از اعصار اساطیری و حماسى ایران به‌سوی تاریخ و تاریخ‌نگاری ایرانیان‌؛ بقلم دکتر کاوه احمدی علی آبادی

0
89

ارزیابی تاریخ بیهقی و شاهنامه‌ فردوسی در تاریخ‌نگاری‌ ایرانی‌ ـ اسلامی؛

 *پروفسور کاوهاحمدیعلیآبادی

چکیده

اثر کنونى کوششى است برای ارزیابى شاهنامه فردوسی و به‌خصوص تاریخ بیهقى تا با مقایسه آن‌ها با آثار مشابه دیگر به تبیینى از جایگاهشان در تاریخ و تاریخ‌نگاری ایرانیان دست یازیم و با محک زدنشان با معیارهایى علمى به بازتعریف جایگاه آن‌ها مبادرت ورزیم. علاوه بر آن تشریح کنیم که در عصر غزنوى (قرون سوم و چهارم هجری)، جامعه چه دوره‏اى از تطور خود را طى مى‏کرده است که تاریخ بیهقی حاصل آن است و شاهنامه فردوسی به‌مثابه اثری حماسی زبان گویای چه عصری است. آن ما را به‌سوی پرسش کانونی این پژوهش سوق می‌دهد: عصر تاریخی و تاریخ‌نگاری ایرانیان از چه زمانى آغاز مى‏شود؟

نوع تحقیقِ اثر کنونى تاریخى بوده و روش تحقیق آن “تحلیلی ” است. این پژوهش با روش اسنادى یا کتابخانه‏اى به جمع‌آوری اطلاعات پرداخته و با مراجعه به کتابخانه‏ها و مراکز علمى ـ پژوهشى آن را محقق ساخته است و با روش “تطبیقی ” به ارزیابی مؤلفه‌ها پرداخته است. با توجه به موضوع پژوهش، از میان ابزار گردآورى اطلاعات، به روش فیش‏بردارى و استفاده از بانک‏هاى اطلاعاتى (شبکه‏هاى اینترنتى) به‌عنوان روش کار روى آورده است؛ اما مهم‌ترین بخش پژوهش که به “تجزیه‌وتحلیل ” اطلاعات و نظریات تاریخی مى‏پردازد، با فرآیند ممتدِ شناسایى منابع و مآخذ، استخراج مطالب از منابع، بررسى نقادانه به موضوع‌ها و مباحث استنباطی حاصل‌شده است. پژوهش و تحلیلی که حاصل کار نگارنده از سال ۱۳۸۳ تاکنون بوده است.

واژگان کلیدی: تاریخ، تاریخ‌نگاری، حماسه، تحلیل

مقدمه

ازآنجایی‌که در این اثر، بررسی و تحلیل تاریخ بیهقی، به نظریاتی منجر شده که برخی پیوندی بین “آثار ادبی ” با “متون تاریخی ” –به‌ویژه از طریق بعد زبانی آن- قائل‌اند و آن‌ها را از یک سنخ می‌شمارند و مشخصاً نظریات والدمن از این جمله‌اند، بنابراین پرداختن به وجوه ادبی و زبانی بیهقی علاوه بر اهمیتی که از جنبه‌های زیباشناختی دارد، در سطح نظریات مطرح‌شده در این اثر و تحلیلشان نیز دارای هم پیوندی است.

ازنظر بررسی دیدگاه‌های زبان شناسان و ادیبان تقریباً تمامی صاحب‌نظران در این اثر (تحقیق جامعی که این مقاله خلاصه‌ای آن است) با نگاهی گذرا به گفتگو پرداخته‌اند؛ زبان شناسان و فیلسوفانی چون رومن یاکوبسن، پل ریکور، بندتو کروچه و فردریش هگل، ادیبانی چون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر داریوش آشوری، هوشنگ گلشیری، دکتر میرجلال الدین کزّازی، بابک احمدی، دکتر ایرج نوبخت، دکتر سیروس شمیسا و البته برای بخش ادبیات و زبان از آثار معروف ملک الشعرای بهار و استاد ذبیح الله صفا نیز بسیار بهره بردیم و باید بدان افزود اساتیدی را که مقالات، تحقیقات و تألیفات و تصحیحات شان در این اثر ذکر شده و بر غلظت و قوت آن افزوده است. علاوه بر آن، گفتمانی که حاصل کنگره و میزگردهایی بوده است؛ به ویژه مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت بیهقى در پیش از انقلاب که به طبع رسید و همچنین، میزگردی که با حضور اساتید و بیهقی پژوهان بعد از انقلاب برگزار شد و در نشریات متعدد، از جمله “کتاب ماه ” انعکاس داشت؛ به‌خصوص که آن میزگردی مبتنی بر دیالوگ نیز بود.

وجوه ادبى و زبان شناسانه بیهقى بیش از هر حوزه دیگر مورد توجه محققان کشور ما بوده است و آثار متعددى در این زمینه به طبع رسیده است که این مقاله در جاى جاى آن از آثار مذکور بهره برده است تا این پژوهش از وجوه ادبى و زبانى تهى نباشد. از ساختار زبان و نحو آن گرفته تا وجوه زیباشناسانه و گوش‏نواز و روح پرورش تا اضلاع نمایشی آن. با این همه، تاریخ بیهقی چیزی ورای آن و حتی ورای سبکی از تاریخ‌نگاری است که آن را علمی و گزارش وار و حتی خشک می یابیم. چنین تواریخی از هویت انسانی تاریخ تهی هستند. در حالی که، ما تاریخ بیهقی را نه تنها به شکلی واقعی می شنویم و به شکلی داستانی لذّت می بریم، که “به وجه انسانی، می فهمیم “. آن گاه که فراموش نکنیم، در تاریخ، ما با تعدادی ماشین مواجه نیستیم، بلکه با انسآن‌هایی دارای عواطف انسانی رو به روییم که طی رویدادها از آن متأثر می شوند و بر آن تأثیر می گذارند و حتی همین بعد ملموس و احساسی انسان است که مهم‌ترین وقایع تاریخ را خلق کرده و آن را برای ما معناپذیر و قابل درک می سازد. از این دیدگاه، باز به تحقیق که تاریخ بیهقی بر بسیاری از تواریخ و تاریخ نویسی های گزارش وار و حتی نظریه پرداز علمی رجحان دارد.

با این همه، تاریخ بیهقی را نمی توان شناخت مگر بر بستر جامعه و تطور تاریخی عصری که بیهقی در آن می زیسته است؛ حتی از منظر ادبی و به‌خصوص زبانی نیز به این قرون منتهی به بیهقی و غزنویان محتاجیم. برای شناسایی و ارزیابی جامعه دوران بیهقی و عصر غزنویان علاوه بر تاریخ های بیهقی، بلعمی، طبری، گردیزی، تاریخ سیستان و سایر تاریخ‌نگاری های سنتی، بر معتبرترین پژوهش های عصر حاضر یعنی به آثار مطرح کلیفورد باسورث، تاریخ اسلام کمبریج و تاریخ علم کمبریج، کارهای احسان طبری، دکتر همایون کاتوزیان و پروفسور بارتولد پیرامون غزنویان و جامعه مبتنی بر آن دوران عطف نمودیم. البته؛ جهت تکمیل هر چه بیشتر کار، از دایره المعارف های سترکی چون دانشنامه جهان اسلام، دایره المعارف بزرگ اسلامی و دایره المعارف ایرانیکا بسیار سود جستیم و حتی –در مواردی- از متون یافت شده در سایت های اینترنتی نیز بی بهره نماندیم و تنها از مواردی برگزیدیم که جهت تکمیل پازلی که در این اثر شکل گرفته، به ما کمک کند.

کلیات

الف. بیان مسئله

مسئله اساسى در این پژوهش آن است که نقش و جایگاه شاهنامه و تاریخ بیهقى را در تاریخ‌نگاری ایرانیان مشخص کنیم و آن‌ها را از جنبه های مختلف شان و به‌خصوص مقایسه اثری ادبی، حماسی یا تاریخی ببینیم و آن گاه به نقطه عطف عصر تاریخ‌نگاری ایرانیان نائل شویم. از راه تحلیل زبان آثار بیهقى دریابیم که عصر بیهقى و جامعه غزنوى چگونه بوده‏اند و بیهقى به زمانه خود و رویدادها و واقعیات آن چگونه مى‏نگریسته است و ضمن گذری بر آرای صاحب‌نظران و بیهقی پژوهان، احیاناً از برخى از جنبه‏هاى آن که تاکنون پوشیده مانده است، پرده برداشته شود.

 ب. پرسش‏هاى پژوهش

این پژوهش درصدد است تا از بین آراى مختلفى که در خصوص آثار بیهقى نوشته شده است، با نگاهى انتقادى به این پرسش‏ها پاسخ گوید:

۱ ـ آیا بیهقى نظریات و ارزش‏هاى شخصى خود را در نگارش تاریخ غزنویان دخالت داده است؟

۲ ـ آیا فردوسی و بیهقى در کتب شان، به یک تاریخ نگارى توجه داشته اند یا اثرى داستان‏گونه و صرفاً پندآموز نوشته اند؟

۳ ـ آیا شاهنامه و تاریخ بیهقى از زمانه خود –عصر غزنویان، پیش‏تر رفته اند یا اثرى در حد زمان خود بوده اند؟

۴- و خلاصه پرسش کلیدی این اثر، که عصر حماسی ایران کی پایان می یابد و عصر تاریخ‌نگاری ایرانیان از چه زمانى آغاز مى‏شود؟

 پ. اهداف پژوهش

هدف اصلى از این پژوهش، کشف جایگاه شاهنامه و تاریخ بیهقى در تاریخ‌نگاری ایرانیان است. این تحقیق درصدد است تا با مقایسه شاهنامه و به‌خصوص تاریخ بیهقی با سایر آثار مشابه ـ چه در زمان بیهقى و چه در دوره‏هاى پیش و پس از وى، جایگاهشان را در تاریخ و تاریخ‌نگاری ایرانى مشخص سازد تا در شکل گیری نظریه ای که پیرامون عصر “اساطیری و حماسی ” و دوران “تاریخ و تاریخ‌نگاری ” ارائه می کنیم، به ما کمک کند.

ت. اهمیت تاریخ بیهقى

در زمینه تاریخ ایران زمین، کتب بسیارى به رشته تحریر درآمده اند. در این میان تاریخ بیهقى از جمله کتب تاریخى است که نثر زیبا و ادیبانه نویسنده‏اش، ارزش این اثر را از جنبه تاریخى به عرصه ادبى هم کشانده است. تاریخ بیهقى نمودار یک دگرگونى و انتقال از مرحله تاریخ‌نگاری اسلامى ـ عربى به تاریخ‌نگاری اسلامی-ایرانى است که در این مرحله، مورخین ایرانى نگارش عمومى و خاندانى و دیگر انواع آن را به زبان فارسى آغاز کردند. پیش از پیدایش حکومت هاى ایرانى در شرق ایران اسلامى هیچ اثر تاریخى به زبان فارسى نوشته نشد و تاریخ بلعمى نوشته ابوعلى بلعمى وزیر منصور بن نوح سامانى که ترجمه‏گونه‏اى از تاریخ طبرى است، تنها اثر مهم از این نوع به شمار مى‏رفت. در این دوران تاریخ‌نگاری اسلامى به منزله فعالیتى بود که هدف آن معرفى حقایق اسلام مبتنى بر درک ویژه از حیات بشرى است. در این حوزه از تاریخ‌نگاری، انسان در حد فاصل خلقت و آخرالزمان، سرنوشت اش با سرگذشت عالم پیوند دارد و مشیّت الهى که در عالم هستى جارى است، به‌عنوان یگانه محرک کائنات در زمان و مکان و حرکت هاى تاریخى است و تاریخ چیزى جز تحقق مشیّت الهى در عالم نیست؛ بنابراین، نوشتن تاریخ متکى بر قرآن، احادیث، سیره و سپس در انواع دیگرى چون مغازى و فتوح اسلامى خلاصه مى‏شد.

به مرور زمان انواع تاریخ‌نگاری اسلامى تمایلى به یک نوع تمرکز در تاریخ عالم اسلام، یا کل جهان پیدا کرد که در آن، علماى دینى با تکیه بر احادیث و سیره، تاریخ جهان را تحریر کردند و گرچه این کوشش‏ها در آغاز بر اساس بهره‏مندى از احادیث و تفاسیر استوار بود و در بسیارى از موارد با گزاره‏هایى اسطوره‏اى و مذهبى سر و کار داشتیم تا گزاره‏هایى تاریخ‏نگارانه، ولى آنها فاقد وجود تاریخى نیز نیستند و ولو اندک نورى را براى نگاه کسى که امروزه به گذشته مى‏نگرد، فراهم مى‏سازند و در دروان خود، به تدریج زمینه نوعى اطلاعات تاریخى را فراهم مى‏کنند که عصر اسطوره‏اى، روایت را به تاریخ‌نگاری وامى‏گذارد. اولین تحول در این روند ناشى از توسعه معلومات یونانى و هلنی و حتی تا حدی سریانی و پهلوی در قرون دوم تا چهارم هجرى توسط مسلمین بود –و به نهضت ترجمه معروف شد (گوتاس، ۱۳۹۰: ۴۰-۴۹، ۹۷ و ۲۸۴-۲۸۵؛ کالین.ا.، ۱۳۷۱: ۲۸۶ به بعد؛ نصر، ۱۳۸۴: ۵۶ به بعد؛ هولت و دیگران، ۱۳۸۳: ۲۱۸ و ۱۶۰۱-۱۶۰۲؛ یوسف حسن و هیل، ۱۳۷۵: ۱۷-۱۹)- که برداشت نقادانه‏اى از تاریخ در جامعه اسلامى به وجود آورد و پس از تأسیس بیت الحکمه به فرهنگ و تمدن اسلامی منتهی گشت. (ابن العبری، ۱۳۷۷: ۱۸۶- ۲۱۴؛ نصر، ۱۳۸۴: ۲۰۲؛ غنیمه، ۱۳۸۸: ۸۵-۸۹؛ تاریخ اسلام کمبریج، ج ۲، ۱۳۸۳: ۱۹۷۲-۱۹۸۰) در آن زمان بود که به تدریج نوعى از تاریخ عمومى پیدا شد که ضمن آن تاریخ توسط جغرافی دانان با تکیه بر مشاهدات جغرافیایى و اجتماعى جوامع شکل گرفت. سپس ترجمه های سریانی، هندی و فارسی که در تاریخ مشخصاً آثار ترجمه شده از فارسی به عربی توسط ابن مقفّع و سایرین نیز بدان مجموعه پیوستند. (صفا، ج ۱، ۱۳۵۵: ۴۹؛ کالین.ا.، ۱۳۷۱: ۲۸۶-۲۸۷؛ نصر، ۱۳۸۴: ۵۶-۵۸) تاریخ بیهقى را باید فرزند این تحولات شمرد. بیهقى در تاریخ اش از معدود کتبی که نام می برد از آن‌ها تأثیر پذیرفته، یکی مشخصاً کتاب سیرالملوک ابن‏مقفّع بوده که بدان رجوع کرده است.

ث. جادوی تاریخ بیهقى

زمانى که فردوسى توسى با نظم، به منظور زنده کردن تاریخ باشکوه پیشین ایران، افسانه و اسطوره مى‏آفریده و حماسه مى‏سروده است، بیهقى پا به عرصه هستى نهاده تا اثرى را بنویسد که اینبار نه افسانه و اسطوره، بلکه تاریخ جامعه خود را بیان کند. چنین است که میان این دو اثر با وجود شباهت هایى ادبى، از نقطه نظر علمى و تاریخى تفاوت هاى فاحشى دیده مى‏شود.

