اگر نمی توانی مملکت را اداره کنی؟ برو..! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
153

عبارت عنوان این نوشتار، از آیت الله شیخ محمد یزدی، رئیس جامعه مدرسین و عضو فقهای شورای نگهبان است؛ که خطاب به شیخ حسن روحانی ریاست جمهوری نالایق رژیم منحط و واپسگرای آخوندی شان گفته است. وی روز یکشنبه هفته گذشته، با مسؤلان مرکز بسیج اساتید و نخبگان حوزه علمیه قم دیدار و گفتگو کرده، او ضمن سخنانی که برای حاضران در آن جلسه مطرح نموده بود. سه تن از آخوندهای صاحب نام در حاکمیت پلید اسلامی شان را، به باد انتقاد کردن های شدید خود نسبت به آنها گرفته است!

شیخ صادق آملی لاریجانی، ریاست قبلی قوه قضائیه، و رئیس فعلی مجمع تشخیص مصلحت نظام، شیخ حسن روحانی، ریاست جمهوری دولت رژیم دیکتاتوری اسلامی، و آخوندک محمد جواد علوی بروجردی، نوه مرجع تقلید مشهور پیش از انقلاب شوم اسلامی در ایران، آیت الله بروجردی است؛ که تمایل زیادی به مرجع تقلید شدن هم دارد. آخوند محمد یزدی، که خودش هم سابقه چندان خوبی در طول مسؤلیت های متفاوتی که در حکومت اسلامی داشته ندارد. در این اقدام بی سابقه، ماموریت از رو بستن شمشیر بازگویی کردن مخالفت های تعداد زیادی از سردمداران حکومت علیه افراد نامبرده در بالا را، با تبحری ویژه و در جائی که شنوندگان او همگی ملا بوده اند به وجه درستی به انجام رسانده است!

وی در باره شیخ صادق آملی لاریجانی چنین مطرح کرده است: « هرچند در مساله ای نظر ولی فقیه خلاف عقیده من باشد؛ موظم که اطاعت کنم.(معلوم می شود این ماموریت از جانب خود خامنه ای هم به او محول گشته بوده است.)؛ چون ضررش کم تر از شکستن حرمت ولایت و حاکمیت است. فلانی(مرادش صادق لاریجانی است) می گوید؛ اگر این کار را نکنید نجف می روم. خوب بروید، آیا با نجف رفتن شما قم به هم می خورد؟ شما در قم بودن تان هم خیلی مؤثر نبود. چه رسد که نجف بروید. رئیس دفتری که ده سال جائی را اداره کرده دستگیر می شود. بعد اعتراض می کند که چرا گرفتید؟ به اسم مدرسه علمیه کاخ ساختند. از کجا آوردی ساختی؟ »!

آخوند محمد یزدی در مورد حسن روحانی نیز چنین گفته است: « چطور کسی که تنفیذ ولایت را دارد؛ جرات کرده، و کارهای خلاف امر رهبری را می کند؟ مثل مخالفت در باره فضای مجازی و ……! اگر نمی توانی مملکت را اداره کنی؟ برو کنار. این برو کنار را چه کسی باید بگوید؟ در درجه اول حوزه باید بگوید. بعد از نظر قانونی، باید دیوان عالی قضائی بگوید. بعدش هم باید مجلس بگوید؛ ولی متاسفانه می بینیم؛ که مجلس هم وضعیت دیگری دارد. » !

نوبت که به ضایع کردن محمدجواد علوی بروردی می رسد. آخوند محمد یزدی، تند و غضبناک می گوید: « بعضی اگر یک روزی، رسما اعلام مرجعیت کنند؟ اگر زنده باشم؟ رسما جلویش را می گیرم و اعلام رسمی هم می کنم. واقعا در حوزه، چه کسی باید با این مساله برخورد کند؟ نوه مرجع بودن که، دلیل شرعی برای مرجعیت نیست. کسی نگفته هر جا فلانی نوه مرجع شد می تواند مرجع باشد. اگر کسی توان علمی او محرز نشود؛ و وارد این عرصه شود. مجبور می شوم که رسما اعلام کنم؛ که ایشان حق ادعای مرجعیت ندارند. چون هیچ جائی توان علمی او را تایید نمی کند. مگر می شود هر روز یک نفر ادعای مرجعیت کند؟ اگر چنین فردی تابلو هم بزند. تابلویش را پائین می آوریم. هیچ تعارفی هم نداریم؛ چون مرجعیت نمی تواند بازیچه باشد. » !

جز این نیست، که تمامی این پرخاش ها و سیاه کردن های همدیگر، که برخی از آخوندها، مانند همین شیخ محمد یزدی، که در این برهه زمانی مشغول به این کار گردیده اند. به ویژه در شرایط کنونی که حاکمیت جنایتکار و دزد و غارتگر اسلامی شان، در تمامی زمینه های کشورداری خویش دچار بیشترین مشکلات اقتصادی و سیاسی می باشند. و در همه مراحل اجتماعی کشور، دستخوش هزاران پیسی و بدبختی شده اند. چنین رفتارهائی می توانند؛ دست کم زائیده دو امر بسیار مهم باشند. اول این که، برای همگی شان مسجل گشته است؛ که به زودی پایه های لرزان کاخ منحوس حاکمیت استبدادی شان فرو خواهند ریخت. چون که اختلافات فراوانی با همدیگر دارند. آخرین تلاش های خود، جهت زدن آخرین تیر غیظ و عضب شان به رقیبان را به کار می برند. تا بتوانند حرص و جوش خوردن های چهل ساله شان را مداوا بکنند. ویژه آن که در موقعیت کنونی که عمامه سپیدها و عمامه سیاه ها به جان همدیگر افتاده اند(بوی خلع شدن خامنه ای از مقام رهبری رژیم به مشام شان رسیده، به جان یکدیگر افتاده اند؛ تا که جانشین احتمالی او را، از میان خودشان داشته باشند.(از میان عمامه سپیدها و از میان عمامه سیاه ها، تفاوت شان نیز این هست؛ که سیاه ها خودشان را از نوادگان پیامبرشان می دانند. ولی سپیدها چنین امتیازی را ندارند. اما نزد اساتید حوزه و مراجع مهمی دروس دینی خود را خوانده اند.) اما در مرحله دوم، چند مورد را مد نظر خود قرار داده اند. تا به وسیله این جنگ های زرگری، مردم کم تر دانای ایران را، باز هم فریب بدهند؛ و چنین وانمود بکنند: اینها عجب مردمان صداقت پیشه ای هستند؟ که اشکالات خود و حکومت شان را چنین صادقانه آشکار می سازند؟!

بر مردمان ایرانزمین است؛ که با چنین کنش های حیله گرانه ای که مشاهده می کنند. دوباره فریب این جانیان اشغالگر را نخورند. بلکه با استفاده بهینه از رویدادهای اخیر، مصمم تر از پیش، به خیابان های میهن عزیزمان بریزند؛ و قال همگی شان را بکنند. ایرانی حاکمیت آخوندی اسلامی نمی خواهد. چه عمامه سپید، و چه عمامه سیاه، همین و بس!!

محترم مومنی

مطلب قبلیسرانجام، کار به آنجایی که می خواستیم کشیده شد!! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی
مطلب بعدیکوین هارت به دنیای گرگ می‌رود
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.