جهل مقدس از دیدگاه « جوردانو برونو» فیلسوف واقع بین ایتالیائی! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
391

جهل مقدس، تقریبا به نوعی همان جهل مرکب است؛ که از گذشته های دور، دانشمندان منطق و فلسفه در ایران به آن پرداخته اند. آنها جهت بهتر و بیشتر تفهیم نمودن این مطلب به شاگردان خودشان، همینطور به مردمان دیگری که به آگاهی یافتن از اینگونه مسائل علاقمند بودند؛ نکات فراوانی را مطرح کرده اند. آن فلاسفه، همچنان که هست، آگاهی و دانائی را، نقطه مقابل جهل و نادانی می دانستند. تا جائی که برخی از شاعران و نویسندگان ایرانی، در باره این موضوع، در قالب نثر و نظم قلمفرسائی های زیادی نموده اند. از جمله حکیم عمر خیام نیشابوری، نابغه ای در دانش های ریاضیات و ستاره شناسی و شاعری و … بوده است؛ که جهت بیان کردن تفاوت های میان دانائی و نادانی، اشعار زیادی را سروده است؛ که مشهورترین آنها در قالب یک رباعی( رباعی = اشعاری هستند که بیشتر در قالب دو بیتی سروده می شوند؛ که هر چهار مصراع آن وزنی ثابت دارند. و در قافیه های آنها نیز، سه حرف آخر واژه های پایانی آن، باید که یکسان و مشابه همدیگر باشند.) ؛ بر همین اساس، خیام با سرودن رباعی زیر، تفاوت آگاهی و دانائی، با نادانی و بی اطلاعی را، با چنین وجه کاملا درک کردنی بیان نموده بود:

« آن کس که بداند و بداند که بداند *** اسب خرد از گنبد گردون برهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند **** آگاه نمائید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند **** لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند **** در جهل مرکب ابدالدهر بماند»!!

جوردانو برونو فیلسوف و دانشمند ایتالیائی، متولد ۱۵۴۸ میلادی است؛ که در ۱۷ فوریه ۱۶۰۰میلادی، با وضعیت بسیار فجیعی به زندگی اش پایان دادند. او را پس از گذراندن چندین سال اسارت از عمر گرانبهای اش درون سیاهچال های خوفناک و وحشت انگیز دادگاه « انگیزاسیون » ( کاوش اندیشه و باور = تفتیش عقاید) در شهر رم، به خاطر بیان حقایقی مهم برای همنوعان خویش، و تلاش بسیار جهت دور نگاه داشتن مردم از جهالت و نادانی، و به زبان آوردن و مطرح نمودن آنچه که مردم در قالب خرافه های مذهبی به آنها اعتقاد ابلهانه داشتند؛ در جهت روشن کردن اذهان خرافه پرستانه آنان، که از نظر آن فیلسوف نامی، راهی به سوی تاریکی های دنیا بود. و موجب گمراه شدن مردم می گردید. دلاورانه آن نکته های انحرافی را به آنها گوشزد می نمود. به همین خاطر نیز، وی را مورد غضب دینمداران آن زمان، یا بهتر است که بگویم دین زدگان آن سرزمین قرار داد. تا آن که سرانجام، بعد از آنهمه اسارت درون آن زندان سهمناک، او را در میدان کامپودی پیوری شهر رم، زنده زنده درون کوهی از هیزم های شعله ور سوزاندند!

گناه جوردانو برونو دانشمند و فیلسوف بزرگ ایتالیائی، که پژوهش های وی در باره فضای بی انتها، پیش از گالیله به مردم ارائه شده بود؛ فقط همین مورد روشنگری ها برای افراد تاریک اندیش نبود. بلکه گناه اصلی او این بود؛ که وی انسانی واقع بین و حقیقت نگر قلمداد می شد؛ که از حق آزاداندیشی مردم دفاع می کرد. و این مورد از نظر جلادان و نوکران ستمگر پاپ کلمنت نهم، در دستگاه عریض و طویل واتیکان در آن زمان، گناهی بس بزرگ و نابخشودنی محسوب می گشت!

پس از آنهمه سال که آقای جوردانو برونو را درون آن زندان ترسناک نگاه داشته بودند؛ به این بهانه که وی را از بیان سخنان کفر آمیز ناتوان سازند. بعد از آن که زبان برونو را بریدند؛ او را به میله ای آهنین در میدان کامپودی پیوری در شهر رم بستند. اطراف وی را نیز با هیزم های زیاد پوشاندند؛ تا که برای سوزاندن آن انسان نمونه اقدام کنند. در آن هنگام جوردانو برونو در سکوت مطلق فرو رفته بود. نه اعتراضی می کرد و نه چیزی می گفت. گوئی که تسلیم آن جریان ظالمانه شده بود. تا این که به ناگاه اتفاقی روی داد؛ که او را ناچار به حرف زدن نمود. برونو به سختی با همان زبان بریده شده، در یک جمله سخن پر معنائی را به زبان آورد؛ که نام او را بیش از پیش در میان مردم آن زمان مطرح ساخت؛ و عبارت فراموش نشدنی آن دانشمند فرزانه را، در دفتر تاریخ دنیا ثبت نمود!