چرا تاریخ بیهقى چنین دلنشین و تأثرانگیز و خِردپذیر از کار درآمده است؟ کتاب بیهقى بدون تردید متنى «تاریخى»، یعنى واقعى است و نه اثرى کاملاً خیال‏پردازانه؛ اما آیا هر اثر تاریخى حتى اگر با قلمى شیوا و فاخر نوشته شده باشد مى‏تواند تا بدین حد قلّه‏نشینى کند؟ تاثیر کلام و پیام بیهقى در چیست؟ در مضمون کتاب، در جادوى زبان، در اعتقاد و اخلاصى که نویسنده از خود به خرج داده و یا در هر سه مورد توأمان؟ آیا کتاب بیهقى بیشتر تاریخ است یا ادبیات، «خسروانى» است یا «پرنیانى»؟ و اصلاً چرا بیهقى مورخ، کتاب خویش را «دیباى خسروانى» خوانده است؟ آیا مى‏توان گفت که او با این نامگذارى اثر خویش را متنى «تاریخى – ادبى» دانسته است، که تاریخ پر اوج و نشیب را با قلمى زیبا و زبانى باشکوه و پرنیانى روایت کرده است، (دیبای خسروانی، ۱۳۷۹: ۱۷-۱۸) و چنان که خود خواسته است: «بنایى بزرگ افراشته چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقى بماند»؟ (بیهقی، ۱۱۲ و ۴۹۷)

ج. جایگاه هویتی شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها

شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها آیینه ای بودند از نه فقط پیروزی ها که مهمتر از آن، کشش ها و آرمآن‌های ایرانیان پیش از اسلام که نمی خواست زیر شمشیر هویت عربی ذبح شده یا فراموش شود و زبان فارسی که نمی خواست زیر قلم عربی محو شود. آن‌ها همزمان نقشی دیگر را در آینده نیز بازی می کردند و بازیابی هویتی بودند که اینبار زیر تاخت سوارکاران نوظهور از قبایل آسیای میانه و مرزهای شرقی بلاد اسلامی قرار گرفته بود و به شکل حماسه ای نمادین از نبرد ایران و توران در شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها آمده بود؛ آنان قرار بود تا مللی را که در عرصه نظامی شکست خورده بود، در عرصه فرهنگی پیروز سازد و مرده دلان را با خلق حماسه ای جدید، حیاتی دوباره و هویتی تازه بخشد.

ادبیات تحقیق

الف. ارزش تاریخ بیهقى از منظر دیگران

تاریخ بیهقی تاریخی سلسله ای است و چارچوب آن را تاریخ غزنویان و مسایل گاهشماری و منطقه ای شان تشکیل می‌دهد.(بازورث (باسورث)، ۱۳۸۸: ۵۱) الیوت، داوسن و بارتولد بر بی همتایی تاریخ بیهقی همواره تأکید ورزیده اند؛ به‌خصوص از نقطه نظر سبک و ساختارش در مقایسه با منابع معاصر.(همانجا، ۵۱) به گفته بارتولد محقق و شرق‏شناس معروف روس تاریخ بیهقى کمتر از آنچه استحقاق داشته تاکنون مورد استفاده قرار گرفته است؛ به ویژه این نکته جالب توجه است که هیچ یک از دانشمندانى که درباره قراخانیان (ترکان شرقى مجاور سامانیان) تألیفاتى کرده‏اند، از اثر وى بهره مهمى نگرفته‏اند و حال آن که مشروح‏ترین و دقیق‏ترین اطلاعات مربوط به سلاله مزبور را در مدت زمانى طولانى فقط در تاریخ بیهقى مى‏توان یافت.(بارتولد، ج ۱، ۱۳۶۶: ۷۸)

این گفته پروفسور بارتولد، نه تنها در مورد قراخانیان ترکستان، بلکه در موارد دیگرى همچون اوضاع و احوال سیاسى و اجتماعى و جغرافیایى ماوراءالنهر و خراسان و گیلان و طبرستان و حوادثى نیز که در این نواحى و سرزمین هندوستان در دوران غزنویان و سلجوقیان نخستین رخ داده صادق است. از آنجا که معاصرین بیهقى و کسانى که بعد از او آمده‏اند کمتر درباره وى نوشته‏اند، ناچار بیهقى و تاریخ او و افکار و اندیشه‏هایش را بیشتر از اثر به جاى مانده او، یعنى تاریخ مسعودى مى‏توان شناخت. پروفسور باسورث پیرامون میزان واقعگرایی تاریخ بیهقی بر این نظر است که بیهقی با یک دوربین برای آیندگان تصویرپردازی کرده است.(بازورث (باسورث)، ۱۳۸۸: ۵۱) او می افزاید: «بیهقی در اصول تاریخ‌نگاری خویش، دیدی دقیق در شیوه تاریخی و نقد علمی داشت؛ برداشت و جهان بینی او برگرفته از خطوط عالی فرهنگ خراسان در این روزگار بود؛ بیهقی محققی بود با نظری بلند و پخته و پرورده. او اصول تاریخنگار خویش را در ابتدای جلد دهم مجلدات خود بیان کرده است. او می گوید اشتیاق به دانش تاریخی و دانستن درباره گذشته یک اصل کلی است؛ اما این دانش باید مستلزم تلاشی شخصی و با اصل فی طلب العلم مقاومت داشته باشد و با خواندن کتاب ها حاصل آید».(همانجا، ۵۲) بیهقی چون شخصاً در بسیاری از اردوکشی های غزنویان حاضر بود و دیوآن‌ها غالباً هم دربار را همراهی می کردند، گزارشات وی عمدتاً اخبار دست اول است. ولی اگر در مواردی خودش حضور نداشته تلاش کرده اخبار را از افرادی موثق و ترجیحاً در دیوان پرس و جو کند.(همانجا، ۵۳)

تناقضات ادبا، مورخان و منتقدان درباره بیهقی خود کم نظیر است؛ مثلاً جالب اینجاست که مینوى، همان جملات، اصطلاحات، اظهارات و مفاهیم بیهقی را که نفیسى مبهم و قدیمى دانسته است، موجز و دقیق مى‏داند. البته از واقعیات و خطاها و حتی دروغ های تاریخ بیهقی زیاد سخن گفته است. عباس میلانى، که از منظر فرضیه‏هاى نوین نقد متون تاریخ بر کتاب بیهقى مى‏نگرد، در این باره چنین مى‏نویسد:

«به جاى آن که در متنى مثل تاریخ بیهقى، نگرشى تمام‏گرا، یکدست و یک پارچه سراغ کنیم باید، به گمانم، در جستجوى گسست هاى آن باشیم و ببینیم کجا و چرا آن ظاهر و زبان یکدست، آن روایت حقیقت، به واقعیت‏ها و روایت‏هاى متکاثر و گاه متضاد ره مى‏سپارد.

… زبان بیهقى پر از ابهام و پرده‏شوى و دوگانه‏گویى است و همین زبان بر روایت اش از حقیقت هم سایه انداخته است… از سویى دیگر کتاب بیهقى را با نام تاریخ بیهقى مى‏شناسیم و مستتر در بافت دستورى این عنوان این واقعیت انکارناپذیر نهفته که او، نه حقیقتى مجرد که روایتى مشخص و فردى را نقل کرده است. بافت روایى بیهقى بیشتر شباهت به حکایت و قصه دارد؛ آفریده ذهن راوى است، نه تابع منطق حقیقت مورد روایت».(میلانى، ۱۳۷۲: ۷۱۲)

در مقابل محمد دبیرسیاقی عقیده دارد: «اثر بیهقی منحصراً در خدمت نقل وقایع خشک و حوادث بیجان نیست؛ تاریخ است، اما تاریخ واقعی و با همه شرایط تاریخ نویسی… مولف خود آگاهانه توجه می دهد که آنچه از قلم نویسنده نقش صفحه می شود، باید برپایه های عقلی استوار باشد…».(دبیر سیاقی، ۱۳۸۱: ۲، ۴-۵)

محمد خانى عقیده دارد که تاریخ بیهقى یکى از دلنشین‏ترین، تأثیرانگیزترین و خردپذیرترین آثار منثور ادب فارسى است. اثری است که هم از جنبه تاریخ نگارى و هم از جنبه ادبى بسیار در خور توجه است. از جنبه ادبى و سبک نگارش گیرایى و دلپذیرى نثر و ویژگی هاى صرفى و نحوى، نثر تاریخ بیهقى از بهترین نمونه‏هاى نثر فارسى شمرده مى‏شود. بیهقى، تاریخ حماسى و پر فراز و نشیب را با قلمى زیبا و زبانى با شکوه و پرنیانى روایت کرده است. صیغه ادبى کتاب بیهقى و هنرى که او در نویسندگى فارسى به کار گرفته این اثر را در میان تمام آثار تاریخى فارسى ممتاز و مشخص کرده و شگردى که در تلفیق تاریخ و ادب در این کتاب به کار آمده آن را در مقایسه با همه آثار محض ادبى بى همتا و منحصر گذاشته است.

محمد جعفر یاحقى که یکی از پژوهشگران عرصه بیهقى پژوهشی است، اذعان می کند: اگر نگوییم مهم‌ترین، دست کم یکى از سه چهار اثر مهم زبان فارسى تلقى مى‏شود و حتی شعرسپید فارسی از آن متأثر است.

بابک احمدی، آثار بیهقی را در کنار اسرارالتوحید و سیاست نامه به‌عنوان نوشتار مرجعی در شیوایی کلام و بیان در سادگی آن می شمارد که آثار برجسته بعدی همچون تذکره الاولیاء از آن متأثر است؛ آن گونه که الگوی خود را نه در سخن منظوم که در تناسب موسیقایی واژگان می یابند.(احمدی، ۱۳۷۹: ۱۱۷-۱۱۸)

بسیاری تاریخ بیهقی را اوج بلاغت زبان پارسی می دانند؛ به طوری که واژه ها و ترکیبات زیبای فارسی در آن بسیار است. آن را از بسیاری از غرض ورزی هایی که بسیاری از مورخان بدان آلوده بودند، برکنار دیده اند. آنجا که به خاطر خوش آمد صاحبان قدرت، واقعیات را تحریف نکرده و از ذکر بایسته ها کوتاهی نورزیده است.(نوبخت، ۱۳۷۳: ۹۲)

مریلین والدمن در مورد تاریخ بیهقى مى‏گوید: حقیقتاً به ندرت اتفاق مى‏افتد که از یک متن تاریخى ایرانى متعلق به قرن ۱۱ میلادى پیوسته تعریف شود و آن را جالب‏ توجه، شگفت‏آور و حتى گاه پرهیجان بخوانند، اما مى‏توان تاریخ بیهقى را چنین متنى دانست. الحاق داستان و حکایت به متن و غناى معانى کلى مضمون‏هاى آن، تاریخ بیهقى را جالب‏ توجه مى‏کند و به همان نسبت، سیاق نگارش آن در کنار ساختار و محتوای اش بر گیرندگى آن مى‏افزاید.(والدمن، ۱۳۷۵: ۹۲)

چنان که خوانندگان نیز متوجه شده اند، نظریات متفاوت و متناقضی درخصوص جایگاه تاریخ بیهقی وجود دارد و تو گویی هر عصری قضاوت خاص خود را نیز از آن دارد و حتی معیارهای سنجش تغییر می کنند؛ مثلاً در دوره ای تعداد لغات (از زبان عربی) را ملاک تأثیرپذیری از زبانی دیگر می دانند و در دوره ای دیگر صرف و نحو کلام و زمانی دیگر دلنشینی و روح کلام. این خود طرح مسأله ای را عیان می سازد که ضرورت تحقیقی که آرای مختلف را سبک و سنگین و تحلیل کند، ایجاب می نماید.

ب. کارنامه بیهقی پژوهی

باسورث را همگان به‌عنوان یکی از مطرح ترین مورخان دوره غزنویان در جهان می شناسند. او که در شناساندن تاریخ بیهقی به مراکز آکادمیک غربی نقشی بسیار پررنگ داشت، می گوید در سال‏هاى اخیر غزنویان مورد توجه و مطالعه جدّى و انتقادى مورخان غربى قرار گرفته‏اند. با این وجود، یک مطالعه جامع و مانع تاریخ‏نگاران از تمامی منابع اصلى تاریخ غزنوى هنوز انجام نشده است. هر چند که مطالب مفیدى در مقدمه دو کار اصلى و چندین مقاله پراکنده و نیز مطالعاتى کلى درباره تاریخ‌نگاری ایرانى و همین طور مجموعه‏اى از سخنرانى‏هاى کنفرانسى درباره معروف‏ترین مورخ دوره غزنوى، ابوالفضل بیهقى (۱۰۷۷ـ۹۹۶م.) وجود دارد، اما این کارها نیز از کمبودهایى رنج می برند و ساختار هیچ یک از متون تاریخى دوره غزنوى تحلیل نشده است، گر چه که در بعضى از کارهاى انجام شده نشانه‏هایى از تلاش براى ارزیابى صحت و سقم کل و یا بعضى از قسمت‏هاى این تواریخ دیده مى‏شود. گرچه در این زمینه، کارهای مفیدی پیرامون تاریخ‌نگاری ایرانیان دیده می شوند که بعضاً دارای نکاتی دقیق و جالب توجه نیز هستند.

کارنامه بیهقى پژوهى نیز چندان پربار نیست. در ایران محققانى چون سعید نفیسى، على اکبر فیاض، خلیل خطیب رهبر، زهرا خانلرى، محمد دبیر سیاقى، یدالله شکرى، محمد جعفر یاحقى، مهدى سیدى، نرگس روان‏پور، رضا مصطفوى سبزوارى و برخی دیگر، این اثر را تصحیح یا با شرح و توضیح واژه‏ها و جملات به صورت گزیده به چاپ رسانده‏اند. در سال ۱۳۴۹ کنگره بزرگ جهانى بیهقى برگزار شد که در آن ۳۳ مقاله به زبان فارسى و ۴ مقاله به زبان انگلیسى ارائه گردید. البته در این کنگره مقالات بیشترى ارائه شده بود، که تنها ۳۷ مقاله در مجموعه‏اى به نام یادنامه بیهقى در سال ۱۳۵۰ به چاپ رسید. پس از انقلاب نیز میزگردی با حضور معدودی از اساتید و بیهقی پژوهان برگزار شد و در نشریات متعدد، از جمله “کتاب ماه ” انعکاس یافت.

بسیارى از آثارى که اخیراً در کشورمان در خصوص بیهقى پدید آمده است، یا با مقدمه و توضیحاتى، تلخیصى از تاریخ آن را گرد مى‏آورد و یا با نگاهى تازه از زوایایى از تاریخ بیهقى پرده برمى‏دارد که یا تاکنون ناشناخته بوده و یا کمتر شناخته شده است. کتاب دیباى خسروانى با مقدمه‏اى در خور تلخیصى از تاریخ بیهقى را برگزیده است. آقاى حسینى کازرونى کتابى را در سال ۱۳۷۴ با عنوان پژوهشى در اعلام تاریخ و جغرافیایى تاریخ بیهقى به چاپ رسانده است. اثر دیگرى از احسان طبرى با نام ابوالفضل بیهقى و جامعه غزنوى وجود دارد که در سال ۱۳۵۹ تألیف شده، که در سال ۸۰ در آلمان به چاپ رسیده و بیشتر بر زوایاى اجتماعى تاریخ بیهقى انگشت مى‏گذارد. کار دیگر، به آقاى عبداللهیان مربوط می شود که در سال ۱۳۸۱ کتابى را به نام جنبه‏هاى ادبى در تاریخ بیهقى نگاشته است و بالاخره کار آقاى سینا جهاندیده است که در سال ۱۳۷۹ با عنوان متن در غیاب استعاره، به وجوه زیباشناختى و ادبى تاریخ بیهقى مى‏پردازد که مطالب اش بسیار تازه و نگاه آن ژرف و گسترده است. کتاب «غزنویان؛ از پیدایش تا فروپاشی توسط دکتر سید ابوالقاسم فروزانی اثر دیگری است که پیرامون این سلسه در سال ۱۳۸۴ منتشر شده است. کلیفورد ادموند باسورث که یکی از شناخته ترین بیهقی پژوهان جهان است، تاریخ غزنویان اش نیز یکی از کتب مرجع پیرامون این سلسله و دوران است که در ایران به کرّات تجدید چاپ شده است.

