در بزرگداشت هفدهم دیماه ۱۳۱۴ خورشیدی!

0
224

در بیشتر جوامع بشری در جهان، زنان با مردان سرزمین خودشان، از حقوق یکسان با یکدیگر برخوردار نبودند. تا آنکه آرام آرام، زنان آزادیخواه در برخی از ممالک دنیا، جهت دستیابی به حقوق مساوی با مردان جامعه شان، گرد هم آمدند؛ تا جهت به دست آوردن تساوی حقوق اجتماعی با مردان جامعه خویش کاری بکنند. با به پا خاستن ایشان، شعله های گرم و آرزومندانه و آزادیخواهانه آنان، نه فقط در مملکت خودشان، بلکه به بسیاری از سرزمین های گیتی سرایت داده شد.

در ایران هم که به سبب حضور حکومت های جاهلانه و برخاسته از سرسپردگی حاکمان آنها به خرافه های اسلامی، و استبداد ذاتی حاکمان و دولتمردان سلسله های چند قرن اخیر، به ویژه تا انتهای حکومت قجرهای زنباره و عیاش در کشورمان، هرگز چنین امری تحقق نیافته بود؛ وضعیت زنان ایرانی نیز در کشورشان، نمادی از یک زندگی و زندگانی انسانی را به ایشان ارائه نمی داد!

همه هستی و دنیای زن ایرانی آن زمان، در مسیری بسیار کوتاه(به لحاظ فضا و فاصله فعالیت های او)، و نیز در مکانی کم اهمیت(به دلیل تکراری بودن اموری که زن در آنجا انجام می داد)خلاصه می شد به فاصله میان آشپزخانه و اتاق خواب، که تمام فعالیت ها و مسؤلیت هایی که زن در طول شبانه روز بر عهده داشت؛ در آن دو قسمت از خانه جلوه عملی می یافتند!

این دو محل(آشپزخانه و اتاق خواب)و مسیر میان آن دو، محل قلمرو و حکومت زن ایرانی در امپراتوری وی داخل خانه اش بود. به بیانی دیگر، با تمام استعدادهای سازنده ای که در وجود او نهفته است؛ مردان جامعه عقب مانده و سرسپرده به جهل مذهبی، فقط از دو موقعیت موجودیت زن، برای بهره گیری از همه توانمندی های او سود می جستند. زن در آشپزخانه، مسؤلیت تهیه سور و سات نیازهای جسمی همسرش را بر عهده داشت؛ و زن در اتاق خواب، مأمور رفع حوایج جنسی شوهرش بود. گوئی آفریدگار چنین موجود بی نظیری، فراموش کرده بود که در غریزه مردانی که خلق می نمود و وارد جامعه شان می ساخت؛ شعور درک همه توانائی های زن را قرار بدهد!

بر اساس همین عدم شناخت از زن توسط مرد در اجتماع، که یکی از نقش هایش همسری با زن بود؛ همیشه وی به دلیل نر بودن  جنس ” اول ” به حساب می آمد؛ و بر زنش که او نیز به خاطر ماده بودن جنس ” دوم ” در اجتماع بود؛ نسبت به زن برتری و تسلط کامل داشت. تا جائی که خودش را ” خدای دوم زن ” نیز به حساب می آورد. زن نیز موظف بود، که خودش را، در خدمت چنین موجود خودخواهی قرار بدهد؛ و با تمام وجود در این دو محل مهم از دیدگاه شوهرش( آشپزخانه و اتاق خواب )، بدون چون و چرا در خدمت همسر بزرگوار خویش باشد!

