اوین، دربست……!

0
108

در دوران کودکی ما(حدود هفتاد سال پیش)، مردم ابران که بسیار اندک به تکنولوژی پیشرفته دسترسی داشتند(خیلی از نمونه های چنین پیشرفت هائی هنوز اختراع و ابتکار و اکتشاف نشده بودند.)؛ ناگزیر می گشتند که کارهائ زیادی از امور خانه داری خودشان را با دست انجام بدهند. خانمها می بایست برای زمستان های بسیار سرد آن زمان، که مانند این برهه از روزگار، حتی در زمستان هم می توان سبزی تازه را خرید و با آن خوراک مورد نیاز اهالی منزل را پخت. سبزی فراوانی را بخرند و تمیز و پاک کرده و جهت مصارف زمستانی خشک بکنند؛ رب گوجه فرنگی و رب انار بپزند. و ترشی و انواع مربا را هم خودشان در خانه آماده استفاده می نمودند. با این حال بیشتر از مردمان این دوره و زمانه وقت کافی برای آسودن و مهمانی رفتن و بیشتر با افراد خانواده بودن را داشتند!

به همین خاطر در روز تعطیل پایان هفته، و یا در سایر روزهای تعطیلی سال، با برخی از فامیل قرار می گذاشتند، و دسته جمعی به روستاهای خوش آب و هوای اطراف شهرهای محل زندگی شان می رفتند؛ و پیک نیک های بسیار دل انگیزی را تجربه و سپری می کردند. ما هم که در تهران به دنیا آمده بودیم و پدر و مادرمان نیز از اوان کودکی خویش در این شهر ساکن بودند و در آن رشد و نمو یافته بودند؛ جهت رفتن به آن پیک نیک های دلچسب و بسیار مفرح، به اتفاق خاله و عمه و دائی و عمو و اعضای خانواه های ایشان، راهی مناطق سرسبز و خوش آب و هوای اطراف تهران می شدیم. اوین، درکه، نیاوران، اوشان، فشم، لشگرک، لویزان، دربند، پس قلعه و چند روستای دیگر، از مکان هائی بودند که در روزهای تعطیلی، محل برگزاری پیک نیک هفتگی اهالی شهر تهران، به ویژه ساکنان شمال و شمال غربی آن به شمار می آمدند.

ما بیشتر به اوین و درکه می رفتیم، چون مرحوم پدرمان همیشه در میان درخت های تنومند و سر به فلک کشیده آنجا برای بچه ها، با طناب های قطور ” تاب ” می بست و ما بسیار از این ورزش فرح انگیز لذت می بردیم. مورد دیگری که لذت بیشتری به همگی ما می داد؛ ناهارهائی بودند که در آن جنگل های کوچک و قلمستان های بزرگ می خوردیم. ناهارهای روزهای رفتن به آن پیک نیک ها را مردان خانواده آماده می نمودند. همانگونه که همه می دانیم، مردهای ایرانی که بیشترین تخصص آشپزی آنها درست کردن کباب چنجه و کباب کوبیده است؛ برای افرادی که در آن گردش دسته جمعی همراه شان بودند همین کار را می کردند. جای همگی تان خالی، بهترین کباب هائی که در طول عمرمان خورده ایم نیز همان کباب هائی که دست پخت پدرهای ما بودند می باشند!

چند روزی می گذرد، که باری دیگر نام ” اوین ” همه فضای اندیشه ام را به خودش مشغول نموده است. احتمالا شما نیز فیلم کوتاه ولی بسیار گویای شاعر خوش قریحه و طنزپرداز سالهای اخیر کشورمان، آقای محمد رضا عالی پیام را دیده اید. انسان میهن پرستی است؛ که از توان شاعری خودش، برای بیان حقایق تلخ درون جامعه کنونی سرزمین مان بهره می جوید. اما همانطوری که از قدیم گفته اند: ” حرف حق، همیشه تلخ است. ” و آقای عالی پیام نازنین ما، که بارها توسط سپاه و مأموران نیروی انتظامی و بقیه سازمان های جنایتکار آفرین رژیم منحط آخودندی دستگیر و زندانی شده است؛ در این فیلم کوناه، که صدها سخن با هم میهنان خویش گفت؛ در انتهای فیلم خود، که در امتداد یکی از خیابان های تهران تهیه کرده بود؛ جلوی اتومبیلی دست بلند کرد و با صدائی رسا گفت: ” اوین، دربست ” و راننده اتومبیل نیز بی درنگ جلوی پای ایشان ترمز کرد. شاعر گرانمایه آقای عالی پیام، که برای تخلص ( نام مستعار ) در اشتعارش به نام ” هالو” شعر می سراید؛ وسایل شخصی مورد نیاز خود در زندان اوین را، بر روی صندلی پشت اتومبیلی که برای رفتن به اوین دربست نمود گذاشت؛ سپس درب جلوی اتومبیل را گشود که بر آن سوار گردد. اما قبل از اینکه داخل آن شود، برای بینندگان فیلم، دستی پر معنا تکان داد و رفت!

