” تلنگر بخش بیست و هفتم، کدام مهم تر است؟!

0
72

زندگی هر کسی در نگاه نخستین، سه نوع است و از سه بخش مهم تشکیل می گردد؛ یک – زندگی فردی و خصوصی، دو – زندگی خانوادگی و فامیلی، سه – زندگی اجتماعی، هر کدام از این سه مورد، بر روی آن دوی دیگر تأثیرگذار هستند؛ اما مهم ترین بخش زندگی یک فرد، همان قسمت اول، یعنی زندگی فردی و خصوصی او می باشد. چنانچه کسی در زمینه های مختلف این قسمت موفق نباشد؛ نباید که انتظار توفیق در دو بخش دیگر زندگی اش را داشته باشد. زیرا هر فردی چه در گروه مردمان معمولی جامعه باشد؛ و چه در میان اشخاص صاحب نام و مشهور، در رابطه با نوع اول زندگی خویش مسایلی را دارد؛ که فقط متعلق به خود وی است. به همین خاطر هم، این مرحله از زندگی آدمی(بخش فردی و خصوصی آن)، مواردی را در دو قسمت دیگر زندگی او به وجود می آورند؛ که هم بر نوع دوم آن(زندگی خانوادگی او) و هم بر آخرین بخش آن(زندگی اجتماعی یک فرد) تأثیر می گذارند و از اهمیت زیادی برخوردار خواهند بود. تا از این شخصیت مهم یا یک فرد عادی در جامعه، از او چهره آدمی موفق را به دیگران بنمایاند؛ یا که برعکس، فردی ناموفق در تمامی موقعیت های زندگی او را، نزد دیگران مطرح کند؟!

کسانی که در زندگی فردی و خصوصی خودشان، آدم های موفقی بوده باشند؛ به آسانی می توانند، درون خانواده خویش و یا فامیل دور و نزدیک شان از زمره افرادی باشند؛ که همه بتوانند از دیدگاه های وی در متن زندگی خویش سود ببرند. ولی یک فرد ناموفق، که درون بخش خصوصی زندگی خودش نتوانسته باشد؛ که به پیروزی خاصی دست بیابد؛ نه برای خانواده و فامیل اش، و نه برای مردم اجتماعی که در آن زندگی می کند مفید به فایده و مثمر به ثمر خواهد بود!

دوستان و همکارانی داخل میهن مان دارم؛ که گهگاه از درون سرزمین اشغال شده مان، مسایلی را با من در میان می گذارند. یکی از آنها که در دپارتمان روانشناسی یکی از دانشگاه های کشورمان همکار یکدیگر بودیم. هر از چند گاهی نقطه نظرات خودش را به من می گوید. او که پیوسته یکی از پیگیری کنندگان دلنوشته های من می باشد؛ اخیرا مطلبی را به من گفت، که نمی دانستم باید خوشحال باشم یا غمگین؟ باید بخندم یا بگریم؟ باید افسوس بخورم، یا از آنچه که می شنوم شادمان گردم؟!

این فرد که در راستی گفتار او و میهن پرستی اش تردیدی ندارم به من گفت: ” اگر به حرف های من باور نداری، از یکی از اقوام بخواه، که در باره سخنان من نظر خودش را به شما بگوید.” البته که من این کار را نکردم؛ چون سخن وی برای من حجت است؛ و می دانم که همه گفته های ایشان، از راه خیراندیشی و میهن پرستی است؛ نه بدخواهی و کژاندیشی، که موجب گردد تا حرف های ناراست و غیر حقیقی را به من بگوید. آنچه را که ایشان به من گفت در همین نوشتار برای تان می نویسم؛ و قضاوت در این باره را بر عهده خودتان می گذارم. چون که من بیش از دو دهه متوالی از سرزمین مادری و خانه پدری ام دور هستم. و آنچه را که شنیده ام، با مبنائی که در ذهن خودم از همان سال های نخستین این انقلاب سیاه و شوم دارم نمی توانم مطابقت بدهم!

به گفته آن دوست و همکار پیشین، مردم ایران آنچنان سرگرم نوع زندگی کنونی که آخوندها برای شان ساخته اند می باشند؛ که به هر چیزی فکر می کنند مگر شرایط وخیمی که مملکت شان با آن دست به گریبان است. مرتب داخل پاساژهای فروش لباس و لوازم آرایش و چیزهای لوکس دیگر آمد و شد دارند و خرید می کنند؛ که هیچیک از شما خارج نشینان دارای چنین امکاناتی نیستید. حتی بازارهای سنتی کشور در تمامی شهرهای ایران، جای سوزن انداختن را ندارند. چون مردم در حال انجام دادن خریدهای گوناگون از آنجا می باشند!

سالن رستوران های گران و لوکس در ایران، بخصوص در تهران، همیشه پر از مشتری هستند؛ کباب های سیخی هشتاد هزار تومان است که مدام بر روی منقل آشپزخانه های مدرن این رستوران ها، برای تقدیم کردن به مشتری های دائمی آنجا آماده می شوند. حتی در روزهای تعطیل یا آخر هفته، رستوران های مشهور بیرون از شهرهای بزرگ، به ویژه دراطراف پایتخت، در مسیر کرج – چالوس، کرج – قزوین، آب علی – بابلسر، و ….. همواره از مشتری های شکمباره ایرانی پر و خالی می شوند!