تا آنکه آرام آرام، زنان دلاور سرزمین ما( تعدادی از زنانی که در خانواده های روشنفکر و تحصیل کرده به دنیا آمده و رشد نموده بودند) و خود نیز از نعمت دانش و آگاهی بهره داشتند. در اندیشه رهانیدن همنوعان ستمدیده خویش شدند. اما متأسفانه یک عامل دست و پا گیر مهم، همچون سدی بلند در برابرشان خودنمایی می نمود؛ و جلوی پیشرفت برنامه های آزادیخواهانه آنان را می گرفت. این سد بزرگ که یک مانع بسیار مهم اجتماعی برای زنان ایرانی در آن دوران به حساب می آمد؛ مسأله حجاب اجیاری برای آنان بود. مانند ” پیچه، چادرعربی، چادر معمولی، پوشه، نقاب نیمه، نقاب کامل و چادر آستین دار” ، که نامهای دیوارهای بلندی بودند؛ که زندانی به نام ” حجاب ” را برای زن ایرانی ساخته بودند؛ و او را مانند یک زندانی اسیر، در میان خودشان شکنجه می نمودند!

تا آنکه سرانجام دلاور مردی از خطه ی سرسبز و همیشه زنده مازندران، در قصبه کوچک ” آلاشت ” چشم به دنیا گشود؛ تا بزرگ بشود و با تمام وجودش، برای سربلندی ایران و ایرانی بکوشد؛ و در این رابطه از همه وجودش سرمایه گذاری بکند. مردی که به واقع عاشق سرزمین باستانی اش بود؛ و جز به سربلندی آن نمی اندیشید. بدخواهان و دشمنان اش می گفتند، که او بی سواد است؛ اما خودشان آنقدر شعور نداشتند که بفهمند؛ معرفت و دانائی و آگاهی، به سواد کلاسیک و مدرن، به پیمودن مکتب و دانشگاه نیاز ندارد. چون سواد هیچگاه کمال نمی آورد!

تا آنکه بالاخره همان مرد بی سواد(به قول آنها)، و میهن پرستی باکمال، که عاشق سرزمین آباء و اجدادی خویش بود؛ پیش و بیش از تمام مدعیان دارا بودن علم و دانش، کاستی های اساسی موجود در جامعه های ایرانی را شناخت. او به خوبی می دانست، زنان مام میهن اش، که چند قرن متمادی در دست حاکمان عیاش و دین زده و خرافه پرست قاجار قرار داشتند؛ از بی کفایتی شاهان زنباره و افیونی آن سلسله، بیشتر از بقیه افراد اجتماع ستم دیده بودند!

 رضاشاه کبیر، از همان اوان پادشاهی مدبرانه خویش، قصد نموده بود که آن بساط جور و ظلم به زنان میهن خویش را از هم بپاشد؛ و رنج حضور آن زندان سیاه و مزاحم را، برای تا به ابد، از قامت همیشه برافراشته زنان ایرانی بردارد. تا سرانجام در هفدهم دیماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی، روز آزادی زنان ایرانی، آنها را از بند حجاب اجباری، که در حقیقت محبسی سیاه و حقارت آمیز بر اندام زن ایرانی بود. را از اطراف او حذف بکند، و آن هاله ی تاریکی جهل و نادانی را، که از ذهن پوسیده و تفکرات متحجرانه و اندیشه های باطل بر اندام زن تحمیل نموده بود؛ را با یک حرکت بی سابقه  و تاریخی، از زندگی فردی و اجتماعی زنان ایرانی دور نماید. هر چند که زن ستیزان جامعه، و دشمنان آزادی زن ایرانی، یعنی همان گروهی که زن را فقط برای دو امر خاص، که نیاز جسمی و جنسی آنان را برآورد می خواستند. در مقابل چنین تصمیم شجاعانه پادشاه بزرگ ایران ایستادند؛ که نگذارند به زن ایرانی آزادی که حق مسلم او بود و هست داده بشود. موذیانه زنان محجبه ایرانی را می ستودند، و برای تثبیت اسارت دائمی ایشان در آن زندان تاریک، جلوی فعالیت های اجتماعی ایشان را می گرفتند؛ تا آنان را در همان وادی جهل و ناآگاهی محدود نمایند!