اما تاریخ بیهقى در کشورهای دیگر و به زبآن‌هاى دیگرى نیز ترجمه شده است که در شناساندن این اثر مهم به جوامع دیگر حائز اهمیت است. یحیى الخشاب و صادق نشأت، تاریخ بیهقى را به عربى ترجمه و در قاهره چاپ کرده‏اند. آرندس نیز آن را به روسى ترجمه و منتشر کرده است. کلیفورد ادموند باسورث نیز ترجمه تاریخ بیهقى به زبان انگلیسى را انجام داده که دانشگاه کلمبیا مسئولیت انتشار آن را به عهده گرفته است. تاریخ بیهقی در هندوستان نیز به چاپ رسیده است. تصحیحات و تعلیقات و تشرحیات نیز در هر کاری که چاپ شده بر دانسته ها پیرامون بیهقی پژوهی افزوده است.

در خارج از کشور نیز پژوهش‏هایى توسط محققان ایرانى و خارجى در مورد بیهقى و زمانه او صورت گرفته و به چاپ رسیده است. برجسته ترین و معروف ترین کارها به پروفسور باسورث مربوط می شود که مقاله‌های مرجع و متعددی را در دانشنامه‌های ایرانیکا، بریتانیکا، آمریکانا ودانشنامه اسلام نگاشته ‌است. در سال ۱۹۵۱ اس.اچ برنى در ایندو ایرانیکا مقاله‏اى با عنوان «ابوالفضل بیهقى» منتشر کرده است. آقاى مینوى هم مقاله‏اى درباره بیهقى نوشته که در مجموعه مقالاتى در انگلستان چاپ شده است. بعدها بارتولد مدخل «بیهقى» را در دایره المعارف اسلامى نوشت که موجود است و نیز مقالاتى به آلمانى که در نشریات اروپایى به چاپ رسیده است. دکتر غلامحسین یوسفى هم مدخل «ابوالفضل بیهقى» را در دانشنامه ایرانیکا با دقّت و وسواس خاص خود نوشت که ترجمه فارسى آن در کتاب فرهنگ و تاریخ وى به چاپ رسیده است.

از کتاب هاى مستقل که درباره بیهقى و تاریخ اش نوشته شده مى‏توان به اثر خانم مریلین والدمن با نام Toward a theory of Historical Narative که خانم منصوره اتحادیه آن را با عنوان زمانه، زندگى و کارنامه بیهقى ترجمه کرده است. کتاب دیگرى در انگلستان از خانم جولى اسکات میثمى به نام Persian Hisoriography to the end twentieth century نوشته شده که در سال ۱۹۹۹م. از سوى دانشگاه ادینبورگ انگلستان به چاپ رسیده و در یکى از مجامع علمى آن کشور هم به‌عنوان پژوهش برتر معرفى گردیده است. سى صفحه از این کتاب به شیوه تاریخ‌نگاری بیهقى و اثر سترگ تاریخ مسعودى اختصاص دارد؛ و بالاخره یک مقاله دقیق دیگر در مورد تاریخ بیهقى از خانم سهیلا امیر سلیمانى با عنوان Truths and Lies: lrony and lntrigue in the tarikh – i – Baynagi که در مجله Iranias Studies در سال ۱۹۹۹م. به چاپ رسیده است.

پ. از حماسه ایرانی تا حماسه ملل جهان

بی شک نسخه های متعدد از شاهنامه فردوسی و صاحب‌نظران آن حیطه را ازنظر گذراندیم. علاوه بر مهابارتا و حماسه گیلگمش از ایلیاد و اودیسۀ هومر نیز برای استخراج نظریات مان بهره بردیم. از آنجایی که فردوسی نیز برای شاهنامه خویش از منابع متعددی سود جسته بود، علاوه بر کتب شاهنامه فردوسی و کتب مرجع ای که در تاریخ ادبیات ایران زمین پیرامون شاهنامه نگاشته شده اند، از آثار مذکور نیز استفاده کردیم (نوبخت، ۱۳۷۳: ۱۱-۱۲؛ صفا، ج ۱، ۱۳۵۵: ۱۵۰-۱۵۱؛ نسک پهلوی-پارسی کارنامه اردشیر پاپکان.) و گذری بر بسیاری از بزرگترین آثار حماسی ملل داشتیم؛ از حماسه “جه-سار ” تبت تا “کالیوالا ” حماسه فنلاندی ها و از انئید، حماسه رومی اثر ویرژیل تا ادبیات باسک و سنت شفاهی و گنجینه های رومانسک کاتالونیا.

تاریخچه ای از حماسه تا تاریخ و تاریخ‌نگاری؛ ایران و جهان

عصر تاریخ‌نگاری ایرانیان از چه زمانى آغاز مى‏شود؟ این همان پرسشى است که پس از یک بررسى اجمالى بر تاریخ نگارى مستند در سرزمین ایران، ما را به قرون سوم و چهارم هجرى و دوران غزنویان رهنمون مى‏سازد. اگر بخواهیم نگاه خویش را دقیق‏تر معطوف سازیم، تاریخ بیهقى است که به طرز اعجاب‏آورى جلوه‏افشانى مى‏کند. سندى تاریخى از تاریخ‌نگاری که توسط یک ایرانى، تاریخ سرزمین‏مان را روایت کند، اکنون زنده و گویا سخن مى‏گوید. تا پیش از تاریخ بیهقى و زین‏الاخبار گردیزى، تاریخ ایران به وسیله افسانه، اسطوره یا حماسه رقم مى‏خورد و از این روى این شاعران، اسطوره‏سازان یا حماسه‏پردازان (ایرانى) و نقالان بودند که به جاى مورخان تاریخ سرزمین ایران را روایت مى‏کردند. تاریخ هاى طبرى و بلعمى داراى ابعاد تاریخ‌نگاری نیز هستند، اما وجه اسطوره‏اى در آنها سرآمد بود. ‏شاهنامه ها، گرشاسب‏نامه‏ها و خداى‏نامه‏ها که اگر مملو از افسانه، اسطوره اند، اما همآن‌ها به شکلی حماسی نقالی می شدند. البته ایران زمین در زمان هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان نیز داراى تاریخى بوده است، اما تاریخ آن دوران توسط مورخان جوامع متمدن دیگر نگاشته شده است و نوشته‏اى از مورخى ایرانى که زبان و اندیشه آن دوران قوم و جامعه ایرانى را انعکاس دهد، موجود نیست.

در قرون سوم و چهارم هجرى، بیش از همه سیل عظیم ترجمه‏هاى کتب فلسفى یونانى و هلنی، که ظهورشان در سرزمین‏هاى اسلامى از قرن دوم هجرى آغاز شده بود و در اندازه هایی کمتر کتب ترجمه شده از هندی و فارسی، که به تأسیس بیت الحکمه منتهی گشت، موجب گردیدند که ثمرات این تحول در عرصه‏هاى مختلف به بار نشیند و آثار ارزنده‏اى را، نه تنها در رشته تاریخ، بلکه در زمینه‏هاى مختلف علمى، نظرى و فرهنگى پدید آورد که به فرهنگ و تمدن اسلامی موسوم است. از قرن دوم هجرى خلفاى بغداد در دربار خود فضایى را پدید آوردند که امکان مباحثات نسبتاً عقلى و دینى را فراهم مى‏آورد. این مشروعیت به تدریج از میان علما به میان مردم و از دربار به جامعه سرایت کرد و مباحث گرم کلاس هاى کلامیون، مذاهب و بعضاً فقه‏هاى مختلف را در دوره‏هاى بعدى شکل بخشید. این تحولات سیاسى تأثیرات خود را بر تحولات فرهنگى و حتى اجتماعى گذاشت و دبیران و مورخانى را در دامان خویش پرورش داد که عصرى را پدید آورد که مهمتر از استقلال نسبى ایرانیان در سرزمین هاى شرقى اسلامى، دوران تاریخى‏نگارى ایرانیان را اعلام مى‏کرد. از این روى تاریخ بیهقى، نه تنها مولود عصر خویش است، بلکه معرف گویاى زمانه خود نیز هست.

الف. شاهنامه در جوار بزرگترین منظومه های حماسی جهان‌

 بی‌شک‌، مهابهاراتا، رامایانا و بهاگاوات‌ گیتا عظیم‌ترین‌ وگوهربارترین‌ آثار اساطیری‌ و حماسی‌ اند که‌ جهان‌ به‌ خود دیده‌ است‌؛ هدایایی‌ از تمدن‌ هند باستان‌ برای‌ بشریت‌ و شاهنامه فردوسی تحفه ای از ایران باستان که در زمره گوهربارترین آثار حماسیملی مشرق زمین قرار دارند.

مهابهاراتا اثری‌ است‌ منظوم ‌مشتمل‌ بر صد هزار بیت‌ که‌ شاعران‌ مختلف‌ آن‌ را سروده‌اند، برخلاف‌ رامایانا که‌ یک‌ شخص‌ آن‌ را الهام‌ گرفته‌ است‌ که‌ دارای‌ سبکی‌ متکلف‌ است.(شایگان‌، ج ۱، ۱۳۵۶:‌ ۲۳۴ ـ ۲۴۸) ‌آن‌ها برای‌ قرن‌ها الهام‌ دهندگان‌ شاعران‌، حماسه‌سرایان‌، نمایش‌نامه‌نویسان‌، عرفا و حکما و هم‌ اینک‌ پژوهشگران‌ و زبان‌شناسان‌ گستره‌های‌ مختلف‌ بوده‌اند و نه‌ یک‌ قشر و مذهب‌ و سرزمین‌ خاص‌ که ‌برای‌ همه‌ اعصار و مردم‌ همه‌ جای‌ دنیا تأثیرگذار بوده‌اند، چرا که‌ روح‌ شان‌ فراتر از زمان‌ و مکان‌ حلول‌ کرده‌ است‌؛ اما نمی‌توان‌ از این‌ دست‌ اشعار، اثری‌ یافت‌ که‌ از لحاظ فصاحت‌، بلاغت‌ و زیبایی‌ به‌ حد و اندازه ‌سروده‌های‌ بهاگاوات‌ گیتا برسد. هومبلت‌ به‌ درستی‌ آن‌ را یگانه‌ سرود فلسفی‌ در میان‌ تمام‌ زبان‌های‌ جهان‌ قید کرده‌ است. انگار که‌ آن، ‌فلسفه‌ اوپانیشادها را به‌ گونه‌ای‌ رازگونه‌ و حماسی‌ در خود نهفته‌ است‌. از این‌ روی‌، در مورد هر بیت‌ آن‌ باید مدت‌ها تأمل‌ کرد. در سنت‌ هندو، اوپانیشادها را گاوی‌ می‌دانند که‌ کریشنا (از خدایان‌ و شخصیت‌های‌ الهام‌ دهنده‌ در بهاگاوات‌ گیتا) چون‌ پسر چوپانی‌ است‌ که‌ شیر آن‌ گاو را می‌دوشد. دانا کسی‌ است‌ که‌ شیر آن‌ را می‌نوشد.(همانجا‌، ۲۸۷) از همه‌ آثار مذکور، تأویل‌های‌ تمثیلی‌ عرفانی‌، مذهبی‌ و معنوی‌ به‌کرات‌ شده‌ و می‌شود.

ایلیاد و اودیسه‌ بزرگترین‌ آثار حماسی‌ و اساطیری مغرب‌ زمین‌ هستند که‌ در قالب‌ اشعار سروده‌ شدند. ایلیاد بزرگترین‌ منظومه‌ حماسی‌ یونانیان‌ باستان‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر بیست‌ و چهار سرود است‌. اودیسه‌ نیز که‌ پس‌ از ایلیاد و بعد از جنگ‌ تروا، آفریده‌ شده‌ نیز دارای‌ بیست‌ و چهار سرود است‌. هر دو اثر حدود هزار سال‌ پیش‌ از میلاد توسط هومر سروده‌ شده‌ اند‌. این‌ اشعار در زمان‌ جنگ‌ تروا سروده‌ شده‌ است‌.

دانته‌ در کتاب‌ کمدی‌ الهی‌، اشاراتی‌ به‌ شخصیتی‌ به‌ نام‌ ویرژیل‌ می‌کند. ویرژیل‌ شاعر لاتینی‌ بود که‌ در اثر معروف‌اش‌ انئیس‌، حماسه‌ امپراطوری‌ روم‌ را در سروده‌هایش‌ مرور می‌کند. او امپراطوری‌ روم‌ و شهر رم‌ را از تخیلی‌ شاعرانه‌ به‌ آرمانی‌ حماسی‌ و ملی‌ بدل‌ می‌سازد.

اشعار حماسی‌ شاهنامه‌ فردوسی‌ نیز که‌ در نزد ایرانیان‌ شناخته‌ شده ‌است‌، در همین‌ گروه‌ تعریف‌ می‌شود. شاهنامه‌ منظوم‌ فردوسی‌ به ‌جنگ‌های‌ کهن‌ ایرانیان‌ که‌ با افسانه‌ و اسطوره‌ آمیخته‌ بود، پرداخته ‌است. درحقیقت‌، فردوسی‌ شاهنامه‌اش‌ را زمانی‌ به‌ رشته‌ تحریر در آورده‌ بود که‌ به ‌آخرین‌ سال‌های‌ عصر حماسی‌ و اساطیری‌ ایران‌ تعلق‌ داشته‌ و حاصل‌ گردآوری‌ و اقتباس‌ و گزینش‌ تنها بخشی‌ از آن‌ها، در شاهنامه ‌فردوسی‌ آمده‌ است‌. آن‌ آثار قرار بود، مردمی‌ را که‌ در گذشته‌ فتوحات ‌بزرگی‌ داشته‌اند، ولی‌ اینک‌ به‌ ظاهر شکست‌ خورده‌ بودند، شور و امیدی‌ تازه‌ و جانی‌ دوباره‌ بخشد.

ب. شاهنامه ها و گرشاسب نامه های منثور و منظوم ایران زمین

پس از دوره فتوحات واستقرار دولت عرب در ایران و شوق شدید مردم جهت آگاهی از علوم و فنون و اخبار و تواریخ ملل تابعه و اقوام مجاوره، یکى از ایرانیان بسیار معروف به اهل فضل و ادب، یعنى عبدالله بن المقفع در حدود سنه ۱۴۲ هجری کتابى را در تاریخ پادشاهان ایران که «خداى نامه» خوانده می شد، از پهلوى به عربى ترجمه کرد و این ترجمه ابن المقفع که شوربختانه از میان رفته است، نزد قدما و مؤلفین عرب نیز همچنان معروف بوده است به خدای نامه یا سیرالملوک که درحقیقت ترجمه تحت الفظى آن است.(بهار، ۱۳۴۹: بخش مربوط به شاهنامه ها)

پس از ابن المقفع چندین نفر دیگر نیز سیرالملوک هاى متعددی در تاریخ پادشاهان ایران به عربى ترتیب داده‏اند که یا مستقیم ترجمه از پهلوى بوده است یا تهذیب و تحریر و حک و اصلاح ترجمه ابن المقفع و غیر او، از قبیل محمد بن الجهم البرمکى و محمد بن بهرام بن مطیار الاصفهانى و هشام بن قاسم الاصفهانى و موسى بن عیسى الکسروى و زاذویه بن شاهویه الاصفهانى و برخی دیگر که اسامى ایشان در تاریخ حمزه اصفهانى و فهرست این الندیم و مقدمه ترجمه طبرى و الاثار الباقیه ابوریحان بیرونى و مقدمه مجمل التواریخ مفصلاً مسطور است. متأسفانه از این کتب مذکور، اکنون آثارى باقى نمانده است و همه آنها از میان رفته‏اند گرچه مندرجات شان عموماً در کتب متأخره دیگر که بدون واسطه یا باواسطه از آنها اقتباس کرده‏اند، باقیمانده است؛ مانند تاریخ طبرى و کتاب البدء و التاریخ مقدسى و مؤلفات ابن قتیبه دینورى و مسعودى و ابن واضح الیعقوبى و حمزه اصفهانى و ابوریحان بیرونى و ثعالبى.

