البته اگر آنها به حقوق فردی و اجتماعی خودشان واقف باشند؟!

0
161

بر اساس آمار رسمی وزارت کشور دولت جمهوری اشغالگران در ایران، تعداد کسانی که در داخل کشور واجد شرایط شرکت در انتخابات بوده اند؛ پنجاه و شش میلیون برآورد شده بود. بر اساس آمار اعلام شده، تعداد چهل و یک میلیون ایرانی داخل مملکت، در روز ۲۹ اردیبهشت سال جاری، درون حوزه های رأی گیری حضور یافته و آراء شان را درون صندوق های رأی گیری انداخته اند. وقتی عدد ۴۱ را از ۵۶ کس کنیم؛ باقی مانده آن رقم ۱۵ میلیون را نشان می دهد. به عبارتی دیگر، این تعداد پانزده میلیونی از مردم درون مرزهای کشورمان، در انتخابات دوره دوازدهم ریاست جمهوری رژیم ملاها شرکت نکرده اند. که یکی از معناهای پنهان آن این است که گفته باشند: نه قبول تان داریم که در انتخابات ظاهری و انتصابات واقعی شما شرکت نمائیم. و نه مایلیم که حضور ننگ آفرین تان در سرزمین باستانی خویش را تحمل نمائیم!

اما آن چهل و یک میلیون شرکت کننده داخلی، و نیز خائنانی که در خارج از ایران، با رفتن به حوزه های رأی گیری، فرد مورد نظرشان برای احراز مقام ریاست جمهوری اسلامی را برگزیده اند؛ چه سران تبهکار حکومت منفور آخوندی بخواهند و چه نه؟ برای هیچ پای صندوق ها نرفته اند. اینها با هدف دسترسی یافتن به حقوق مادی و معنوی خویش در کشورشان، ننگ شرکت نمودن در انتخابات رژیم تروریست پرور اسلامی را به تن خویش مالیده اند؛ تا که رئیس جمهور منتخب(منتصب)، وکالت رساندن ایشان به خواسته های شان را به درستی عملی نماید؛ و زمینه های عدالت عمومی در ایران را(همانطوری که قول داده است) ایجاد کند؛ و برای حصول مردم به آرمان هائی که دارند؛ همه مسؤلیت ها را شخصا بر عهده داشته باشد!

 یا این تئوری ها به خوبی و به کمال توسط رئیس جمهور برگزیده تحقق می یابند؛ و یا همه این ماجراها، قول دادن ها و وعده باران کردن ها، فقط شکل صوری و ظاهری داشته، و باری دیگر باز هم کلاه گشادی بر سر مردم کوته فکر ایران گذاشته شده است؟ که صدالبته شق دوم به حقیقت نزدیک تر است. روحانی اگر مرد عمل بود؛ اگر برای خدمت کردن به مردم ایران پای به صحنه دولت گذاشته بود؟ اگر ریگی در کفش اش نبود؟ اگر قدرتی و کفایتی می داشت؟ در همان دوره یازدهم می توانست خدمات ارزشمندی به مردم بنماید. چند صباح دیگر که مانند برق هم می گذرد؛ وقتی دوره دوازدهم ریاست جمهوری به پایان برسد؛ او نیز مانند پیش کسوت خود سید محمد خاتمی خواهد گفت: ” من فقط یک تدارکات چی بودم ” یعنی به دستور ارباب، آن هم نه مقام رهبری، بلکه ارباب وی <فرماندهان سپاه پاسداران> ملزومات را تدارک می دیدیم. یا مانند مهدی بازرگان که گفت: ” من چاقوئی هستم، که دسته ی آن در دست دیگری است. “!

یکی از اهالی دوزخ حکومت اسلامی، آراء به دست آورده آیت الله قاتل ابراهیم رئیسی را، رأی حلال نامیده است. پس باید آن روی سکه این انتصابات، مربوط به کسی باشد که به دست آورنده رأی حرام می باشد. این سخن را شاید بتوان صدها معنا برایش نوشت؛ اما در عالم سیاست، بخصوص در میان ملاهای دارای نفوذ در حکومت، که خودشان نیز دست اندر کار گوشه ای از این افتضاح تاریخی انقلاب می باشند؛ و چه آنهائی که در جائی از این هرم قدرت، دارای نفوذ هستند. و چه آنهائی که جهت عقب نماندن از قافله(هر چه که من می گویم درست است!!)، فقط یک معنای رندانه دارد!

نظرات این حضرات بدان معناست؛ که سید علی خامنه ای خودش، برای ابقاء کردن حسن روحانی در پست ریاست جمهوری، با یاری نوکران خود آراء تقلبی(حرام) را به حساب روحانی وارد چرخه سیاست نموده است. احتمالا اختلافات نمایشی پیشین روحانی و خامنه ای هم، برای ” ایذ گم کردن ” بوده، تا که هنگام اجرای انتخابات بتوانند؛ در اذهان عمومی ایجاد خلل نمایند. که این دو با هم اختلاف دارند؛ پس نمی توان وصله تقلب در انتخابات را، بر جامه پاک و مقدس ایشان زد. همانطوری که پیش تر، وقتی که محمود احمدی نژاد، خودش را برای رهبر لوس کرد؛ و دو بار دستورات او را اجرا ننمود؛ ولی باز هم بنا بر مصلحت های نزد مقام عظما، ” دیدگاه های رئیس جمهور(احمدی نژاد) با ایشان نزدیک تر بود. “!

زمانی که با تبانی های علی اکبر هاشمی رفسنجانی، به خمینی دجال جام زهر نوشانیده شد؛ و رهبر کبیر انقلاب!!! دستور خاتمه جنگ و آتش بس را صادر نمود. صبح روز بعد، در گورستان بهشت زهرا، در قطعه شهداء بر سر هر مزاری یک کلاه گذاشته شده بود. ای کاش مردم ایران همان موقع در می یافتند؛ که…… ” این ره که می روند به ترکستان ” ختم می شود. نه به آن بهشتی که به شهدای جنگ هشت ساله با عراق وعده داذه شده بود!

محترم مومنی

مطلب قبلیداعش با تصویر کعبه غرب را تهدید کرد
مطلب بعدیپاسخ عضو شورای نظارت بر صداوسیما به نامه وزیر ارشاد: ربنای شجریان خلاف موازین شرعی تلاوت است
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.