اینگونه بود که حدود یک قرن پیش، تنها زنانی می توانستند از نعمت سواد آموزی برخوردار بشوند؛ که یا در یک فامیل و خانواده تحصیل کرده و روشنفکر آن دوران به دنیا می آمدند؛ و یا در میان معتقدان به یک دین و مذهبی  بود ند؛ که بایستی کتاب مقدس و مثلا آسمانی خودشان را بیاموزند. در تمام ایران معدود خانه هائی که مکتب نامیده می شدند، و یک زن تقریبأ با سواد آن را اداره می کرد وجود داشتند؛ تا کسانی که مایل بودند دختران شان بتوانند کتاب دینی خود را بخوانند؛ آنها را به این مکتب خانه ها می فرستادند. اما گروه وسیعی هم در آن هنگام بودند؛ که سواد آموزی زنان و دختران را، مایه فاسد شدن آنها تلقی می کردند. اگر هم خیلی روشنفکری به خرج می دادند؛ وقتی کم و بیش توسط زنان دلاور آن زمان، که به دنبال کسب آزادی برای خود و هم جنسان شان بودند؛ و برای تحقق این امر مدارس کوچکی را با هزاران مشکل و سختی تأسیس می کردند. دخترانی که پدران آنها به آنان اجازه درس خواندن می دادند؛ فقط تا پایان مقطع ابتدائی امکان رفتن به مدرسه را می یافتند. پس از گرفتن ” تصدیق ششم ابتدائی ” ، یا دبیرستانی نداشتند، و یا پدرشان به آنها اجازه ادامه تحصیل را نمی دادند! .

ولی کم و بیش از سال هزار و سیصد و یک، در برخی از مراکز استان های بزرگ و مهم کشور، مدارس دارای مقطع درسی متوسطه هم برای دختران آن دوران ایجاد گشتند؛ اما در همان مدارسی که خانمهای تحصیل کرده و روشنفکر آن زمان، با هزاران زحمت تأسیس نموده بودند؛ در کلاسهای آن مدارس فقط بین شش تا ده دختر برای فراگیری دانش حضور می یافتند. از حدود سال ۱۳۰۴ خورشیدی، رفته رفته برمیزان تعداد دانش آموزان دختر افزوده شد. اما این کافی نبود، آنچه که دست  و پای دختران و زنان ایرانی را کاملأ بسته بود، و از پیشرفت های اجتماعی آنان ممانعت می نمود؛ درد سر بزرگ و خفت آوری به نام حجاب بود!

زنان و دوشیزگان ایرانی، به ویژه در میان خانواده های مسلمان، مجبور بودند که با حجابی کاملأ پوشیده در خیابانها رفت و آمد بکنند و در مجامع و محافل عمومی حضور بیابند. دلیل عمده و مسخره آن هم، که نه خودشان می دانستند و نه مردانی که ایشان بایستی از آنان رو بگیرند و خود را بپوشانند. این موضوع بود که چون آقایان هوسباز و چشم چران هستند، نمی توانستند با چشم پاک و بدون رغبت جنسی به آن بانوان و دوشیزگان نظر داشته باشند. از آنجائی که خودشان عیب خویشتن و هم جنسان شان را به خوبی می دانستند؛ به خاطر آن که مردان دیگر به مثلأ ناموس ایشان نگاه نامحرمانه و هوس آلود نیندازند؛ به محدود کردن آن زنان مبادرت می نمودند. در حالی که در گام نخست بایستی، چشم و دل خودشان را از ناپاک بودن مصون می داشتند؛ نه آنکه زنان را به داخل زندان سیاه حجاب اسیر بنمایند!

خوشبختانه، بعد از پای گرفتن حکومت مترقی و مدرن و ایرانساز پهلوی، به همت رضا شاه کبیر بنیانگزار نیکواندیش این سلسله میهن پرست، تفکری روشنفکرانه بر ساحت ملک و میهن نورافشانی کرد؛ و به بانوان و دوشیزگان ایرانی، از هر قوم و طایفه و مذهب و مسلکی که بودند؛ اجازه داده شد که خودشان را از آن زندان سیاه و ننگین نجات بدهند؛ و به دامان آزادی که حق آنان بود دسترسی بیابند. در این رابطه، از آن باب که به آشکارا می دانستند؛ برخی از خانواده های ایرانی، که به شدت در محبس دگماتیسم مذهبی گرفتار افکار متحجر و فناتیک خودشان بودند؛ و به چنین نگرش آزاد اندیشانه ای نمی خواستند پاسخ مثبت بدهند. جهت پیشگیری از هر حرکتی که جلوی پیشرفت آن نظرگاه افتخار برانگیز را بگیرد. به دستور پادشاه کبیر ایران تحقق این امر از بانوان و دوشیزگان دربار سلطنتی آغاز گردید؛ سپس در میان اقشار دیگر اجتماع تسری داده شد!

