جایگاه « خدا » در حکومت ملاها!

0
192

آنهائی که از فروشگاه های غیر اسلامی خرید نمی کردند، اکنون در دیار کمونیست های بی خدا نماز هم می خوانند!

واقعا بیماری قدرت پرستی عجب درد بی درمانی است؟ بعضی ها در این باره چنان عمل می کنند؛ که چنگیز و هلاکو و هیلتر هم چنین نمی کردند. ابراهیم رئیسی ریاست جمهور جانی دولت سیزدهم در حکومت ننگین آخوندی، در این ارتباط( قدرت پرستی ) چنان خیزی برداشته است؛ که حتی برای انجام دادن معامله های سودآور( مادی و معنوی ) با روس ها، بر روی زمین مملکت کمونیست های بی خدا، در کاخ کرملین نماز هم می خواند!

از سال ۱۳۵۲ خورشیدی، در منطقه ۲ آموزش و پرورش تهران، مسؤلیت ریاست دو انجمن « همکاری خانه و مدرسه » در دو واحد آموزشی را بر عهده داشتم. پس از انقلاب شوم اسلامی در کشورمان، آموزش و پرورش رژیم ملاها، آن سازمان را، با عنوان « انجمن آولیاء و مربیان » تغییر نام داد؛ و از آن تاریخ تا زمان خروجم از ایران، ضمن تدریس روانشناسی عمومی در دانشگاه، همچنان به عنوان « کارشناس مسائل خانواده » در مرکز انجمن اولیاء و مربیان تهران، که از زیر مجموعه های وزارت آموزش و پرورش بود فعالیت داشتم!

در آن موقع بخشی از هزینه های نسبتا سنگین انجمن، از طریق وزارتخانه آموزش و پرورش تامین می گردید؛ و بقیه آن را نیز، مدیر عامل وقت در آنجا، که فردی با نفوذ و بسیار ثروتمند و مذهبی، و از تاجران معروف بازار هم بود می پرداخت. وی که از بازرگانان عمده وارد کننده « پیچ و مهره و لولا » در ایران آن موقع بود. به دستور وزیر آموزش و پرورش تصدی آن پست مهم را بر عهده خویش گرفته بود( که البته انتصاب وی به آن مقام، غیر از جلوه ظاهری قضیه، به دلیلی واضح و آشکار بود. وزارتخانه می خواست با انتصاب وی به آن مقام، بر غرور او بیفزاید؛ و هرگاه که لازم باشد، با بستن چند « حاج آقا » گفتن غلیظ بر قامت افکار دینزده وی، چاپلوسی کند و « حاج آقا » را وا بدارد؛ تا بخش زیادتر مخارج انجمن را خودش پرداخت بکند!

انجمن دارای بخش های متعددی از جمله: معاونت آموزشی، معاونت پژوهشی، معاونت جامعه شناسی، انتشارات، دبیرخانه، دپارتمان روانشناسی، روابط عمومی، بایگانی و ترابری هم بود!

غیر از سرایدار ساختمان آن مرکز، و پیشخدمت ویژه دفتر مدیر عامل، و نیز خدمتگزاران دفاتر معاونان مدیر عامل انجمن، سه خدمتگزار میانسال دیگر هم به گونه مشترک در آنجا کار می کردند. از آنجائی که در انجمن از ناهار برای کارمندان خبری نبود؛ همه روزه پس از اقامه نماز ظهر و عصر درون نمازخانه انجمن( البته به پیشنمازی آخوندی که مسئولیت رسیدگی به مسائل دینی و فقهی آنجا را بر عهده داشت ) ؛ یکی از کارگران یک رستوران( چلوکبابی ) که در نزدیکی آنجا بود. هر روز در حالی که یک سینی بزرگ که ناهار مدیر عامل و کارکنان دفترش بر روی آن قرار داشت را روی سرش حمل می نمود؛ تا آن را به درون دفتر مستقل آنها ببرد. با چنان وضعیتی بقیه افرادی که در آنجا کار می کردند؛ یا ناهارشان را با خود از خانه می آوردند؛ و یا یکی از سه خدمتکار آنجا آنچه آنها برای ناهار می خواستند را از بیرون می خریدند و به دفتر شان می آوردند!

خوشبختانه شرایط من به گونه ای دیگر بود؛ چون ساعات کار من در انجمن از هشت بامداد تا دو بعد از ظهر بود؛ و از دو و نیم بعد از ظهر تا نزدیکی غروب هم در دانشگاه بودم. هنگامی که به دانشگاه می رسیدم، به مسؤل رستوران دانشگاه می گفتم که ناهار مرا به دفتر کارم در طبقه چهارم بی آورند!