مقارن همان زمآن‌ها که بعضى ایرانیان متعرب از بغداد و عراق ترتیب این سیرالملوک هاى مختلف را به زبان عربى براى مطالعه عرب زبانان می داده‏اند، در ایران زمین نیز ایرانیان به همان نهج و طرز و ترتیب درصدد جمع‌آوری اخبار ملل و ملوک گذشته ایران برآمده و مجموعه‏هاى مختلفی به زبان فارسى براى مطالعه فارسى زبانان به اسم شاهنامه که اغلب به نثر و گاهى نیز به نظم نگاشته شده بودند، جمع و تلفیق نموده‏اند و اسامى بعضى از این شاهنامه‏ها در مؤلفات متقدمین با صراحت و با اسم و رسم رفته است؛ از قبیل گرشاسب نامه منثور ابوالمؤید بلخى که با عنوان «شاهنامه ابوالمؤید بلخى» در مقدمه قابوسنامه و مقدمه ترجمه تاریخ طبرى آمده است.(همانجا)

گویا مقدمه ای بر شاهنامه منثور که مآخذ فردوسى بوده است، نوشته شده و پس از نظم شاهنامه، همان مقدمه را با ضمایمى مقدمه شاهنامه منظوم قرار دادند و در زمان شاهزاده بایسنقر میرزاى گورکان آن مقدمه را برداشتند و مقدمه فعلى را بر شاهنامه افزودند. اثر منثور ابوالمؤید که کتابی عظیم در شرح وقایع و داستآن‌های ایران کهن و به‌خصوص شاهان و پهلوانان بود، به شاهنامه کبیر یا شاهنامه مؤیدی نیز معروف بوده است. بسیاری از داستآن‌های آن در شاهنامه فردوسی و سایر منظومه های حماسی متروک مانده است؛ مانند اخبار آغش و هادان (از پهلوانان دوران کیخسرو) و کی شکن (برادر زاده کیکاوس) و گرشاسب.(صفا، ۱۳۵۵: ۱۴۶-۱۴۷) ابوالمؤید بلخى که از شاعران و نویسندگان قرن چهارم هجری است، برای نگارش کتاب گرشاسب، از شاهنامه دیگری که پیش از آن توسط اسدی طوسی نوشته شده بود، بهره برده است.(اسدی ‌طوسی‌، ۱۳۵۴؛ نوبخت، ۱۳۷۳: ۸۲).

شاهنامه مسعودی مروزی نیز از جمله آن شاهنامه ها رفته است. مسعودی مروزی از سرایندگان سال های نخست سده چهارم هجری قمری است که آگاهی چندانی پیرامون وی وجود ندارد و همین قدر می دانیم که او نخستین کسی است به سرودن روایت های تاریخی و حماسی ایران دست یازید و شاهنامه منظومی پدید آورد. از این شاهنامه تنها دو بیت نخستین و بیت پایانی آن باقی مانده است که نخستین بار در کتاب البدء و التاریخ اثر مطهربن طاهر مقدسی در سال ۳۵۵ هجری قمری آورده شده است.


دوبیت آغازین:
نخستین گیومرث آمد به شاهی
گرفتش به گیتی درون پیشگاهی
چو سی سال به گیتی پادشا بود
کی فرمانش به هر جایی روا بود

بیت پایانی:
سپری شد نشان خسروانا
چو کام خویش راندند در جهانا


 ***
ثعالبی نیز در کتاب «غرر اخبار ملوک فرس» به دو فراز از این شاهنامه اشاره داشته است.
خوشبختانه از شاهنامه مروزی در منظومه کوش نامه، اطلاعات بیشتری نیز دیده می شود. ایرانشاه بن ابی الخیر هنگام یاد کردن از جنگ های ایرانیان در زمان فریدون با سپاهیان بجه و نوبی در آفریقا می گوید:

زمین بجه هر که او داندش
جهان دیده مازندران خواندش
چو خواهی که رزم سیاهان تمام
بدانی؛ تو را ره نمایم به کام
ز مسعودی این داستان باز جوی
که او رنج دیده ست از این گفتگوی
بدان هر که این کارنامه نهاد
ز شاهان ایران سخن کرد یاد

***
دیگر از این قبیل شاهنامه‏هاى پیش از فردوسى، شاهنامه ای بوده است به نثر که به فرمان ابونصر محمدبن عبدالرزاق طوسى در اواسط قرن چهارم جمع‌آوری شده است و ما از وجود چنین شاهنامه ای از طریق سه مأخذ خبر داریم:

  • الآثار الباقیه که در دو موضع با صراحت اسمى از این شاهنامه برده است.
  • مقدمه قدیم شاهنامه است که مکرر از ابومنصور بن عبدالرزاق صحبت می نماید.
  • مقدمه جدید شاهنامه یعنى مقدمه بایسنغرى است.

مقدمه شاهنامه از جمله نثرهایى است که از عربى ترجمه نشده و در اصل به پارسى درى تحریر یافته است، از این روی داراى خصایص ذیل است: فارسى آن بر عربی غلبه دارد و صدى یک تا دو لغت تازى بیش (سواى نام ها) در آن نیست و مابقى فارسى خالص است و نیز طورى هم نیست که معلوم شود محرر قصدى خاص در این شیوه داشته است و لغات فارسى آن همه از لغات روان و ساده درى است و از آن قبیل لغاتى است که فردوسى نیز در شاهنامه آورده است و شکى نیست که باقى شاهنامه منثور ابومنصورى نیز بر همان منوال بوده است و این سادگى و فراوانى لغات پارسى و اندکى لغت عربی طبعاً در گوینده طوسى که شاهنامه را از روى متن منثور مذکور به نظم می آورده است، گویا اثر بخشیده و شاهنامه را به سبک و شیوه مشهور در آورده است. از گرده این مقدمه و بعض جای هاى تاریخ بلعمى که گویا ترجمه از عربى نیست و از مأخذ پارسى نقل گردیده، چون داستان کیومرث و عقاید ایرانیان در بدو تاریخ که مقدمه ای است که بلعمى بر ترجمه طبرى افزود و داستان بهرام چوبین و غیره و نیز از فصول حدود العالم راْلاَبنیه فى حقایق الادویه و قسمت هایى از تاریخ سیستان که نقل از گرشاسپنامه ابوالمؤید بلخى است، به روشنی می توان به سبک قدیمی ترین نثر درى پى برد. خصوصیت دیگر مقدمه، خالى بودن از موازنه و مترادفات و سجع و دیگر صنایع است که در آن روزگار رسم نبوده است.(بهار، جلد ۲، ۱۳۴۹: بخش مربوط به شاهنامه ها)

شاهنامه منثور دیگر، که در متون کهن به نام اش برمی خوریم، شاهنامه ابوعلی محمدبن احمد البلخی الشاعر است که در الآثارالباقیه از آن ذکری رفته است. از احوال این شاعر اطلاع چندانی در دست نیست و همین قدر می دانیم که چون در الآثار الباقیه قید شده پیش از آن زمان می زیسته و ابوریحان شاهنامه وی را کتابی متقن و معتبر توصیف کرده که برای نگارش اش از سیر الملوک ابن مقفع و محمدبن الجهم البرمکی و هشام بن القاسم و بهرام بن مردانشاه و بهرام بن مهران الاصفهانی و تاریخی متعلق به بهرام الهروی المجوسی استفاده برده است.(صفا، ۱۳۵۵: ۱۴۸)

در این دوران، به جز مجموعه شاهنامه ها و گرشاسب نامه های بزرگ، به تعدادی از داستآن‌های پهلوانی منفرد بر می خوریم که دستمایه حماسه سرایان قرار گرفته بود؛ بانوگشسپ، داستان نریمان، داستان سام و زال و رستم و فرامرز و سهراب و برزو و شهریار از آن جمله‌اند.(همانجا)

شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها آیینه ای بودند از تمایلات و آرمآن‌هایی که به هویت پیش از اسلام ایرانیان برمی گشت و نمی خواست زیر شمشیر هویت عربی قربانی شده یا فراموش گردد و زبان فارسی که نمی خواست زیر قلم عربی محو شود. آن‌ها همزمان نقشی دیگر را در آینده نیز بازی می کردند و بازیابی هویتی بودند که بار دگر زیر تازش سواران نوظهور از آسیای میانه و مرزهای شرقی سرزمین های اسلامی قرار گرفته بود و به شکل حماسه ای نمادین از نبرد ایران و توران در شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها آمده بود.(هولت و دیگران، ۱۳۸۳: جلد ۱، ۲۰۶)

تصور می کنم، نیاز به هیچ تحلیل بیشتری نیست که دریابیم، روح تمامی شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها از منثور تا منظوم و از داستآن‌های منفرد تا مجموعه های بزرگ، حماسه بوده است که بی زمان و بی مکان اند و مشخصاً با اثر تاریخی بیهقی که کاملاً تقویم وار گزارش می شود، از هر نظر کاملاً متفاوت اند.

 پ. شاهنامه فردوسی

حکیم ابوالقاسم منصوربن حسن مشهور به فردوسی، شاعر سترگ قرون چهارم و پنجم هجری در حدود سال ۳۲۹ در قریه باژ از توابع طابران توس میان خانواده ای از دهقانان چشم به جهان گشود.(همانجا، دیباچه)

دقیقی شاعر که قبلاً شروع به نظم شاهنامه ابومنصوری کرده بود، پس از سرایش هزار بیت از آن در حدود سال ۳۶۹ هجری به دست یکی از غلامان اش با ضربه کاردی به قتل می رسد و کار بزرگ وی ناتمام می ماند؛ اما آوازه کار دقیقی در خراسان شایع شد و نسخه ای از گشتاسب نامه او نیز به دست فردوسی رسید و فردوسی کار شاهنامه را آغاز کرد.(همانجا)

شاهنامه فردوسی بی شک اثری سترگ و کم نظیر در تاریخ ادبیات جهان و بی نظیر در تاریخ و ادبیات حماسی ایران زمین است.(فردوسی، براساس نسخه کامل شاهنامه مسکو) شاهنامه را اشعاری در وصف تاریخ قدیم ایران از آغاز تمدن آریایی تا انقراض دوره ساسانیان ذکر کرده اند؛ حداقل بسیاری چنین پنداشته اند.(صفا، ۱۳۶۳: ۲۰۶-۲۱۵) فردوسی برای شاهنامه خویش از منابع متعددی سود جسته که برخی را می شناسیم و بعضی را حدس می زنیم؛ شاهنامه ابومنصوری، شاهنامه نیمه کاره دقیقی به نظم، خدای نامه ها، منابع مستقل داستانی چون رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، اخبار رستم، کارنامه اردشیر پاپکان (بابکان) و حتی منابع شفاهی دانایان و عامه مردم.(نوبخت، ۱۳۷۳: ۱۱-۱۲؛ صفا، جلد اول، ۱۳۵۵: ۱۵۰-۱۵۱؛ نسک پهلوی-پارسی کارنامه اردشیر پاپکان)

شاهنامه بی شک اثری حماسی است، در انگیزه، زبان و مهمتر از همه روح اثر فردوسی؛ انگیزه فردوسی در ابیات شاهنامه مشخص است که می خواهد عجم پارسی را در مقابل عرب دوباره زنده کند. زبان شعر است و بزم رزم و روح اثر، هیاهویی است و تو گویی رستاخیزی است برای بیدار ساختن خفتگان و حتی شاید زنده کردن مرده دلان. حتی شاهنامه وقتی وارد فضای دوران تاریخی می شود، حماسی آن را روایت می کند؛ چنان که اساطیر نیز روح شان حماسی عرضه می شود.

ت. مقایسه ای بین شاهنامه فردوسی و تاریخ بیهقی

برخى از محققان کشور ما مقایسه‏اى بین تاریخ بیهقى و شاهنامه فردوسى انجام داده‏اند و آنها را بسیار نزدیک به یکدیگر دیده‏اند! ولى اگر از منظر تاریخ‌نگاری و آثارى با ارزش تاریخى بدآن‌ها بنگریم، خواهیم دید که نه تنها آنها از یک سنخ نیستند، بلکه حتى بیهقى چنان که از برخى قراین برمى‏آید، مشخصاً درصدد بوده است تا اثرى کاملاً متفاوت با شاهنامه بیافریند. بدون مراجعه به نیات و انگیزه‏هاى بیهقى و تنها با عطف به آثار و متون پشت تاریخ بیهقى نیز مى‏توان به روشنى دریافت که آنها دو اثر کاملاً متفاوت از دو حوزه مختلف‏اند.

در تاریخ بیهقى ما مشخصاً با اثرى سروکار داریم که تاریخ‌نگاری را مدنظر دارد که وقایع آن گونه که مشاهده‏گرى با ذهنیت یک دبیر کارآزموده دریافته، روایت مى‏شود، در حالى که ما در شاهنامه با اثرى حماسى در حوزه ادبیات مواجه هستیم که نه واقعیات، بلکه همچون بسیارى از آثار حماسى دیگر، ابتدا به شکلی شفاهی و نقالی سروده می شد و دهان به دهان دم می گرفت و سینه به سینه نسل ها می چرخید. به بیان دیگر، با مراجعه به آثار گرانبهاى تاریخ بیهقى و شاهنامه فردوسى درخواهیم یافت که با دو اثر کاملاً متفاوت از حیث زبان و هویت سر و کار داریم که متن مرجع اولى علم تاریخ و به‌خصوص تاریخ‌نگاری و متن مرجع دومى حماسه و به‌خصوص ادبیات حماسى و حتی سرایش به شیوه نقالی است.

علاوه بر قضاوت و مقایسه تاریخ بیهقى و شاهنامه فردوسى از منظر نوشتار و متون پشت آنها مى‏توان با استخراج تأویل هایى از نوشتار بیهقى دریافت که او نیز در تاریخ‌نگاری خود تأکید داشته تا به آثارى که از واقعیات فاصله گرفته و اثرى که جذب شوق و علاقه شنوندگان را ملاک قرار داده و قصه و افسانه یا حتی حماسه های پادشاهان و فرماندهان و لشکریان را متن مرجع خویش ساخته، دست نزند. چنان که بیهقى متذکر مى‏شود که تاریخ‏نویسى با قصه‏پردازى و حتى نقالى کاملاً متفاوت است و مورخ نباید به سبب علاقه مردم به قصه و سرگذشت گمراه شود. او در خطبه باب خوارزم چنین اشاره مى‏کند:

«و بیشتر مردمِ عامه آنند که باطل و ممتنع را دوست‏تر دارند چون اخبار دیو و پرى و غول بیابان و کوه و دریا که احمقى هنگامه سازد (یعنى معرکه بگیرد) و گروهى همچون گرد آیند و وى گوید که در فلان دریا جزیره‏یى دیدم و پانصد تن جایى فرود آمدیم در آن جزیره و نان پختیم و دیگها نهادیم. چون آتش تیز شد و تبش بدان زمین رسید از جاى برفت نگاه کردیم ماهى بود و به فلان کوه چنین و چنین چیزها دیدیم و پیرزنى جادو مردى را خر کرد و باز پیرزنى دیگر جادو گوش او را بروغنى بیندود تا مردم گشت و آنچه بدین ماند از خرافات که خواب آرد نادانان را، چون شب بر ایشان خوانند؛ و آن کسان که سخن راست خواهند تا باور دارند ایشان را از دانایان شمرند و سخت اندک عدد ایشان و ایشان نیکو فراستاند و سخن زشت را بیندازند…»(بیهقى، ۱۰۹۹) و مى‏افزاید که «راندن تاریخ از نوعى دیگر باید»؛ و در جایى دیگر مى‏گوید: «و تاریخ‏ها دیده‏ام بسیار که پیش از من کرده‏اند پادشاهان گذشته را خدمتکاران ایشان که اندران زیادت و نقصان کرده‏اند و بدان آرایش آن خواسته‏اند…».(همانجا، ۱۶۲)

با این همه، آن هرگز به معناى بى‏اعتبار ساختن ارزش شاهنامه فردوسى نیست و تنها بدان معناست که شاهنامه اثرى تاریخى نیست، بلکه اثرى ادبى و حماسى است که در تاریخ ادب ایران بى‏نظیر و در تاریخ ادبیات حماسی جهان کم‏نظیر است. ارزشمندی و ارجحیت شاهنامه نسبت به تاریخی بیهقی آنجا مشخص می شود که تلاش بر پارسی گویی و زنده کردن ملتی است، اما بیهقی چنان که در پیشنهاداتی که طی متن منسوب به زینه الکتاب اش دیدیم، در جهت عکس سعی می کند تا واژه های معادل عربی برای فارسی جانشین کند و فاقد شور حماسی یا تلاش برای تاریخ سازی است.

