در سوگ مهندس عبدالحمید اشراق

1
125

عبدالحمید اشراق یکی دیگر از تلاشگران فرهنگ ایران درگذشت و به ابدیت پیوست، تلاشگر سرسختی که کوله بار سنگینی از جلوه های رنگارنگ فرهنگ میهنش را تا پیر سالی به برنائی به دوش می کشید.
عبدالحمید اشراق در میان هموطنان خارج از کشورمان، همچون شمع فروزانی بود که با شعله های جان خود، به عرصه های مختلف فرهنگ و هنر ایران، مانند معماری، نقاشی، موسیقی، ادبیات و غیره روشنائی می بخشید. در عین حال نیز کاوشگری خستگی ناپذیری بود که زوایای تاریک تاریخ فرهنگ کشورمان را می کاوید تا با یافته های نو، به غنای فرهنگ میهنمان بیفزاید. در این عرصه نیز همیشه یار و یاور کاوشگران و پژوهشگران جوان میهنمان بود.
عبدالحمید اشراق در جمع آوری ایرانیان و معرفی و شناساندن چهره های برجستۀ سرزمینمان، به سختی کوشش می کرد. توجه خاصی که او به جلسات ماهیانۀ انجمن توسعه و تجدد می داشت، نشانگر این امر بود. جلساتی که بسیاری از شخصیت های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، هنری و غیرۀ کشورمان، از اقصی نقاط دنیا در آن حضور به هم رساندند و در بارۀ مسائل مختلف کشورمان و جهان گفتگو کردند.
در طول سه دهۀ اخیر، بسیاری از هموطنان فرهیختۀ کشورمان، ما را ترک کردند و رفتند و یادشان گرامی است. اما تعداد از آنان، نه تنها یادشان همیشه گرامی خواهد بود، بلکه جایشان هم در بین ایرانیان فرهنگ دوست، همیشه خالی خواهد ماند، و مهندس عبدالحمید اشراق یکی از این هموطنان بسیار برجسته و خوب ما بود.
عبدالحمید اشراق، همانند زنده یادان شجاع الدین شفا، محمد عاصمی، منوچهر فرهنگی و بسیاری دیگر از بزرگان کشورمان که ما را ترک کردند، از رفتنشان غمگین نبودند، چرا که می دانستند، به قدر کافی از خود اثرات به یاد ماندنی باقی گذاشته اند. و دیگر اینکه می دانستند که روز و روزگاری می باید بروند و به جمع یاران و دوستان خود که پیشاپیش آنها رفته اند، بپیوندند تا جمعشان جمع شود….
آنهائی که به دنیای دیگر باور دارند، می باید عبدالحمید اشراق را در میان دوستان خود که پیش از او رفته اند، شاد و شادمان تصور کنند. آنهائی هم که به دنیای دیگر باور ندارند، باید باورشان این باشد که دوست از دست رفتۀ ما، پس از هشتاد و چهار سال تلاش و کوشش پر ثمر، به آرامگاه ابدی اش رفت تا در آنجا آرام بگیرد و به آرامش برسد.
با این همه، من صمیمانه درگذشت این دوست فرزانه ام را به همسر و دخترعزیزشان تسلیت می گویم. به استاد دکتر احسان یارشاطر هم که در سه دهۀ گذشته مهندس اشراق عصای دست او و یاری رسان دانشنامۀ ایرانیکا بود، همینطور. و به دو دوست بسیار ارجمند او، سیروس فرمانفرمایان، یکی از نخستین پایه گذاران انجمن توسعه و تجدد که مهندس اشراق چندین سال اداره کنندۀ آن بود و سیروس آموزگار که یکی از ستونهای ستبر و استوار جلسات فرهنگی این انجمن به شمار می رفت، تسلیت می گویم و همینطور به همۀ دوستان و دوستداران « مهندس عبدالحمید اشراق»، تلاشگر فرهنگی سرشناسی که نام و یادش همیشه گرامی خواهد ماند.
پاریس – چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۱۵
هوشنگ معین زاده

