حافظ صاحب نظر؛ رند نظر باز!

0
164

 

غزل ۱۸۸

پیشکش به استاد گرامی پرفسور شارل هانری دوفوشه کور

که برای نخستین بار ترجمه دیوان کامل حافظ را همراه با حواشی بسیار سودمند به شیوه ای بی مانند به ایرانیان، فارسی دانان و فرانسه زبانان عرضه داشته است.

فرتور وام گرفته از مجموعه مقالات شارل هانری دوفوشه کور، نشر نظر و به همت دکتر علی شریعت کاشانی
فرتور وام گرفته از مجموعه مقالات شارل هانری دوفوشه کور، نشر نظر و به همت دکتر علی شریعت کاشانی

استاد ارجمند و نازنینی که نزدیک به پنجاه سال است سایه اش را بر سر دارم در یکی از نامه های مهربانانه و پدرانه اش که از ایران برایم فرستاده است، اندرزم می دهد و از من می خواهد در اندیشه های رندانه و ژرف حافظ به کنکاش نپردازم. او پافشاری می کند و از من می خواهد که حافظ را حفظ کنم و بگذارم حافظ بماند: “فراتر از همه و همه و همه ی باورها”. آن بزرگوار می نویسد: « … منوچهر جان ، من نه به عنوان یک حافظ شناس و نه به عنوان یکی از متولیان شعر حافظ بلکه به نام یک دوستدار حافظ و غزل هایش، عاجزانه از تو خواهش می کنم این کارها را نکن. این خواهش عاجزانه به مثابه ی خواهش مادرانه ی مادری است که به دختر کوچولویش (!)[ این علامت تعجب و کمان های معترضه از من است] نهیب می زند که عروسک را لت و پار نکن … شما به بهانه ی تعبیر و تفسیر واژه ی  رند به معنی کردن و چه بسا تغییر شعر حافظ دست زده اید. کاری که پیش از شما سودی ها، خطیب رهبرها، دکتر هروی ها و از همه سرتق تر بهاءالدین خرمشاهی ها کرده اند. و این آخری گاهی چنان از موضوع پرت افتاده که: ( تفسیر ابوالفتوح رازی / بیهوده سخن بدین درازی[۱] ) را به خاطر می آورد. و تازه هیچکدام اینها به هیچ حرف تازه ای نرسیده اند. وقتی آدم اینها را می خواند ، درک و فهمیده ی خود را هم از دست می دهد. و وقتی به خود حافظ برمی گردد، می بیند خود بیت، خود غزل، خود واژه چقدر زلال و روشن و روان است. عین سرچشمه که هنوز کسی در آن چرک دستش را نشسته باشد. بگذاریم حافظ همان حافظ آشنا باقی بماند. نه سنی شافعی باشد، نه شیعه ی علوی، نه زندیق و نه مهری… حافظ را حفظ کنیم و بگذاریم حافظ بماند. فراتر از همه و همه و همه ی باورها… »

استاد من گویا بر این باورند که همه مانند خود ایشان حافظ را همانگونه ” زلال و روشن و روان ” درک می کنند ! شماری از دوستداران حافظ نگاه خود به این اندیشمند بزرگ را  به داوری مردم[۲] وا نهاده اند و از این کار گزیر و گریزی نیست. من نیز مانند دیگران این پروانه را دارم که نگاه و باور خود را به دوستداران حافظ پیش کش کنم. اما من برای کمک به خوانندگانی که دسترسی به کتاب لغت برایشان دشوار است، واژه ها را یک به یک از روی لغت نامه ی دهخدا و معین که در شبکه ی جهانی رایانه ای هست معنا می کنم، سپس واژه را در سروده های حافظ واکاوی می کنم و شاهد می آورم، آنگاه شیوه ی نگاه خود را به داوری خوانندگان واگذار می کنم. شگفت آن که افسون خرافه بافان و ترفندهای پژوهش گران خاور شناس در شناساندن خواجه ی شیراز همچون یک صوفی و “پشمنیه پوش” و دین باور، در من کارگر نیفتاده و امروز، پس از ده ها سال حافظ خوانی ، به این باور رسیده ام که گرچه حافظ از بزرگ ترین شاعران و سرایندگان جهان است، اما وی را تنها به دیده ی یک شاعر نگریستن، ستم به او و به فرهنگ ایران است، زیرا او اندیشمند و فیلسوفی است بزرگ که چندین سده پیش تر از فیلسوفان اروپایی ، سالوس و ریای دین فروشان و فرمانروایی “آسمان” را به رسوایی و بی آبرویی کشانیده و سکان هستی را به دست مردم؛ که برپایه ی باورهای ایرانی” خدای گونه = دیوانه ” هست ، نهاده است: « آسمان بار امانت نتوانست کشید ـ قرعه ی کار به نام من دیوانه[۳] زدند ۳/ ۱۷۹»[۴]. اگر این بیت را رندانه ببینیم، یعنی آسمان را “الله” و آیه های آسمانی اش بدانیم، “بار امانت” را از دوش فرمانروای آسمانی برداریم و در دست توانای این “دیوانه” بگذاریم، ” قرعه” را انتخابی ناگزیر بفهمیم، “کار” را بهره ای از کارستان هستی و در دست مردم بیانگاریم و “دیو” را آریایی و ایرانی بپذیریم نه با معیارهای اسلامی و قرانی، چهره ی فیلسوف ایرانی ما “شمس الدین”همچون خورشید یا شمس، که ناب “عشق” و “مهر” است، نمایان و “الدین/ آن دین ” یا باور ایرانی او بر ما آشکار می شود. آنگاه، شاید به کار و کارستان او پی ببریم، فتأمل !

من کاره ای و کسی نیستم که توانایی آن را داشته باشم تا کوچک ترین ذره ای بر آنچه خواجه ی شیراز گفته است بیفزایم یا از آن کم کنم. همه ی حقوق بگیران و گماشتگان استعمار و همه ی شیوخ شیعه و سنی و صوفیگری و ضد صوفیگری که یکی از تازه ترین آن ها زنده یاد احمد کسروی باشد، در این چند صدسال گذشته و در همه ی پهنه ی اسلامی نتوانسته اند پرکاهی از بزرگی و ارج وی بکاهند و یا بر آن بیفزایند. چه آن هایی که اورا تکفیر کردند و یا آن هایی که او را تعظیم کردند و لسان الغیب اش نامیدند.

خواجه ی بزرگ همت شیراز، صدها سال پیش کوشیده است با پر نرم و موزون قلم خود بر سر و چشم و اندیشه ی مردم خواب زده ی پارسی زبان بکوبد تا آنان را بیدار و آگاه سازد:« کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ـ تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ۷ / ۱۷۹ ». این غزل ۱۷۹ را از آغاز تا انجام با ژرف نگری بخوانیم شاید دریابیم که در کجا و چگونه خواجه از رخ اندیشه نقاب گشوده و چنین ادعای بزرگی را کرده است ؟ در درازای این سده های پرپیچ و خم ، در پهنه ی گسترده ی فرهنگ ایرانی در بین کسانی که خواندن و نوشتن می دانسته اند، در”هیچ سری نیست ۲/ ۷۴” که ” سرگیسوی ۲ / ۷۴” او در آن سرها، نبوده باشد و هیچ پای شوقی نبوده که به دالان پیچ در پیچ و تاس لغزنده ی سروده ها و اندیشه های خواجه ی شیراز در نغلتیده باشد ـ و آن کس، درخور خرد خود توشه ای از خرمن دانش حافظ، برنگرفته باشد ـ.

تغزل و تغنی و تفنن و تفأل؛ کم ترین بهره هایی است که می شود از این ” گنج روان ” برگرفت. در کار حافظ ، آنچه تا کنون مردم ما و اندیشمندان ما از آن غافل مانده اند، اندیشه ی ژرف و جهان نگری اوست؛ اندیشه ای ناب و پیشتاز که صدها سال پیش از متفکران و فیلسوفان اروپایی، در فضایی که جای نفس کشیدنِ آزاد نبوده است، همه ی ارکان فرهنگ وسنت های قرون وسطایی و کهنه را به چالش کشیده است.

جای شگفتی است که ادیب و شاعر ارجمندی همچون این استاد من تا این اندازه پرواگر و دست به عصا باشد. می دانیم که هر ساله در دانشگاه های انگلیسی زبان جهان صدها رساله ی دکتری درباره ی ویلیام شکسپیر و کارهایش می نویسند و تک تک واژه ها و کارها و زندگی او را به زیر ذربین سنجش و نقد می برند، کسی را هم بیم آن نیست که از مقام کبریایی شکسپیر چیزی کم شود.

از انصاف نباید گذشت، جای تکریم وستایش است که در روزگار ما از آن هنگام که دکتر قاسم غنی و علامه محمد قزوینی راه پژوهش را بر دیوان خواجه حافظ شیرازی گشوده اند بسیاری از گفتارهای خرافه گونه وافسانه سازی های  تذکره نویسان سنتی، پوچ دانسته شده است. امروز شناخت ما از دیوان حافظ  و اندیشه های او، پژوهشگرانه و راستین تر از پنجاه سال پیش است. گرچه خواجه شمس الدین در صنعت و فن شاعری و رتوریک ( علم بیان) “چون هنرهای دگر” سرآمد شاعران جهان است، اما تشریح فلسفی و اجتماعی سخن خواجه راه بسیاری در پیش دارد تا به گونه ای جدی و دانشگاهی شکافته شود.

از شانزده صفحه ای که برای استادم فرستاده بودم و در آن جا غزل ۱۸۶ دیوان خانلری یعنی « آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند» را بازخوانی و تفسیر کرده بودم، انگشت لغزش یاب ایشان جایی را نشانه رفته است که من آگاهانه دست به سنت شکنی بی پروا زده بودم تا نشان دهم چگونه می شود کنجکاوانه ، رازهای دیوان حافظ را یافت و کنار هم گذاشت تا بتوان به نتیجه ای عمومی و اصولی دست پیدا کرد.

امروز پژوهش گران و نویسندگان و شاعران، دست کم در خارج از مرزهای ایران ، بدون ترس از تیغ تکفیر خشک اندیشان، آسان تر از زمان حافظ می توانند به گذشته ی مادران و پدران خدای گونه ی خود ببالند و یا آنان را ستایش کنند. هر جای که خواجه ی شیراز از دل( که همان جام جم باشد) ، سرو روان ، گنج روان ، میخانه و می، سخن می گوید ما می باید به بن و ریشه ی فرهنگ ایرانی خود بازگردیم و دست کم بُندهش را با چشم و گوش سروش آیین “پیشا زرتشتی” بخوانیم تا دامنه ی دانش حافظ را دریابیم. در این جا به پژوهش ارزشمند بانو هما ناطق بازمی گردم که می نویسد: « امروز برخی از حافظ شناسان ازجمله حسینعلی هروی هم برآنند که حافظ شیرازهمانند فردوسی به ایران، به گذشته ی ایران و به فرهنگ این سرزمین عشق می ورزید. اسکالموفسکی، مترجم دیوان حافظ به لهستانی، شمار واژه هایی را که حافظ درکنایه از” دین زردشتی، تاریخ باستان وداستان های حماسی“ آورده” تخمیناً ً“ ۱۳۲۵ تا۱۳۹۰  ثبت کرده است.[۵] » بی شک ، ایرانیان و فارسی زبانان؛ بیشتر و پیش تر از همه ، پژوهشگران و استادان ادب فارسی، باید بهتر و آسان تر از اسکالموفسکی بتوانند دریابند که:« مزرع سبز فلک» و یا « داس مه نو ۱/ ۳۹۹» نزد حافظ و یا « بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی»[۶] در شعر مولوی همچون سبزی پرچم ایران، سر در ژرفای فرهنگ چندهزار ساله ی ایرانی دارد و از نشانه های ایران دوستی و” عشق ورزی” خواجه ی شیراز و مولوی، به فرهنگ ایرانی است. گرچه شوربختانه کسانی مانند آقای داریوش آشوری از آن سر بام در غلتیده اند که می فرمایند:« امروزه برخی از شعر دوستان و اهل ذوق، از سرِ شورِ ایران دوستی ، واژه های “مغ” و “مغان” و “دیرمغان” را نشانه ی توجه ویژه ای از سویِ حافظ به آیین زرتشتی و ایران باستان می گیرند…»[۷]

با آن همه جای پا و نشانه هایی که حافظ از فرهنگ و ادب ایران ، در جای جای دیوان خود برجای گذاشته است اگر دیوان خواجه شمس الدین شیرازی را، مانند شاهنامه،”از سر شور ایران دوستی” ندانیم ، چه بدانیم؟:

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمردود۸/ ۱۹۸

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس و کی کنم ۵/ ۳۴۳

( حافظ حتما همه ی آن حکایت ها را مو به مو از حفظ می دانسته است ، مگر نه این که به راستی حافظ فرهنگ ایران بوده است؟ )

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی (۱/۴۴۵)

در اینجا معنای ظاهری بادنوروزی، بادی بهاری به نظر می آید و حال آن که این باد، بر خلاف بادهای دیگر که چراغ را خاموش می کنند، چراغ دل را برمی افروزد. واژه ی نوروز نیز به معنای فرشگرد و از نو تازه شدن یا برانگیخته شدن است نه یک عید کودکانه و ساده اندیشانه ! ( باد نوروزی؛ “وای به” خدایی نیکو، در فرهنگ ایرانی پیش از زرتشت بوده است و “وهومن= بهمن” خدایی دیگر که “دراندرون” مردم ، “چراغ دل” را می افروخته است.) دانش ایران شناسی حافظ ، شگفتی آوراست.