تحلیل هایی از اسطوره و حماسه تا تاریخ و تاریخ‌نگاری

الف. آغاز تواریخ اسلامی

گویا اعراب پیش از اسلام همچون بسیاری از ملل غیرمتمدن فاقد تاریخ نگاری بودند و تنها در متونی که به «ایام العرب» مشهور بوده اخباری آمیخته با داستآن‌های قهرمانان و روسای قبایل را می آوردند.(اشپولر و دیگران، ۱۳۸۰، ۱۰) تاریخ‌نگاری اسلامی با شرح سیره پیامبر و جنگ های صدر اسلام شروع شد و نخستین نگارش ها در دوران اسلامی به نگارش احادیث و اعمال پیامبر اسلام و صحابه و وقایع رخداده در صدر اسلام نظر داشت. دلیل آن نیز تا حدی مشخص بود. گفتار و رفتار پیامبر به همراه نزول آیات قرآن، مرجعی برای مسلمانانی بود که می خواستند از آن دوران بدانند و برحسب شان عمل کنند؛ اما مغازی نویسی و فتوحات نگاری تداوم تمایلات اعراب پیش از اسلام بود که جنگ و پیروزی را نقطه عطف زندگی و زمانه خویش می پنداشتند و حالا این فرهنگ جاهلی، تمایل داشت تا زیر پوست دین جدید اسلام فرو رفته و دوباره در قالبی نو رشد کرده و نضج گیرد؛ مثل فتوح الشام و فتوح العراق واقدی، فتوح البلدان بلاذری و فتوحات مصر و اخبارها تدوین عبدالحکم و نظایرشان که بسیارند. حاجی خلیفه صاحب کتاب کشف الظنون می گوید که محمدبن مسلم زهری (وفات در ۱۲۱ هجری) نخستین کسی بوده که کتابی در مغازی صدر اسلام تدوین نموده بود؛ اما از آن تألیف اینک چیزی برایمان باقی نمانده است.(شهابی، ۱۳۷۵: ۴۰) برجستگی مغازی در اذهان جمعی اعراب آنقدر بود که حتی کتبی که توسط مولفان با عباراتی دیگری، همچون سیرت یا روایات نگاشته شده، در میان دیگران گاه با نام مغازی خوانده می شده است؛ از جمله تواریخ ابن اسحاق و ابن هشام.

سپس نوبت به کسانی رسید که تاریخ ملل دیگر و طبقات مختلف شان را می نگاشتند. کتبی که همزمان به تاریخ و جغرافیا می پرداختند، مهم‌ترین نمونه هایی از شناخت ملل و سرزمین های دیگر بودند؛ مثل صور الاقالیم و مسالک و ممالک که در کارهای ابن خرداذبه، ابن حوقل، اصطخری ودیگران دیده می شود. در میان دسته طبقات می توان از طبقات الفرسان، طبقات الفقها، طبقات المحدثین، طبقات المفسرین و غیره نام برد. همزمان با آن‌ها، تاریخ های محلی و تواریخ عمومی نوشته می شدند. تاریخ بخارا، تاریخ بیهق، تاریخ سیستان، تاریخ بغداد، تاریخ مرو، تاریخ هرات، تاریخ خوارزم، تاریخ نیشابور و غیره در تاریخ های محلی شناخته شده اند و در تاریخ های عمومی نیز تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری و تاریخ کامل ابن اثیر از جمله معروف ترین شان بودند؛ و خلاصه پندنامه ها و مرام نامه ها و مقامات نوشته شدند تا هم از زندگی و موقعیت هایشان به مردم اندرز دهند و هم ملوک و فرمانروایان را به مرام کشورداری و مردم پروری آشنا کنند و تجارب گذشتگان را به آیندگان منتقل سازند. پندنامه سبکتگین غزنوی و قابوسنامه عنصرالمعالی‌ و مقامات حمیدی و مقامات عمید ابونصر، در زمره آثاری هستند که در تاریخ آمده اند.

ب. تاریخ‌نگاری اسلامیعربی و اسلامیایرانی

نویسندگان فارسى در دوره سامانیان با تصرفاتى چند از قبیل ادخال اندک لغات تازه وارد عربى و بکار بستن قانون ترجمه از زبان عربى و تقلیدى مختصر از نثر قرن سوم هجرى عرب سبک قدیم را با احتیاجات جدید تطبیق دادند. نثر معمرى و بلعمى و ابوالمؤید نثرى نیست که بتوان آن را مولود یک قرن دانست و نیز مشکل است که پایه و مایه آن نثر را در نثر پهلوى جویا شویم.

در طى قرن چهارم هجری تحولاتى در تاریخ‌نگاری اسلامى روى داد و علت آن تا حدى نفوذ پژوهش‏هاى فلسفى بود و همچنین بدین دلیل که نگارش تاریخ از دست محققان مذهبى به دست کارکنان رسمى دولت و دولت‏مردان افتاد. در قرن چهارم تاریخ‌نگاری اسلامى، نه تنها به لحاظ نویسندگان، بلکه از جهت هدف و محتواى آن، کم‏کم به گونه‏اى غیرمذهبى درآمد. تغییر در نوع مورخان موجب پیدایش تحولاتى در اهداف و محتواى تاریخ گشت. بدین سبب دولتمردان تحت نفوذ عقاید فلسفى و سنت ادبى قرار گرفتند. مورخان جدید بیشتر اطلاعات تاریخى را به خاطر خود آن و یا براى کسب اخلاقیات قابل دریافت از آن مى‏جستند، نه براى اهداف مذهبى. با این همه این تحول بدان معنى نبود آن‏طور که برخى محققان مدرن گفته‏اند، آگاهانه صحت مطالب را فدا کردند.

در قرن پنجم هجری در میان آثار گونه گون تاریخی، جغرافیا، فلسفه، پزشکی و علوم طبیعی و البته آثار ادبی، حماسه بسیار چشمگیر بود و علاوه بر آن که از تحول و ترقی در زمینه های مختلف خبر می دادند، در زنده کردن احساسات میهنی و یادآوری گذشته مجدآمیز تبلور داشت.(نوبخت، ۱۳۷۳: ۷۹) ازنظر شکل و تمرکز نگارش تاریخ شهرها و ایالات و سلسله‏ها بیش از قدیم رواج یافت و تاریخ اسلام کمتر شد. همچنین مسایل مربوط به حکمرانان و دربار آنها موضوع اختصاصى بسیارى از این تواریخ گردید، در حالى که تواریخ قدیمى که توسط محققان مذهبى نوشته مى‏شدند وسعت بیشترى داشتند. مطالب بسیارى نیز از سنت ادبى در این روایات تاریخى وارد شدند، اما تاریخ‌نگاری با گرایشات مذهبى خصوصاً در زمینه زندگى‏نامه‏ها که بعد از قرن چهارم تحول یافت، ادامه پیدا کرد. در ایران قرن چهارم تحقیقات تاریخى و علاقه به روند کلى تاریخ‌نگاری اسلامى گسترش یافت. به علاوه در سرزمین اصلی ایران، سنت تاریخ‌نگاری رو به تحول گذاشت، به‌خصوص به صورت تاریخ سلسله‏ها، شهرها و ایالات. در این محیط فرهنگى خلاق و روند جدیدى که به ویژه در مطالعات تاریخى پدید آمده بود، بیهقى متولد شد.(والدمن، ۱۳۷۵: ۶۱-۶۲)

اما نویسندگان آن اعصار چه کسانى بوده‏اند؟ در پاسخ باید گفت که اطلاعات ما از آن قرون کامل نیست که البته همین نقص اطلاعات، خود گویای دوره‏اى است که با وجود این که شکوفایى نسبى قرونى را در تاریخ اسلامى نشان مى‏دهد، حکایت از آن دارد که به کار بردن اصطلاح رنسانس اسلامى براى آن دوران، مبالغه‏آمیز است. ولى همان دستاوردها نیز آسان بدست نیامد و حاصل فضاى مناسبى بود که در قرون سوم، چهارم و پنجم در دربار حکومت هاى اسلامى و امیرنشینان تحت حمایت آنها همچون سامانیان و غزنویان پدید آمده بود. از قرون سوم و چهارم هجری تا نهم هجری جوامع اسلامی به دستاوردهای علمی و فرهنگی عظیمی دست یافتند که ظهور تمدنی جدید با عنوان اسلامی را اعلام می کرد. میزان این رشد و شکوفایی در اعصار مذکور یکسان نبود و فراز و فرودهایی داشت و شاید بتوان گفت مابین “عصر طلایی تا عصر نقره ای اسلامی ” در نوسان بود که با حملات مغول تقریباً متوقف شد.

در میان تأثیرپذیری از علوم اسلامی از تمدن ها و فرهنگ ها و تطورشان برحسب سنتی خاص باید گفت که ادبیات و به‌خصوص تاریخ هویتی -تا حد زیادی متفاوت با تأثیرپذیری از کانون های علمی و سنن مألوف زمان یافت. اگر چنان که دیدیم، فرهنگ و تمدن یونانی- هلنی در اکثر زمینه ها و معماری و شهرسازی و کشورداری و سیاست از شیوه ها و سبک های ساسانی- ایرانی و رومی-بیزانسی متأثر گشت، ادبیات و زبان از سبک های بیشتر عربی – آرامی و تا حدی ایرانی (پهلوی، فارسی دری و سریانی) پیروی کردند، در فقه و تاریخ مشخصاً از سنت یهودی پیروی کرد. تقریباً کلیه تواریخ عمومی اسلامی نه تنها در روش روایت که در بسیاری ازوقایع و تواریخ مربوط به پیش از اسلام عیناً از تواریخ یهود و کتاب عهد عتیق یهودیان استفاده کردند. آن از داستان آدم و روایات اساطیری –مذهبی عهد عتیق شروع می شد تا به پیامبر اسلامی می رسید. علاوه بر آن برخی از مورخان اسلامی نیز اصلاً از یهودیانی بودند که یا مسلمان شده و یا ظاهراً اسلام را پذیرفته بودند. علاوه بر آن، پس از پیامبر اسلام حتی خلفا اگر می خواستند چیزی از قصص و داستان انبیاء پیش از اسلام بیش از آنچه در قرآن آمده بدانند، باز به همین یهودیان مسلمان شده رجوع می کردند و آنان بودند که زبان عبری می دانستند و می توانستند با رجوع به عهد عتیق به ذکر قصص و داستان انبیاء و اولیاء همت گمارند؛ گرچه گاه پیش می آمد که عدم تطابق برخی از آن روایات با قصص قرآنی موجب رد تاریخ مولف یهودی توسط مسلمانان می شد؛ همچون تاریخ ابن اسحق و آنچه توسط مسلمانان به‌عنوان اسرائیلیات خوانده شده است. با این همه بررسی ما از تواریخ اسلامی به جای مانده با تاریخ عهد عتیق یهودیان گواه آن است که این تأثیر بیش از آن بوده است که برخی اختلافات اش با قصص قرآنی مانع از الگوبرداری از سنت یهودی شده باشد و به نظر می رسد در بسیاری از داستآن‌ها و تواریخ که قرآن سکوت کرده، اما عهد عتیق سخن گفته، مانعی جدّی برای پذیرش اش بین مسلمانان علم نشده است و در تواریخ اسلامی آمده است.

پ. از افسانه و اسطوره تا تاریخ و تاریخ‌نگاری

تاریخ و تاریخ‌نگاری ایرانیان، مباحث بسیارى را در دوران اخیر برانگیخته است. بسیارى از محققان بر این باورند که در زمان ساسانیان و هخامنشیان و حتى پیش از آنها، ما تاریخى کهن داشته‏ایم که مورد غفلت واقع شده و بدست‏مان نرسیده است. همچنین بسیارى مدعى شده‏اند، تمدنهاى غالب، تاریخ ما را بر وقف مراد و خواست‏هاى خود نوشته‏اند که موجب ناشناخته ماندن تاریخ واقعى جامعه ایرانى شده است. عده‏اى نیز بر این باورند، تمدن ایرانى داراى کتب علمى و تاریخى ارزنده‏اى بوده است که در غبار زمان یا دستخوش فراموشى شده و یا آماج تاراج اقوام وحشى قرار گرفته است؛ اما اگر مى‏خواهیم مطالعات و کتبى از این دست را به سطح پژوهش‏ها و آثارى علمى ارتقاء دهیم تا توسط مراکز معتبر علمى و پژوهشى داراى ارزشى شناخته شوند، مطالعات خود را با نگاه به نظریاتى ارایه کنیم که آراء و فرضیات تاریخى را محک زده و ارزیابى مى‏کنند، گر چه مى‏دانیم هیچ نظریه‏اى به شکلى مطلق نمى‏تواند همه آثار تاریخى و علمى را ارزش‏گذارى کرده و یک بار براى همیشه پرونده آنها را مختومه اعلام کند.

یکى از مطرح ترین نظریات در گستره تاریخ به هگل تعلق دارد. نظریات مولف او، مورد استفاده بسیارى از تاریخ‏نگاران، نظریه‏پردازان علم تاریخ و فلسفه تاریخ و حتى مخالفانش قرار گرفته است. هگل طى درس گفتارهایى که در دانشگاه، سر کلاس تاریخ فلسفى جهان ارایه مى‏کرد، خطاب به اشخاصى که تاریخ خویش را قربانى نگارش اقوام دیگر مى‏دانند، نظریات جالبى ارایه مى‏کرد. او به صراحت مى‏گوید، قومى که خود تاریخ خویش را ننوشته است، تاریخى نیز ندارد! تنها اقوامى که تاریخ‏شان را خود به شکلى مکتوب نوشته‏اند، داراى تاریخ‏اند و بس؟! به بیان دیگر، هگل تولد نگارش اثر تاریخى را، نه تنها یک پدیده تاریخى، بلکه معیارى براى بازنمودِ جایگاه تطور تاریخى یک قوم مى‏داند. از این منظر، هر اثرى فرزند زمانه خود است. مولود تطورِ تاریخى عصر خویش. آن آینه انعکاسِ تحولات تاریخى، اجتماعى و فرهنگى ادوار خود است. از این روى قوم، جامعه، تمدن یا جنسیتى (مرد و زن) که خود تاریخ‏شان را ننوشته‏اند، تاریخى نیز ندارند.

نکته مهمترى که نباید از منظر ما دور بماند، تشخیص خصایص آثار از میان رفته تاریخى به طریقى غیرمستقیم و با کمک سایر آثار به جاى مانده است. آثار باقیمانده از هر قوم یا جامعه‏اى، خود در خصوص نوع آثار مفقوده آن نیز سخن مى‏گوید. عصرى که در آن افسانه‏پردازى و اسطوره‏سازى یا حماسه سرایی، روایت غالب قوم یا جامعه‏اى است، به روشنى مى‏گوید که آثار مفقوده او نیز چیزى جز آن نبوده‏اند. چرا که آن قوم یا جامعه، هنوز مرحله افسانه و اسطوره‏پردازى یا حماسی را مى‏گذراند و طى تطورش، هنوز دوران تاریخى‏اش آغاز نشده است.
قومى که در دربار پادشاهان اش، به جاى تاریخ‏نگاران، این شاعران و به‌خصوص شاعران حماسه سرا هستند که فتوحاتشان را روایت مى‏کنند، خود به گونه‏اى گویا مى‏سراید، که هنوز عصر تاریخنگاریش ظهور نکرده است. به بیان دیگر، تطور هر جامعه با معیارهایى صورت مى‏گیرد و نمى‏توان انتظار داشت، جامعه‏اى که در آن افسانه‏پردازى یا حماسه‏سازى رواج دارد، ناگهان کتابى علمى در خصوص تاریخش نگاشته باشد. حتى اگر در مواردى استثنایى نیز، کتابى تاریخى در چنان جامعه‏اى یافت شود که در تضاد با سایر آثار متداول و رواج یافته باشد، تنها معرف تطور فکرى شخص نگارنده آن است و نه تطور تاریخى جامعه‏اش. از این روى چنان جامعه‏اى هنوز مرحله تاریخ‏نگاریش را نمى‏گذراند و آن اثر را نمى‏توان به روح غالب جامعه‏اش تعمیم داد.