این نوع تکان دادن دست موقع خداحافظی کردن از دیگران، نزد ما ایرانیان مفهوم خاصی دارد. به پندار نگارنده، مفهوم چنین دست تکان دادنی یعنی ” به امید دیدار ” ! و مراد هالوی عزیز ما هم، خاطرنشان کردن این حقیقت بود؛ که: ” خیلی هم نگران من نباشید؛ به زودی بر می گردم، و دوباره آنچه که دل خودم و دل شما می خواهد را خواهم سرود. هر چند که باز هم بارها و بارها، از این نوع فیلم های خداحافظی را برای شما تهیه کنم؛ و با دربست کردن یک اتومبیل سواری، باز هم راهی زندان اوین بشوم. ” !

سالهاست که دست اندرکاران این حکومت خون آشام، بهترین فرزندان سرزمین باستانی ما را، به هر دلیل واهی و غیر مستندی دستگیر می کند و به زندان می فرستند. بدون تردید یکی از دلائل این کار ایجاد وحشت و نگرانی میان شهروندان ایران است. اما دلیل دیگر آن، که به نظر من اهمیت بیشتری دارد؛ سرگرم نمودن مردم ما و سر کار گذاشتن ایشان، جهت وارد نمودن شان به دنیای بی تحرکی و خلسه ای غیر عرفانی است. چرا که هنگام وارد خلسه شدن عارفان، دست کم هدف مورد نظر آنها به توجهی به آنچه که غیر خداست می باشد. اما چنین خلسه های کاملا مصنوعی، صاحب اندامی را که به خلسه رفته است؛ را دچار نوعی بی غیرتی و بی تفاوتی نسبت به آنچه که در پیرامون وی می گذرد می سازد. امری که رژیم منفور اسلامی، برای ابقای حکومت ننگین خودش نیاز فراوانی به آن دارد. یک مدت طولانی(چند سال پیاپی) سکینه محمدی آشتیانی را نقطه عطف همه خبرهای داخلی و خارجی می کند. و بهانه به زودی سنگسار نمودن او را، دستآویز آشکاری برای تحلیلگران سیاسی معروف و ناآشنا می نماید. که در باره این موضوع رایزنی های نادرست خودشان را در معرض ملاحظه و قضاوت دیگران بگذارند. مدتی تقریبا طولانی هم، با به زندان انداختن خانم ستوده وکیل گرانقدر ایرانی، نام ایشان و ماجرای زندانی بودن وی، و وضعیت فرزندان او را مرکز ثقل همه خبرها می نماید. فعال سیاسی نستوه آقای حشمت الله طبرزدی را نیز به تناوب به زندان می افکند که باز هم مدت مدیدی از وقت هم میهنان ما را به این مورد اختصاص بدهند!

اکنون در آستانه فرا رسیدن دو روز ” کارگر و معلم ” مسؤلان شیاد حکومت آخوندی، برای آنکه مردم را به موضوع مهمی سرگرم کنند؛ تا در اثر همین مشغولیت ها، تعداد کمتری از ملت ایران، جهت برپائی جشن ها و راه پیمائی های چشمگیر، به مناسبت این دو روز ارزشمند، و برای گرامیداشت مقام کارگران زحمتکش و معلمان دلسوز ایرانی به خیابانهای کشور بریزند و یکباره فاتحه حکومت پلید اسلامی، و حاکمیت سران جانی رژیم اهریمنی آخوندهای اشغالگر خوانده بشود و ایران و ایرانی از بند اسارت سی و شش ساله رها شوند!

محترم مومنی

مطلب قبلیکشتار ششمین پلنگ در سال ۹۴
مطلب بعدیفدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر: اروپا به سیاست ننگ آور پایان دهد!
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.