سخن درپرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی۳ / ۴۴۵

راستی چرا خواجه “سخن در پرده” می گوید؟آیا مگر نوروز باستانی به چند هزار سال پیش از حافظ و به پیش از زمان زرتشت باز نمی گردد؟ آیا مگرمیرنوروزی ایرانی نیست و سر در تاریخ کهن ایران ندارد؟ یک ایرانی از ترس چه کسانی “سخن در پرده” می گوید؟ گو این که هنوز هم فقیه و زاهد، ملی ها را و ایرانی ها را مرتد می دانند. هنوز هم نوزایی ، از نوگل کردن ، از نوسبز شدن و نوروز را آفرینشی از نو دانستن درپرده مانده است.

با نشانه های فراوانی که دردیوان حافظ هست آیا نمی توان این پروا را به خود داد و گفت حافظ با دانش گسترده ای که داشته از اندیشه های مهری یا خرمی در زمان خود و درزمان های پیشین و باستان آگاه بوده است؟ باید از راه دیوان حافظ، فرهنگ ایران را بازشناخت و آموخت. او نیز همچون استادش فردوسی و نیز مانند ما و بسیاری از مردم این مرز و بوم ، به فرهنگ ایران عشق می ورزیده و به آن می بالیده است.

1

غزل ۱۸۸

بحر رمل مثمن مخبون محذوف

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

۱ ـ در نظربازی  ما   بی خبران   حیرانند

    من  چنینم  که نمودم  دگر  ایشان  دانند

۲ ـ عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولی

     عشق داند که  در این دایره سرگردانند

۳ ـ عهد ما  با لب  شیرین دهنان بست خدا

     ما همه   بنده  و این  قوم    خداوندانند

۴ ـ *مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

     آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند

۵  ـ جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست

     ماه و خورشید هم این آینه می گردانند

۶ ـ لاف عشق وگله ازیارزهی لاف دروغ

     عشقبازان   چنین    مستحق   هجرانند

۷ ـ*وصف خورشیدبه شب پره ی اعمی نرسد

     که در این آینه صاحب نظران حیرانند

۸ ـ مگرم    چشم  سیاه تو   بیاموزد   کار

    ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

۹ ـ گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان

    بعدازین خرقه ی صوفی به گرونستانند

۱۰ ـ گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

      عقل و جان گوهرهستی به نثارافشانند

۱۱ ـ زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

      دیوبگریزد از آن قوم که قران خوانند

درباره غزل ۱۸۸:

این غزل در بیشتر دیوان های چاپ شده یازده بیت دارد اما در حاشیه ی دیوان خانلری آمده است که بیت چهارم و بیت هفتم در نسخه ی نوشته شده در سال ۸۱۳ که کهنه ترین دیوان است وجود نداشته است. نسخه ی چاپی دکتر یحیی قریب نیز در حاشیه نوشته است که نسخه ی کتابخانه ی ایاصوفیه این دوبیت را ندارد. افزون بر این ها ، در بیت چهارم آمده است : « خرقه ی پشمین به گرو نستانند » که در بیت نهم به شکل « بعدازین خرقه ی صوفی به گرونستانند» آمده است . گمان می رود بیت چهارم که تکرار مفهوم بیت نهم را در خود دارد، از آن حافظ نباشد زیرا پذیرفتنی نیست که خواجه شیراز در یک غزل دو بار یک مطلب را تکرار نماید و یا بیهوده قافیه ای را دوبار بیاورد ، مگر بخواهیم بپذیریم که حافظ خود پس از چندی، بیت چهارم را به جای بیت نهم سروده است و یا برعکس، که نسخه نویس ها هردوبیت را بدون توجه به تکرار قافیه ، یک جا رونویس کرده اند. اگر این گمان را بپذیریم باید بیت چهارم و نهم را یکی بدانیم و تنها یک بار به آن بپردازیم. بیت هفتم افزون بر آن که تکرار قافیه ی بیت یکم است، با درون مایه ی بیت پنجم نیز که شمس الدین حافظ ؛ تماشاگر و ستایش گر “رخ او” است، خوانایی ندارد و شاید از آن حافظ نباشد.

بیت یکم غزل ۱۸۸ :

۱ ـ در نظربازی  ما   بی خبران   حیرانند

    من  چنینم  که نمودم  دگر  ایشان  دانند

” نظربازی” حاصل مصدر مرکب از واژه ی نظر است که در زبان تازی مصدراست و یعنی دیدن و سنجیدن شگفتی ها و زیبایی های جهان. لغت نامه درباره ی واژه ی نظر می نویسد :« به معنای  نگریستن در چیزی به تأمل است… چشم زخم رسانیدن. چشم چران… آنکه دیدن روی خوب را دوست دارد…»

نظر؛ با نگاه و دیدن کار دارد که باور کردن از راه دیدن و سنجیدن است . مولانا می گوید : « پس دو چشم روشن ای صاحب نظرـ بهتر از صد مادر است و صد پدر » .  دیدن و سنجیدن، کار نظر بازان و خردمندان است، در حالی که عوام بیشتر به شنیدهای خود باور دارند. لغت نامه می نویسد: « … اهل نظر یا صاحب نظر به معنای اهل دل است و آنکه پیوسته نظر بخوبان دارد،  آنان که با توجه و نظر در دیگران اثر گذارند و مردم را بدان نظر و آنچه خواهند تلقین کنند… »

صاحب نظر را باریک بین ، روشندل ، آگاه ، بینا ، دیده ور، بصیر،  باهوش معنا کرده اند، یعنی آنکه به چشم دل در کارها می نگرد. لغت نامه می نویسد: «… اهل نظر یا صاحب نظر به معنای اهل دل است و…» درباره ی اهل نظر حافظ می گوید:« تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است  ـ گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم ۳ / ۳۴۵ » و همچنین؛ « نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج  ـ نروند اهل نظر از پی نابینایی ۷/ ۴۸۱» اهل نظر به معنی مرغ دانا هم آمده است : « بحسن خلق توان کرد صید اهل نظر ـ بدام و دانه نگیرند مرغ دانا را ۴/ ۴ ». در دیوان حافظ ، واژه ی نظرباز، چهار بار مرادف و هم سنگ با عاشق و رند آمده است. نظربازی همان گونه که گفته شد ۵ بار آمده است که در همین راستا است. نظر؛ به معنی نگریستن با تأمل و ژرف بینی است که با دل یعنی درون و خردِمردم کار دارد. با ژرف نگری درباره ی واژه های نظر، نظرباز، نظربازی، صاحب نظر، اهل نظر، علم نظر و مانند این ها در دیوان حافظ ، می توان دریافت که این واژه ها با اندیشه و جهان بینی فلسفی حافظ در ارتباط تنگاتنگ است. بیهوده نیست که او خود را رند می نامد.  رندی حافظ را نمی توان سطحی گرفت و نظربازی او را تنها با چشم چرانی و نگاه کردن به خوبرویان، در ارتباط دانست. “نظربازی” و ” نظرباز”، هرکدام پنج بار، ” علم نظر” یک بار، ” نظر” و مشتقات آن بیش از صد و سی بار در دیوان حافظ آمده است.

واژه هایی مانند چشم ، دیده ، عین ، نگاه ، نظر و از این دست، نزد حافظ ارزش ویژه ای دارد و مراد از آن ها؛ سنجیدن، با چشم دیدن و سپس باورکردن است.” نظربازی” به معنای با نگاه عشق ورزیدن، اندیشیدن، تأمل کردن است. نگاه کردن ، نظر کردن، تماشا کردن، نگریستن و یا دیدن( نگر، نظر، بین، ببین و مانند آن) همه در دیوان حافظ کاربردهای کم و بیش همسانی داشته و از ژرفای فلسفی و فرهنگی ویژه ای برخوردارند. او این شیوه ی نظر را از فرهنگ ایرانی و پیر مغان آموخته است: « مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش ـ کاو به تأیید نظر حل معما می کرد ۳/ ۱۳۶». با نگاه عشق ورزیدن به پدیده های جهان و درباره ی آنها تأمل کردن، نزد حافظ پسندیده و شورانگیز است:« کمال دلبری و حسن درنظربازی است ـ به شیوه ی نظر از نادران دوران باش ۸ / ۲۶۸». البته نگاه، دیده، چشم ومانند این ها نیز در ارتباط با همین مفهومِ ” نظر” دردیوان وی به کار گرفته شده است:«هرکس که دید روی تو بوسید چشم من ـ کاری که کرد دیده ی ما بی نظر نکرد ۶ /۱۴۰ »

 «در نظربازی ما» یعنی درباره ی نظرباختن”ما” (من و کسانی همچون من) . این چنین اشاره هایی نشان می دهد که در این شیوه ی اندیشیدن ؛ یعنی نظربازی، حافظ خود را تنها نمی دانسته است. نظربازی همان باورداشتن به چشم و با تأمل نگریستن در پدیده های جهان است؛مانند باتأمل نگریستن در ماه، خورشید، ستارگان، گیاهان، گل ها، زیبایی ها، زیبارویان جهان و”شیرین دهنان”.

بی خبر؛ بی اطلاع. ناآگاه. بی وقوف است. آنکه در پی پژوهش و آگاهی نباشد. “بی خبران”؛ یعنی کسانی که در پی آگاهی نیستند ودر نادانی به سر می برند.

حیران؛ سرگردان. لغت نامه می نویسد:« بسوی چیزی نظر افکندن و از خود بیخود شدن. ندانستن و جاهل شدن راه صواب را … گم کردن راه ». همانندی نمای واژه های “خبران” و “حیران” تجنیس خطی نام دارد.

نمودن ؛ یعنی نشان دادن، آشکار کردن، نمایش دادن، ابراز کردن، فاش کردن، شناساندن و …

چکیده بیت یکم غزل ۱۸۸

درباره ی شیوه ی نگریستن ما به جهان و شگفتی های آن( نظربازی ما)، کسانی که آگاهی ندارند، در ناآگاهی و نادانی بسر می برند. من همین گونه که هستم خود را نشان دادم دیگر آن ها خود دانند.

بیت دوم غزل ۱۸۸:

۲ ـ عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولی

     عشق داند که  در این دایره سرگردانند

عاقلان؛ جمع عاقل است. یعنی فرزانگان که عقل و قوه ی دراکه دارند مانند دانایان ، فیلسوفان. برای آگاهی بیشتر به واژه ی عقل نگاه کنید: گویند عقل جوهری است روحانی که خداوند تعالی آن را خاص بدن انسان آفریده است. . . سرگردانی عاقلان در همین عنایت الهی است.

نقطه ؛ هولک ، خجک سیاهی بر سپیدی یا عکس آن خجک که بر حرف معجم گذارند، خال و…

پرگار؛ در اینجا یعنی جهان و گردون. افزاری هندسی است که بنایان و نقاشان بدان دایره کشند و معرب آن فرجاراست …

وجود ( اِمص ) ؛ یعنی هستی، بود، ضدعدم، ذات، نفس، جسم، بدن. البته اگر وجود را در اینجا، به جای هستی و جهان، جسم و تن بدانیم، گستردگی و معنای شعر بسیار کم خواهد شد.

« نقطه ی پرگار وجودند»؛ یعنی مرکز اصلی هستی هستند. واژه ی “ولی” در اینجا جمله ی پیشین را استثنا و از قاعده بیرون می کند و نشان می دهد که این جمله ریشخند آمیز است. یعنی گرچه عاقلان خود را مرکز هستی و بسیار مهم می دانند، لیک چنین نیست.

عشق؛ در اینجا؛ جهان بینی یا شیوه ای از اندیشیدن و زندگی کردن است. در این بیت به قرینه و در برابر عاقلان به کار رفته است و در سنجش، برتر و کلان تر از “عاقلان ” در پرگار هستی ، به شمار آمده است. عشق در اینجا تنها یک واژه نیست بلکه گنجینه ای از مفاهیم است مانند: « دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد ـ عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود ٣/ ٢٠٣ » و یا « خرد که قید مجانین عشق می فرمود ـ به بوی حلقه ی عشق تو گشت دیوانه ٢/ ۴١٧» و نگاه کنید به ؛ ( ٨/ ٨١، ٢/ ١۴۶، ۴/ ٢٧٩، ١/ ٣١٢و …). عشق از “عاقلان” بیشتر و بهتر می “داند” زیرا که در پرگار هستی ، عاقلان بدون آگاهی از فلسفه ی عشق که خرد و خردورزی بخشی از آن است، سرگردانند.

