جوامع غربی را بشناسیم، بعد اظهارنظر کنیم؛ فرگوسن از تهدید به فرصتی برای اوباما

0
35

دکتر کاوه احمدی علی آبادی

عضو هئیت علمی دانشگاه آبردین با رتبه پروفسوری

عضو جامعه شناسان بدون مرز(ssf)

اول: درک شرایطی که در بسیاری از کشورهای غربی (که تازه شرایط هر کشوری با دیگری بسیار متفاوت است) حاکم است برای کسانی که از نزدیک آن کشورها را ندیده باشند یا در آنجا زندگی نکرده باشند و تنها از طریق رسانه ها بخواهند به آن پی ببرند، نه تنها صحیح نیست که چه بسا از واقعیت ها بسیار دور و بعضاً حتی گمراه کننده است. دوستی نظامی را در رده های بالای ارتش ایران داشتم که روزی برایم تعریف کرد که افسر عقیدتی و سیاسی شان (که کاملاً شخصی ایدئولوگ و از مدیران رسمی اطلاعاتی رژیم ایران بود)، مدتی است که از مأموریت در روسیه برگشته و بسیار در خود فرو رفته بود و او برای پی بردن به ماجرا از وی سوالاتی می کند. افسر اطلاعاتی نیز می گوید که ای کاش به روسیه نمی رفتم (تا دنیای دروغین خودساخته ای که پیش از سفر برای خود از غرب و غیره ساخته بود، فرو نریزد). آنجا زنان را لخت یافتم، و در حالی که چشمان من چهار تا شده بود، مردان روسی و خارجی اصلاً به آن ها نگاه نمی کردند و تو گویی یا مردان نابینا بودند و یا زنان نامرئی اند! مسئولیت شناسی روس ها در کار چنان بود که گاهی واقعاً خجالت می کشیدم. بدون حضور ناظران تا آخرین دقایق کار می کردند (و همین دوستم برایم تعریف کرد که مستشاران روسی که برای فعالیت به ایران می آیند، حتی در مناطق گرمسیری که برای روس ها دشوار است، تا آخرین دقیقه کار می کنند و وقتی ما می خواهیم زودتر آنان را مرخص کنیم، اصرار دارند تا دقیقه آخر کار ساعت کارشان است، به کار ادامه دهند) و حتی نظامیان رده پایین ارتش، کارشان و وظایف شان را کلیدی می شمارند و از این روی با مسئولیت پذیری تام و تمام و کمال انجام می دهند؛ چیزی که در ایران به اصطلاح اسلامی با هزار شعار و ادعا نه تنها کسی بدان عمل نمی کند که حتی حرف زدن از آن مایه تمسخر است. من و هر کسی که در غرب زندگی کرده باشد، به خوبی می دانیم که او چه می گوید. وقتی در جهان سوم هستید، چون فساد، تبعیض، ستم و به طور کلی حتی سقوط اخلاقی در بسیاری از زمینه ها، تا حد زیادی همگانی است، خیلی به چشم نمی آید، اما کافی است تا پا در یک کشوری پیشرفته بگذارید تا دریابید که نه فقط حاکمان ما که ما مردمان نیز در مشکلاتی که در کشورمان حاکم است، سهیم هستیم. یادم نمی رود که پس از آخرین مسابقه فوتبالی که ایران با کره جنوبی در تهران برگزار کرده بود، مقاله ای جالب پیرامون آن خواندم که می گفت می خواهید تفاوت جهان سومی ها را با جوامع پیشرفته دریابید، آن جلوی دیدگان ماست. در حالی که ایران بازی حساس با کره جنوبی را برده بود، تمام ورزشگاه پر شده بود، از زباله هایی که طرفداران تیم ایران در ورزشگاه آزادی ریخته بودند، و در حالی که تصاویر نشان می داد ورزشگاه از تماشاگران ایرانی خالی شده بود، اندک کره ای های تماشاگر فوتبال، در حالی که تیم شان باخته بود (که در آن شرایط بعضاً آدم حال و حوصله حرف زدن نیز ندارد)، باقیمانده بودند و داشتند تمام آشغال های ریخته شده ایرانی ها را جمع کرده و به سطل های زباله می ریختند و تا همه ورزشگاه را پاک نکردند، آنجا را ترک نکردند.