مطلب قبلیده دلیل برای دیدن شهرزاد
مطلب بعدیپلیس سوئیس دو سوری مظنون به عملیات تروریستی را دستگیر کرد
هوشنگ معین زاده
نام من هوشنگ و نام خانوادگی ام معین زاده است. تولد و نوباوگی - در 19آذر ماه سال 1316 در شهر تبریز پا به این جهان گذاشتم و مانند همه نوزادان بعد از لحظاتی چشمان حیرت زده ام را با ترس و لرزبه این دنیای وانفسا گشودم. از آمدنم راضی بودم یا نه، نمی دانم، اما مادرم می گفت به جای اینکه مانند همه نوزادان گریه کنم، جیغ می کشیدم و با جیغ و دادم گوش همه را برده بودم، انگار که از زاده شدنت راضی نبودی. کی می داند، شاید به این علت جیغ و داد می زدم که بر خلاف میل و خواسته ام مرا به دنیا آورده بودند. آیا در جایی که بودم احساس راحتی و امنیت بیشتر می کردم؟ آیا از اینکه مرا جا به جا کرده بودند نا راضی بودم؟ هیچ کس پاسخ این پرسش ها را ندارد، حتی خود آدم. اگر بخواهم روشنترنحوه آمدنم را بیان کنم، باید بگویم که آمدن من بر خلاف همه مردم، بخصوص کسانی که می گویند، در زمان تولد می خندیدند و یا تکبیر می گفتند و به وحدانیت خدا گواهی می دادند و حتی مانند آنهایی که به صورت طبیعی گریه می کردند، نبود، من فقط جیغ می کشیدم و فریاد سر می دادم. امیدوارم که خوانندگان نپندارند که منظورم از مطرح کردن جیغ و داد کشیدنم در زمان تولد، خود بزرگ جلوه دادن یا آنرا به حساب معجزه ی تولد یافتن خود گذاشتن باشد،.نه! خود من فکر می کنم دلیل جیغ زدنم ممکن است در اثر بد خلقی و عصبانیت مامایی باشد که مرا به دنیا می آورد. به این گونه که احتمالاٌ آن زن بد کردار بخاطرناراحتی از مادرم، بی آنکه کسی متوجه باشد بشگونی از من گرفته بود یا اینکه بعد اززاده شدنم که مطابق معمول باید به پشت نوزاد کف دست بزنند که به نفس کشیدن بیفتند، مامای بد جنس این کف دستی را کمی محکمتراز حد معمول زده بود و یا هر کاردیگری که مرا واداربه جیغ و داد زدن کرده بود. بگذریم ازاین زاده شدن و این جیغ کشیدن کذایی که بالاخره هم نفهمیدم سبب آن چه بود. کودکی : کودکی من مانند کودکی همه کودکان بود. به روایت کسانی که مرا در آن عهد و ایام دیده بودند، هیچ نوع عمل یا حرکت غیر عادی از من سر نزده بود. به عبارت دیگر در تمام طول ایام کودکی، نه معجزه ای از من دیده شد، نه کراماتی به ظهور رسید و نه کار خارق العاده ای سر زد. خود من هم تا مدت ها از این بابت نه گله ای داشتم و نه شکایتی می کردم. اما وقتی که بزرگتر شدم و شنیدم، بعضی از بزرگان جهان از همان دوران کودکی کارهای عجیب و غریبی کرده بودند، شروع کردم به غصه خوردن و از اینکه من هم مانند آنها تا به دنیا آمدم، نگفته ام «لا اله الی الله» یا « الله و اکبر» و یا مانند عیسی زبان نگشوده و سخن های بزرگانه به لفظ شریف نیاورده ام، غمگین بودم و به کودکیم که نمی توانم بدان بنازم و ببالم تاسف می خوردم و به خود می گفتم : کاش من هم کاری کرده بودم که کودکان دیگر قادر به انجامش نبودند. یادم هست بعد از خواندن قصه زاد روز پیغمبر اسلام و معجزاتی که می گویند در آن روز بزرگ رخ داده است، مانند شکستن سقف کاخ کسرا، خاموش شدن آتش آتشکده فارس، شروع به جستجو و تحقیق کردم. با انجمن های زردشتی و با پژوهشگرانی که در باره این آئین تحقیق کرده اند به مکاتبه پرداختم و پرسشم هم این بود که آیا در ساعت هشت و بیست و سه دقیقه بامداد روز 19 آذر ماه 1316 آتش هیچ آتشکده ای خاموش شده بود یا نه؟ که البته با بی مهری تمام هیچ یک از آنها پاسخی به پرسش من ندادند. زمانی هم در گاهنامه های کشورهای مختلف به دنبال فرو ریختن سقف قصرهای سلاطین و یا خراب شدن گنبد مساجد و کلیساها و کنیسه ها و غیره می گشتم که در این جستجوها هم چیزی به دستم نیفتاد که بتوانم آنرا به عنوان معجزه روز تولد خود بشمار آورم. وفتی این حسرت به دل مانده ام را برای یکی از دوستان پیر خود بازگو کردم، پیر مرد فرزانه با توپ و تشر به من گفت : - مرد حسابی نوزاد که حرف نمی زند! نوزاد که نمی تواند دستش را پشت گوشش بگذارد و اذان بگوید! نوزادان حتی پدر و مادرشان را که در کنارشان حضور دارند نمی شناسند، چطور می توانند خدایی که حضور ندارد و همیشه هم غایب است بشناسند و به وحدانیت او شهادت بدهند! این دوست پیر آنقدر در باره ناتوانی نوزادان بنی آدم برای من موعظه کرد که از پندار ساده لوحانه خود سخت شرمنده و ناچار شدم حرف و حدیث هایی که در باره معجزات زمان زاده شدن بعضی ها، بخصوص پیغمبران و امامان عزیز می زنند همه را منکر شوم و گناهی دیگر بر جمع گناهان بی حد و حصر خود بیافزایم . با این همه ناچارم اعتراف کنم که مدت ها از اینکه زایش من بدون هیچ حادثه و اتفاقی رخ داده است، به شدت غمگین بودم و به خود می گفتم کاش یا به دنیا نیامده بودم! یا در وقتی زاده می شدم که یک اتفاق عظیم و جلیلی رخ داده بود که بتوان آنرا به عنوان معجزه زاد روز تولدم قلمداد کنم و از این بابت پیش این و آن پزی بدهم! اما افسوس که چنین نشد ..... جوانی و تحصیلات : تحصیلات ابتدای خود را در تهران دبستان ترقی و تحصیلات متوسطه ام را در دبیرستانهای اقبال و سعید تهران و دبیرستان فرخی آبادان به پایان رساندم و در سال 1336 دیپلم ریاضی خود را از دبیرستان فرخی آبادان گرفتم. سال 1337 وارد دانشکده افسری و در سال 1340 به درجه ستوان دومی نائل و خدمت نظامی خود را آغاز کردم. دوران خدمت افسری: خدمت افسری خود را درنیروی دریایی شاهنشاهی شروع و در طول سالهایی که دراین نیرو بودم در پادگان ها و سمت های مختلف انجام وظیفه کردم ،دو سالی نیز به عنوان سرپرست دانش آموزان نیروی دریایی به ترکیه رفتم که ضمن سرپرستی دانش آموزان دوره ناوبری را در نیروی دریایی ترکیه گذراندم. پس از بازگشت از ترکیه شش ماه به ماموریت کشوراردون هاشمی و پس از آن به مدت چهار سال در کشور لبنان انجام وظیفه کردم.. دوران خدمت غیر نظامی : در سال 1355 بنا به درخواست سازمان بنادر برای تصدی پست مدیر عاملی کشتی رانی اروند رود که قرار بود با همکاری ایران و عراق تشکیل گردد، ازارتش به وزارت راه منتقل و به سمت مشاور مدیر عامل سازمان بنادر منصوب شدم. با روی کار آمدن دولت شریف امامی بنا به درخواست وزیر مشاور در امور اجرایی و پیگیری نخست وزیر به نخست وزیری منتقل و در پست مدیر کل امور اجرایی و پیگیری نخست وزیر مشغول انجام وظیفه شدم. در همین سمت با آخرین نخست وزیران ایران، ارتشبد ازهاری و شاهپور بختیار نیز همکاری کردم که با سقوط دولت شاهپور بختیار به خدمت من نیز پایان داده شد. سه ماه بعد از انقلاب من هم در پی تعقیب های مکررمامورین جمهوری اسلامی که مدام در پی من بودند و مرا نمی یافتند، ناچار شدم از راه کوه به ترکیه بگریزم و از آنجا به پاریس بیایم . اکنون هم دوران هجرت خود را در این کشور ادامه می دهم تا کی باشد که هجرت من نیز مانند هجرت پیشینیان به پایان برسد یا اینکه عمری را که با جیغ زدن آغاز کرده ام با جیغ زدن هایی که در سر پیری شروع نموده ام به پایان برسد......

یک دیدگاه

Comments are closed.