واژه ی عشق از ریشه ی اَیش(اِسَ ، یَیش) در زبان پهلوی به دست آمده است. (مقدم. دکتر محمد. راهنمای ریشه ی فعل های ایرانی. مؤسسه ی مطبوعاتی علمی . تهران . ۱۳۴۲ ص ۹) با  پسوند کَ یا  اَکَ در زبان فارسی باستان، از آن اسم ساخته اند و به صورت اِشَکَ و معرب آن عشق درآمده است. از همین واژه اشه یا اشیر، افشره ای که شیره ی جهان هستی است نیز ساخته شده است که شراب از آن مشتق شده است. از همین روست که عشق و شراب در دیوان حافظ و نزد بسیاری از اندیشمندان و شاعران ایرانی پهلو به پهلو می آیند و با هم پیوندی نزدیک دارند.

واژه ی عشق از واژه های کلیدی در فرهنگ ایرانی است. سراندیشه ی باور به عشق و مهر از دیرباز در فرهنگ هندی و ایرانی ستایش شده است. لغت نامه ی دهخدا در باره ی مهر می نویسد: « یکی از بغان یا خداوندگاران آریایی یا هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است … ». نزد حافظ ، عشق ازلی است و در سراسر دیوانش این باور در لابلای سروده هایش دیده می شود: « در ازل پرتو حسن ات ز تجلی دم زد ـ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ۱ / ۱۴۸ » . واژه ی عشق  به تنهایی بدون دیگر واژه های هم خانواده اش مانند؛ عاشق، معشوق، عشقبازی و از این دست ، ۲۴۳ بار در دیوان خواجه ی شیراز آمده است. واژه ی مهر نیز که به گونه ای همسنگ و برابر واژه ی عشق است ، ۴۶ بار در سراسر دیوان به کار رفته است. واژه ی عاشق و دیگر واژه هایی که از آن ساخته می شود، بیش از ۱۲۰  بار، عاشقی ۱۱ بار، عشاق ۱۶بار، معشوق و معشوقه بیش از ۳۰ بار آمده است. عشق به معنای  مهر و دوستی فراوان ، شیفتگی ، مهربانی ، دل دوستی ، کام ، شیدایی ، دلبستگی ، خاطرخواهی و …  است.

درباره ی عشق ، لغت نامه ی دهخدا می نویسد : « شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن از حد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق، به معنی بسیار دوست داشتن است…

در اصطلاح فلسفه؛ مساله عشق یکی از مسائلی است که در فلسفه افلاطون و افلاطونیان اخیر و فلسفه اشراقی ایران و فلسفه باطنیه مورد توجه و بحث قرار گرفته است. بعضی عشق را رذیلت و بعضی فضیلت میدانند صدرالدین و اخوان الصفا را عقیده بر آن است که این نوع عشق که نتیجه آن التذاذ به صورتهای زیبا است و محبت مفرط به زیبارویان است که در نفوس اکثر ملت ها و امم موجود است نیز از قراردادهای الهیه است که تابع مصالح و حکم خاصی است و از این جهت مستحسن و ممدوح است و… هیچ نوع عشقی اعم از عشق اناث به ذکور و ذکور به اناث و ذکور به ذکور بیهوده نیست و تمام عشقها از امور ممدوحه اند و برای مصالح خاص میباشند. معشوقات نیز برحسب توجه و نظر اشخاص متفاوت و متکثرند .
… اخوان الصفا و صدرالدین شیرازی گویند : «عشق به معنی عام خود ، ساری در تمام موجودات وذرات عالم بوده وهیچ موجودی درعالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات که در جریان و ساری است … »

جلال الدین مولوی درباره ی عشق گوید: « عشقست ، طریق و راه و پیغمبرما ـ ما زاده عشق و ، عشق شد ، مادر ما/ ای”مادرما”، “نهفته در چادرما” ـ پنهان شده از طبیعت کافرما . طریق و راه و راهبر و پیغمبر مولوی عشق است. ( دیوان شمس رباعیات قسمت اول)/ ای آسمان که برسرِما ، چرخ میزنی ـ  درعشق آفتاب ، تو همخرقه ی منی/ والله که عاشقی و، بگویم « نشان عشق » : ـ بیـرون وانـدرون ، همه سرسبزو روشـنی /  … جمله بهانه است که عشق است هر چه هست ـ خانه ی خداست عشق و تو در خانه ساکنی / … (مولوی. دیوان شمس.غزلیات)»  یعنی عشق خداست و تو که ساکن خانه هستی ؛ درون خدا و یا پاره ای از خدا هستی! و در مکتب عشق، جان و گوهر سخن همین است.

خواجه ی شیراز در بسیاری از سروده های خود عشق را به معنای فلسفی و باستانی آن به کار برده است و” سخن عشق” را نغز ترین و باارزش ترین پدیده ی هستی دانسته است:« از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ـ یادگاری که در این گنبد دوار بماند ۸ / ۱۷۵ ». حافظ عشق را شیوه ای و طریقی برای اندیشیدن می داند و بارها از، ره عشق ( ۱/۷۳ ، ۷ / ۱۲۱ ، ۶ / ۲۲۴، ۷/ ۲۶۵ ، ۵ / ۲۸۲ ، ۴/ ۳۵۲ ، ۶/ ۴۱۵ ) ، راه عشق (  ۳/ ۹۱ ، ۹ /  ۱۲۴ ، ۶ / ۳۹۰ ، ۹/ ۴۰۷ )، طریق عشق ( ۷ / ۱۳۱، ۴ / ۱۳۷،  ۴ / ۲۱۶ )، درس عشق ( ۶ / ۱۱۳، ۷ / ۳۹۸ )، دانش عشق ( ۶ / ۱۳۳)، علم عشق ( ۵/ ۵۶ ، ۶ / ۱۵۸)، مذهب عشق( ۷ / ۱۱۹) و مانند این ها سخن گفته است. او در معنای عشق می گوید : « هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ـ ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما ۴/ ۱۱ » ، « لطیفه ای است نهانی که عشق ازآن خیزد ـ که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست ۵ / ۶۷ »، « همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست ـ همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت ۳/ ۷۸ » ، « عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافط ـ قران ز بر بخوانی با چهارده روایت ۱۰/ ۹۳»، « گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن ۶/۷۹ » ، « در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست ـ می بینمت عیان و دعا می فرستمت ۳/ ۹۱ » ، « راه عشق ارچه کمین گاه کمانداران است ـ هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد ۹/ ۱۲۴ » ، « طبیب عشق منم باده خور که این معجون ـ فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد ۶/ ۱۲۵» ، « مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست ۶ /۱۳۳ » ، « در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ـ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ۱/ ۱۴۸» ، « عشق کاری است که موقوف هدایت باشد ۳/ ۱۵۴ » ، « حالیا عشوه ی عشق تو زبنیادم برد ـ تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند۵/ ۱۸۵» ، « گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین ـ گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند ۴/ ۱۹۳» ، « دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد ـ عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود ۳/ ۲۰۳ » ، « مرا تا عشق تعلیم سخن کرد ـ حدیثم نکته ی هر محفلی بود ۷ / ۲۱۱ » ، «  تو خسته ای و نشد عشق را کرانه پدید ۵ /۲۷۶ »، « فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم ـ بنده ی عشقم و از هردو جهان آزادم  ۱/ ۳۱۰ » ، «  روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق ـ شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم  ۲/ ۳۶۵» ، « آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ـ غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده ۶/ ۴۱۴» ، « با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی  ـ  تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی ۱/ ۴۲۶ » ، « طفیل هستی عشقند آدمی و پری ـ ارادتی بنما تا سعادتی ببری ۱/ ۴۴۳ » ، « یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ ـ حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ۷/ ۴۶۷ » ،  « در راه عشق وسوسه ی اهرمن بسی است ـ پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن ۶/ ۳۹۰ » یعنی ؛ در راه عشق باید با گوش دل پیام سروش را شنید و به ندای درون خود گوش داد. “گوش”، “دل” و “سروش” از واژه های باستانی و برآمده از شیوه ی اندیشه ی مهری هستند.

همسرگرامی ام بانو زهرا شمس یدالهی در نخستین رساله ی دکتری خود نشان داده است که عشق و شراب در دیوان حافظ پیوندی تنگاتنگ دارند و در بخش عشق می نویسد: « … زیرا گویا حافظ در آغازبه صوفیگری تمایل داشته است اما پس از آن که به ریا و سالوس صوفیان آگاهی می یابد به مکتب عشق  دل می بندد … حافظ به رمز و راز درباره ی مکتبی سخن می گوید که ما دانش ناچیزی از آن داریم ، اما بر پایه ی سروده ها و اشاره های حافظ می توانیم بگوییم که او به مکتب ویژه ای از عشق دلبستگی داشته است. برخلاف صوفیان که خود را پیرو و سرسپرده ی  پیری می دانند، حافظ در جایی از پیر ویژه ای نام نبرده است … »[۸]

او سپس نوشته هایی از اکبر آزاد ، شاهد می آورد که به پیروی از استاد ذبیح بهروز حافظ را پیرو آن مکتب مهری می داند که در زمان اشکانیان در ایران پدید آمده است. این مهری گری خود از دگرگونی مکتب عشق هندی ـ ایرانی سرچشمه گرفته است. مکتب مهر اشکانی مانند زرتشتی گری باور به یک تا پرستی داشته است. اما مکتب عشق هندی ـ ایرانی با باور جهان خدایی و یا به گفته ی دکترمنوچهرجمالی، با باور “یکتا جانی” به جهان می نگریسته است. در این شیوه ی اندیشه خدایان یا ایزدان گوناگون، هر یک در جهان هستی، کارهای ویژه ای را به عهده داشته اند و در هر ماه خورشیدی هر روز، به نام ایزدی نامیده می شده است. از آن میان ایزد باد یا ” وای به[۹]” است که روز بیست و دو هر ماه خورشیدی به نام اوست. هنوز هم در باور هندوان ۳۳ خدا مانند سی و سه پل اصفهان پابرجاست.

برپایه ی نمونه هایی که در معنای عشق از دیوان خواجه در بالا آوردیم، که مشتی از خروار به شمار می آید، به گمان ما حافظ نیز مانند بسیاری از بزرگان همچون مولوی وعطار دل در گرو باورهای ایران کهن داشته است: « منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم ـ شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم/ عطار، غزلیات». حافظ عشق به مردم یعنی انسان را ازلی می دانسته است ( ۱/ ۱۴۸ ) و« آدمی بچه ای» که « شیوه ی پری دانست ۵/ ۱۷۴ »، در جایگاه خدایی، عهده دار ساختن بهشت در همین گیتی یعنی در کوی یاراست: « باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصرحورـ با خاک کوی دوست برابر نمی کنم ۲/ ۳۴۵ ». بهشت نقد و این جهانی در شعر حافظ از همین اندیشه می تواند سرچشمه گرفته باشد ( ۳/ ۱۳ ، ۱/ ۷۷ ، ۳/ ۷۷ ، ۵/ ۱۹۰، ۴/ ۴۰۳، ۳/ ۴۲۷ و … ).

جای پای این سراندیشه در باورهای مزدکی، خرمی  سیمرغی، اخوان الصفا و … دیده می شود.

می توان گفت که افزون بر آنچه ما در باره ی عشق می دانیم و می اندیشیم ، در دیوان خواجه شمس الدین حافظ ، عشق؛ شیوه ای، راهی و طریقی برای حس کردن،اندیشیدن و دانستن در هستی است. عشق یک مکتب فلسفی است و” نظربازی” هم در همان راستا و بر همان پایه استوار است.

دایره ـ در اینجا یعنی هستی و جهان. « … در اصطلاح هندسه شکلی باشد مسطح…  چرخ و سپهر… کمانی که در طرب نوازند، دف … در اصطلاح موسیقی یعنی گام … و به معنای جمعیت، حلقه، مجلس و مانند این ها نیز هست … »

چکیده بیت دوم غزل ۱۸۸:

گرچه عقل گرایان در پهنه ی بی کرانه ی هستی، خود را مرکز هستی می پندارند ولی عشق ( که شیوه ای از حس کردن ، اندیشیدن ودانستن، نزد مردم است) می داند که عاقلان( چون از چگونگی عشق به مردم و عشق به هستی همچون شیوه ی اندیشیدن آگاه نیستند) در دایره ی هستی سرگردانند (یعنی از جایگاه خود در هستی آگاهی ندارند).

بیت سوم غزل ۱۸۸:

۳ ـ عهد ما با لب  شیرین دهنان بست خدا

     ما همه   بنده  و این  قوم   خداوندانند

عهد؛ در پیوند است با خدای زمان یا زروان؛ پیمان بستن و معاهده کردن و قول دادن ، قول و قرار گذاردن . پیمان کردن و از این دست است. واژه ی عهد در دیوان خواجه ی شیراز بیش از پنجاه بار آمده است که بیشتر در پیوند با زمان است؛ “عهد قدیم” ، “عهد ازل”[۱۰] و خدای زمان (خدای عهد) است. هنگامی هم که از “عهد الست”[۱۱] سخن می گوید، آن را در برابر و مخالف با عهد ازل به کار می برد: « مقام عیش میسر نمی شود بی رنج ـ بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست ۵/ ۲۰ » که حافظ در این بیت، شیوه ای رندانه به کار برده و حکم “عهد الست” را بلا یعنی رنج و مصیبت دانسته است. (نگاه کنید به الست در بیت های: ۱/ ۲۱، ۵/ ۲۲، ۵/ ۱۴۴). واژه های « عهد ازل» و« عهد قدیم»؛ به معنای زمان بی کرانه یا زروان آکارانا Zarwan Akarana یعنی زمان بی آغاز است. درباره ی ازل نگاه کنید به : (۲/ ۱۰، ۷/ ۱۷، ۵/ ۷۸، ۲/ ۱۰۷، ۵/ ۱۰۷،۶/۱۳۱،۱/ ۱۴۸، ۴/ ۱۸۱،۵/ ۲۰۲، ۷/ ۳۲۹، ۴/ ۳۶۰و … ).