رویداد مربوطه از این قرار بود؛ در همان موقعی که آن جاهلان نادان، قصد روشن کردن هیمه های جفا و ستمگری خودشان، در اطراف قامت بلند و آزاده آن دانشمند نامی را داشتند. دیده شد که پیرزنی ناتوان، در حالی که تکه ای هیزم در دست نحیف خود داشته، به سوی انبوه هیزم های اطراف برونو می رود. سپس با صدای بلند که همه بشنوند؛ نام خدا را بر زبان آورده و در حال نامیدن خدا، تکه چوب خودش را بر روی بقیه هیزم ها گذاشته و از آن نقطه دور شده بود. جوردانو برونو هم مانند بقیه کسانی که در آنجا حضور داشتند؛ سخن جاهلانه و نابخردانه آن پیرزن نادان را شنیده بود؛ با سختی بسیار، فریاد آسا به وسیله همان نیمه زبان اش می گوید: « لعنت بر این جهل مقدس ات. » !

غیر از تعریفی که از « جهل مقدس » در مقدمه بیان گردید؛ می توان اشاره کرد که جهل مقدس به معنای آن است؛ که بعضی ها در نهایت نادانی و گمراهی، درون آتش بی خردی نهاد خرافه پرست خود می سوزند. اما به پندار این جاهلان بی خرد، چون که در مسیر اعتقادشان (بزرگ ترین مصیبتی که مردم را وا می دارد؛ تا که به جهالت خودشان، وجه تقدس و قدسی بودن خرافه پرستی شان را بدهند.) هرگز راه را از چاه نشناسند؛ و سخنان هیچ فرد خیرخواهی را هم نپذیرند. بدتر از آن هم این است، که جهل مقدس خودشان را(اعتقاد غلط و خرافه فریب دهنده ای که به آن ایمان آورده اند)؛ را به جای اندیشه و تفکر عقلائی خویش بنشانند. و هیچگاه نتوانند، خویشتن را از سیاهچال چنین زندان سیاه و مهیبی برهانند!

اگر درک این موضوع برای دیگر مردمان جهان نامفهوم و سنگین باشد؟ برای ما که بیش از هزار و چهارصد سال، از آغشته شدن اندیشه های یکتاپرستانه مان به جهل مقدس می گذرد؛ و حدود چهار دهه متوالی هم، تعدادی از اهریمنان سازنده انواع جهالت های مقدس، با فرمانروائی اهریمنانه شان بر ما و بر میهن مان تحمیل کرده اند. بر ما که افتخار پیروی کردن از دین زرتشت یکتاپرست را داشتیم. و با آلوده نمودن سرزمین اهورائی ما، به وجود منفور و بت پرست و انسان ستیز کسانی، که کشنده شادمانی های مردم ایران، و زنده کننده اندوه و حرمان دایمی برای ایرانیان هستند؛ و با این روش های حزن آفرین، مردم ایران را بیمار و ناخوشنود کرده اند. به آسانی قابل درک است؛ که این حقیقت را در وجود خودمان محبوس نسازیم؛ و آن را به دیگران نیز برسانیم و بگوئیم: که هدف اصلی دشمنان ما و میهن مان، غرق نمودن افکار انسانی مردم ایران، درون باتلاق های متعفن جهل مقدس و جهل مرکب ایشان است. تا که آنان (دست اندر کاران جمهوری ننگین اسلامی در ایران) بتوانند. صدها سال دیگر بر سرزمین اهورائی ایرانی های یکتاپرست، استیلای ددمنشانه داشته باشند؛ و مردم آن را چنان مورد استثمار فکری خویش قرار بدهند؛ که اگر فرزندمان را به بهانه جنگ با کافران کشتند؛ ما به عنوان خانواده شهید!!! به همدیگر تبریک هم بگوئیم. یا اگر مردان مان را به اعتیاد کشاندند؛ و زنان شان را ناگزیر به تن فروشی و فحشا کردند. در کمال بی غیرتی برآمده از آن بی خردی مشرکانه، سرمان را بالا هم بگیریم و بگوئیم: که این زنان بی نوا، برای رساندن نان به کام بچه های شان چنین می کنند. یا وقتی که یکی از اعضای خانواده مان بیمار گردد؛ و یا به دستور جلادان اسلامی به زندان محکوم بشود. مبالغ گزافی از همان درآمدهای ناچیز خویش را، به زیارتگاه های نامقدس شان ببریم؛ و درون ضریح مردگانی بیندازیم؛ که با همه زنده نبودن شان، حاجت های ما را برآورند و بیمارمان را نیز شفا بدهند!!! زندانی مان را هم از شکنجه گاه آزاد نمایند. و صدها نمونه دیگر از جهالت های مقدسی، که ما را وا می دارند؛ با نامیدن خالق، یکی از مخلوقات او را بپرستیم؛ و در دریای جهل مقدس و اقیانوس جهل مرکب خویش چنان غرق باشیم و ندانیم. که ابلیس با چه ترفندهائی، اهداف اهریمنی اش را، به سبب جهل مقدس و جهل مرکبی که خودش برای ما ساخته و به ما تحمیل کرده است. گرفتار و زندانی ناآگاهی های اغوا کننده خویش باشیم؟!

فراموش نکنید، هر کسی که بهشت هستی شما را به جهنم تبدیل کرده، ناگزیر و مجبور است؛ که شما را متقاعد کند؛ که بهشت اصلی جای دیگری است. چنین امری در قاموس جهان وجود ندارد؛ زیرا هر کجا که مردمانی انسان صفت حضور داشته باشند؛ همانجا بهشت برین است. هر جائی هم که از داشتن مردمان خردمند و آگاه تهی و بی نصیب باشد؛ بدون تردید همانجا دوزخی است که افراد کوردل بر آن واقف نیستند!

محترم مومنی

مطلب قبلی“کودکان زباله‌گرد” قربانی مافیای میلیاردی پسماند
مطلب بعدیپیام شاهزاده رضا پهلوی در ارتباط با پیکر پیداشده در محل آرام‌گاه تخریب‌شده رضاشاه
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.