یک روز به خاطر برگزاری یک جلسه مهم با همکاران در انجمن، من هم از خدمتکار مورد نظر خواستم؛ که یک ساندویچ برایم بخرد. اتفاقا درست مقابل درب ورودی اداره مان در آن سوی خیابان یک اغذیه فروشی قرار داشت؛ که یک هم میهن مسیحی مسؤل و فروشنده آنجا بود. موقعی که از پیشخدمت مربوطه خواستم که برای ناهارم ساندویچ بخرد. چون نیم ساعت بعد می بایست برای کارکنان دبیرستان های دخترانه منطقه دو آموزش و پرورش تهران سخنرانی بکنم. به او گفتم لطفا از همین رو به رو بخرید که دیر نشود. با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: « خانم مومنی می دونید صاحب این ساندویچ فروشی ارمنیه ؟ » گفتم، آره آقای…. می دونم، چه اشکالی داره؟ جواب داد: « در رساله ….. نوشته خرید کردن از غیر مسلمون حرومه » ؛ گفتم، اگر من صبر کنم تا شما از جای دیگری که صاحب آن مسلمان اما دورتر از اینجا هست بخرید. تا شما برگردید و من آن را بخورم. اینهمه آدمی که در سالن منتظر شروع سخنرانی هستند وقت شان تلف می شود. آیا ضایع کردن وقت مردم حلال است؟!

بگذریم، از کسانی که مراوده های( حتی کاری ) خودشان را، با آنانی که از گروندگان دیگر ادیان الهی بودند را محدود می نموده و می کنند. ولی هم اکنون درون کاخ افرادی که خود « خدا » را هم قبول ندارند. چه رسد به دین های ساخته شده به نام او را، نماز متظاهرانه شان را هم می خوانند. چه انتظاری داشته باشیم؟ که بقیه شئونات اجتماعی درون جامعه را هم رعایت کنند؛ و جز در مسیر آفریدگار جهان، که آدمی را به رعایت کردن حقوق انسانی همنوع خودش فرمان می دهد گام بردارند؟!

از آن موقع ( اوائل شکل گیری انقلاب پلید اسلامی ) تا کنون، بیش از چهار دهه می گذرد. در مسیر این گذرگاه طولانی، با مسائلی که بر ما و میهن اشغال شده مان گذشته است. از آنهائی که در تمامی این سال های محنت افزا، تجربه های سخت و ناگواری را هم کسب نموده اند. دست کم دو انتظار منطقی وجود دارد، که به راحتی می توان به آنها پرداخت!

دیروز( چهار شنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰ خورشیدی، برابر با بیستم ژانویه ۲۰۲۲ میلادی ) آخوند ابراهیم رئیسی به اتفاق چند تن از اعضای کابینه اش، برای کسب اوامر جدید و راهنمائی های ارباب شان به روسیه رفتند. او قبل از ورود به مسکو به خبرنگاران گفته بود: « روابط ایران با روسیه باید به سطح بالاتری برسد.»!

احتمالا مقدمه آن نیز، دادن دست دوستی با میزبان و همکاران او( حتی اگر مسلمان هم نیستند و اعتقادی هم به خدا ندارند؟ ) و نیز خواندن نماز در کاخ ریاست جمهوری میزبانی، که هیچ تعلق خاطری هم به اسلام ناب محمدی ایشان ندارد بوده، که رئیس جمهور منتصب رهبری انقلاب منفور اسلامی، جهت بالا بردن سطح روابط شان با روسیه و شهروندان کمونیست شان، به آن پرداخته است؟ باید از مضمونی که چنین شکست معنوی بارزی را در باره آخوندهای حکومتی مطرح می کند دانست!

با دیدن و شنیدن این خبر، چه بینشی در ذهن خواننده و شنونده آن پدید می آید؟ اگر از طرفداران بری از خرد این اشخاص خبیث در حاکمیت منفور اسلامی باشد؟ در نهایت افتخار نزد خودش می گوید: « الان درک می کنم، که امام خامنه ای، واقعا حق داشته که این روحانی کاردان!!! را، به ریاست جمهوری کشور منتصب کند. » ؛ اما اگر از آگاهانی باشد که به زیور میهن پرستی هم مزین است؟ حتی نزد خودش هم، از این که سرزمین بزرگ و اهورائی او و هم میهنانش، به دست اهریمنان اشغال گشته خواهد گفت: « آفریدگارا، گناه ابلهانی که چنین مزوران دروغپردازی را، در سرزمین یکتاپرستان به حکومت رسانده اند هرگز نبخش، و خودت شر پیروان بزرگ ترین دشمن تو( اهریمن ) را، از سر این مردم بی گناه کوتاه بفرما. » !

ننگ ابدی بر آنهائی، که تصویر زشت و خبیث خمینی دجال را در ماه، و تار موی کثیف او را درون کتابی دیدند؛ که دیانت شان را بهانه نمودند؛ و ایران را ویران!!

مطلب قبلی« توبه گرگ مرگ است » !
مطلب بعدیانتشار رسمی و گسترده تلگراف خمینی به شاهنشاه در مطبوعات رسمی کشور، ۱۳۴۱
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.