از آنجا که ازل، نفی اولیت و نفی وجود است در برابر و مخالف الست به کار رفته است. خدای زمان یا زروان؛ خودآفریده(خودا) یی است که پیش از نقش دو عالم بوده است و خواهد بود: « نبود نقش دو عالم که رنگ الفت ( دوستی و خوگرشدن) بود ـ زمانه ( زروان) طرح محبت ( مهر و عشق ورزیدن ) نه این زمان انداخت/ مگر گشایش حافظ در این خرابی بود ـ که بخشش ازلش در می مغان انداخت ۸ و۹/ ۱۷). نفی نقش دوعالم و نیز واژه های؛ الفت ، مهر و محبت ، خراب (خورآب)، بخشش ، ازل ، می و مغان از واژه های آیین مهر ایرانی است که پیش از زرتشت در پهنه ی گسترده ی فرهنگ ایرانی از چین تا عربستان و دروازه های روم پیروان فراوان داشته است. حافظ می گوید: « حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است ۲/ ۲۰۱». خردمندان و پیشوایان مادها مغان[۱۲] نامیده می شدند و آنان زروان را خودآفریده (خودآ ) می انگاشتند و حافظ این اندیشمند بزرگ ایرانی ، خود را حلقه بگوش فرهنگ و شیوه ی اندیشه ی ایرانی و بنده ی این قوم می داند.

در بیت سوم ؛ ” عهد ما … بست خدا” به این معنا است که خدای ازل یا خدای زروان پیمان ما را بست. عهد ازل همان خدای ازل یا زروان است:« من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم ـ اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد ۵/ ۱۰۷» که این عهد با مغان و با شیرین دهنان است، وگرنه عهد با الله یعنی “رب”، در آیه قران ” الست ربکم” به گونه ای دیگر بسته شده است.

شیرین دهنان؛ مردمان است که سخن گویانند؛ جمع شیرین دهن یا شیرین دهان است. لغت نامه می نویسد:« آن کسی که در دهان وی حلاوت باشد ، آنکه با حلاوت سخن گوید، آنکه دهانش زیبا باشد، کنایه است از معشوقه ی زیبا و دلربا و شیرین زبان، دهان زیبا و خوش بیان ، کسی که دهانی شکرین و سخنی شیرین و بیانی دلربا دارد … ».

می توان از مجموعه ی سروده های حافظ دردیوان این گونه فهمید که شیرین دهن، شیرین دهان، شیرین لب ، شیرین سخن و مانند این ها به معنای مردم یا انسان یعنی معشوق حافظ است. لب شیرین(۶/ ۴۷، ۴/ ۵۵ ، ۷/ ۷۴،۶/ ۹۷، ۲/ ۲۱۹ و …)  دهان و دهن  شیرین و شکر(۳/ ۶۹، ۱۲/ ۱۱۶،  ۳/ ۱۱۷، ۳/ ۱۵۱، ۵/ ۳۴۸ و …) ، ساقی شکر دهان ( ۲/ ۳۰۳ )،”گفته ی شکرفشان حافظ” ( ۷/ ۱۰۲ ) حافظ شیرین سخن ( ۹/ ۳۵ و ۸/ ۳۰۳ ) شربت قند( ۷/ ۵۲ ) ، قند پارسی (۳/ ۲۱۸ ) شعر شیرین( ۱۲/ ۱۴۵، ۸/ ۳۷۵ ) نقل شعر شکرین( ۳/ ۳۲۱ ) کلک شکرین و شکرخای ( ۹/ ۲۰، ۱۱/ ۴۰، ۴/ ۳۱۹، ۷/ ۳۹۶، ۶/ ۴۰۲ و …)همه ی این گونه سخن های شیرین با زبان پارسی، با شیرین دهنان ، مردم ایران، مغان و ازل و باورهای دیرینه ی ایرانی ـ هندی کار دارد. روشن تر و گویاتر از همه ی آنچه در اینجا آمد حافظ خود را ” … چشم و چراغ همه شیرین سخنان ۲/ ۳۸۰” می نامد. چشم و چراغ ، چشمی است که هم چشم است که می بیند و چراغ است که روشن می کند. یعنی روشنی و بینایی.  در ادبیات فرهنگ ایران خرد هم چشم است و هم چراغ.

“لب شیرین دهنان” می تواند به معنای لب مردم یا لب مردم پارسی گو باشد. در این بیت چون سخن ازعهد، بنده ، خدا و خداوندان می رود، عهد بستن با لب پارسی گویان و یا پیمان بستن با اندیشه ی پارسی گویان (خدای زروان) می تواند در نظر باشد و نه خدای دیگری.

خدا؛ یعنی خودآمده و خود آفریننده شده ؛ این واژه ی چندین هزار سال است که در زبان های ایرانی به کار رفته است و پیش از تولد الله ، در اندیشه و جان مردم ایران بوده است.  این واژه  در اصل و از نظر محتوا در ایران و فرهنگ ایرانی با واژه ی الله برابر نبوده و نیست و برای همین است که مردم کشورهای اسلامی کلمه ی الله را به کار می برند و خود را مُسلِم می دانند، در حالی که ایرانیان به جای الله ، واژه ی خدا را به کار می برند. مردم ایران خود را مسلمان می نامند و کلمه ی مُسلِم را درباره ی خود به کار نبرده و هنوز هم  به کار نمی برند. دکترمنوچهر جمالی درتارنمای فرهنگشهر می نویسد : « … واژه ی خدا از فارسی باستان می آید و از ریشه ی واژه « دا »  یا  (dhaata) به معنی ساختن و آفریدن گرفته شده است . واژه ی« هوا » ( hva ) به معنی خود یا خوب است .از بهم پیوستن این دو واژه در چندین هزار سال پیش واژه ی خدا  «dhaata + hva » ، « dhaata+ uva بوجود آمده است…».

مردم ایران خدایان بسیاری داشته اند. این خدایان زن (دایه = dāyak[13]) و زاینده بودند و خوبی های جهان را می آفریدند و در هستی می افشاندند، مانند خداوند ماه ، خداوند خورشید، خداوند ابر و … سیمرغ در شاهنامه همچون دایه ای به گونه ای نمادین زال را به آسمان و البرز می برد ، اورا می پرورد و همال خود می سازد و به زمین باز می گرداند و به او چهار پر می دهد ( چهار پر همانند آنچه در تصویر فروهر دیده  می شود ). زال یا مردم در روی زمین همچون سمندر، همای یا سیمرغ می میرد و از نو زنده می شود ( نسلی پس از نسل دیگر). او مسئولیت ساختن فردوس را در روی زمین بر گردن دارد: « مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید زجای ـ تا کجا پر زند امسال و کجا دارد رای/ فرخی سیستانی ». از دیرباز هر یک از روزهای ماه نام خدایی بوده که ناظر و کارگزار کارهای جهان بوده اند. در تقویم های ایرانی و تقویم های پیروان دین زرتشت هنوز نام این خدایان یا ایزدان بر جای مانده است .

لغت نامه ی دهخدا درباره ی ریشه ی واژه ی خدا چنین می نویسد:« … در حاشیه برهان قاطع در وجه اشتقاق این کلمه چنین آمده است : پهلوی متاخر xvta hya   ، پهلوی اشکانیhda  xvta … در پهلوی و پازند خواتای[۱۴] بمعنی شاه آمده و «خواتای نامک »، یعنی «شاهنامه ». خدا در زبان فارسی بمعنی اللّه گرفته شد… گفته اند که خدا بمعنی خودآینده است چه مرکب است از کلمه خود و کلمه «آ» که صیغه امر است…»

در بیت سوم این غزل ، خدا و خداوند با “عهد ما” و شیرین دهنان کار دارد که با ازل و باور عشق و مهرورزی پیوندی دیرینه دارد.

بنده ؛ یعنی بسته، در زبان پهلوی بندک و در زبان پارسی باستان بندکه از مصدر بسته بودن است و جمع آن بندگان و در پهلوی بندکان است. بنده یعنی برده، چاکر، عبد، غلام، اسیر، زرخرید و… در اینجا واژه ی بنده ایهام دارد؛ هم زرخرید و غلام معنی می دهد، هم آفریده و هم ستایش کننده و هم پای بند و بسته، یعنی وابسته به شیرین دهنان.

قوم؛ گروه مردان و زنان باهم،  یا بخصوص گروه مردان. لغت نامه می نویسد:« … جماعت مردان بخصوص و گویند زنان نیز به تبعیت داخل میشوند. و به این نام نامیده شدند از آن جهت که به کارهای بزرگ و مهم قیام کنند. ج؛ اقوام، اقاوم، اقاویم، اقائم … »، کسان، خویشان و خویشاوندان.

خداوندان؛ جمع خداوند و خدا است.

چکیده بیت سوم غزل ۱۸۸ :

می توان این بیت را به دوشیوه معنا و بازخوانی کرد:

۱ ـ خدا پیمان ما را با لب شیرین دهنان بست . ما زر خرید و وابسته به این مردم هستیم و اینان سروران و بزرگان ما هستند.

۲ ـ خدا پیمان ما را با لب مردم شیرین دهن ( پارسی گویان) بست. ما ستایشگر این مردم هستیم، یعنی این مردم خدایان ما هستند( یعنی ما از ازل به اندیشه ی ایرانی که از لب پارسی گویان بر می آید دلبسته ایم و یا پیمان بسته ایم).

بیت چهارم غزل ۱۸۸ :

۴ ـ مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

    آه اگرخرقه ی پشمین به گرو نستانند

مفلس؛ بی چیز،لغت نامه : «  محتاج ، درویش ، تهیدست . کسی که فلس و پشیزی نداشته باشد. درویش، تنگدست، بینوا، آنکه وی را مالی باقی نمانده باشد. نادار، ندار، بی پا، از پای برفته، آنکه هیچ ندارد. هشنگ . ج ؛ مفلسین ، مفلسون ، مفالیس .»

مفلسان؛ جمع مفلس به معنای کسانی است که چیزی برای گذران زندگی ندارند. بی چیز.

هوا؛ آرزو، هوی، هوس، میل، تمایل، خواهش نفس، عشق، تمنی و…”هوای می و مطرب داریم” یعنی میل و آرزوی می و رامشی داریم، دوست داریم به بزم و شادمانی بنشینیم.

می؛ may شراب، فرهنگ فارسی در زیر واژه ی می ، می نویسد: « شراب انگوری ، شراب ( مطلقاً )، باده ، گلاب ، پیاله ی شراب ( ذکر مظروف و اراده ی ظرف و مظروف) …». می به معنای شراب است. شراب در ایران باستان پاک و زندگی بخش بوده و از این رو مردم آن را گرامی می داشته اند. این اندیشه از دین میترایی به دین ترسایان و سراسر اروپا راه یافت.

باکتری های زیان آور و کشنده در آب و نوشابه های دیگر می تواند مرگ و بیماری ببار بیاورد در حالی که این باکتری ها اگر در شراب پیدا شود آن را گندانیده و بد مزه می کند و همه به آسانی به زیان آن پی می برند. از این رو در گذشته های دور شراب یا می را پاک دانسته و نوشیدن آن را روا می داشته اند.  شراب هم مغذی ، هم مقوی ، هم زندگی بخش و هم شادی آوراست و در بهبود برخی بیماری ها نیز به  کار می رود.

خانم هما ناطق در کتاب حافظ ، خنیاگری ، می و شادی می نویسد : « در متون کهن و نیز در نوشته های زرتشتیان و از جمله در روایات داراب هرمزدیار تصریح شده است که میزان باده نشاید که از ” سه جام ” فراتر رود. می دانیم که در نزد مغان عدد سه مقدس است. گردش باده را نیز ازاین رو سه گردان گفته اند … ».[۱۵]  روشن است که پرخوری و زیاده روی در هر چیز زیان آور و مرگ زاست. در باره ی نوشیدن می یا شراب، حافظ می گوید: « روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز ـ  دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد ۴ / ۱۴۶ ». حافظ و دیگر بزرگان ایرانی شراب را نیکو دانسته و ستایش می کرده اند و نوشیدن آن را به سه پیمانه بس می دانسته اند و نیز می گوید : «  ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود ـ وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود ۱ / ۲۲۱»  و همچنین : « منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان ـ وگر ایشان نستانند رو انی به من آر ۵ / ۲۴۳ و ۲ / ۲۶۷، ۲ / ۲۶۹، ۹ / ۴۷۷ و … »

مطرب ؛ رامشی ، خنیاگر. دهخدا می نویسد : « سرودگوینده ، خنیاگر، سرودگوی، آن که سرود گوید و کسی را به طرب می آورد. اهل طرب و مغنی و آوازخوان و ساززن و رقاص. آنکه دیگری را به خوش صدایی و غنا به طرب آورد. به نشاط در آورنده ، طرب آور، رامشگر، رامشی ، خنیاگر.»

“مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم” یعنی آرزوی شادمانی و جشن داریم لیک زر ولی پولی برای انجام آرزوهای خود نداریم.

آه ؛ آوازیست از درد و رنج که از سینه بر می خیزد و الم و اسف و تَلَهُف و اندوه را نشان می دهد. آوَه ، آوخ ، وای، آخ، دردا، افسوس.

خرقه؛ جامه ای که از تکه پارچه های گوناگون دوخته شود. جبه ی مخصوص درویشان.

خرقه ی پشمین؛ جامه ی ساخته شده از پشم.

به گروستاندن؛ چیزی را بگرو پذیرفتن . چیزی را به رهن قبول کردن . کالائی یا چیزی دیگر را در مقابل وام به وثیقه گرفتن. حافظ می خواهد با گرو گذاردن خرقه این تن پوشی را که ایرانی نیست از خود دور کند. “به گرو نستانند” یعنی خرقه را در برابر شراب، به وام نپذیرند. آنگاه ناچار است هم بی باده بماند و هم خرقه را به ناچار دربر داشته باشد.

می و مطرب که در فرهنگ ایرانی در جشن ها همیشگی وهمگانی بوده است، از زندگی مردم رخت بربسته و در دکه ی مردم زرتشتی ، ترسا و دگردینان ، در برابر پول به فروش می رسید. تنها چیزی که برای مردم بی چیز مانده بود ، خرقه ای بی ارزش بود . چه دردناک و رنج آور است اگر این خرقه ی پشمین را هم برای شراب به گرو بر ندارند.

چکیده بیت چهارم غزل ۱۸۸ :

مردمی بی چیز هستیم که آرزوی شراب و جشن و پایکوبی داریم، وای بر ما اگر برای پول شراب و شنیدن نوای ساز، جامه ی پشمین ما را، به گرو بر ندارند.

بیت پنجم غزل ۱۸۸ :

۵  ـ جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست

     ماه و خورشید هم این آینه می گردانند

جلوه گاه ؛ تماشاگاه ، روزگار و جهان ، جای دیدن، جایی که عروس برای شوی خود ، نقاب از چهره برمیدارد.

رخ ؛ به معنای روی ، مرد و سیمرغ است. رخساره، پهلوان، همای، رند، سیمرغ؛ این ها همه به معنای مردم و انسان است. دهخدا می نویسد: « رخساره و روی را گویند و بعربی خَد خوانند. روی و چهره، چهر،عارض، وجه، دیباچه ، محیا ، گونه، عارض،  صورت و گاهی مجازاً رخ بر تمام رو استعمال می شود و تصویر نیمرخ آن است که نصف رو کشیده شده باشد … ،  جنگجو. پهلوان : «داستان دوازده رخ » ( یعنی داستان دوازده مرد یا دوازده انسان )… رخ مانند رند ، مرغی است عظیم …  نام مرغی است عظیم که فیل و کرگدن را می رباید و بالا می برد و به مشابهت آن نام مهره شطرنج است که از دور مهره را می زند … مرغ عظیم که در هند می باشد…  نام مرغی موهوم مانند سیمرغ وعنقا  … قصه مرغ رخ در کتب افسانه بخصوص کتاب الف لیله و لیله مفصل آمده که مرغ سواحل چین است    …  جانوری است مشهور که مانند عنقا وجود خارجی ندارد  … یکی از مهره های شطرنج و …»

رخ به معنای روی یا چهره ی انسان و نیز به معنای سیمرغ است که در شاهنامه دایه ی زال پدر رستم پهلوان است. فرخ ( فر+ رخ ) و خرم و همای همان سیمرغ است.

“رخ او” به معنای رخ انسان است که معشوق حافظ است. “دیده ی من” باز می گردد به “نظربازی” در بیت نخست. “جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست” یعنی تنها این دیده ی من نیست که مانند آینه، بی آن که بسته شود،همیشه گشاده به روی انسان است و او را ستایش می کنم.

ماه؛ و یا ماس یکی از خدایان بزرگ هندوایرانی است. دهخدا می نویسد: « … قمر بمعنی نیر اصغر است که عربان قمر خوانند. قمر را گویند و به زبان دری و تبری مونک و مانک گویند… غالباً ماه تشکیل دهنده تخمه و نژاد ستوران شناخته شده است. روز دوازدهم هرماه را بمناسبت تقدیس اسم ماه و فرشته نگهبان او بدین نام خوانده اند و بیرونی در فهرست روزهای ایرانی این روز را «ماه » و در سغدی «ماخ » و در خوارزمی « ماه » یاد کرده ، زرتشتیان نیز این روز را ماه خوانند: « می خور کت باد نوش برسمن و پیلگوش ـ  روز رش و رام و جوش روز خور و ماه و باد / منوچهری».

سیاره مطیع زمین که بر دور آن می چرخد و در مدت شب آن را روشن می کند و … به فارسی ماج و ماص و مج و مهیر نیز گویند. ماه = مانگ. در اوستا و پارسی باستان ، مانگه . سانسکریت؛ ماس ( ماه ، قمر)، کردی ، مه ( قمر، شهر [ عربی ])…»  واژه ی الماس احتمالا از همین واژه ی ماس به معنی ماه آمده است.

خورشید؛ از:( خور+ شید) یا مهر از خدایان بزرگ هندوایرانی است. خور، هور، شمس، بیضاء، شید، روز، غزاله،  ستاره ای که جاذبه ی گرانشی آن اجرام منظومه شمسی را بر مداراتشان نگاه میدارد. نزدیکترین ثوابت است به زمین و با وجود عظمت نسبی آن نسبت به اجرام منظومه شمسی در مقام مقایسه با سایر ستارگان ستاره زرد کوتوله ای بیش نیست ، که در شاخه ای مارپیچی نزدیک حاشیه خارجی کهکشان جا دارد…

آینه؛ هرسطحی که چیزها درآن منعکس شود. دهخدا می نویسد:« آهن مصقول و آهن پرداخت کرده و شیشه و بلور پشت بزیبق کرده که صور اشیاء خارجی در آن افتد. مرآت. آیینه. آبگین. آبگینه. و از آن مسطح و محدب و مقعر باشد.».

“ماه و خورشید هم این آینه می گردانند”؛ ماه و خورشید را به آینه مانند کرده است که به خاطر روی یار یعنی انسان جا به جا می شوند و خود را می گردانند.
چکیده بیت پنجم غزل ۱۸۸ :

رخ یار، تنها تماشاگاه آینه ی دیده ی من نیست، بلکه ماه و خورشید هم به سوی رخ انسان یا بخاطرانسان می چرخند.

بیت ششم غزل ۱۸۸ :

۶ ـ لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

     عشقبازان    چنین    مستحق    هجرانند

لاف؛ به پارسی خویشتن ستودن است. اسم از لافیدن، خودستائی به دروغ ، به تازی صلف بود. صَلف، تصلّف، دعوی باطل، گزاف، تیه، کلام فضول وعبارت گشاده و خویشتن ستائی و خودنمائی باشد، سخن زیاده از حد و دعوی بی اصل. به معنای سخن و جنگ نیز هست. “لاف دروغ” در این بیت معنای سخن دروغ هم می دهد.

عشق؛ مهرورزیدن، به معنای عشق در بیت دوم نگاه کنید.

گله؛ شکایت، پهلوی گیلک، شکایت، پازند گیله، ظاهراً گیرذک و گیرزک (شکل جنوب غربی ) … شکوه و شکایت، رنجش، شکوی ،اشتکاء; از کسی گله داشتن ،…

زهی؛ ادات تحسین، آفرین، احسنت، کلمه تحسین است، این هم مرکب است از زه و ای چنانچه خهی از خه ای کلمه تحسین یعنی خهی و چه خوش است و چه خوب، خوشا، چه بسیار خوب، آفرین بر. حبذا. چه بسیار نیکو. ادات تفجع؛ افسوس ، آه ، دریغا. کلمه افسوس یعنی آه و آه و دریغا. چه بسیار در بدی . چنانکه خهی تنها در اعجاب از حسن نیست بلکه در اعجاب از قبح هم آید.

“لاف عشق و گله از یار؟” یعنی نمی شود هم ادعای عشق و دوستی کرد و هم گله داشت. کسی که عاشق است نباید به هیچ روی از یار شکایت کند و یا برنجد وگرنه مهر و دوستی اش دروغ بزرگی است.

عشقبازان، جمع عشقباز؛ مهرورزان، به معنای کسانی است که عشق می ورزند یا اظهار عشق می کنند.

مستحق؛سزاوار، نشان فاعلی از استحقاق  مستوجب، لایق، شایسته ، درخور، فقیر، سزاوار دستگیری.

هجران؛ یعنی جدائی، مفارقت ، دوری از دوستان و یاران و… ” عشقبازان چنین مستحق هجرانند” یعنی اینگونه مهرورزان به یار دست نمی یابند، چون پی نیکان و مهربانان نگرفته و مردم نمی شوند.

چکیده بیت ششم غزل ۱۸۸ :

گله از یار نشان می دهد که سخن از عشق راندن، چه دروغ بزرگی است !؟ آن کسانی که ادعای عشق نموده و از یار شکایت و گله می کنند، سزاوار دوری و محرومیت هستند. ( یعنی به دوست و به مردم شدن دست نمی یابند).

بیت هفتم غزل ۱۸۸ :

۷ ـ وصف خورشیدبه شب پره ی اعمی نرسد

     که  در این آینه   صاحب نظران  حیرانند

وصف؛ نشان دادن ، شرح دادن، صفت کردن، ستودن ، نشان، نشانی، حالت، صفت، نعت ، بیان و توصیف و تعبیر و تفسیر، ستایش و مدح و شرح حال، صفت و سیرت و خصلت و خاصیت.

خورشید؛ مهر، به واژه ی خورشید در بیت پنجم نگاه کنید.

شب پره؛ مرغ عیسی و به عربی خفاش خوانند(ج؛ خفافیش )، … حیوانی از خانواده پستانداران، و پرنده و بالدار و بالهای آن غشائی و تنه اش مانند تنه موش است. وطواط، موش کور، شب باره، شب باز ، شب پرک، شب بوزه، شبینه، شیوز. شب کور. شیر مرغ ، شیرزج، شباره، بیواز، چرهواز، پازیره، خربوز، خرپور، خربیواز، شبان، شبانور، شپرک، شپره، شپوز، شپوژ، شهله ، یارسه، شبده، پرسه،…

اعمی ؛ نابینا (ج ، عُمی )، نابینا ، کور، بی دیده، ضریر، یک چشم، نادان.

آینه؛ به معنای آینه، در بیت پنجم نگاه کنید.

صاحب نظران؛ جمع صاحب نظر است. در اینجا هم به معنای آدم صاحب چشم است و هم به معنای روشن بین. به واژه ی نظر و صاحب نظر در بیت یکم نگاه کنید. سرگردانی صاحب نظران از وصف خورشید مانند سرگردانی آنان در ستایش انسان یا مردم است. همان که در بیت هشت از آن سخن می رود.

چکیده بیت هفتم غزل ۱۸۸ :

از خفاش نابینا( که روز و خورشید را ندیده است) ، شرح و بیان خورشید بر نمی آید زیرا حتا کسانی هم که چشم دارند و روشن بین هستند از تشریح و توضیح این جسم رخشنده ناتوان و سرگردان هستند.

بیت هشتم غزل ۱۸۸ :

۸ ـ مگرم    چشم   سیاه تو   بیاموزد   کار

    ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

مگر؛ ( حرف اضافه است)، یعنی شاید، ترجمه الا و از برای استثنا آید… گاه در مقام یقین و تمنا، شاید که ، باشد، باشد که ، بُوَد، بُوَد که، بلکه، یمکن، یحتمل، احتمالاً، به امید آنکه و گاهی در مقام غلبه ظن مستعمل میشود چنانکه گویند فلانی چنین و چنان خرج دارد مگر کیمیاگر است… در زبان پهلوی ، ماهکر(شاید). از: م(علامت نفی ) + اگر، درست شده است. ” مگرم” یعنی باشد که مرا.

کار؛ ( اسم ) آنچه از شخص یا چیزی صادر گردد و آنچه شخص خود را بدان مشغول سازد و فعل و عمل و کردار، آنچه کرده و بجا آورده شود که الفاظ دیگرش عمل و فعل و شغل است؛ امر، شان، اقدام ، رفتار، کردار و فن .

مستوری ـ مستور بودن، پوشیده بودن، پنهان بودن، مخفی بودن، پوشیده بودن مستی درپردگی، پوشیدگی، خجول و شرمگین بودن. از نگاه من مستوری در این بیت دو پهلو است هم معنای در پرده و پنهان می دهد و هم حالت شرمگنانه و خمار چشم سیاه یار را بیان می کند. چشم یار دو حالت خمار(مست پنهان) و مست را یکجا دارد و حافظ رندانه می گوید کاش می شد چشم سیاه تو، شیوه ی مستی و پوشیده بودن مستی را به من ، بیاموزد، چون من مستی و مستوری نمی دانم.