دوم: آنچه از تبعیض نژادی در غرب می شنویم، بسیار متفاوت با چیزی است که ما تحت عنوان تبعیض نژادی در غرب می شناسیم، همچنان که چیزی که از تجاوز به زنان در غرب می شنویم، در بسیاری از موارد با آن تصوری که ما از تجاوز جنسی در جهان سوم سراغ داریم، متفاوت است. در غرب پیش می آید که مردی به همسرش تجاوز کند؛ چیزی که در جهان سوم بسیار روی می دهد، اما عمدتاً نمی دانند که تجاوز به حساب می آید و تصور این است که با همسرشان هر کاری بکنند و هر زمانی که بکنند و به هر طریقی بکنند، خالی از اشکال است (و مرغ حق جنبش ما –شاهین نجفی- این نکته را به مذهبی های ما در یکی از اشعارش اشاره می کند: تجاوز یعنی همین؛ هر کاری که خواستی کردی)، در حالی که در غرب در هر مرحله از رابطه جنسی، اگر زن مایل به ادامه کار نبود و مرد با اندکی اصرار وارد فاز جدیدتری شد، یعنی یا آزار جنسی یا تجاوز (بسته به نوع عمل انجام شده با اصرار یا زور) روی داده است (البته وقتی تجاوز جنسی نیز توسط مقامات قضایی شان شناسایی شد، چون برخی از مقامات قضایی ایران مدعی نمی شوند که “دل برخی از کودکان تجاوز می خواست”! احتمالاً دل همین مقامات قضایی می خواست که این گونه ابراز همدردی می کنند و خبر از مکنونات و تمایلات منحرف درونی شان می دهند!؟). بسیاری از حرف هایی که ما در جهان سوم به شکلی شوخی یا جدّی نسبت به اقوام یا ادیان و مذاهب دیگر طرح می کنیم، مصداق دقیق انواعی از تبعیض است و در آمریکا شخصی می تواند فقط به سبب یکی از آن ها، شکایت کند و دادگاه او را به سبب ضربه روحی که خورده مستحق مشاوره روان شناسی و دریافت مبلغ زیادی (اصطلاحاً سوو) کند. در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که منتهی به پیروزی دور نخست ریاست جمهوری اوباما شد، مشاوران یکی از کاندیداهای رقیب دلیل اقبال ناگهانی آمریکا به اوباما را سیاهپوست بودن اش ذکر کرد (چیزی که به کرّات در رسانه های جهان سوم و حتی توسط دولتمردان شان عنوان می شود)، تنها ساعتی بعد همان کاندیدای رقیب از مشاورش خواست به سرعت استعفا دهد و خودش نیز از اوباما و مردم برای این اظهارات عذرخواهی کرد؛ چون حتی طبقه بندی انسان ها برحسب رنگ پوست و قرار دادن آن به مثابه معیار تمایز، مصداقی از تبعیض نژادی است. یادم هست که سال ها پیش در ایران، دوستی داشتم که در نظام مزور ایران کار می کرد (و بعدها فهمیدم که “اطلاعاتی” بوده است) و با آن که (همچون تمامی اطلاعاتی ها بسیار تودار بود) کم حرف می زد، اما گهگاه از نظام کثیفی که خمینی ملعون در ایران تأسیس کرد و بدان می بالید، چیزهایی می گفت و می پنداشت که اینان اصلاً مسلمان نیستند (مثل داعشی ها)؛ روزی به اتفاق هم، اخبار گوش می کردیم و می گفت که یکی از مقامات سیاسی اروپایی نه به سبب دریافت رشوه یا پست و مقام و غیره، بلکه به این سبب که “اجازه داده بود که در زمانی که پست دیگری داشت، به او پیشنهاد رشوه داده شود”، استعفا داده بود و برای دوستم که شاهد بسیاری از دزدی ها و کثافت کاری های مقامات ایرانی از نزدیک بود (و خیلی ها را مردم نمی دانند و با پنهان سازی شان توسط بقیه مقامات برحسب “فتوای حکومتی” در حقیقت همگی در هر دزدی ای شریک جرم و گناه هستند و در دنیا و آخرت باید پاسخگو باشند) مایه تعجب و حتی بهت بود. و این شده بود مایه طنز ما برای مدتی (چون این که دیگران به کسی پیشنهاد رشوه دهند که دست انسان نیست و برای شنونده رشوه نمی تواند جرم شمرده شود و هر کسی در دوران شغلی اش ممکن است از این نوع پیشنهادات و چه بسا به کرّات از طرف دیگران بشوند و مهم این است که قبول نکند) و اگر می شنیدیم که کسی در اروپا استعفا داده یا کنار گذاشته شده می گفتیم که حتماً “اجازه داده که به او پیشنهاد شود که….”.

