امشب که شهر در مه فرو رفته و چراغها مثل روحهای خسته چشمک میزنند من نشستهام و به یک حقیقت ساده فکر میکنم که همیشه از استخوان آغاز میشود و تا روح ادامه پیدا میکند اینکه هیچ ملتی تا لحظهای که به آستانه مرگ نرسد به راز تولد دوبارهاش پی نمیبرد.
ایران ما الآن همانجاست.
لب مرگ.
اما نه مرگی که پایان باشد مرگی که در سینه آتش میگیرد تا سیمرغ شود تا دوباره برخیزد.
من سالهاست خوابهای تاریک دشمن را میشناسم خوابهایی که با وحشت بیدارشان میکند چون میبینند روزی خواهد رسید که مردم ایران با چشمانی بیدار در برابرشان بایستند و بگویند بس است.
امشب با خودم گفتم اگر میتوانستم فریاد بزنم حقیقت را میگفتم که اشباح پولادین همانهایی که فکر میکردند سایهشان بر سر ملت ابدی است کابوسی دیدهاند که لرزه بر جانشان انداخته است.
اما مهمتر از خواب آنها بیداری ماست.
این کشور هنوز زنده است هنوز میتپد هنوز در رگهایش خون امید جریان دارد.
و من ایمان دارم در سکوت همین شبهاست که آفتاب آینده ما شکل میگیرد.
این را بنویسم تا بماند
ایران از خاکسترش برمیخیزد
و روزی فرا میرسد که هیچ دستی به نام دین هیچ سایهای به نام قدرت بر سر این ملت تاریکی نخواهد پاشید.