مستی ؛ حالتی که از خوردن شراب پدید می آید.حالت مستی ، مست بودن.

چکیده بیت هشتم غزل ۱۸۸:

مستی چشم سیاه تو هم آشکار است و هم نهان، این چنین شیوه ای را همه کس نمی داند. باشد که چشم تو به من این شیوه را بیاموزد.

بیت نهم غزل ۱۸۸:

۹ ـ گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان

    بعدازین خرقه ی صوفی به گرونستانند

اندیشه؛ فکر و تدبیر و تأمل و تصور و گمان و خیال ، فکرت، تفکر، نظر، رأی ، صدد، عزیمت ، صریمه، سگالش و … ج ، اندیشه ها و اندیشگان.” گر شوند آگه از اندیشه ی ما” اگر بدانند که ما چگونه فکر می کنیم.

مغبچه؛ بچه ی آتش پرست، زرتشتی، ایرانی نامسلمان، کسی که باور ایرانی دارد، ایرانی، بچه مغ، فرزند مغ؛… مجوسی . اوستائی «مگه» ،«موغو» ، پارسی باستان «مگو»، پهلوی «مگو» فردی از قبیله مغان. مغان؛ در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام رهبری اجتماعی و فرهنگی به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد پیشوایان دیانت جدید نام مغان را برخود نهادند. مغبچگان جمع مغبچه است.

خرقه ؛ جامه ، به خرقه در بیت چهار نگاه کنید.

صوفی ؛ یعنی پشمینه پوش. به معنی کسی است که پیرو طریقت تصوف و خانقاه است. حافظ در دیوان خود بیش از چهل بار از صوفی نام می برد ، او را پشمینه پوش، خرقه پوش ، ازرق لباس، ازرق پوش و مانند این ها می نامد. خواجه ی شیراز به خانقاه و خانقاهیان خوش بین نبوده و گاهی به زشتی از آنان نام می برد. از نگاه حافظ صوفی حقه باز(۱/ ۱۲۹)، صوفی مجنون (۳/ ۱۶۵)، دجال کیش و ملحد شکل (۶/ ۲۳۷)، لقمه ی شبهه خور و حیوان (۸/ ۲۹۰)، اهل سالوس(۱/ ۳۶۸) و مانند این ها است.

“بگرو نستانند” به معنای همین واژه در بیت چهارم نگاه کنید. ” خرقه ی صوفی به گرو نستانند” یعنی به صوفی بی اعتماد می شوند و به او باور نخواهند داشت.

چکیده بیت نهم غزل ۱۸۸:

اگر ایرانیان نا مسلمان و گبرزاده، بدانند که ما ( آزادگان و رندان ) درباره ی صوفیان چه فکر می کنیم، از این پس به صوفی اعتماد نمی کنند و لباس وی را برای گرو نخواهند پذیرفت.

بیت دهم غزل ۱۸۸:

۱۰ ـ گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

      عقل و جان گوهرهستی به نثارافشانند

نزهتگه؛ نزهتگاه، تفرج گاه، گردش گاه، آنجا که صفای خاطر و انبساط افزاید.نزهت سرا، نزهت کده، جای نزهت افزا، رجوع به نزهتگاه شود.

ارواح ؛ج. روح؛ یعنی جان، روان،  نفس، آنچه مایه زندگی است… خواجه ی شیراز ارواح را در اینجا به معنای روان ها و روح را به معنای روان یعنی چگونگی حالت خُلقی و خوی انسان به کار می برد:« راح روح که و پیمان ده پیمانه ی کیست؟ ۳/ ۶۸ » و « روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم ۲/ ۳۶۰ » و ۲/ ۳۷۵ ، ۴/ ۴۱۴ و …

بوی؛ بو؛ عطریات، عطر و شمیم و چیزهای معطر، رایحه، طمع، امید، خواهش، محبت، خوی، بهره و آشنایی … بوی در نزد جاندارانی که قوه ی بویایی دارند با شناخت یکی است زیرا این جانداران از راه بوی جهان پیرامون خود را شناسایی می کنند. در فرهنگ باستانی ایران ، یکی از نیروهای ضمیر در انسان بوی بوده است.

باد؛ لغت نامه می نویسد: « باد هوایی که به جهت معینی تغییر مکان می دهد ، … ابر و باران می آورد ، درختان را بارور می کند ، ریح … نام فرشته ی موکل  بر تزویج و نکاح است. نام فرشته ی موکل بر تدبیر و مصالح روز باد است… . واتَ یا  وایو ؛ در سانسکریت و اوستا اسم مخصوص پروردگار و ایزد باد است و نخستین پروردگاری است که نذور را می پذیرد. در ویدا ( ودا ) گاهی برای اسم خاص ایزد باد آمده است … در یشت ها سه بار وات به معنی فرشته آمده است, ( مهر یشت ) فقره ی ۹ و رشن یشت فقره ی ۴ و فروردین یشت فقره ی ۴۷ ( یشت ها جلد ۲ ص ۱۳۶ ). این کلمه از وا به ( وای به) به معنی وزیدن مشتق است و دو « دیو » یکی نگهبان هوای پاک و سود بخش و دیگری دیوی است مظهر هوای ناپاک و زیان آور و در فرگرد وندیداد صراحتا از این دیو یاد شده و با دیو مرگ یک جا نام برده شده است. ( یشت ها جلد ۲ ص ۱۳۷  )…  باد یکی از خدایان ایرانی است که روز بیست ودوم هر ماه خورشیدی به نام او نامیده می شود: « چو باد روز ، روز نشاط آمد ای نگار ـ شادی فزای هین و بده باده و بیار ( مسعود سعد ) … باد آهنگی است در موسیقی بعضی آن را همان بادنوروز دانسته اند …»

عقل؛ دریافتن و دانستن ، نقیض جهل ، ادراک ، خردمند شدن و دریافتن، مَعقول، فهمیدن و تدبیر کردن کاری را. لغت نامه می نویسد: « … در اصطلاح فلسفی ، جوهر مستقل بالذات و بالفعل که اساس و پایه جهان ماوراء طبیعت و عالم روحانیت و همان است که در تعریف آن گویند هر جوهر مجرد مستقلی ذاتاً و فعلاً عقل است و چنین موجودی که ذاتاً و فعلاً مستقل باشد همان عقل به معنی صادر اول و دوم و… است. جوهری است مجرد از مادیات که متعلق نباشد به اجسام به تعلق تدبیر و تصرف در آن و… عقل اول باید که بسیط و واحد باشد و آن جوهری است بسیط و روحانی ، که صور موجودات در آن گرد آمده است بدون تراکم و تزاحم . (از فرهنگ علوم عقلی ، از مجموعه دوم مصنفات و رسائل اخوان الصفا)…»

جان ؛ زندگی هر جاندار را گویند. ابن سینا جان را چون خورشید و روان را روشنی آن دانسته است. جان و خرد گرامی ترین چیزها در فرهنگ ایران و نزد فردوسی است.

دهخدا می نویسد: «… بقول هوبشمان ازکلمه سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است. و بقول مولر و یوستی جان با کلمه اوستائی گیه(زندگی کردن ) از یک ریشه است ولی هوبشمان آنرا صحیح نمیداند. در پهلوی گیان شکل قدیمتر و جان شکل تازه تلفظ جنوب غربی است و در کردی و بلوچی و افغانی؛ جان آمده است (وجه اشتقاق هرن را مردود دانسته اند). اورامانی ، گجان. گیلکی ، جن. ابن سینا جان را بمعنی نفس یاد کرده : دیگر [ از انواع حکمت ] آن بود که از حال هستی چیزها، ما را آگاهی دهد تا جان ما صورت خویش بیابد ونیکبخت آن جهانی بود(دانشنامه ص ۶۸ ) و …»

گوهر؛ به معنی مروارید، مطلق جواهر، سنگ قیمتی مانند الماس و لعل و هرسنگی است که از آن سود به دست آید ، ناب و خالص هرچیز را گوهر گویند. اصل، نژاد، کنایه از طینت پاک است. سخن ناب، سرشت نهاد، اشک و … “گوهرهستی” یعنی اصل و ناب هستی؛ سنگ گران بهای هستی.

نثار ؛ پراکندن، افشاندن و پاشیدن بی تاوان، بخشیدن یا افشاندن مانند مهر و عشق، باران، گل و میوه و آنچه در گیتی پراکنده است، آنچه در عروسی، به مهمانان دهند.  آنچه بریزند از هر چیز، پاشیدنی، افشاندنی، پیشکش، هر آن چه بر روی چیزی بیفشانند یا بپاشند. “به نثار” یعنی برای پیشکش و بخشیدن یا مانند پیشکش.

افشاندن ؛ برافشاندن، افشانیدن، فشاندن، ریختن، پاشیدن، نثار کردن ، قربان کردن ، تکاندن ، پاشیدن از سوراخ های ریز. “به نثار افشانند” یعنی بدون چشم داشت پراکنده کنند و ببخشند. افشاندن یکی از ویژگی های فرهنگی مردم ایران است که در رقص ایرانی بخوبی دیده می شود و رقص را در زبان پارسی ” دست افشان” می گویند.

چکیده بیت دهم غزل ۱۸۸:

هنگامی که تن های آدمیان ، روان ها را برای گردش و تفریح به گردشگاه می برند، اگر باد بوی ترا، که نشانی از توست، به آنجا ببرد، جان و خرد که گوهر هستی انسان است، این گوهر را از شادمانی در باد و در هوا، به رایگان در راه تو خواهند افشاند.

بیت یازدهم غزل ۱۸۸:

۱۱ ـ زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد؟

      دیوبگریزد از آن قوم که قران خوانند!

این بیت باز می گردد به درون مایه ی غزل و پیام هایی که در آن گنجانیده شده است. مانند بسیاری از غزل های خواجه ی شیراز گرانیگاه این غزل؛ عشق به مردم است. این بیت واپسین نیز باز می گردد به بیت نخستین و به بی خبری زاهد و آن جدایی بسیار بزرگی که میان اندیشه ی حافظ و”آن قوم که قران خوانند” در آن نشان داده می شود. در بیت یکم از”نظربازی” حافظ  و بی خبرانِ حیران سخن می رود. زاهد و حافظ از دو سوی و گریزنده از هم هستند. زاهد ، از اندیشه های والای حافظ ، بی خبر و نا آگاه است. نه نظربازی ، نه رندی و نه عشق حافظ را فهم نمی کند. از نگاه من “دیو” در این بیت معنایی دو پهلو دارد . معنای ظاهری آن اهریمن یا شیطان است که بنا بر روایت های اسلامی[۱۶] با قرآن و قرآن خوان ناسازگار است. چون زاهد قرآن می خواند حافظ ( اگر دیو باشد) از او می گریزد. معنای دیگر دیو؛ همانگونه که دهخدا در لغت نامه نوشته است خدایی ایرانی ـ آریایی است: « … کنایه از مردم پهلوان ودلیر و شجاع و دلاور… » این مردم ( انسان ) خدای گونه  از زاهد و آن قوم که “قرآن خوانند” می گریزد. در این معنا است که حافظ از زاهد گریزان است.

زاهد ؛ یعنی آنکه چیزی را ترک کند و از آن اعراض کند. آن که دنیا را برای آخرت ترک گوید. زاهد، آن را گویند که دائم متوجه آخرت باشد. دیندار، مرید قرآن، خداترس ، پاکدامن، گوشه نشین، مرتاض،  پارسا ، عابد.

رند؛ لغت نامه می نویسد :«  لااُبالی ، صیغه متکلم وحده مضارع است به معنی باک ندارم ، نمی ترسم ، نترسم. در فارسی بیشتر به صورت جامد استعمال می شود به معنی بی باک ، بی مبالات، بی قید، بی بند وبار …  »( لا، به معنی نه، نا، واژه ای که چون بر سر کلمه ای آید آن رانفی نماید، مانندلامکان یعنی بی مکان./اُبالی صیغه ی مضارع است به معنی اعتنا می کنم یا رعایت می کنم.  لااُبالی کسی است که می گوید: “امور دین را” اعتنا یا رعایت نمی کنم،) لغت نامه در باره ی رند می نویسد: « مردم محیل و زیرک … غدار … و نیز منکر، لاابالی ، بی قید … منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل، هوشمند، هوشیار و … » “رندان” پای بند آداب ورسوم عمومی ودینی نمی باشند. یعنی کسانی چون حافظ که دربند فقیه وشیخ یا نماز و روزه و نیز بهشت و جهنم نیستند. فرهنگ فارسی درزیرواژه ی رند می نویسد:« زیرک، حیله گر، محیل، آنکه پای بند آداب و رسوم عمومی واجتماعی نباشد…»

لغت نامه درباره ی استخوان رند می نویسد: « … استخوان رباست . (جهانگیری ) (برهان ). همای باشد و آن پرنده ایست که پیوسته استخوان خورد. (برهان ). پرنده ایست که هیچ جانوری را نیازارد و چون گرسنه شود استخوان سوده و پوسیده را بمنقار گرفته در هوا برد و از آنجا فرواندازد تاشکسته شود و بخورد، و بر هرکه سایه افکند او پادشاه شود و عرب آنرا هما خوانند… استخوان: نام جانوریست غیرمعلوم (برهان ). شاید سی پیا (؟ )هسته ، استه، نسل نژاد…

درباره ی رندافریس؛ می خوانیم: « به لغت فرنگ پادشاه پادشاهان باشد که کنایه از پروردگار است(! ؟) … نام پادشاهی . (برهان قاطع). نام پادشاهی از پادشاهان فرنگ… گویند نام جزیره ای است از جزایراو [ پادشاه ] و نام جزیره ای است در فرنگ و در آن جزیره درختی است که بار آن درخت ، مرغ است و دیگر عجایبات هم هست …» این درخت همان است که در متون باستانی و اوستا به آن درخت هروسپ تخمک یا استخوان رند می گویند و جایگاه سیمرغ را بیاد می آورد.