سوم: دین ستیزی در دنیای غرب نداریم و اندک راستگرایان افراطی که پس از عملیات تروریستی برخی از مذهبیان بدان روی آورده اند، همچون هر شخصی اجازه اظهارنظر دارند، اما مشی شان ساری و جاری نیست و غرب برخلاف بلوک شرق سابق هرگز با دین و مذهب نه تنها مبارزه نکرده که آن را آزاد می گذارد و مثلاً آزادی ای که مسلمانان سنی (ولو خارجی) در آمریکا دارند، به هیچ وجه سنی های ایرانی ندارند، همان گونه که آزادی که شیعیان در آمریکا دارند، هیچ شیعه ای در هیچ یک از کشورهای خاورمیانه ندارند (حتی ایران، چون در ایران تنها شیعیان حکومتی منسوب به جریانی که در هر زمان در رأس قدرت است از آزادی برخودار است و بقیه –به اشکال مختلف و مستقیم و غیرمستقیم- سرکوب می شوند) و بسیار پیش می آید که در طول یک خیابان کلیسا و کنیسه و مسجد را در کنار هم بیابید و تبلیغات دینی نیز با وجود فجایعی که اسلام گرایان تندرو امروزه آفریده اند، به هیچ وجه حتی تقلیل نیافته است. چیزی که بسیاری از شرقی ها و مسلمانان سفر نکرده و زندگی نکرده به جوامع غربی نمی دانند. امروزه دین ستیزی تنها در خاورمیانه وجود دارد که هر دین و مذهبی خود را برحق شمرده و دیگری را ناحق و مشغول تضعیف یا حتی نابودی دیگران است که نتیجه اش را نیز اینک می بینیم که بزرگترین قربانی نیز خودشان هستند.

چهارم: در ایالات مختلف آمریکا وضع یکسانی نداریم، در حالی که در شهرهای کوچک و روستاهای آمریکا که عمدتاً در مناطق میدوست مستقرند، یکی از کمترین میزان جرم و جنایت در جهان را دارند و در آنجا جوامعی با فرهنگی بسیار اخلاقی حاکم اند، در متروپولیتن ها و ابرشهرها که از تنوع ملیت، نژاد، فرهنگ و غیره برخوردارند، میزان جرم و جنایت بالاست و مثلاً در زمانی که من در نیویورک زندگی می کردم، گفته می شد که در آن ایالت به طور متوسط در هر هفته یک پلیس کشته می شود؛ طبعاً در چنین مأموران پلیس مدام خود را در معرض تهدید از دست دادن جان شان می بینند و یک اشتباه و حتی تعلل و تأخیر چه بسا به قیمت تمام جان شان تمام شود، پیش می آید که در یک لحظه تصمیم اشتباهی می گیرند و ما صدها مواردی را که رخ داده، اما پلیس مسئولانه برخورد کرده در اخبار نمی شنویم و تنها آن معدود مواردی را می شنویم که سهواً یا عمداً منجر به آسیب یا فوت مظنونین یا مردم شده است.