اما تبیین فوق داراى نواقصى است. در دوره‏هایى از تاریخ محققاً آثار بسیارى وجود داشته‏اند که توسط مورخان سرزمین‏شان نگاشته شده‏اند، اما اکنون تنها نام یا سطرهایى از آنها، حضور فسیل‏گونه‏شان را اعلام مى‏کند و آثار دیگرى نیز براى ارزیابى محققان امروز در دست نیست تا آثار مفقوده را نیز برحسب آثار موجود محک زنیم. از این روى پرسشى مطرح مى‏شود: آیا مى‏توان با چنین قاطعیتى به یکسانى تاریخ واقعى یک قوم یا جامعه تنها برحسب کتب تاریخى نوشته شده و به جاى مانده از همان قوم یا جامعه حکم کرد؟! این در حالى است که همزمان کتب تاریخى دیگرى نیز توسط مورخان سایر اقوام و جوامع متمدن ثبت شده که حکایت از اوضاع اقوام و جوامعى دارد که آثار مرجع تاریخى‏شان در دست نیست. ایران زمین همچون بسیارى از دیگر جوامع باستان، از تاریخى کهن برخوردار بوده است که آثار باستانى به جاى مانده از آن حکایت از تمدنى به بار نشسته و گسترش یافته دارد که توانسته بود، اقوام مختلف را زیر پرچم خود به گونه‏اى گرد آورد که هر یک علاوه بر این که فرهنگ و آداب و رسوم و مذهب‏شان را حفظ کنند، در مجموعه‏اى از امتزاج فرهنگ ها مشارکت داشته باشند که تحت عنوان فرهنگ و تمدن ایرانى قد علم مى‏کنند. مهمتر از آن، اگر ایرانیان، اثرى تاریخ‏نگارانه در خصوص تمدنشان ننوشته‏اند، ملل متمدن دیگر، تاریخ‏نگارانى شناخته شده و معتبر داشته‏اند که اطلاعاتى غنى از تمدن ایرانى در اختیار آیندگان قرار مى‏دهند. کتب تاریخى هرودوت، توسیدید، پلوتارک و… گواهى بر این نظرند. البته هگل هنگام نگارش فلسفه تاریخ اش، از اطلاعاتى مکفى نسبت بدین شواهد برخوردار بوده است، اما اصرار دارد تا توجه خواننده را به این نکته جلب کند، مردم سرزمینى که خود تاریخشان را بنویسند، ناخواسته تفکر و زبانشان را در تاریخ‌نگاری خویش انعکاس مى‏دهند و چنین اثرى، مهمتر از وجوه حماسى آن، تأویلى را به دست مى‏دهد که انعکاس روح جمعى آن قوم و آینه تمام نمایى از رشد تاریخى جامعه‏شان خواهد بود. در حالى که با نگارش تاریخ شان بوسیله مورخانى از قوم و جامعه‏اى دیگر، بخش بزرگى از زبان و اندیشه مورخان ناخواسته به قوم و جامعه‏اى که تاریخ اش نوشته مى‏شود، تعمیم داده مى‏شود.

با ارایه چنین نظریاتى از هگل، در ابتدا به نظر مى‏رسد که اندیشه ما کاملاً توسط استدلال وى خلع سلاح شده باشد، اما با کمى تأمل در خصوص تاریخ‏نویسى در دوران اخیر، ما با مسأله‏اى مواجه‏ایم که تأویل دیگرى را نیز قوت مى‏بخشد. اکنون ما روایاتى را سراغ داریم که از منطق و زبان اسطوره‏ها و افسانه‏ها برخوردار نیستند و مشخصاً تاریخی اند، ولى وقایع تاریخى را نیز نه آن گونه که تحقق یافته است، بلکه بدان گونه که مطلوب‏تر بوده، روایت مى‏کنند! البته این مسأله به دوران اخیر محدود نمى‏شود و از دوران کهن، تاریخ‌نگاری با مشکل فاصله بین تأویل تاریخ‏نگار از واقعیات و تأویل تاریخ‏نگار از آرزوها و خواسته‏هاى شکست خورده از واقعیات مواجه بوده است. بارزترین نمونه آن پیرامون جنگی بود که بین امپراطوری مصر با هیتی ها روی داد. در ابتدا که متون مصری کشف شدند، پیروز میدان جنگ مصریان تصور می شدند؛ اما پس از آن که الواحی متعلق به هیتی ها یافت شدند، محققان دریافتند که همان جنگ را هیتی ها به نفع خود نگاشته و مصریان را مغلوب تصویر کرده اند!

با گذشت زمان و سیری در تاریخ متوجه می شویم که به تدریج با جانشینى روایات تاریخ‏نگار به جاى روایات افسانه و اسطوره‏نگار، از اهمیت آن کاسته شده و تمایز بین دو نوع تاریخ‌نگاری واقع‏نگار و واقع ستیز بیشتر به چشم آمده است.

ت. تاریخ و تاریخ‌نگاری ایرانی

باید توجه داشت که جامعه ایرانى تا پیش از تاریخ طبرى، تاریخ بلعمى، تاریخ بیهقى، زین‏الاخبار گردیزى و تاریخ یمینى عتبى داراى تاریخ‌نگاری –لااقل به مفهوم امروزین آن- نیست؛ تاریخى از جامعه ایران که از نگاه یک مورخ ایرانى نوشته شده باشد و متکی بر افسانه و اسطوره و حتی حماسه نباشد. حتى تاریخ هاى طبرى و بلعمى نیز علاوه بر وجوه تاریخى، سرشار از وجوه اسطوره‏اى و حماسى‏اند. پیش از آنها روایات افسانه‏اى، اسطوره‏اى و حماسى بودند که به جاى تاریخ‌نگاری براى تشریح آنچه به وقوع پیوسته پدید مى‏آمدند و تاریخ ایران را افسانه و اسطوره‏هاى ذهن نقالان، حماسه‏پردازان و شاعران رقم مى‏زدند. از همین روى بود که در ایران هر گاه پادشاهى به پیروزى بزرگى دست مى‏یافت، این حماسه‏سرایان و شاعران بودند که در دربار به توصیف اش مى‏پرداختند، نه تاریخنگاران. چرا که روح جمعى زمانه، نه تنها افسانه و اسطوره مى‏طلبید، بلکه مى‏آفرید. پس از سامانیان و غزنویان است که تحولات تاریخى، اجتماعى و فرهنگى نشان دهنده دوره انتقالى از عصر اسطوره‏ ای و حماسی به عصر تاریخى را نشان مى‏دهند؛ اما چه پدیده‏ها و تحولاتى موجب طلوع عصر تاریخ‌نگاری ایرانى شده است؟

چنان که گذشت، در قرون سوم و چهارم هجرى، خیل عظیم ترجمه‏هاى کتب فلسفى یونانى، که ظهورشان در سرزمین‏هاى اسلامى از قرن دوم هجرى آغاز شده بود، موجب گردید که ثمرات این تحول در عرصه‏هاى مختلف به بار نشیند و آثار ارزنده‏اى را، نه تنها در رشته تاریخ، بلکه در زمینه‏هاى مختلف علمى، نظرى و فرهنگى پدید آورد. ظهور ناگهانى آثار علمى در حوزه‏هاى مختلف اجتماعى و فرهنگى اتفاقى نبود و آن حاصل رسوخ ودیعه‏اى بود که فرهنگ اسلامى از تمدن های دیگر و به‌خصوص یونانى اتخاذ کرده بود و آن چیزى نبود، جز محوریت عقلانیت در شناختها و داورى‏ها. مشروعیت پذیرش این اصل که انسان به کمک عقل، توانایى شناخت موضوع‌ها و پدیده‏هاى هستى و زندگى را داراست و حتى کتب مقدّس را نیز مى‏توان به کمک عقل شناخت که آینه‏اى از شناخت معرفت لایزال خداوند هستى و نازل کننده کتب مقدّس است. آن هنگام بود که معرفت دینى، از باورى تعبدى به‌سوی تبیینى عقلایى سوق یافت و به جاى ردپایى از تعصب در تاریخ، آثار مطرح فلسفى ـ اسلامى و کلامى را به جاى گذاشت.

از طرفى دیگر، از قرن دوم هجرى خلفاى بغداد در دربار خود فضایى را پدید آوردند که امکان مباحثات نسبتاً عقلى و دینى را فراهم مى‏آورد. این مشروعیت به تدریج از میان علما به میان مردم و از دربار به جامعه سرایت کرد و مباحث گرم کلاس هاى دینی، مذهبی و فقه‏هاى مختلف را در دوره‏هاى بعدى شکل بخشید. گرد آمدن ادبا و شاعران دربارى سامانیان دقیقاً به تقلید از رفتار متداول در دربار خلفاى عباسى بود، همان گونه که در دربار غزنوى نیز تجمع حکما و علما، تقلیدى عینى از خلفاى بغداد به شمار مى‏رفت، به طورى که گاه حتى این گردآورى در دربار غزنوى به زور انجام مى‏شد! و این خود حکایت از آن داشت که اتخاذ فضاى فرهنگى مناسب در دربار غزنوى، بیش از این که از شناخت اهمیت آن باشد، گونه‏اى چشم و همچشمی نسبت به خلفاى اسلامى براى نوعى هم وزنى سیاسى، همدوشى اعتبارى از طریق تشابهى ظاهرى با آنها بود؛ اما آن تحولات سیاسى تأثیرات خود را بر تحولات فرهنگى و حتى اجتماعى گذاشت و دبیران و مورخانى را در دامان خود پرورش داد که عصرى را پدید آورد که مهمتر از استقلال نسبى ایرانیان در سرزمین هاى شرقى اسلامى، دوران تاریخى‏نگارى ایرانیان را اعلام مى‏کرد.

ث. مقایسه ای گذرا بر اساطیر و حماسه های بزرگ ملل

چنین تطورى در غرب نیز قابل مشاهده است. در یونان باستان زمانى که حول و حوش قرن نهم پیش از میلاد ایلیاد و اودیسه را نوشتند، یونانیان در عصر افسانه و اسطوره خود بسر مى‏بردند. در قرن پنجم پیش از میلاد است که با تاریخ‏هاى هرودوت، توسیدید و…، عصر تاریخ‏نویسى یونان باستان طلوع مى‏کند؛ اما نظریات مذکور با شواهد و گزاره‏هاى تاریخى تطابق کاملى ندارد و در این میان، اشکالاتى به چشم مى‏خورد. بین دوره‏هاى افسانه و اسطوره و حماسى تا تاریخ‏نویسى یونان باستان پانصد سال فاصله هست که آن تحول جامعه از دوره‏هاى اسطوره‏اى و حماسى به تاریخ‌نگاری را تبیین مى‏کند، ولى شاهنامه فردوسى تقریباً همزمان با تاریخ‏هاى طبرى، بلعمى و بیهقى است!

با یک بررسی دوباره باید تجدید نظری در تئوری های خود به گونه ای کنیم که قابل تشریح این تمایزات باشد. ما تاکنون عصر افسانه پردازی و اسطوره سازی را با عصر حماسی یک قوم یا ملت یکی گرفته بودیم که اتفاقاً در مواردی چون شاهنامه ها، گرشاسب نامه ها و سرودهای هومر به خوبی تفاوت شان مشهود است. باید توجه کرد که دوران افسانه و اسطوره‏سرایى یونان باستان نیز در قرن نهم پیش از میلاد تحقق نمى‏یابد، بلکه ایلیاد و اودیسه، سرودهایى بودند که به دوران پیشتر از آن تعلق داشتند و در عصر حماسی مورد بازآفرینی واقع می شدند و نقالان و حماسه‏سرایان، آنها را از سده‏هاى پیشین دهان به دهان منتقل ساخته و سینه به سینه حک کردند و تنها در قرن نهم پیش از میلاد نوشته شده‏اند. با کمى بررسى در شاهنامه نیز به خوبى مى‏توان دریافت که اولاً شاهنامه فردوسى تنها اثر سبک حماسی آن دوران نبوده و آثار بسیارى با نام خداى‏نامه، شاهنامه و گرشاسب‏نامه به نثر و نظم سروده شده که توسط ادبا و شعراى پیش از فردوسى سرایش شده‏اند و اسامى برخى از آنها در تألیفات متقدمین به صراحت و با اسم آمده است؛ همچون ابوعلى محمدبن احمد بلخى، گرشاسب‏نامه اسدى طوسى و گرشاسب‏نامه ابوالمؤید بلخى. ثانیاً فردوسى مشخصاً در نگارش شاهنامه اش از کتب متعددى که به گذشته‏هاى دور تعلق داشته‏اند، استفاده کرده است که بسیارى از ‏شاهنامه ها، خداى‏نامه‏ها و گرشاسب‏نامه‏ها پیش از وى از این جمله بوده‏اند.

در یونان باستان، زمانى که حول و حوش قرن نهم پیش از میلاد ایلیاد و اودیسه را نوشتند، یونانیان در عصر افسانه و اسطوره خود بسر مى‏بردند یا عصر حماسی؟ سوالی که پیرامون شاهنامه نیز مطرح می شود. با توجه به این که هم آثار هومر و هم شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها، سرشار از افسانه ها و اسطوره های قرن های پیش است، در دوران فردوسی زمانی به سرایش متداول زمانه بدل می شوند، که “حماسی “، “نقالی ” می شوند. به بیان دیگر، باید توجه کرد که هر متنی، در هر عصری می تواند مورد بازخوانی و بازآفرینی واقع شود و یک متن اساطیری، ممکن است برای دورآن‌های بعد، حماسی یا حتی تاریخی تأویل و بازآفرینی گردد؛ آن هم توسط کنشگران یک جامعه، یا یک جامعه بسان یک کل. چنان که پژوهش های زوتلر در اشعار حماسی عربی نشان داد که حتی یکی از علل تنوع نسخه های مختلف اشعار حماسی آن است که هنگام بازسرایی توسط نقالان، از نو خلق می شوند و در قالب اوزان و ریخت های همان اشعار حماسی تغیبراتی می کنند. پژوهش هایی که روی برخی از ابیات شاهنامه فردوسی انجام شده، تأثیر سنت شعر شفاهی و سبک نقالی را بر آن نشان می دهد. امروزه نیز سنت شفاهی شاهنامه خوانی هنوز در مناطقی از ایران دیده می شود و تفاوت شان با نقالان بسیاری از کشورهای برخوردار از حماسه های کهن در این است که شاهنامه خوآن‌ها، دوره گرد نیستند و بیشتر در قهوه خانه های قدیمی حماسه سرایی می کنند. زمانی بیشتر به اهمیت ادبیات شفاهی و نقالی برای حماسه ها پی می بریم که در یابیم چه جمعیت بزرگی از مردم کشورها در گذشته اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشتند و انتقال حماسه از طریق سنت شفاهی و حافظه نقالان منتقل می شد و متون نوشتاری و به‌خصوص حماسه، این آثار را حفظ می کرد، اما منتقل نمی ساختن و انتقال نسل ها شفاهی صورت می گرفت. مهابارتا در هند هنوز که هنوز است توسط نقالان در کوچه و بازار سروده و حتی بازی شده و منتقل می شود و برای جایی که تقریباً یک سوم مردم آن بی سوادند، این کاملاً طبیعی و تنها راه مقدور چنین انتقالی بین نسل هاست.(بتّاچاریه، ۱۳۶۶: ۲۶) بورخس تأکید می ورزد که بر اساس روایات کهن یونانی، هومر سراینده ایلیاد و اودیسه، شاعری کور بود، خود گواهی است بر اولویت غنایی و آوایی شعر بر وجه مرئی و نوشتاری آن.(ستیتیّه، ۱۳۶۶: ۲۲) همین نکته را پیرامون بُعد حماسی آثار هومر نیز می توان گفت. چکامه گیلگمش را که کهنترین اشعار اسطوره ای حماسی شناخته شده در تاریخ جهان می دادند، همین گونه ارزیابی می کنند. داستان گیلگمش که حین اکتشافاتی در بین النهرین یافت شدند، بر روی الواحی گلی حک شده بودند که تمدن های سومری و اکدی را معرفی می کردند. ازآنجایی‌که چکامه گیلگمش ترکیبی از داستآن‌های متعدد است که جملگی در پیرنگ یک داستان اصلی به هم می آمیزند و ظاهر می شوند، پژوهشگران را به این نتیجه گیری رسانده که داستان اصلی از مجموعه ای از داستآن‌های مردمی که سینه به سینه نقل می شده، گرد آمده و نگاشته شده است.(بوترو، ۱۳۷۰: ۱۸).

