تاریخی که هرگز تکرار نخواهد شد! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
84

سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی، برابر با ۲۲ فوریه ۱۹۲۱ میلادی، یکی از مهم ترین رویداد های تاریخی در ایران است. که هیچگاه امکان تکرار شدن آن وجود نخواهد داشت!

به اطراف تان نگاه کنید، و به خاطر هر آنچه که اینک در اختیار خود دارید؛ برای شادی روان آن میهن پرست حقیقی، و یگانه ی تاریخ ایرانزمین، و به پاس زحمات وطنپرستانه اش، برای بهبود زندگی ایران و ایرانی، سپاس او را بگوئید!
چرا که یک یا دو نسل پیش از شما، بخش هائی از مردم ایران، همه این امکانات را نداشتند؛ و در ناامیدی نگران کننده ای قرار گرفته بودند. که کم ترین بارقه ای از امید، در دل های آرزومندشان نبود!

و .….. آنگاه که در چنین روز سرنوشت سازی، دست توانای اعلاحضرت رضاشاه کبیر، از آستین غیرتمندی ایشان بیرون آمد؛ تا نقاط ضعف فراوانی را، که بر رخساره این مرز و بوم اهورائی و ایرانیان آریائی آن نقش بسته بود. را از چهره زندگی ایشان پاک نماید که نمود. اما آن مردم قدرناشناس، نه او را تقدیر کردند؛ و نه با سپاسی معمولی، خستگی را از تن آن یگانه تاریخ کشور خویش بیرون ساختند. با آنکه در آن رابطه، مواهب متعددی را به کمک دوراندیشی های وی، به درون زندگی شان راه داده بودند. بدون شناختن زحمات بسیار آن بزرگمرد تاریخ کشورشان، و در کمال بی تفاوتی، از کنار قضایای به آن مهمی عبور نمودند؛ و دفتر تاریخ کهندیار شان را، به ثبت بی وفائی شرم آور خویش، نسبت به کسی که مسؤلانه برای ایشان دل می سوزاند. شرمسار و کم بها ساختند!

کسی که آب شرب منازل شما یا جدتان را، که مملو از هر چه آلودگی بیماری زا بود پاک نمود. در حالی که شما ناگزیر بودید؛ که همان آب آکنده از انواع میکرب و آلودگی های دیگر را، برای همه کارهای تان مورد استفاده قرار بدهید. و می بایستی که آن را، درون درازنای شب های عمرتان، از جوی های محل زندگی خود، به درون حوض و آب انبار خانه تان می رساندید. تبدیل به آب تصفیه شده نمود؛ که با بهره مندی از امکان لوله کشی، که همان مرد دلیر برای تان به وجود آورد می نوشیدید؛ و به مصارف دیگر خود می رساندید؛ را استفاده کنید و لذت اش را هم می بردید!

در روزگاری که خیابان های تان، در هرسیصد یا پانصد متر، توسط یک مشعل که شهرداری های آن موقع که به آن « بلدیه » هم می گفتند روشن می گشتند؛ و خانه های تان نیز، با کمک چراغ های نفتی، که نور مختصری را به اطراف خودشان متصاعد می کردند؛ کاشانه تان را روشنائی می بخشیدند. به دست توانای همان مرد بزرگ، به برخورداری از نعمت برق و استفاده از آن توفیق یافتید!
در دورانی که در هر خانه ای، فردی از اعضای خانواده مأموریت داشت؛ که از صبح تا شب در صف تنها نانوائی محل زندگی شما بایستد. تا شاید بتواند، که یک یا دو قرص نان مصرفی خانواده را بخرد؛ و برای دیگر اعضای خانواده ببرد. به همت آن مرد بزرگ، از هر لحاظ شرایط بهتری یافتند. تا مردم بتوانند « قوت لایموت » شان (نان ) را، راحت تر از قبل تهیه نمایند و به مصرف برسانند!
در موقعیت بسیار نامساعدی، که در میان اعضای خانواده های ایرانی، دست کم یکی دو عضو آن تراخم چشم داشتند؛ یکی دو تن به بیماری کچلی یا سالک مبتلا بودند. در کمتر فامیلی می توانستید؛ موارد بری بودن از بیماری های مسری مانند مالاریا، حصبه، وبا، جزام، گال(جرب) و امثال اینها را سراغ داشته باشید. چه کسی توانست همه این بیماری های واگیردار را، از چهره زندگی مردم دور سازد؛ و بسیاری شان را نیز ریشه کن نماید؟!

در هر محله ای، بر سر هر کوی وبرزنی، لات های غداره بند را می دیدید؛ که نوچه های شان در التزام رکاب آنها، برای گرفتن باج از کسبه آن منطقه، راهی محل کسب مردم آنجا می شدند؛ و به زور از آنان باجگیری می نمودند!