بنیان و اساس دادن آزادی به زنان ایرانی، توسط آن بزرگمرد تاریخ ایران پایه گذاری شد؛ و گفتنی است که بایستی همه خانم های ایرانی، که از شر آن بندهای سیاه اسارت اجتماعی رها شده اند؛ تا انتهای تاریخ قدردان و سپاسگزار آن مرد روشن اندیش کشورشان باشند. قطعه شعر زیر را، در دیماه سال ۱۳۵۲ خورشیدی، در گرامیداشت چنین روزی، جهت انتشار در نشریه ای که ارگان  رسمی  حزب ” ایرانیان ” بود سروده ام. آرزومندم که زنان ارجمند میهنم، به روشنی تفاوت بی حجابی و بی عفتی  را نیز بدانند!!

تهنیت باد ز من بر تو زن آزاده *** ذات حق بر تو چنین شأن و کرامت داده

هفده دی بود و نوبت آزادی زن *** آن خدنگی که بر اندام عدوش افتاده

زان شهنشاه عظیم، رهبر نیکو ا فکا ر*** پدر مام وطن، کو بود از زن زاده

آمده است رحمت آزا د گی ات در آن سال***خوش طنینی که ملکزاد ازل سر داده

بزدود از سر زن ظلم سیاه چادر *** گفت زان پس که توئی چون پدرت آزاده

آن که خواهد که تو در بند اسارت مانی*** کی چشیده است شراب مدنی زان باده

نام انسان نتوان داد به چنین مردانی*** که به مطبخ بدهند جای به زن فرزا نه

مدنی نیست ره و کیش چنین مردا نی*** که ز همسر طلبند طفل و خوراک آما ده

همه ی فکرت او هست که زن در برزخ*** روزگارش به ستم بگذرد و صد ناله

چون عدو گشت ورا دین تهی از رأ فت*** شده محزون و گلویش پر از غمبا ده

تا رضاشاه کبیر یوغ ستم را برداشت*** بر لب خصم ازین غیظ دو صد فریاده

کرده چادر چو به گور و به اجل داده حجاب*** گوهر عفت زن بوده ز پیش آما ده

که رود پاک تر از پیش به میدان نبرد*** و بدوزد لب بدخواه و عدو بر یاوه

آن زمان رفت کلاغ سیه از عرصه برون*** نقش تابنده زن گشت به ایران زاده

چون شد از همت شاهنشه شاهان ز زنان*** طوق ننگین اسارت به حقیقت پاره

شاد شد مومنی و گفت به صد لحن نکو*** تهنیت باد ز من بر تو زن آزاده

در دیماه ۱۳۵۲ در تهران سروده شده است . و در همان ماه هم منتشر گردیده است . اکنون که زنان دلاور میهنمان را که برای انتقاد بر یک رژیم خودکامه و زور گو، در میدانهای مبارزات حق طلبانه شان ، دوش به دوش مردان جامعه مان می بینیم ؛ به نیکوئی ثمرات آن همت شاهانه را در چنین تعالی فکری بانوان میهن مان بیشتر در می یابیم

محترم مومنی

 

 

مطلب قبلیترور های قانونی؛ فرامرز دادرس، کارشناس اطلاعاتی
مطلب بعدیامام جمعه موقت تهران: روز قیامت از مردم سئوال می شود به افرادی که رای داده اند انقلابی و بسیجی بوده اند یا خیر
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.