درباره ی رند دکتر منوچهر جمالی در تارنمای فرهنگشهر می نویسد: [[«هـُما »، در ادبیات ایران ، بنام « استخوان رند » خوانده میشود.« استخوان»، مجموعه هسته هائیست که هما، آنهارا از نو ، به زندگی  میانگیزد. « رنــد »، معنای « انگیزاننده به زندگی نوین » را دارد ، که فراموش شده است . و مفهوم « رند و رندی » درادبیات ایران ، نام همین خداست { نه نام پادشاهی یا جزیره ای در فرنگ ! م.ت.ب}( رنـد آفـریت = رند آفریس= زن رند = زنخدای نوساز) که خویشکاریش، جان بخشی و نوآفرینی است. دراذهان وبه ویژه درادبیات ، این رد پا باقی مانده است که « هما ، بسیار قانع است ، و فقط استخوان میخورد » . ولی هما یا سیمرغ ، مرغی شمرده میشد ، که « استخوان مردگان » را نمیخورد ، بلکه « سایه برآنها میافکند » ، و دراین سایه افکندن برآنها ، « با آنها جفت میشود ، و آنهارا، مانند همان « زال» ، به آسمان ، به آشیانه خود میبرد » ، تا همیشه ازگزند و آزار، بری بمانند، و از پستان او، شیر بنوشند.« استخوان= است + خوان » ، به معنای « خوان تخمه ها و هسته ها » است { که همان هروسپ تخمک باشد.م.ت.ب}. همه تخمه جانها درزمین، درآسمان درسیمرغ ، ازسر، گردهم میآمدند، و با سیمرغ میآمیختند و زنده و نو میشدند. « سایه انداختن سیمرغ یا هما، بر تخمه جانها ، چه گیاهی چه حیوانی چه انسانی » ،  معنای « برافروختن ، یا ازنو زنده ساختن » آنها را داشت { این انسان است که در گیتی کار این نوسازی را بردوش دارد. م.ت.ب} . ازاین رو به سیمرغ یا هما، یا عنقا ، آتش فروز(= آتش افروز) میگفتند ، چون « آتش » ، اصطلاحی برای « تخم » بود ( تش = تخشه، به معنای نی= دوخ  است. افروختن نی ، به معنای « انگیختن زن به آبستنی است » . همانسان که باد( وای به = سیمرغ )، مریم را آبستن میکند. نی ، ازآتشگیره هاست، نیستان و احتراق درشاهنامه و غزلیات مولوی) .

« سو شیانس یا سوشیانت » که رهاننده موعود زرتشتیان شمرده میشود ، درست همین معنای « آتش فروز» را دارد ، که دراصل، نام سیمرغ و بهمن میباشد، و جشن چهارشنبه سوری ( سور= نام دیگر این خدا، ونام درخت سرو است ، به جوامعی که پیرو این زن خدا بود ، سورستان میگفتند ) . « سوش یا سوچ »، که پیشوند این واژه است، همان واژه « سوز » و « سوختن و سوزاندن وسوزش » امروزی است .

مثلا hemashak-soch به معنای « همیشه سوز، یااتشی است که همیشه روشن است ». sochaak  به معنای سوزاننده و روشن است. سیمرغ و بهمن درنزدیک شدن  به انسان ، با « بُن انسان که تخم خودشانست »، جفت میشوند، و بُن انسان ، تخمیست آتشگیره که ازاین آتش زنه ( افسانه = اوسانه ) افروخته میشود .

درسانسکریت انگره( angira ) که همان « انگره مینو » باشد ، نام « ستاره برجیس » است، که همان مشتری وخرّم و آناهوما یا سیمرغ است . اورا « روحانی خدایان » میدانند . انگره  ، درسانسکریت، لقب « پدر آگنی »، خدای آتش است… ]]

رند معنایی فراتر از آنچه در لغت نامه آمده است و یا  مردم کوچه و بازار وعوام ، امروز از آن می فهمند، داشته است. از آنچه لغت نامه ها درباره ی سئنه، سیمرغ، سین مورو، هما، عنقا، رند، رخ ، فرخ، مرغ و … می گویند مرغی افسانه ای و نامفهوم به دست می آید که سایه اش خوشبختی و سعادت به همراه می آورد. اما این سایه ی انسان بطور کلی، یار یا معشوق است که خوشبختی می آورد. افسانه شدن انسانی که خدای بود از زمانی آغاز می شود که موبدان زرتشتی به جای مغان که خردمندان و پیشوایان مردم ایران بودند، سررشته ی فرهنگ ایران را به دست خود گرفتند. شوربختانه سلسله ی ساسانیان را یک موبد متعصب زرتشتی بنیان نهاده است.

از سویی دیگر رخ ، فرخ ، سرو ، سروروان، گنج روان و مانند این ها به معنی مرد ، پهلوان و انسان است. عاشق و معشوق نیز همان انسان یا رند است. سایه ی معشوق بر عاشق که می افتد، عاشق خوشبخت می شود: « سایه ی سرو تو بر قالبم ای عیسا دم ـ عکس روح است که بر عظم(استخوان) رمیم (پوسیده) افتادست ۷/ ۳۸» یا « سایه ی معشوق اگر افتاد برعاشق چه شد ـ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ۶/ ۲۰۲ » و یا « میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست ـ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ۹/ ۲۶۰ » و نیز « ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ـ هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام ۳ / ۳۰۴ » و صدها نمونه ی دیگر. عشق ورزیدن به انسان؛ عاشق ، معشوق و رند کانون و هسته ی اصلی مکتب عشق و آیین مهر است که جلوه های گوناگون آن در سراسر دیوان خواجه ی شیراز به چشم می خورد. برای ژرف نگری در دیوان خواجه به واژه های، رند، عنقا، همای، قاف، عشق، مهر، میخانه، خرابات، گنج ، مغان، مغبچه و از این دست نگاه کنید.

رندی ؛ یعنی رند بودن . در حالت و هیئت و افکار و عقاید همچون رندان بودن. همانگونه که در زیر واژه ی “رند” گفته شد؛ باور به عشق و به انسان و بازآفرینی و فرشگرد انسان، رندی است. رندی شیوه ی اندیشیدن و فلسفه ای است آزاد اندیشانه و یکتا جانی ( وحدت وجودی ) که از فرهنگ و شیوه ی اندیشه ی کهن ایرانی و پیش از پیدایش زرتشت سرچشمه می گیرد. باوری است نوروزی ( رندی یعنی شیوه ی اندیشه ای آزاد و رها از بندهای دینی که انگیزاننده ی زندگی، از نو است) که عشق به مردم و عشق به دیگر موجودات گوهر آن است و همه ی هستی جانان و خدا ( خود آفریده شده یا خود پدید آمده[۱۷] ) بشمار می آید.

فهم کردن ؛ فهم یعنی دانستن و به دل دریافتن ، فهامه، فهامیه، فهمیدن، درک کردن.

شَد؛ مخفف شود است. “چه شَد ؟” یعنی چه شود؟ چه می شود؟ یا چه اهمیت دارد؟ و یا مهم نیست. دکتر خانلری در حاشیه به جای “چه شَد” واژه ی “برو” را آورده است. اما نسخه ی چاپی انجوی شیرازی[۱۸] و دکتر یحیی قریب[۱۹] که چاپ آن از روی دست نویس سال ٨۶٢ است، واژگان “چه باک” را دارد که از نگاه من با معنا تر است.

دیو ؛ به معنای باستانی آن و نیز به زبان سانسکریت deva یعنی خدا و رب النوع و به معنای اسلامی و امروزی آن یعنی شیطان. به زبان اوستاییdaēva  و به زبان پهلوی  dēv به خدایان آریایی پیش از زرتشت گفته می شود. دهخدا  می نویسد: « نوعی از شیاطین، شیطان و ابلیس ، آهرمن ، اهرمن … به عقیده بعضی از ایرانیان نام خدا یا رب النوع است. نزد برهمنهای هند اسم رب النوع عقل و رب النوع رحمت است …  نام یکی از ارباب انواعی بود که تمام قوم آریا آن را می پرستیدند و هم اکنون هندوها معتقد برب النوعی هستند که آن را در آسمان میدانند و خدای اکبر می خوانند و نام آن معبود خیالی دیوان است… در آیین زردشتی، هر یک از پروردگاران باطل یا شیاطین که در حقیقت تجسم شر و گناه محسوب میشده اند. پیش از ظهور زردشت این لفظ بر پروردگاران قدیم آریایی مشترک بین اجداد قدیم مردم ایران وهند اطلاق میشد اما پس از جدایی ایرانیان از هندوان پروردگاران مشترک قدیم یعنی دیوها که مورد پرستش هندوان بودند نزد ایرانیان گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند. در آیین زردشت تعداد دیوها بسیار است (دیو مرگ، دیو خشم ، دیو تاریکی و غیره ) ولی از آن جمله هفت دیو (از جمله اهریمن ) اهمیت بیشتر دارند و در مقابل هفت تن امشاسپندان هستند… در بعضی از این افسانه ها البته همه جا نمیتوان دانست که مقصود حقیقی از دیو چه بوده است …  مردان دلیر و شجاعان و کدخدا را دیو می خواندند و در مقام مدح و ستایش مازندرانیها را دیومیگفتند و اهالی سایر ممالک ایران از این کلمه قصد نکوهش داشتند…  کنایه از مردم پهلوان و دلیر و شجاع ، دلیر و دلاور. اشخاصی را که در زمان خود قویتر از امثال و اقران بوده اند و مطیع حکام نمی شدند دیو می گفتند و این نام را مایه فخر و بزرگواری اثبات شجاعت خود می شمردند: سپهدار کاکوی برزد غریوـ بمیدان درآمد بمانند دیو/ فردوسی … »

قوم؛در این جا یعنی جماعت مردانی که قرآن می خوانند. برای معنای این واژه به بیت سوم نگاه کنید.

قرآن؛ دهخدا می نویسد:« … نام کتاب آسمانی مسلمانان که بر حضرت محمدبن عبداللّه  پیامبر اسلام نازل گردید… و در لفظ قرآن اختلاف است. برخی گویند اسم علم غیرمشتق است و مخصوص است به کلام خدا و همزه جزء حروف اصلی آن نیست،… برخی دیگر گویند این لفظ مشتق است از« قرنت الشی بالشی » و قرآن نامیده شد زیرا در میان سور و آیات و حروف آن مقارنه وجود دارد … برخی را عقیده بر این است که آن مصدر «قرات» است و کتاب مقروء (خوانده شده ) را قرآن (خواندن ) خوانند از جهت تسمیه شی به اسم مصدر آن ، و برخی گویند آن وصف است بر وزن «فعلان » از ماده «قرء» بمعنی جمع … علمای اسلام درباره قرائت و معانی لغات قرآن متفق نیستند…

اما باید در نظر داشت که قرآن به معنی مجموعه ای از الهامات و وحیهای نازله بر پیغمبر در خود قرآن یافت نمیشود این وحی و الهامات پس از مرگ پیغمبرجمع شد و در زمان حیات او کم کم نازل گردید. لغت «الکتاب » که بجای قرآن به کار میرود به معنی نوشته و «کتاب » است و غالباً با قرآن مترادف می آید و در سور مختلف قرآن همواره این ترادف دیده میشود. غیر از معانی فوق «قرآن » اغلب به معنی ذکر و ذکری که از آسمان نازل میشود به کار رفته است…».

“آن قوم که قرآن خوانند” یعنی آن جماعت مردانی که کتاب مقدس مسلمین را می خوانند.

چکیده بیت یازدهم غزل ۱۸۸:

اگر مرد مسلمانی که همیشه عبادت می کند و قرآن می خواند، شیوه ی آزاداندیشی حافظ را در نمی یابد،( چه باک ) مهم نیست، چون از مردانی که قرآن می خوانند، دیو ( خدای آریایی ) می گریزد.