از صبح تا شام شیادانی بودند؛ که خودشان را طالع بین معرفی می کردند؛ در کوچه های تان جولان می دادند. تا مردم ساده لوح را، با فال بینی و طالع بینی، و دادن طلسم و داروهای محبت و دعاهای نوشته شده آماده، برای کارگشائی و …… ، در محبس تاریک خرافات و خزئبلات خودشان محبوس نگاه می داشتند. چرا که عوامل بی سوادی و فقر فرهنگی و اقتصادی در کشور بیداد می کردند؛ و دولتمردان قجری هم، غیر از عیش و نوش و زن بارگی و مسافرت های تقریحی و فقط مدام در خدمت خودشان بودن، کار دیگری نمی کردند. ملت هم در چنان حکومت استبدادی موجود در مملکت، و نیز زیر سلطه سیستم مسخ کننده بی خردی و بی جراتی، و عدم داشتن شهامت لازم، برای احقاق حقوقی که متعلق به ایشان بود. شبها و روزهای شان را، با ناکامی محض و سختی بسیار سپری می کردند!

در گذرگاه های محل عبور مسافران، دزدان سرگردنه، هست ونیست آنان را می چاپیدند؛ و کسی هم نبود که آنها را بر سر جای شان بنشاند؛ و اموال و دارائی مسافران را، از خطر راهزن های حرفه ای در امان بدارد!

در هر قبیله و قومی، گردن کلفت های آنها، حکومت های ملوک الطوایقی تشکیل می دادند؛ و بر مردم اطراف شان، هر گونه جور و ظلمی را روا می داشتند. هیچ دختر و زن زیبائی نبود؛ که از دست درازی خان و خان زاده های آن ایام جان به در ببرد. در تیرگی و نا به سامانی های زندگی مردم حدود نود سال پیش، نیاز مبرم به جرقه زدن یک نور معجزه آسا در کشور بود. که بدرخشد و نجات بخش زندگی آنها باشد؛ و جان و مال و زندگانی و سلامت شان را، از همه گزندهای برشمرده در بالا مصون و محفوظ بدارد. حضور نجات بخشی دلیر و شجاع، ضرورتی صد در صدی یافته بود!

درچنان شرایطی، در جسم و جان غیرتمند فردی، که همواره دلش شور ایران را داشت؛ و از آنهمه هرج و مرج و زندگی خراب و بی معیشت مردم رنج می کشید. قلبی بود، که در هوای ایران و ایرانیان می تپید. مغزی بود، که در تمامی زوایای آن، جز تعالی ملک پدری و رهائی هموطنان اش، از یوغ استبداد و فقرهای فرهنگی و اقتصادی مردم، انرژی دیگری حضور نداشت. سرانجام هم، آن قلب گرم و تپنده ، و آن مغز فعال و پوینده، او را امر به انجام کاری می دادند؛ و بی وقفه به وی می گفتند: « وطن ات را و هم میهنان ات را دریاب، آنها را از این اسارت نزدیک به ششصد ساله نجات بده.» !!

آیا می توانست با زبان ملایم ، از آقایان دزدان سرگردنه خواهش بکند؛ که سر جای خودشان بنشینند؟ آیا امکان پذیر بود، که آنهمه جاهل و اوباش و اراذل محلات مختلف کشور را وادار نماید؛ که به جای مفت خوری و باجگیری از مردم، بروند کار و کسبی پیشه بکنند. تا با زور بازوی خودشان رزق خویش را فراهم بیاورند؟!

آیا شدنی بود، که بدون جدیت و اهتمام و ابلاغ دستورات انجام یافتنی به مسؤلان اداری کشور، و بدون پیگیری های مسؤلانه، برای پاکسازی ایرانزمین، از آنهمه آلودگی و عدم بهداشت، از میکربها و سایر آلاینده ها خواهش کند: که لطفأ خودشان و نقش های طبیعی بدن شان را، برای هجوم به سوی سلامتی مردم ایران، و در خطر قرار دادن تندرستی آنها، از میکرب ها بخواهد؛ که لطف کنند و با مردم فاصله گرفته، و ایشان را از گزند بیماری های مهلک و مسری آن زمان در امان بدارند؟ خان های جبار را چگونه بایستی از زن بارگی و زورگوئی به رعیت منع می نمود؟ تا رعایای بی نوای آنها را، از ید قدرت آنها می رهانید؟!

کشور کسی را می خواست؛ که به تمامی موجودیت خویش، مرد انجام دادن کارهائی باشد؛ که نتیجه همه شان، نجات مردم از آنهمه بدبختی و تیره روزی باشد. مردم کسی را نیاز داشتند؛ که نه تنها جربزه کافی، برای از میان برداشتن ادبار از چهره زندگانی آنها را داشته باشد. بلکه چهره کشور را هم، با مدرن نمودن آن، و با پاکسازی از هر چه موهومات و خرافات بود؛ پیشرفته و مترقی و مدرن نماید؛ و به مردم بگوید: « بفرمائید، این هم آن کشوری، که سالیان سال آرزوی داشتن اش را در سرهای تان طراحی و در دل های تان می پروراندید!