بد نیست بدانید، من نخستین زن بانقاب در زندگم را با چشمانم (و نه از تلویزیون) نه در هیچ کشور اسلامی که در نیویورک دیدم. وقتی از سابووی بالا آمدم در محله سودانی ها، تو گویی به هزار و چهارصد سال پیش برگشته ام، از نوع پوشش تا معماری و از زبان (عربی) تا فرهنگ اسلامی و سودانی بود. به محله چایناتاون نیویورک بروید، مردم، گفتگوها، تابلوها و حتی رنگ و بو اصطلاحاً چاینیزی است. خودم مدتی در جامائیکا اونیو کار می کردم و دوستی اسپانیش داشتم که می گفتم مردی پورتوریکویی در یکی از محلات اسپانیش نشین در مسابقات لاتاری یک میلیون دلار پول برده، اما زبان نمی داند تا برود و پولش را بگیرد و از همسایگان کمک گرفته بود. اشخاصی را می بینید که بعضاً دو دهه از کشوری دیگر به آمریکا آمده اند و در همان محلاتی زندگی می کنند که ملیت و فرهنگ شان بدان تعلق دارد و بعضاً به غیر از سلام و احوال پرسی هیچ چیز دیگر از زبان انگلیسی نمی دانند چه رسد فرهنگ و نوع رفتاری که لازمه زندگی در یک کشور چندفرهنگی است. یادم هست روزی در پیتزافروشی که کار می کرد، یک فلسطینی با آن چفیه خاص اش آمد نشست و لحظاتی بعد یک اسرائیلی با لباس مذهبی آمد و کنارش نشست و شروع به خوردن غذا کردند و وقتی که مشتری اسرائیلی برای گرفتن چیزی به نزد ما آمد –یادم نمی آید سس اضافه یا چیز دیگری بود- یکی از همکارانم به شوخی به او گفت که یک فلسطینی کنارت نشسته است و او نیز به سرعت جواب داد: «بله، اینجا نیویورک است». نیویورک نماد این اصطلاحاً ۷۷ ملیتی است و ایالات متحده آن گونه باید اداره شود که امنیت را برقرار سازد، بدون این که در دام دیکتاتوری بیافتد، تمام این تنوع ملیت و فرهنگی را در خودش جذب کند، بدون این که یکرنگ شان سازد و تمامی این نژادها و طبقات مختلف اجتماعی را در کنار یکدیگر از فرصتی برابر برای تصاحب کار و ثروت و قدرت در صحنه قرار دهد؛ که طبعاً کار بسیار دشواری است و بعضاً اشتباهی از طرف یک طرف می تواند به سرعت به بحرانی بدل شود و تمامی آن تنوعات در غالب تعارضات بیرون بریزد. این را هم بگویم، عمدتاً کسانی که در نظام آموزشی کم نظیر آمریکا آموزش کرده و پرورش یافته اند، نه تنها نگاه تبعیض آمیز ندارند که بسیار در تحمل ما جهان سومی ها بردبارند و در نقطه مقابل بسیاری از این تبعیض و تعارضات از طرف کسانی صورت می گیرد که بزرگ شده آمریکا نیستند و خمیر مایه شخصیت شان در جهان سوم شکل گرفته است. در این کارزار مسئولان و مقامات پلیس و امنیتی آمریکا باید بار مشکلات ایجاد شده در کشورهای دیگر را نیز که به آنان صادر شده بردوش بکشند و حل شان کنند. همان گونه که اینک اکثر داعشی هایی که پاسپورت غربی دارند و در اخبار مرتب می شنویم، عمدتاً مهاجرانی از کشورهای دیگر –به خصوص کشورهای عربی و خاورمیانه- هستند که نتوانسته اند در جوامع غربی خود را وقف دهند.

