بالای دار، پائین دار!!

0
144

واژه ” دار ” دارای چندین معنای متفاوتی است، که در ظاهر هیچ ربطی به همدیگر ندارند. دار به معنای خانه، دار به معنای درخت، دار به معنای چهارچوبی که بافندگان فرش و گلیم و زیلو در ایران از آن استفاده می کنند.اما با پا در میانی های اهریمن، آدم های زیادی بودند و هستند؛ که از سالیان سال گذشته تا به امروز، معنای دیگری نیز برای این واژه به وجود آورده اند. البته این آخری هم به گونه ای، با دار به معنای درخت، یک مطابقت معنائی دارد. زیرا پیش از آن که مردم وسیله ای به نام دار، که محکومان به اعدام را می کشد به وجود بیاورند. قتل هائی که یا به صورت قانونی(مجرمانی که توسط مجریان قانون در دادگاه های رسمی محکوم به مرگ می شوند.) ؛ یا قتل های غیر قانونی که به طور جنایت توسط قاتل در مورد مقتول به کار گرفته می شوند. پیش از ساخته شدن دارهای اعدام، با استفاده از شاخه های قطور درختانی که به طور اوریب به سمت دیگری از ساقه درخت جهت یافته بودند به انجام می رسیدند. و محکوم بیچاره به وسیله طناب ضخیمی که در اطراف آن شاخه محکم بسته می شدند به سزای عمل شان می رسیدند!

پس از ساخته شدن ” چوبه دار ” که از یک سطح چوبی و یک ستون بلند چوبی، که به ساقه راست یک درخت قطور شباهت دارد؛ و یک قطعه چوب کوچک تر دیگر، که مانند ضلع افقی آن دار می باشد؛ و آن نیز از چوب ساخته شده است. با وصل شدن به بالاترین نقطه آن ستون بلند ساقه مانند، که بر روی سطح پایه دار محکم گشته، و با هم یک زاویه نود درجه را به وجود می آورند تشکیل می گردد. دیگر کسی به وسیله ساقه ضخیم یک درخت به دار آویخته نمی شود. بلکه برای کشتن این محکومان از چوبه های دار که شرح داده شد استفاده می نمودند. اما در سال های اخیر، دارهائی به دست قاتلان حرفه ای ساخته شده اند؛ که همه اجزای آنها از فلز تشکیل می گردد. ولی هنوز همچنان به این نوع جدید، با آنکه از فلز ساخته شده ” چوبه دار ” گفته می شود!

این وسیله که ابزار کشته شدن مردم( چه گناهکار و چه بی گناه)، به حکم قاضیان و جلادانی که همکار و شریک جرم او در به ثمر رسیدن هر جنایت قانونی می باشد. در همه جای جهان کاربرد ندارد. چون که در بعضی از ممالک دنیا، هنگام گرفته شدن جان یک محکوم به اعدام(معدوم کردن = نابود نمودن ) یک متهم، که در زمینه ای مجرم تشخیص داده می شود و محکوم به مرگ و نابودی می گردد؛ ابزار چنین رویدادی متفاوت هستند. برخی از کشورها از ” صندلی الکتریکی ” یا روش زدن گردن متهم ( گیوتین ) یا از طریق تزریق ( فرستادن هوای مخلوط به سم کشنده ) یا خفگی ( نگاه داشتن مجرم محکوم زیر آب ) یا به وسیله خفه نمودن متهم در اتاق گاز، و شاید روش های دیگر استفاده می کنند. اما در ایران محکومان به اعدام، یا تیرباران می گردند و یا به دار کشیده می شوند!

آن که در بالای دار و در انتظار مرگ می باشد؛ به لحاظ احساسی که در آن لحظه دارد. با آنی که در پائین دار ایستاده تا شاهد به انجام رسیدن یک فاجعه انسانی باشد؛ تفاوت بسیار بزرگی، همانند رسیدن یک فرد به نقطه پایانی زندگی خودش، و غرق شدن او در دریای ناامیدی است. که این با احساس شاهدانی که هرگز نمی توانند حس واقعی یک محکوم به اعدام را، که آنها تماشاگر آن صحنه غم انگیز، دیدن جان کندن کسی که در حال وداع با زندگی خودش است می باشند؛ تفاوت های زیادی  دارد. در زمینه انتخاب ” مرگ یا زندگی ” در مورد یک آدم، تنها موجودی که در این رابطه تصمیم گیرنده خواهد بود؛ فقط و فقط آفریدگار جهان است. نه مردمی دیگر که به خودشان اجازه به قتل رساندن یک موجود زنده، آنهم از نوع آدم را می دهند!

اگر قرار است کسی را که جرم وی قتل نفس باشد، به همان روش قتل نفس مجازات کرد؛ پس لازم است همه قاتلانی را که به طور قانونی، به چنین امر فجیعی دست می زنند نیز به دار آویخته بشوند. شاید بیان گردد که محکومان به اعدام، بخصوص آنهائی که جرم شان کشتن یک آدم دیگر بوده، کسی را کشته اند که هیچ گناهی نداشته است. اما قاتلانی که ما آنها را مجریان قانون می نامیم؛ یک گناهکار محکوم را می کشند!

باید از مطرح کنندگان چنین پاسخ منجمد کننده ای پرسید؛ نقش جامعه، نقش چگونگی آلوده بودن یا نبودن آن جامعه به هر چیزی که انسانیت بشر را به خطر می اندازد در این رابطه چیست؟ قرن ها می گذرد که دانشمندان جامعه شناسی، بر سر دو موضوع  بحث برانگیز، دادن ” اصالت به فرد ” یا ” اصالت به جامعه ” درون یک اجتماع بشری، دیدگاه های خودشان را ابراز نموده اند. ولی فلاسفه ای که بیش از آنها با منطق سر و کار داشته و دارند؛ با وارد کردن اصول منطقی در امور هر اجتماعی، اقدامات عملی یک حکومت در یک مملکت، و چگونگی پیراسته شدن اجتماع تحت مدیریت آن حکومت از آلودگی های اجتماعی، با پیش بینی های سازنده ای که دستگاه حاکمه در هر کشوری به عمل می آورد. قابل پاکسازی و رفع هرگونه پلیدی و منفی کاری و بی مسؤلیتی، از چهره جوامع انسانی در آن سرزمین می گردد!

در جائی که محیط اجتماعی آن به چنین زینتی آراسته باشد؛ اموری که منجر به کشته شدن یک آدم به دست همنوع خودش، به وقوع نخواهند پیوست. مگر آنکه قاتل دچار بیماری روانی باشد. اگر اجتماعی دارای چنین بیمارانی بشود؛ که دست به کشتن همنوع خودشان بزنند. باز هم مسؤلان اداره کردن ان دیار، که وظائف شان را به درستی انجام نداده اند محکوم می باشند!

 وا مصیبتا! که در میهن اشغال شده ما، که مسؤلان اداره کردن آنجا، هم خودشان جنایتکار تشریف دارند. و هم حرفه شان آفرینش جنایت در جامعه های انسانی در گیتی، و آفریدن قاتل در میان آحاد شهروندان آنها، به ویژه در سرزمین اشغال شده ما به دست همین جانیان فاسد و قاتل است. در چنین شرایط نامفید و غیر مساعدی، چطور باید از مردم یک مملکت انتظار داشت؛ که موجه بیندیشند، و موجه عمل نمایند؟!

” لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان” !!

محترم مومنی

 

مطلب قبلیچگونه دیکتاتور از قدرت پائین کشیده می شود؟!
مطلب بعدیطراحی یک پوستر با تصویری از عباس کیارستمی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.