بهمن ۵۷ بعضی از ما را به خودمان شناساند!

0
97

بالاخره قرار نیست که آدمیزاد، تا ابد برای خودش و دیگران ناشناخته باقی بماند. چون اشراف داشتن بر خویشتن خویش، و شناخت کامل یا تقریبی بر امکانات و حقایقی که در چرخه هستی موجود هستند؛ یکی از مهم ترین ابزار بشر، برای تشخیص دادن شرایط موجودیت خود او، و محیطی است که در آن زندگی می کند. چنانچه از این موهبت فراوان و رایگانی، که طبیعت وجودمان در اختیار ما قرار می دهد؛ نتوانیم به خوبی استفاده بکنیم. آنوقت است که باید به خودمان بشارت بدهیم، که در زندگی جز یک پاکباخته ناتوان، چیز دیگری نبوده و نیستیم!

بر این اساس، می توانم در این موقعیت تقویمی( در بهمن سال جاری) پس از سی و هشت سال تمام، که از بهمن شوم ۱۳۵۷ خورشیدی می گذرد؛ به آنانی که در خیابان های شهرهای کوچک و بزرگ میهن مان، فریاد: ” به کوری چشم شاه زمستونم بهاره” را سر می دادند بگویم؛ ای گروه ابله و ای نادان ترین ایرانیانی، که تاریخ ده هزاره ساله کشور باستانی ما( ده هزار سال قدمت بنیادی، هفت هزار سال قدمت نوشتاری تاریخی و نزدیک به سه هزار سال حکومت پادشاهی) این سرزمین اهورائی، هرگز به خودش ندیده بود و تا ابد نیز نخواهد دید. آیا با روی کار آوردن رژیم جمهوری ننگین اسلامی، به تمامی آن آرمان هائی که به مردم نابخرد ایران می دادید رسیده اید؟!

یکی از روزهای نیمه دوم شهریور سال اهریمنی ۵۷، در یکی از ادارات خیابان آیزنهاور” آزادی کنونی ” ، برای انجام دادن امری حضور داشتم. پیش از آنکه از درون آن اداره به بیرون بیایم، در مدخل خروجی آنجا، هیاهوی زیادی از فریادهای یکنواخت جمعیت عظیمی، که در طول خیابان حضور داشتند نظر و توجهم را جلب کرد. وقتی به پیاده روی مشرف به خیابان اصلی رسیدم؛ سیل خروشان مردم تظاهر کننده را دیدم، که برخی از آنان با در دست داشتن عکس هائی از آیت الله طالقانی، و دکتر علی شریعتی، فریاد گوشخراش ” مرگ بر شاه ” را سر داده بودند؛ و از جلوی اداره مرکزی آتش نشانی تهران در همان خیابان، به سوی میدان شهیاد می رفتند. یکباره سرازیر شدن چند قطره اشک، که بدون اراده بر روی گونه هایم غلطیدند را حس نمودم!

در انتهای همان شب، هنگامی که به نیمه های شب نزدیک می شدیم؛ صداهای هیچگاه نشنیده ای، که فریاد ” الله و اکبر” شان را در هوا منتشر می کردند؛ حتی آنانی را که خواب بودند را نیز به سوی بامهای خانه ها کشاندند؛ تا از چند و چون قضیه سر در بیآورند. نزد خود اندیشیدم، اینها همان افرادی هستند که در صبح همانروز در خیابان آیزنهاور دیده بودم. از آن پس، به طور مستمر، اخبار مربوط به تظاهرات پیاپی مردم ایران در سراسر کشور، یکی از مهم ترین خبرهای سیاسی بود؛ که بازتاب آن، همه جهان را در بر گرفته بود!

سرانجام پس از خروج پادشاه میهن پرست ایران از کشور(در ۲۶ دیماه همان سال)، لحن و محتوای شعارهائی که از سوی مخالفان حکومت شاهنشاهی پهلوی در همه جای ایران به گوش می رسید؛ تغییر محتوائی یافته بودند. از آن به بعد، ضمن جاری شدن همان عبارت ” مرگ بر شاه ” بر روی زبان یاوه سرای آن فریب خوردگان، عبارت های ” استقلال آزادی، جمهوری اسلامی” ، ” حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله ” ، ” حزب الله می جنگد می میرد ذلت نمی پذیرد” و دهها مورد جفنگ دیگر اراجیفی بودند؛ که آن مردمان نادان سر می دادند؛ و به قول خودشان برای دسترسی به آزادی، آن غوغاهای جاهلانه را برپا می نمودند!