در زمان فردوسی و کمی پیش از آن که ایرانیان به سوی حکومت های مستقل از اعراب و خلفای بغداد متمایل شدند، عصر حماسی شان آغاز شده بود و از این سبب است که متن شاهنامه ها و گرشاسب نامه، متنی با روح حماسی است؛ گرچه وجوه اساطیری و حتی تاریخی نیز در آن‌ها یافت شود که همین اختلاط شان نیز گواهی بر این حقیقت است که آنان خوانش مقطعی از یک زمان از روایات اعصار مختلفی بودند که با هم در هم آمیخته اند. همین گونه است، در مورد بسیاری از آثار حماسی؛ از هند و یونان باستان گرفته تا تبت و فنلاند امروزین.

کالیوالا حماسه ملی بزرگ فنلاند است که از داستآن‌های پهلوانان کهن فنلاند می گوید، اما در فاصله سال های ۱۸۲۸ تا ۱۸۴۴ نوشته شد. آن هم توسط شخصی به نام الیاس لونروت که از نقالان متعددی شنیده و گردآوری کرده است.(هونکو، ۱۳۶۶: ۹) کار او به شکل اعجاب آوری شبیه فردوسی است و تصویر روشن تری به ما از نحوه شکل گیری، انتقال، آفرینش و بازآفرینی تقریباً همه حماسه ها می دهد. آن هم زمانی که ملت فنلاند برای یک هویت یابی جدید، کشش به چنین حماسه ای را طلب می کند؛ زمانی که فنلاندی ها بین سلطه دو قدرت بزرگ سوئد و روسیه در جستجوی هویت مستقل فنلاندی برای خویشتن می گشتند. او نیز برای ادغام و تنظیم، وجه روایی با اشعار نقالی، دستی در اشعار می برد؛ (همانجا، ص ۹-۱۲؛ هیکّی، ۱۳۶۶: ۱۲) گرچه در این کار مهم سهم او از فردوسی کمتر است. این بدان معنی است که ادبیات حماسی و ملی پیش از هر چیز دستاوردی است اجتماعی که در اذهان افراد می چرخد و غنا می یابد تا به اثری جمعی ارتقاء یابد؛ به همین سبب است که نقالان و هنرمندان دوره گرد و مردمی آن را می خوانند و بازی می کنند؛ گرچه روایات از نقالی به نقالی دیگر فرق می کند، اما داستان حول محوری مشترک می چرخد. سپس نقش شاعر حماسه سراست که شروع می شود. او عملی پیرایشی صورت می دهد که متضمن آراستن و قوت ادبی و غیرت زیباشناسی بخشی، به حماسه ای مردمی تا اوج اثری کم نظیر و حتی یگانه در تاریخ ادبیات است. شاهنامه ها و گرشاسب نامه های پیش از فردوسی نیز از نقالان متعدد در گذشته جمع آوری شده بودند که سپس به نثر ریخته شدند و مکتوب گشتند و آن هم در عصر سامانیان که بر تأکیدشان بر این هویت مستقل از هویت عربی بر همگان مبرهن است. سپس فردوسی در انتهای دوران سامانیان و آغاز دوره غزنویان، آن آثار منثور را در قالبی جدید و این بار دوباره در قالب شعری حماسی بازآفرینی می کند و آن را از حماسه ای مردمی تا اوج اثری ادبی در تاریخ می رساند که همزمان ولع جمعی مردم زمانه اش را سیراب می سازد: ملتی با هویتی مستقل.

 وقتی ‏شاهنامه هاى پیش از فردوسى را با فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسى در اواسط قرن چهارم هجری جمع‌آوری کردند، کوشش آنان در دوران سامانیان، همچون کوشش فردوسی در زمان غزنویان، در گردآوری آنچه نقالان و مردم سینه به سینه نقل می کردند، حکایت از گرایشی نزد نخبگان برای انعکاس خیزشی است ملی برای هویت یابی یا هویت یابی دوباره شان که در قالب آثار حماسی شاهنامه و گرشاسب نامه به نثر یا شعر ریخته می شود.

این که در هر دوره ای که به یک خیزش قومی یا ملی برای بازهویت یابی یک قوم یا ملت نیاز است، که عمدتاً به بازآفرینی حماسه و حتی خوانش روایات افسانه و اساطیری کهن به‌مثابه حماسه منتهی می شود، پدیده ای بسیار متداول در تاریخ جهان که به راحتی قابل بررسی است. حماسه جه-سار در تبت نمونه ای بارز از آن است. گرچه برخی از شواهد مکتوب یافت شده در تبت، چین و مغولستان، نشانه هایی تاریخی از پادشاهی با نامی مشابه دارد، اما روایات جه-ساز از شخصی به مراتب فراتر از آن خبر می دهد که از پهلوانی که بر اهریمنان غلبه می کند و از مقام یک پهلوان نیز گذر کرده و به سان بودا و حتی رب النوع جنگ ظاهر می شود (هلفر، ۱۳۶۶: ۳۰-۳۱) و این بدان معناست که از حماسه گذشته و به اسطوره و افسانه رسیده است؛ اما گرایش جدید برای خوانش آن توسط نقالان دوره گرد تبت که مشتاقان بسیاری در منطقه جلب می کند، به خواسته های استقلال طلبانه تبتی ها برمی گردد که خواهان استقلال از چین هستند.(همانجا، ۳۱) ویرژیل ‌شاعر لاتینی ‌بود که ‌در اثر معروف‌اش‌ انئیس‌، حماسه ‌امپراطوری‌ روم ‌را در سروده‌هایش ‌مرور می‌کند. او درصدد بود تا امپراطوری ‌روم ‌و شهر رم‌ را از تخیلی‌شاعرانه‌ به‌ آرمانی‌حماسی‌ و ملی‌ بدل ‌‌سازد و در جستجوی تروآی جدید عاقبت از لاتیوم در ایتالیا سر درآورد.(بریسون، ۱۳۷۰: ۲۳) گرچه نه اشعار و ادبیات او، بلکه فلسفه و هنر یونانی در امتزاج با انضباط و مدیریت رومی بود که تاریخ روم باستان را رقم زد؛ حتی مهمتر از کشورگشایی ها و کشورداری رومی ها. پس حماسه ویرژیل توصیف تجلی آن شد؟ علاوه برآن تهییج مردمی که باید بسان یک ملت هویت می یافتند. حماسه‌ شاهنامه‌ها نیز که‌در نزد ایرانیان‌آن زمان در کوچه و برزن سروده می شد، در انجام همین‌رسالت تهییج می‌شود. آن‌ها چه به صورت شعر و چه نثر موزون، قرار بود تا مردمی ‌را که ‌در گذشته‌ باستان شان فتوحات‌ بزرگی ‌داشته‌اند، ولی‌پس از آن شکست‌ خورده ‌و دلمُرده شده بودند، شور و امیدی‌ تازه ‌و جانی ‌دوباره‌بخشند تا بسان ملتی مستقل دوباره برخیزند:

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم در این پارسی

چنان که مطالعه و بررسى اسامی دوران غزنوى که در تاریخ مسعودى منعکس شده است، به روشنی تنوع قومى و نژادى جامعه غزنوى را نشان مى‏دهد. پیش‏بینى سردار ایرانى که فردوسى از زبان او نوشت که نژادى در میان پدید خواهد آمد که نه ترک است و نه ایرانى و نه تازى و در عین حال همه آن‌ها است و سخن ها به کردار بازى گرى و فریب و عشوه دادن در مى‏آید، به ویژه در دوران غزنویان (که نخستین موج سلسله‏هاى ترک در ایران حکمروا شد) صادق است. پادشاه و امیران ترک بودند و لشگرهاى درگاهى و سپاهى از جهت فرماندهى ترکیب ترکى داشتند. در دیوآن‌ها ایرانیان فارسى زبان نشسته بودند؛ فارس‏هایى که فرهنگ عربى را پذیرفته و حتى با اعراب مهاجر و کوچ در آمیختگى خونى یافته بودند. زمانى بوسهل زوزنى صاحب دیوان عرض و بونصر مشکان صاحب دیوان رسالت در حضور ابوالفضل بیهقى که شاگرد استادش بونصر مشکان بود، خواستند وقت را به خوبى و خوشى بگذرانند، کارشان شعر خوانى به عربى بود. زبان عربى را بونصر چنان خوب مى‏دانست که وقتى رسول خلیفه القائم بالله آمد، او متن دو سند را از عربى در حضور سلطان به هدایت به فارسى ترجمه کرد. خود بیهقى نیز داراى یک مایه فرهنگى عربى – اسلامى بسیار جا افتاده است.(طبری، ۱۳۸۰: ۱۰۳ به بعد)

حماسه روسی بوگاتیرها (جنگاوران دلاور) که توسط سنت بیلینی قرن دهم میلادی در روسیه بر می خیزد، دقیقاً رسالت اش را در پیرنگ داستان می آمیزد. بیلینی از آن زمان توسط خنیاگرانی که همزمان گوسلی (نوعی سنتور) می نواختند جریآن‌های تاریخ، اجتماعی و جغرافیایی را در قالب شاهکارهای حماسی به آواز با جام ها سر می دادند.(ایور ژالو، ۱۳۷۰: ۳۲) یکی از قهرمانان داستان، ایلیا دهقان زاده ای زمینگیر بود تا روزی سه زائر به دیدارش می آیند. آنان ایلیا را شخصی می یابند که حتی توان بلند شدن برای پذیرایی آب و غذا را ندارد. تکرار درخواست زائران موجب می شود که ناگهان ایلیا انرژی و توان عجیبی در خود می یابد و چنان برمی خیزد و دست به کار می شود که هرگز خود و دیگران انتظارش را نداشتند و تو گویی جادو شده است.(همانجا، ۳۲-۳۳) داستان با کنایه ای زیبا دارد به مردم روسیه دوران می گوید که اگر برای هر گونه جنبشی جهت تغییر وضع موجود حتی توان حرکت را در خود نمی یابید، همت کنید که چنان نیرویی از خود ساطع خواهید کرد که نه تنها دیگران را متعجب می سازد، بلکه خودتان نیز غافلگیر خواهید شد. ایلیا جنگل ها را هموار می کند و از درختان اش سدی روی رودخانه می سازد.(همانجا، ۳۳) حماسه روس در حقیقت در پاسخ به کسانی که دفاع از وطن و ملیت و تشکیل حکومتی از خود را امری ثانوی می دانند و مدعی هستند که وضع اقتصادی و امرار معاش شان چنان خراب است که از پس گذران زندگی برنمی آیند، چه رسد نبرد؛ می گوید تو کافی است برخیزی، آن گاه جنگل ها هموار می شوند و حتی رودخانه ها مهار می گردند؛ کافی است که به همت ات توکل کنی. سپس ایلیای اینک شکست ناپذیر، عزم جزم می کند برای رزم و بزم.(همانجا)

جالب آن که با یک بررسی می توان دریافت فراز و فرودهایی که خواسته های استقلال طلبانه باسک و کاتالونیا طی تاریخ سپری کرده به شکلی معنادار تغییراتی موازی را با شیوع و اوج ادبیات حماسی در این سرزمین ها –مناطقی از اسپانیا و فرانسه- نشان می دهد.(ماری لکوئونا، ۱۳۶۶: ۳۳؛ ای استلر، ۱۳۶۹: ۲۹-۳۱؛؛ والوردو، ۱۳۶۹: ۲۶-۲۸)

درخصوص آنچه به تاریخ ایران زمین مربوط می شود، مى‏توان چنین تشریح کرد، فردوسى شاهنامه خود را زمانى “نوشته ” است که به آخرین سالهاى عصر حماسى ایران تعلق داشته و حاصل گردآورى و اقتباس و گزینش تنها بخشى از آنها در شاهنامه فردوسى متجلى شده است و شاهنامه ها و گرشاسب نامه های دیگر که پیش از فردوسی “نگاشته ” شده بودند، حاصل نقالی و ادبیات شفاهی مردم کوچه و بازار از ازمنه دور بودند. در حالى که بیهقى، گردیزى و… تاریخ خویش را موقعى نگاشته‏اند که به دوران آغازین عصرى تعلق داشته است که دوره تاریخ‌نگاری جامعه ایرانى را معرفى کرده است. بى‏جهت نبوده که بیهقى در خصوص نگارش اثرش، آن را اثرى یگانه دانسته که ذکرش تا آخر روزگار باقى خواهد ماند، چرا که آثار مشابه‏اى پیش از آن وجود نداشته است. تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى که ترجمه‏اى تلخیص شده از تاریخ طبرى است، نیز دوره بین آنها را شامل مى‏شوند. با نگاهى به تاریخهاى طبرى و بلعمى در خواهیم یافت که آنها به نسبت شاهنامه و گرشاسب‏نامه کمتر از وجوه افسانه‏اى و اساطیری برخوردارند. وجوه اساطیری شان کمتر از شاهنامه و گرشاسب‏نامه و بیشتر از تاریخهاى بیهقى و گردیزى است و بخشهاى تاریخى‏شان بسیار بیش از شاهنامه و کمتر از تواریخ بیهقى و گردیزى است و وجوه حماسی یا تقریباً ندارند و یا محدود به دوران پیامبران و صدر اسلام اند. این تحلیل نکات دیگرى را نیز روشن مى‏سازد: علاوه بر آن که بین دوران اساطیری با حماسی و تاریخ یک جامعه فرق است، بین دوران افسانه‏سراى و اسطوره‏سازى یک جامعه تا افسانه و اسطوره نگارى آن، فاصله تاریخى محسوسى دیده مى‏شود و بسیارى از افسانه‏ها و اسطوره‏ها، اندیشه در اندیشه زاده شده و سینه به سینه مى‏چرخند و هنگامى نگاشته مى‏شوند که عصر افسانه و اسطوره “‏نویسى ” آغاز مى‏شود. بنابراین، این فرضیه کاملاً تأیید مى‏شود که تاریخ بیهقى، زین‏الاخبار گردیزى، تاریخ یمینى عتبى (عربى)، تاریخ ثعالبى (عربى)، تاریخ سیستان و حتى ماللهند بیرونى به دوره آغازین تاریخ‌نگاری جامعه ایرانى مربوط مى‏شود و تاریخ هاى طبرى و بلعمى آغاز عصر اساطیری دینی جهان اسلام را نشان مى‏دهند و شاهنامه و گرشاسب‏نامه با نگارش در عصر افسانه و اسطوره‏نویسى و سرایش حماسی و نقالی، جوامع کهن افسانه‏ و اسطوره پرداز دیروز و حماسه‏ساز امروز را معرفى مى‏کنند.

با این همه، توجه به این نکات ضرورى است که تاریخ سیستان با وجود آن که عمدتاً اثرى تاریخ‏نگارانه است، ولى تنها براى ناحیه سیستان نوشته شده و اثرى پیرامون تاریخ ایران و مردمش (به سان یک کل) نخواهد بود. ماللهند که تحقیقى گران‏مایه از ابوریحان بیرونى است داراى وجوه مردم‏شناسى و جامعه‏شناسى پربارى است، ولى به مردم هندوستان و آداب و رسوم و باورهاى آنان مربوط مى‏شود، نه مردم ایران زمین. تاریخ یمینى عتبى در خصوص تاریخ ایرانیان عصر غزنوى است، اما به زبان عربى نگاشته شده است. تاریخ ثعالبى نیز همین گونه است. تجارب الامم ابن مسکویه در نوک قله تاریخی نگاری قرار داد و تسلط نگارنده اش بر مباحث نظری و شیوه های عملی تاریخ‌نگاری از تاریخ او اثری یگانه در زمان خود ساخته است. پس از آن، تاریخ بیهقى و زین الاخبار گردیزى از آثار خلف تاریخ‌نگاری مردم ایران زمین‏اند. اگر درصدد بر آییم، نه تاریخ خود را، بلکه تاریخ‌نگاری خود را بسنجیم و دریابیم که آیا پیش از سامانیان و غزنویان، در دوران هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و به طور کلى دوران کهن تاریخ‌نگاری نیز داشته‏ایم، پاسخ این است که چون ما شاهدى در این خصوص نداریم، ادعاى برخوردارى از تاریخ‌نگاری، چیزى بیش از یک حدس غیرعلمى نخواهد بود. زیرا تا هنگامى که هیچ منبع یا اثرى دال بر گواهى تاریخى نداشته باشیم، نمى‏توانیم برحسب حدسیات خود، حکم‏هایى علمى در مورد تاریخى بدهیم که براى تأیید نظریاتش، به گزاره‏هاى مشاهده‏اى نیازمندیم که از شواهد به جاى مانده از تاریخ استنتاج شده باشند.