خانم هائی که اتومبیل می رانند؛ در مسیر رفت و برگشت به همین رستوران ها، نه روسری بر سر دارند و نه مانتو و مقنعه پوشیده اند. درون آپارتمان های بسیار بزرگ شان، یا خانه های زیبای شان را نیز، با گران ترین لوازم پذیرائی و مبل های سلطنتی و تابلوهای گرانقیمت فرش یا نقاشی تزئین نموده اند. گوئی آنچه را که ما در این سوی آب های کشورمان از آنها خبردار می شویم؛ هرگز به گوش آنها نخورده و چیزی از مشکلات سایر هم میهنان شان نمی دانند!

آیا ما دروغ می گوئیم و می نویسیم، که راننده ناجوانمرد کامیونی از شهرداری تهران(ماشین سد معبر شهرداری )، شانزده کارتون خواب بیچاره در خیابان مولوی تهران را، به عمد در زیر چرخ های در حال حرکت آن وسیله نقلیه سنگین گرفته، و از روی آنها عبور نموده، و آنها را مصدوم کرده است؟ یا که این ایرانیان خوش گذران، و ” علی بی غمهای کشورمان” کارشان ضد ایرانی و ضد بشری و غیرانسانی است؟!

ما با خوش بودن هیچ کسی در میهن مان مخالفتی نداریم. بلکه یکی از بزرگ ترین آرمان های مان نیز خوش و تندرست و پیروز بودن هم میهنان عزیزمان است. اما اینهمه بی خبری و بی توجهی و بی محلی و …. را نمی توانیم تاب بیاوریم. آیا چه کسانی جلوتر از خارج نشینان ایرانی، می بایست که جلوی این ستمکاری های حاکمان جنایتکار و زورگو و ضد ایرانی و مستبد درون کشورمان را بگیرند؟ بدون تردید بیش از همه و جلوتر از بقیه، ایرانیان درونمرزی، که دست های شان به آتش قضایای عملیات غیرانسانی رژیم جنایت پیشه آخودی نزدیک تر است. زیرا ” کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من”!

بسیاری از شما ادعای مسلمانی هم دارید؛ همین دین اسلام تان در فروع خودش، به پیروان این آئین می گوید: ” هر مسلمانی می بایست زکات دارائی های منقول و غیرمنقول و نقدینگی های خویش را، به مستمندانی از فامیل و همسایه و همشهری و هم میهن اش بدهد. ” به گفته یکی از اسلام شناسان، حتی فقرا هم بایستی که دو و نیم درصد از آنچه را که درآمد دارند؛ را به مستحق بدهند(هر زکات دهنده ای باید که دو و نیم در صد از کل دارائی اش را به نام زکات به مستمندان بدهد.) ؛ آیا برای خوش گذران های تهرانی و شهرستانی در ایران، امکان پذیر و مقدور نیست؛ که به جای هرشب یا هر هفته به رستوران های شیک و گران رفتن، هزینه یک وعده آن را، به مردم بی نوا و مسکین و ندار و بدبخت و گور خواب و کارتون خواب محل سکونت شان بدهند؟!

بعضی معتقد هستند، که به فقرا کمک نکنند؛ تا آنها جان شان به لب شان برسد؛ و در مقابل مسؤلان این رژیم ددمنش بایستند. همه روزه بسیاری از فرهنگیان، تعدادی از کارگران، برخی از دانشجویان، و گاهی نیز بعضی از شهرونداان معمولی سراسر کشورمان، در برابر کارخانه های محل کارشان، در مقابل ادارات مرکزی آموزش و پرورش استان شان، درون دانشگاهی که تحصیل می کنند؛ و داخل شهر محل سکونت شان، صدای دادخواهی های خود را به گوش مسؤلان می رسانند. از این کارتون خواب های بی پناه و شاید بیمار و معتاد، که در بدترین شرایط موجود برای یک فرد، به زندگی شان ادامه می دهند؛ چه بر می آید و چه می توانند بکنند؟!

شایسته است که هم میهنان خوش گذران و علی بی غمهای غیرمسؤل، با اندکی توجه و تفکر، به نکته های اشاره شده در بالا، به این پرسش پاسخ بدهند: داشتن یک سرزمین عاری از حضور آخوندهای حاکم در کشورشان، برای اینها مهم تر است؛ یا داشتن مملکتی به این آشفتگی و اینهمه نابسامانی، برای گروهی از هم میهنان فقیر و دست تنگ ایشان، که یا باید درون گورها بخوابند؛ و یا در زیر کارتون هائی، که کامیون مأمور سردار قالیباف شیاد و نادرست، با رانندگی کردن بر روی اندام این بدبخت های درون کشورشان، همان زندگی نکب بار را هم از آنان بگیرد؟ اگر مایل هستید که همچنان در دنیای ” هپروت ” ، فقط به مسائل شخصی خودتان بپردازید؟ ننگ دریافت کردن ” تلنگر” های هم میهنان مسؤل و غمخوار برون و درون میهن تان را به جان بخرید؛ که ….. ” کلوخ انداز را پاداش سنگ است” !

محترم مومنی

مطلب قبلیقدیمی ترین نشانه حیات کشف شد
مطلب بعدیبعد از اشتباه رخ داده دو مسئول مراسم اسکار اخراج شدند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.