پنجم: از این واقعیات که بگذریم، ایالات متحده آمریکا در همین یک قرن اخیر سیر صعودی و شتابان داشته است (که در سخنرانی پرزیدنت اوباما نیز به درستی بدان اشاره شده بود) و به سرعت به پیشرفته ترین کشور جهان بدل شده است، به طوری که قوانین تبعیض آمیز نژادی در آخرین ایالات جنوبی را نیز اصلاح و برطرف کرد، و طی رقابت در طول جنگ سرد در حالی که رقابیش به دام دیکتاوری افتادند، همچنان آزادی های مدنی و جامعه دموکرات اش را حفظ کرد و طی همین مدت از کشوری سرمایه داری به کشوری فراصنعتی بدل شد که سطح رفاه اجتماعی، فرصت های شغلی و در بسیاری از مولفه های مهم زندگی در دنیای امروز در زمره پیشروان است و همزمان موثرترین کشور جهان به شمار می رود که در بسیاری از تحولات جهان نقش پیشرو یا رهبر را بازی کرده و می کند و بزرگترین منتقدان آمریکا یا خودشان یا به خصوص فرزندان شان برای کار و تحصیل یا دوران بازنشستگی، آمریکا را به همه جا و حتی وطن شان ترجیح می دهند (از کمونیست ها گرفته تا همین  داعشی های امروز) و بی شک آمریکا اگر هر نقصی داشته باشد، آنقدر مناسب تر از جاهای دیگر هست که آن را نسبت به هر کشور دیگری و حتی وطن شان ترجیح می دهند (چون انسان تنها با زبانش حرف نمی زند و اعتراف نمی کند که با رفتارش نیز سخن می گوید و اعترافات بعضاً تکان دهنده می کند). از این سبب، آمریکا زمانی آمریکا خواهد ماند که این نوار تحولات و اصلاح مداوم را باز دنبال کند و بحران فرگوسن که حکایت از نقصانی در آن سیستم شتابان دارد، به نوعی ضرورت آن را نشان داده و چه فرصتی برای پرداخت به آن بهتر از امروز که رئیس جمهوری سیاهپوست، صلح طلب، مودب و مسئول، خوش فکر و مهمتر از همه، “انسان” چون پرزیدنت اوباما در رأس آن قرار دارد و در این دو سال باقیمانده از ریاست جمهوری اش کاری ماندگار در این زمینه را کلید بزند (همچون کاری که در زمینه بهداشت در آمریکا انجام داد و به “اوباماکر” معروف شد) و از خود باقی بگذارد و سال ها بعد که با آن می نگرد، با خود خواهد اندیشید که حادثه ناگوار فرگوسن بهانه و فرصتی شد برای آن گام های تاریخی او و جامعه آمریکا برای کاهش مولفه هایی که داشتند تمایزات طبقاتی را افزایش می دادند، به آزادی های مدنی ضربه می زدند و احساس در حاشیه بودن را برای فقرا و اقلیت های نژادی تشدید می کردند، در جهت بهبود تغییر دهند.

ششم: با ملاحظاتی می توان برخی از راه حل ها را یافت. دیدیم، در حالی که هنگام مورد اصابت قرار گرفتن جوان سیاهپوست در فرگوسن پلیس نتوانست از خود خویشتنداری نشان دهد، در همین درگیری های اخیر فرگوسن که بسیاری از مناطق توسط معترضان به آتش کشیده شد و از این نقطه نظر مشخصاً جرمی را مرتکب شدند، پلیس فرگوسن از خود بسیار خویشتنداری نشان داد و هیچ کسی کشته نشد. پس مقدور است که با توصیه هایی مکرر رفتار پلیس را نیز به شکل معناداری بهبود بخشید. واقعیت این است، آموزشی که امروز نیروهای پلیس و به خصوص امنیتی می بینند از نیم قرن گذشته به این سوی تغییر نکرده و از این سبب جوابگوی امروز نیست و مشکل ساز می شود. ما نیازمند بازنگری در الگوهای آموزش و نحوه برخورد نیروهای پلیس و امنیتی با مردم و به خصوص مردم غیرمسلح هستیم.