ای کاش، فقط یکی از آنها، اکنون که سی و هشت زمستان سیاه از آن دوران می گذرد؛ یک جو، فقط یک جو شرف در همه وجودش یافت می گردید؛ و همانطوری که در آن ماه های تیره کننده ی روزگار ایران و ایرانی، که خود و سایر هم میهنان را به مصیبت حضور این حکومت جانی پرور و دزد و شقاوت آفرین در کشورمان مبتلا کردند؛ اکنون نیز دهان باز کند و زبان بگشاید، تا صادقانه از خود و همراهان انقلابی اش بپرسد: ” برادران و خواهران انقلابی، آیا با رفتن محمدرضا شاه پهلوی از ایران، آن پادشاه نمونه در هر صفت نیک و میهن پرستانه، و با آمدن روح الله خمینی انتقامجو، آن آخوند بی اعتبار و ناتوان و بری از درک مسائل سیاسی و فنون رهبری و کشور داری، و تشکیل شدن جمهوری غیرقانونی و پلید اسلامی در ایران، که جز بدبختی و تیره روزی و بی پناهی و تباهی، برای مردمان این سرزمین آریائی به بار نیاورده است؛ شما به آن آزادی یی که برایش تظاهرات برپا کرده بودید رسیده اید؟!

آیا اکنون که کشورتان، در دریای سیاه اعتیاد و فحشا و فقر فرهنگی و خرافه زدگی و خرافه پرستی و ورشکستگی اقتصادی و بی آبروئی هائ بین المللی و رنج بی تدبیری های ایران برباد ده سران منفور این رژیم اهریمنی گرفتار گشته است؛ هنوز هم در این پندارید؛ که به قول خمینی دجال، باید که ایران را از پلیدی و تباهی نجات می دادید. آیا اصولا به همان نتیجه رسیده اید؟ و یا مردم ایران را، به قول خودتان، از گرداب بی دینی و نبودن ایمانی زندگی ساز در میان ایشان رهانیده و آنها را به سرمنزل مقصود رسانیده اید؟!

آن دین و ایمانی که شما برای ایشان به وجود آورده اید؛ اقیانوسی از جهالت در اندیشه، و ظلماتی از تاریکی سیه دلی های اهریمنی، و برودتی از انجماد قلب های گرما از دست داده آنان است؛ که با تمام این درد و رنج عظیم، ناگزیرشان می سازد؛ تا به جای تحقیق و تفحص، در یافتن راه هائی که آنان را از درون این دهلیزهای دهشتناک رها سازند. باید با دیوهائی مانند آلودگی های طبیعی و مصنوعی، اسارت در بندهای خطرناک زندان های حاکمیت شیطانی اسلامی، تن دادن به عدم دسترسی به داروهائی که توان مادی خریداری کردن آنها را ندارند. و رهائی از تیره روزی های معتاد شدن و تن فروشی کردن و ….. را نیز ندارند سر بکنند؛ آیا مراد شما انقلابی ها، از فریب دادن مردم ایران، رساندن ایرانیان به همه موارد بالا بوده است؟!

پس ننگ ابدی نثارتان، که یک ملت سربلند و یک سرزمین آریائی را، به جائی کشانده اید؛ که یک پسر دانش آموز سیزده ساله آن، خودش را در توآلت مدرسه اش حلق آویز می کند. یک دختر دانش آموز شانزده ساله، خودش را از روی پل به سوی خیابان مملو از اتومبیل های در حال حرکت پرتاب می نماید؛ یک زن شرافتمند ایرانی، نیمه شبهایش را در آغوش چندین مرد بیگانه سپری می کند؛ یک مرد معتاد و ناتوان ایرانی، از شرمساری همین مطلب، که چون خودش توان کسب درآمد برای گذران یک زندگی معمولی را ندارد؛ زن جوان و پاک اش را به سوی مردان ناشناس روانه می نماید؛ سر در گریبان آن زندگی فقیرانه، و آن زندگانی نامحترمانه فرو می برد!

تا دنیا دنیاست، منزلت و اعتبار جهانی و ملی پادشاه میهن پرست ایران، محمد رضا شاه پهلوی، در برگ های پرنیانی تاریخ پرافتخار ایران تکرار می گردد. همانگونه که نام ننگین آخوندهای معمم و کت و شلواری، که این شورش جاهلانه، و مفاهیم کردار شارلاتانی و شیادی یک قوم نامعتبر دینی، که با نام اسلام فقاهتی و ولایتی، فضای اندیشه های ملتی سرفراز را، چنان تیره و تار نمودند؛ که آنان را به خیانت کردن به همان پادشاه بی همتای میهن شان وا داشتند؛ نیز تا بی انتهای زمان، به بدترین بودن و ارائه کردن ناشایسته ترین شیوه های عملی تکرار خواهد شد!

محترم مومنی

مطلب قبلیاحتمال ۱۵ سال حبس برای یک چینی به دلیل نقض تحریم های ایران
مطلب بعدییک سفید پوست «مایکل جکسون» می‌شود!
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.