104643-588

نتیجه:

در غزل ١٨٨، خواجه ی شیراز، بسیار گسترده و ژرف، از شیوه ی اندیشه ی خود که رندی باشد سخن می گوید. واژه ها و بیت های این غزل که با ژرف بینی و موشکافی در این نوشتار بررسی شده است ، زنجیروار این شیوه ی اندیشه را پی می گیرند و روشن می سازند. در بیت یکم می گوید که ما همانگونه که هستیم از خود و شیوه ی اندیشه ی خود سخن می گوییم و خود را می شناسانیم. ما نظربازیم و همه چیز جهان را با دیده ی ژرف و عاشقانه می نگریم و همه چیز هستی را با خرد خود می سنجیم. عشق و خرد رندان در برابر و هماورد با عاقلان است.  مردان ناآگاه مذهبی و قرآن خوان که نمی خواهند و نمی توانند در پی آگاهی باشند، همه چیز به گردن ایشان است “دگر ایشان دانند”. دربیت پایانی غزل حافظ به همین پیام پایه ای باز می گردد و می گوید این که این گونه کسان شیوه ی آزاد اندیشی ایرانی ما را در نمی یابند، خوب است به گفته ی خود بیندیشند که؛ “خانه ای که در آن قرآن خوانده شود…”  شیطان یا “دیو” از آن می گریزد. در لابلای واژه ها و بیت های این غزل، حافظ شیوه ی عشق ورزیدن خود را به همالان خود یعنی مردم نشان می دهد و اندیشه ی رندانه و آزادگی خود را که درون مایه و گوهر مکتب عشق و انسان دوستی است با زیبایی و شکوه هرچه بیشتر” به آواز بلند ٢/ ٣١٢” بازگو می کند:

·        در بیت یکم حافظ رند می گوید؛ رندی و آزاداندیشی در ژرف نگری، ژرف اندیشی و آگاهی است. کسانی که در پی یافتن آگاهی از راه ژرف نگری نیستند در ناآگاهی می مانند و این نادانی از خود آنان است.( بیت ١)

·        از نگاه حافظ رند،عاقلان نیز که خود را مرکز هستی می دانند، همانند  بی خبران ، چون از سراندیشه ی ایرانی عشق و شیوه ی عشق ورزیدن به مردم و هستی آگاهی ندارند، راه بجایی نمی برند و سرگردانند.( بیت ٢)

·        دربیت سوم دلبستگی خود را به مردم و یا شیرین دهنان آشکارا بیان کرده و آن ها را خدا و خود را ستایشگر و پرستنده ی آنان می داند.

·        برپایه ی  اندیشه ی رندی شایسته است که شراب و خنیاگری آزاد و نثار کردنی باشد تا مردمان ناچار نباشند پنهانی و با پرداخت پول و گرو گذاردن جامه ی خود آن را فراهم کنند. حافظ خرقه را با بهانه ی گرو نهادن از خود دور می کند.( بیت ۴)

·        رند به مردم عشق می ورزد و همه ی موجودات جهان مانند خورشید و ماه و ابر و باد را نیز آینه گردان و بنده ی دست به سینه ی او و رخ فرخ او می داند. ( بیت ۵)

·        در شیوه ی اندیشه ی رندی عشق به یار تنها با مهرورزی و بخشیدن انجام می شود و گله از یار روا نیست. کسانی که درباره ی عشق سخن تهی می گویند و لاف می زنند، به یار و مردم شدن دست نخواهند یافت.( بیت ۶)

·        خورشید یا مهر در فرهنگ ایرانی و شیوه ی اندیشه ی رندی، ارج و ارزش ویژه ای دارد و حتا کسانی که چشم دارند هم از شناخت و بیان ویژگی های آن ناتوان هستند چه رسد به نابینایان و خفاشان یعنی” زاهدان” .( بیت ٧)

·        عشق به یار و چشم سیاه او که زیبایی ها را می بیند و همه ی خردورزی ها، از آن است شیوه ی اندیشه ی رندان است.( بیت ٨)

·        صوفیان در شیوه ی اندیشه ی رندی، از فلک حقه باز هم حقه بازترند( ١/ ١٢٩) و اگر گبرزادگان ایرانی ( که شراب می فروشند)از این اندیشه آگاه شوند، آن ها نیز از صوفی روی گردان شده و به  وی وام نخواهند داد.( بیت ٩)

·        رند یا حافظ ، در راه یار یا مردم ، خرد و جان خود را به رایگان می افشاند و بر این باور است که اگر مردم دیگر نیز روح وروان شان، بویی ازاین اندیشه ببرد، آن ها نیز چنین خواهند کرد.( بیت ١٠)

·        در شیوه ی اندیشه ی رندی ؛ حافظ از زاهد گریزان است و چون ” دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند” پس ؛ حافظ رند( دیو؛… اشخاصی که… مطیع حکام نمی شدند دیو می گفتند…)، نیز از زاهد “بگریزد” (می گریزد).( بیت ١١)

منوچهرتقوی بیات

استکهلم

[۱]  ـ تفسیر ابوالفتوح رازی چهار جلد تفسیر قران به زبان پارسی است که نوشته ی پارسی آن را پیشینیان ما بسیار پسندیده اند. شایداهل سنت این کار را بیهوده دانسته و نپسندیده اند و این مثل را برای تفسیرابوالفتوح رازی ساخته اند! لغت نامه دهخدا می نویسد:« حسین بن علی بن محمدبن احمد نیشابوری الاصل معروف به شیخ ابوالفتوح رازی ملقب به جمال الدین. یکی از اعلام علمای تفسیر و کلام . جد اعلای او احمدبن حسین بن احمد خزاعی نزیل ری است … و صاحب روضات گوید که مولف ریاض العلما میرزاعبداللّه اصفهانی کتاب رساله یوحنا بفارسی در ابطال مذهب اهل سنت از زبان یکی از نصاری موسوم به یوحنا و دیگر رساله حسنیه را از زبان یکی از کنیزکان معاصر هارون الرشید در حقانیت مذهب شیعه و تبصرهالعوام در ملل و نحل بدو نسبت داده است . جز کتاب اخیر یعنی تبصرهالعوام نسبت دو کتاب به ابی الفتوح رازی مستبعد نیست و علامه قزوینی در تعلیقاتی که بر تفسیر ابوالفتوح چ طهران دارند درضمن تحقیقی انیق مولد او را پیش از چهارصد و هشتاد هجری و وفات او را در اواسط مائه سادسه شمرده اند. دو جلد از پنج جلد تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی بزمان مظفرالدین شاه قاجار و سه جلد دیگر آن در زمان رضاشاه پهلوی به طبع رسیده است ( شاید آن چهار جلد هنگام چاپ، پنج جلد شده است .م.ت.ب.) گویا این شعر را برای خوار شمردن ابوالفتوح رازی گفته اند اما  کارکردی وارونه پیدا کرده است ، چون هر شنونده ی کنجکاوی مانند من به سراغش می رود و درستی جایگاه او را درمی یابد. البته در آن روزگار به وارونه ی روزگار ما، رافضی ها و کارها و اندیشه هایشان، ایران خواهانه و بیگانه ستیز بوده است.
[۲]                              ـ در این نوشتار من واژه ی مردم را به معنای انسان و نوع آدمی  و به معنای فرد و کس نیز  بکار می برم.
[۳]                             ـ  لغت تامه دهخدا در زیر واژه ی دیوانه می نویسد:« از: دیو + انه ، ادات نسبت . (یادداشت مولف ). مانند دیو. همچون دیو… و نیز درباره ی واژه ی  دیو ؛ می نویسد: « …  به عقیده بعضی از ایرانیان نام خدا یا رب النوع است . (التدوین ). نزد برهمنهای هند اسم رب النوع عقل و رب النوع رحمت است . (التدوین ). نام یکی از ارباب انواعی بود که تمام قوم آریا آن را می پرستیدند و … ». در این مقاله هر کجا معنایی برای واژه ای داده می شود، از لغت نامه ی دهخدا که بر روی شبکه ی جهانی رایانه ای زیر نام : (Mibo Search) است، بهره گرفته ام. مگر جایی که از کتاب یا واژه نامه ی دیگری نام ببرم.
[۴]                             ـ شماره ی دست راست شماره ی بیت وشماره ی دست چپ شماره غزل از” دیوان حافظ “، دکترپرویزناتل خانلری. ۱۳۶۲، تهران، است.
[۵] ـ ناطق  هما ، حافظ ، خنیاگری ، می و شادی ، لوس آنجلس ۲۰۰۴ ، ص۱۶ .
[۶] ـ مولوی . جلال الدین. دیوان کامل شمس تبریزی. جلد دوم. تهران . ۱۳۷۰ صص ۶۷۹ ـ ۶۷۸: « ای آسمان که برسرِما ، چرخ میزنی ـ درعشق آفتاب ، تو همخرقه منی/  والله که عاشقی و، بگویم « نشان عشق »:ـ  بیـرون وانـدرون ، همه سرسبزو روشـنی / … جمله بهانه است ، که عشق است هرچه هست ـ خانه ی خداست عشق و تو در خانه ساکنی/ … ». دکترمنوچهر جمالی در تارنگار خود؛ “فرهنگشهر” می نویسد: « بن هر انسانی»، در فرهنگ ایران ، « روشنی و سبزی آسمان» است.
[۷] ـ آشوری. داریوش. عرفان و رندی در شعر حافظ. تهران. ۱۳۷۹.ص ۳۱۳
[۸] Shams Yadolahi, Z., L’imagination poétique dans l´œuvre lyrique de Hafez ( étude thématique), thèse de doctrat de troisième cycle. Université de Strasbourg, 1980.PP.296-7

[۹] ـ نگاه کنید به واژه ی  باد در لغت نامه ی دهخدا.
[۱۰]  ـ ازل ؛ برگرفته از واژه ی پهلوی ( a-sar ) یا « بدون سر» است. در باور ایرانیان پیش از زرتشت، آن را زمان بی کرانه یا زروان آکارانا Zarwan Akarana می نامیده اند. لغت نامه درباره ی ازل ؛ می نویسد:« … یعنی همیشگی … زمانی که آنرا ابتدا نباشد…  اوّل اوّلها، مقابل ِ ابد… اَزَل ماهیتی است که اقتضاء عدم مسبوقیت بغیر کند  دوام زمان در گذشته باشد، چنانچه ابد دوام زمان در آینده است …  اَزَل نفی اولیت باشد…»
[۱۱]ـ الست ؛ لغت نامه می نویسد: « در عربی تاء آن مضموم است ولی فارسی زبانان به سکون آن تلفظ میکنند بمعنی آیا نیستم ؟ یا آیا نباشم ؟ الف در اول آن برای استفهام ، و «لست» صیغه متکلم وحده از «لیس» است ، و لفظ «الست» اشاره است به آیه «الست بربکم ؟ قالوا: بلی ». (قرآن ۷/۱۷۲)… . آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند بلی … و از آنان عهد و پیمان گرفت و آنان را بر خودشان گواه کرد و فرمود: آیا من خدای شما نیستم ؟ گفتند: آری ، گواه شدیم …»
[۱۲]ـ لغت نامه دهخدا : « مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند. در کتاب اوستا نام طبقه روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولاً این طایفه را مغان می خوانده اند … »
[۱۳]  ـ فره وشی. دکتر بهرام. فرهنگ فارسی به پهلوی. انتشارات دانشگاه تهران.١٣٨١. ص ۲۲۴ .
[۱۴]ـ همانجا. « ص ١٩٧.  xvatāy  یعنی خدا./ ص ٢١٠xvat   یعنی خود /ـ ص ٢١٠ xvatat  یعنی به خود متکی بودن./ ص ٢٢٠ dātān یعنی آفریدن و دادن ./ ص ٢١٠ xvadāt خود آفریده ./ ص ٢٢٠ dātār یعنی آفریدگار یا خدا./ ص ٢٢۴ dāyak یعنی دایه یا از خود دهنده و زاینده. ص ۵١۶ nāmak به معنای نامه است. »   بنابر آنچه در اینجا از فرهنگ پهلوی آوردم؛ گویا خواتای نامک نیز نامه ی خدایان بوده که برای خریدن بهشت در راه خوش آیند اهورامزدا و الله ، نام شاهنامه بر آن نهادند و آن خدایان را نیز دیو یا شیطان نامیدند.( م.ت.ب)

[۱۵]ـ همانجا. ص۲۶۴.
[۱۶]ـ هروی، دکترحسینعلی ، شرح غزل های حافظ، جلد دوم، صص.۸۱۸ ـ ۸۱۷   تهران ۱۳۶۷: « … اشاره دارد به حدیث منقول از حضرت امیر … خانه ای که در آن قرآن خوانده شود و … شیاطین از آن دور شوند.».
[۱۷]  ـ اتابکی، پرویز، شاهنامه فردوسی ، ۱۳۷۸ تهران. ص ۲۲ در آفرینش مردم می گوید: « چوزین بگذری مردم آمد پدید ـ شد این بندها را سراسر کلید» پدید آمدن یعنی پیدا شدن و نمایان شدن و با آفریده شدن .  حکیم توس انسان را کلید همه ی دشواری ها و چیستان های جهان می داند.
[۱۸] ـ انجوی شیرازی . ابوالقاسم. دیوان خواجه حافظ شیرازی و کشف الابیات و کشف اللغات. تهران ١٣۶١ص ٧٠.
[۱۹] ـ قریب . دکتریحیی. دیوان مولانا شمس الدین حافظ شیراری.١٣۵۶. تهران. ص ٩٠.