نیز خودشان را دست کم می گیرند؛ و برای کمک به هموطنان خویش، از توانائی هائی که دارند استفاده نمی کنند. دوم هم این مورد است، که « آب از سرچشمه گل آلود است » که کارها به کندی انجام می پذیرند؛ و نارضایتی ها را رقم می زنند. نکته سوم نیز عوامل بدون مسؤلیت های ویژه و مهم در کشورمان هستند( که در زمره ملت و از میان مردم همین کشور می باشند.) ؛ که برای یاری رساندن به همدیگر در هر شرایطی، از مجوز انسانی خودشان، برای کمک به دیگران استفاده نمی کنند؛ و اجازه می دهند، که بیگانگان حاکم بر دیار ایشان، با هرگونه وقاحتی که از آنها سراغ داریم. به مردم ایران ستم کنند، و آنها را بدون کم ترین رافت هم میهنی و همداستانی با یکدیگر، تنها بگذارند و کوچک ترین خدمتی به آنها نکنند!

اگر آن سرباز وظیفه که در محل واکسیناسیون حضور داشت. بدون توجه به شرایط مادر سالخورده دوست من، از آن فردی که در آن مکان مسؤلیت داشت خواهش نمی کرد؛ که کار آن زن مسن را به انجام برساند؟ هرگز آن کار خیر و انسانی به انجام نمی رسید. در نتیجه در بعضی از موارد، این خود ما هستیم که به همدیگر ظلم می کنیم؛ و جهت یاری رساندن به یکدیگر، از نیرو و مسؤلیت انسانی خودمان استفاده نمی کنیم!

برای سرنگون کردن کاخ ظلم و ستم حاکمان سلطه جو در کشورمان نیز، به چنین همکاری های میهن پرستانه یک دل و یک جهت نیاز داریم؛ که سرانجام، خود و سرزمین اشغال شده مان را، از یوغ استبداد این حاکمیت ننگین خارج نمائیم. تا باری دیگر، شرایط مطلوب پیشین را، به کهندیار باستانی خویش باز گردانیم. « این گوی و این میدان » ، « از شما حرکت و از آفریدگار یکتا، پیروزی تان بر حاکمان اشغالکر و ستمکار در میهن تان » ؛ زیرا… «تا نگرید طفل، کی نوشد لبن »!

مطلب قبلی« گفتا ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست »! بقلم بانو محترم مومنی روحی
مطلب بعدینگرانی روزنامه کیهان از روزهای آخر دولت روحانی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.