شانزده سال بر کشور حکومت افتخار آمیز نمود. در تمام آن ایام و سالها، با جدیت و دلسوزی کار کرد و کارکرد و کار، و همه اندیشه های خویش را، جز برای اعتلای میهن اهورائی خویش، مصروف هیچ امر دیگری ننمود. تا جائی که سعایت بدخواهان نیز نمی توانستند؛ جلوی ترقیخواهی های میهن پرستانه او را بگیرند. چرا که نه آنها جرئت کاری علیه او را داشتند؛ و هم او رسالت نجات دادن ایران باستانی را، در ضمیر پاک خویش به ودیعت نهاده بود. نمی توانست عکس خواست ذاتی و درونی خویش کاری بکند!

وقتی مصمم شد، که زنان ایرانی را، از تاریکی و تنگنای زندان حجابی سیاه، که اصلا ضرورتی برای آن سراغ نداشت نجات ببخشد؛ با شجاعت تمام، ابتدا زنان و دختران خودش را از حجاب اجباری و غیر انسانی برحذر داشت. سپس بر ملت امر نمود؛ که دختران و زنان و مادران و خواهران خودشان را، از تحمل آن زندان تاریک و سلول متحرک نجات بدهند!

مردمی که اهل سفر بودند؛ و به جهت شغلی و یا به خاطر علاقمندی به سفرهای دور و نزدیک می رفتند. برای طی مسافت میان مبدأ و مقصد خویش، می بایست که مشکلات عدیده ای را بر خود هموار می نمودند. در سال های انتهائی حکومت درخشان آن پادشاه عظیم الشأن و یگانه، که معدود اتومبیل های دربار سلسله قاجار، به ویژه از زمان حکومت مظفرالدین شاه و ناصرالدین شاه، که اتومبیل را به درون کشور آورده بودند؛ این صنعت بزرگ قرن، در سال های انتهائی حکومت سرفرازانه رضا شاه کبیر، تعدادشان بسیار بیشتر شده بود؛ و برخی از مردم عادی جامعه هم، دارای اتومبیل های شخصی گشتند. اینها همان کسانی بودند؛ که به سفرهای متعدد می رفتند. ولی با چه مشکلات عظیمی؟ خدا دانا است!

اما اندیشه ی ساختن آنهمه تونل های طویل و مهم، در حد فاصل میان دو یا چند شهر نیز، از کارهای بسیار شایسته و برجسته ای بودند؛ که هنوز پس از گذشتن اینهمه سال، هنوز برای خیلی ها اعجاب بر انگیز است. که وی در چنان شرایطی، چگونه با امکاناتی محدود، توانست چنین خدمت بزرگی را به ثمر برساند؟!
با پایان یافتن کار ساختمان آن تونل ها، می توانستید خدمات آن ابرمرد تاریخ کشورتان را، در همه زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی محسوب بکنید. ساختمان دانشگاه تهران، بیمارستان های کوچک و بزرگ پایتخت و استان های دیگر، تبدیل بلدیه به شهرداری و نظمیه به شهربانی، و ایجاد مدرنیته در ایران، و رونق بخشیدن به صنعت کشاورزی، و تأمین پشتوانه اقتصادی کشور، با تأسیس بانک شاهنشاهی، از جمله کارهائی بوده اند؛ که توسط آن مرد بزرگ، در زمینه های مختلف تحقق یافته و به خود جامه عمل پوشیدند؛ و چهره مملکت را دگرگون ساختند!

آن مرد بی نظیر و مدیر و مدبر، چه مزدی از مردم ایران گرفت؟ چسبانیدن مارک های منفی بر پیشانی کسی، که همه وقت و زندگی و آسایش خویش را، برای تحقق یافتن آنهمه آرمان های بزرگ و افتخار آمیز هزینه نموده بود. (نوکری انگلیس، قلدری، دیکتاتوری و ….) موارد مطرحی بودند؛ که به آشکارا، ضمن ناسپاسی مردم کشور، به آن مرد نابغه و یگانه تاریخ ایران هدیه داده شد!
عبثا، که چه بی انصافانه در مملکت ما، حق و ناحق جای شان با هم عوض شده اند. و خدمات شایسته عاشقان ایران را، تحت فرمان نیروی نابخردی، با چنین پاسخ های جاهلانه ای معامله می کنند؛ و خودشان را در محضر پروردگارشان، روسیاه و خاطی جلوه گر می سازند!

محترم مومنی

مطلب قبلی« اگر بار گران بودیم رفتیم »!! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
مطلب بعدیشکر ۷۰ درصد گران شد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.