نکته دیگر آن است که پلیس نباید هنگام احساس خطر بین دو شرایط متعارض و قطبی بی عکس العملی یا شلیک گلوله کشنده قرار بگیرد. به عبارتی، امروز با پیشرفت تکنولوژی می توان سلاح هایی را آزمود و در اختیار نیروهای پلیس قرار داد که حتی وقتی احساس خطر می کنند و دست به اسلحه می برند، گلوله شلیک شده شان منتهی به مرگ نشود، و فرد مورد اصابت قرار گرفته را بازدارد، یا شوک زده سازد و یا بی عمل کند یا حداکثر بیهوش سازد. این کار شدنی است.

مورد دیگر به مسائل حقوقی و سبک پراگماتیک نظام دادگستری آمریکا برمی گردد. امروز که هم ریاست جمهور آمریکا و هم دادگستری آمریکا در اختیار روسایی است که به اقلیت های نژادی تعلق دارند و از نزدیک با مشکلات نژادی آشنا هستند، فرصت خوبی است که شاید بتوان با تغییراتی (ولو در برخی از قوانین) دادگاه هایی این گونه را که به مسائل تبعیض نژادی می پردازند، به شکلی ویژه دنبال کرد و تصمیم گیرندگان تنها از ایالت موردنظر نباشد و هئیت منصفه نیز یکی نباشد یا مکانیسم تصمیم گیری هئیت منصفه که اینک مبتنی بر اجماع است، تغییر کند.

هفتم: باز تأکید و اصرار دارم که آموزش و نحوه برخورد نیروهای پلیس و به خصوص امنیتی نسبت به مردم، معترضان و فعالان مدنی و مخالفان سیاسی و اجتماعی در سراسر جهان متعلق به دوران جنگ سرد و حتی پیش از آن است و نیاز به بازنگری، تغییر و اصلاح و آموزش مجدد دارد و چه خوب که این “تغییر” از آمریکا توسط پرزیدنت اوباما کلید زده شود.

مطلب قبلیآقای علم الهدی؛ قانون اساسی ۱۸۸ اصل ندارد!
مطلب بعدیاین مردم منتظر چه هستند؟!
دکتر کاوه احمدی علی آبادی
دکتر کاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی‌ تاکنون تحصیلات دانشگاهی را در مقطع دکترای جامعه شناسی (Ph.D) با عنوان دانشجوی ممتاز از تگزاس و مقطع فوق‌ دکترای‌ (Post Doctoral of Philosophy) فلسفه‌ علم‌ به همراه گواهی "ارزیابی کمال" از دانشگاه‌ آبردین‌ (Aberdeen) در داکوتای‌ جنوبی‌ آمریکا به پایان رسانده و و اینک عضو هیئت علمی (ACADEMIC BOARD) دانشگاه آبردین (ABERDEEN) با رتبه پروفسوری (PROFESSORSHIP) است. ایشان موفق به دریافت درجه دانشمندی (scientist) در رشته فلسفه علم با رساله "روش شناسی علم و فلسفه" و انتخاب به عنوان دانشمند برجسته (Distinguished scientist) سال 2008 از طرف دانشگاه آبردین شدند. دارای 14 عنوان کتاب چاپ شده، 6 عنوان در نوبت چاپ، بیش از 45 پژوهش و مقاله علمی از کنفرانس ها و همایش های ملی و بین المللی و فراتر از 120 عنوان مقاله در نشریات کثیرالانتشار بوده و دارای 11 جایزه و لوح تقدیر و سپاس از جشنواره ها و مراکز علمی و آکادمی مختلف است. در حال حاضر ایشان عضو جامعه شناسان بدون مرز (Sociologists without borders (ss هستند.