ارزیابی جایگاه تاریخ بیهقى در تاریخ‌نگاری ایرانیان

بیهقى نخست یک دبیر دیوان است. کار حرفه‏اى او اقتضاء مى‏کند که نوشته‏هایش بر رسم دیوانى نوشته شود؛ اما آن مانع از این نمى‏شود که بیهقى وجوه تاریخى را نیز در کار خود نیاورد. تاریخ بیهقی از مرزی حرکت می کند که نه داستان سرایی پر فراز و نشیب است و نه خلاصه گویی گذرا و بیهقی خود به تمایز کارش با سایرین وقوف دارد: «در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسان تر گرفته اند و شمه ای بیش یاد نکرده اند و اما من چون این کار پیش گرفتم می خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند».(بیهقی، ۱۱) کسانی که با استناد به روایت حسنک وزیر (و چند قطعه از حکایات دیگر)، بیهقی را به داستان پردازی و دوری از تاریخ‌نگاری متهم می کنند، متوجه نیستند که حتی در یک نمونه گیری علمی تصادفی باید حجم نمونه انعکاس دهنده جامعه آماری باشد، چه رسد که گزینشی بخشی از تاریخ بیهقی را برگزینیم که مشخصاً در هیچ روایت دیگر یافت نشود و جالب آن که بیهقی نیز خود پیش از شروع داستان حسنک وزیر، صادقانه می گوید که می خواهد به قصد گریاندن قلم، از عادت مألوف اش کمی عدول کند.

با این همه، تاریخ او بعضاً به تذکره‏نویسى نیز کشیده شده است و برخی از روایاتى را که او با ذکر جزییات بیان کرده و قلم‏فرسایى مى‏کند، مطالبى است که در حیطه موضوعهاى تاریخى نمى‏گنجند. بیهقى در تاریخ نگارى بسیار نکته‏سنج و دقیق است و از ذکر منابع و توضیحاتى که در خصوص وقایعى که خود شاهد بوده یا به نقل از دیگر شنیده است، گرفته تا زبان و نحوه روایات، او تاریخ نگارى است که در طبقه‏بندى هگل از تاریخ، به گروهى که تاریخ دست اول مى‏نویسند، تعلق دارد. او آنچه را که ادراک کرده یا از کسى شنیده یا از جایى خوانده با ذکر منبع و جزییات مى‏آورد. از این نظر تاریخى بیهقى میان تاریخهاى ایرانى مقامى برجسته دارد و در زمره نخستین تاریخ‏نویسى‏هاى جامعه ایرانى قرار مى‏گیرد و در تاریخ نگارى اسلامى نیز در زمره آثارى است که آن را باید حاصل رشد و تحول جوامع اسلامى پس از تحولات شگرف اجتماعى و فرهنگى پس از قرون دوم و سوم هـ.ق (قرن هشتم و نهم میلادى) دانست.

اما برخى از محققان با این نظریه مخالفند و اذعان مى‏کنند که پیش از آن و به‌خصوص در زمان ساسانیان و حتى هخامنشیان تاریخى کهن داشته‏ایم که بدستمان نرسیده است؛ یا تمدنهاى غالب، تاریخ ما را بر وقف مراد خود نوشته‏اند که موجب ناشناخته ماندن تاریخ واقعى جامعه ایرانى شده است و یا آثار تاریخى ارزنده داشته‏ایم که در غبار زمان یا دستخوش فراموشى شده و یا آماج تاراج اقوام وحشى قرار گرفته‏اند؛ اما هگل در مورد اشخاصى که تاریخ خود را قربانى نگارش اقوام دیگر مى‏دانند، نظریه جالبى دارد. او به صراحت مى‏گوید، قومى که خود تاریخ خویش را ننوشته است، تاریخى نیز ندارد. آن اقوامى که تاریخ خود را به شکلى مکتوب نوشته‏اند، داراى تاریخ‏اند و بس؛ اما جداى از توجه‏اى که هگل به روح تحولات تاریخى از طریق سنجش مواردى جزئى و به ظاهر نامربوط ارائه مى‏کند، به نکته‏اى دیگر نیز باید توجه کرد که از عصر بیهقى نیز تا قرن دهم، اثر مکتوبى از تاریخ بیهقى نمانده و هر چه بدستمان رسیده از قرن دهم به بعد است و بخش کوچکى از آن نیز برایمان باقى مانده است. آیا باید بر اساس آن نتیجه‏گیرى کرد که ما تاریخمان به هر آنچه از تاریخ بیهقى به جاى مانده محدود مى‏شود؟! محققاً در تاریخ آثار بسیارى وجود داشته که حکایت از عصر دوره خود مى‏کرده است، اما از آنها یا تنها نامى باقى مانده یا اثرى باقى نمانده است. از این روى نمى‏توان با این قاطعیت به یکسانى تاریخ واقعى یک قوم یا جامعه برحسب تنها آثار تاریخى نوشته شده و به جاى مانده از همان قوم یا جامعه حکم کرد! اما این هم درست است که تا هنگامى که هیچ منبع یا اثرى دال بر شاهدى تاریخى نداشته باشیم، نمى‏توانیم برحسب حدسیات خود حکمهایى در مورد تاریخ بدهیم. از این روى اگر آثارى تاریخ‏نگارانه نیز در دوره‏هایى پیش از اسلام و کهن داشته‏ایم، چون اکنون آنها را در اختیار نداریم، از منظر علمى نمى‏توانیم حکمى بر آنها کنیم، تنها مى‏توانیم مدعى شویم با توجه به منابع تاریخى موجود، تاریخ نگارى بیهقى جزو نخستین تاریخ‌نگاری‏هاى تمدن ایرانى به شمار رفته و در زمره آثار مطرح تاریخ نگارى اسلامى است.

الف. شاهنامه و تاریخ بیهقى آینه تحولات جامعه ایرانى

والدمن اذعان می کند، از این که غزنویان در دربار شخصى به‌عنوان تاریخ نگار نداشته‏اند، تعجب مى‏کند. علاوه بر او، براى بسیارى دیگر نیز این که تاریخ‌نگاری عصر بیهقى را شخصى که دبیر دیوان آنهاست، انجام مى‏دهد، جاى شگفتى است؛ اما آن با نظریات هگل سازگار است. از منظر هگل قومى که هنوز تاریخ‌نگاری نکرده تاریخى نیز ندارد. بنابراین، در دوران سامانیان و غزنویان هنوز عصر تاریخ ایرانى شروع نشده تا تاریخ‌نگاری نیز داشته باشند. از دیدگاه ما، جامعه هنگامى وارد مرحله تاریخ‌نگاری مى‏شود که پس از دوره‏هاى افسانه و اسطوره‏اى، عصر حماسى اش را پشت سر گذاشته باشد. جامعه ایرانى تا پیش از طبرى و بیهقى تاریخ‌نگاری ندارد. شاهنامه فردوسى که از منظر تاریخی بسیار به بیهقى نزدیک است، نوعی حماسه سرایی و نقالی است. این بدان معناست که جامعه ایرانى هنوز وارد مرحله تاریخ نویسى نشده بود. تاریخش را بعد از گذشت از افسانه و اسطوره‏هاى به جای مانده از گذشته، ذهن حماسه‏پردازان و شاعران و نقالان مى سرودند. از همین روى بود که در ایران هر گاه پادشاهى پیروزى‏اى بزرگ بدست مى‏آورد، این حماسه‏سرایان و شاعران بودن که به توصیفش مى‏پرداختند، نه تاریخنگاران. چرا که روح جمعى زمانه، نه تنها حماسه مى‏طلبید، بلکه مى‏آفرید.

چنین تطورى در غرب نیز قابل مشاهده است. در یونان باستان زمانى که حول و حوش قرن نهم پیش از میلاد ایلیاد و اودیسه را نوشتند، آنان در عصر حماسى خود بودند. در قرن پنجم پیش از میلاد است که با تاریخ هرودوت عصر تاریخ نویسى یونان باستان آغاز مى‏شود.

با این همه، در اینجا اشکالى به چشم مى‏خورد. بین دوره افسانه و اسطوره و حماسى تا تاریخ نویسى یونان باستان پانصد سال فاصله هست که آن تحول جامعه از دوره حماسى به تاریخ‌نگاری را تبیین مى‏کند، ولى بین شاهنامه فردوسى تا تاریخ بیهقى فاصله زمانى چندانى نیست! تاریخ طبرى که حتى از هر دو آنها مسبوق‏تر است؟ باید توجه کرد که دوره افسانه و اسطوره یونان باستان نیز در قرن نهم نیست، بلکه ایلیاد و اودیسه سرودهایى بودند که به دوران پیشتر از آن تعلق داشتند و نقالان و حماسه‏سرایان آنها را دهان به دهان و سینه به سینه از سده‏هاى پیشین منتقل ساختند و تنها در قرن نهم نوشته شده‏اند. با کمى بررسى در نیز به خوبى مى‏توان دریافت که اولاً شاهنامه فردوسى تنها شاهنامه آن دوران نبوده و آثار بسیارى با نام شاهنامه و گرشاسب نامه به نثر و نظم وجود داشته که توسط ادبا و شعرا پیش از فردوسى نوشته شده است که اسامى برخى از آنها در مؤلفات متقدمین به صراحت و با اسم آمده است؛ همچون شاهنامه ابوالمؤید بلخى (گرشاسب نامه)، شاهنامه ابو على محمدبن احمد بلخى و گرشاسب‏نامه اسدى طوسى.(بهار، جلد دوم، ۱۳۴۹: ۲ ـ ۳ و ۱۸ ـ ۱۹) ثانیاً فردوسى مشخصاً در نگارش شاهنامه اش از آثار متعددى در گذشته استفاده کرده که ‏شاهنامه ها و گرشاسب‏نامه‏ها بسیارى از منابع آنها، مورد استفاده فردوسى قرار گرفته است. ‏شاهنامه هاى پیش از فردوسى را با فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسى در اواسط قرن چهارم جمع‌آوری کردند.(همانجا، ۶ ـ ۷)

در حقیقت، فردوسى شاهنامه خود را زمانى نوشته است که به آخرین سالهاى عصر حماسی ایران تعلق داشته و حاصل گردآورى و اقتباس و گزینش تنها بخشى از آنها در شاهنامه فردوسى بوده است. در حالى که بیهقى تاریخ خود را موقعى نگاشته که به دوران آغازین عصرى تعلق داشته که دوره تاریخ‌نگاری جامعه ایرانى بوده است. تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى نیز که ترجمه‏اى تلخیص شده از تاریخ طبرى است، دوره بین آنها را شامل مى‏شوند.
با نگاهى به آنها درخواهیم یافت که آنها همچون شاهنامه و گرشاسب‏نامه از وجوه افسانه‏اى برخوردار نیستند. وجوه اسطوره‏اى و حماسى آنها کمتر از شاهنامه و گرشاسب‏نامه و بیشتر از تاریخ بیهقى است و بخشهاى تاریخى‏شان بسیار بیش از شاهنامه و کمتر از تاریخ بیهقى است. بنابراین نظریه ما کاملاً تأیید مى‏شود که تاریخ بیهقى به همراه تاریخ طبرى به دوره آغازین عصر تاریخ‌نگاری جامعه ایرانى مربوط مى‏شود و از جامعه افسانه و اسطوره‏پرداز و حماسى دوره‏اى که گرشاسب‏نامه و شاهنامه فردوسى مراحل انتهایى آن را نشان مى‏داده، متمایز مى‏گردد.

ب. تاریخ بیهقى از منظر ادبى، زبانی و نمایشی

تاریخ بیهقى از جنبه ادبى و نمایشی نیز بسیار حائز اهمیت است. بیهقى به نکته‏هاى ادبى، فضاسازی تصویری و ظرافت‏هاى آنها به خوبى آگاه بوده و آنها را به نحوى استادانه در تاریخ خود گنجانده است. بخش ادبى بیهقى، آنجا از وجه زبانى آن تشخیص داده مى‏شود که وجه زیباشناسى آن مدنظر است، چرا که اثر ادبى، اثرى زبانى است که نه به‌سوی پیامرسانى، بلکه به‌سوی زیباشناسى سوق مى‏یابد. بیهقى از تشبیه و تمثیل و ایجاز و اطناب نیز بهره مى‏برد، ولى نه به گونه‏اى که به ورطه قلب واقعیت و تخیل افتاده و از توجه به موضوعى که مى‏پردازد وحتی چندپهلوگى پیام، به تله وارونه گویی فرو افتد و حتى در برخى موارد از استعاره و مجاز نیز کمک مى‏جوید، ولى نه هرگز به حدى که روایت تاریخى، هویت اصلى خود را به داستانى نمایشى و غیرواقعى فرو کاهد وگاه گفته خود را با ذکر آیه قرآن یا حدیث نبوى مستند و مزین مى‏سازد، ولى آن از اثرى تاریخ‏نگارانه به آثارى اسطوره‏اى از زندگى و زمانه بزرگان دین و قصص پیامبران تغییر ماهیت نمى‏دهد. همان گونه که افزودن اشعار فارسى و عربى و امثال موجز و بلیغ بر تناسب تاریخ بیهقى مى‏افزاید، اما آن را به آن دسته از آثار ادبى قرون پیش از خود تقلیل نمى‏دهد تا به جاى روایت تاریخى، شور و شعر شاعرانه را جایگزین سازد؛ و خلاصه به پند و اندرز متوسل می شود، ولی نه به بهای دستکاری نمودن روایات و وقایع.

علاوه بر آن، نکته ای در هویت تاریخ بیهقی هست که به نظر می رسد، از دید مورخان معاصر و دیدگاه علمی به تاریخ از قلم افتاده باشد. تاریخ بیهقی، نمونه ای بسیار درخور و حتی کامل ازنظریات تفهمی است که بسیاری از تواریخی که امروزه علمی خوانده می شود، از فقدان آن رنج می برند و گزارشات شان شنیده و خوانده می شود، اما لمس نشده و به‌خصوص انسانی فهمیده نمی شود. در نقطه مقابل، ما تاریخ بیهقی را نه تنها به شکلی واقعی می شنویم و به شکلی داستانی لذّت می بریم، که “به وجه انسانی نیز می فهمیم “. ما همان توصیفات از بردار شدن حسنک وزیر را که بسیاری تنها بعد نمایشی و داستان پروری بیهقی را مدنظر قرار داده اند، به وجه انسانی لمس و درک می کنیم و نباید فراموش کنیم، در تاریخ ما، تعدادی ماشین با عناوین پادشاه و فرمانده و وزیر و وکیل و غیره نیستند که با هم می جنگند و تاجگذاری کنند و حکم می دهند و نصب و عزل می کنند، بلکه تعدادی انسان با عواطف انسانی اند که طی رویدادها از آن متأثر می شوند و بر آن تأثیر می گذارند؛ معنای حب و بغض ها، نامردی ها و نامردمی ها و اشک ها و لبخندهایشان را می فهمیم و کنش ها و واکنش های انسانی را نسبت بدآن‌ها حتی پیش از آن که بر ما عارض شوند، لمس می کنیم و چه بسا با خوانش اش در آن می توانیم شریک شویم و دقیقاً همین ابعاد انسانی و احساسی (چه مثبت و چه منفی) انسان اند که مهم‌ترین وقایع تاریخ را خلق کرده و برای ما معناپذیر و قابل درک می سازند. از این منظر تاریخ بیهقی بر بسیاری از تاریخ و تاریخ نویسی های گزارش وار و حتی نظریه پرداز علمی ارجحیت دارد.

پ. وجوه تاریخى و علمى تاریخ بیهقى

برخى از محققان همچون پرات و والدمن بر این باورند که نمى‏توان آثار تاریخى و ادبى را با استناد به ملاکى که واقعى بودن یا نبودن روایات را محک مى‏زند بررسى کرد و آنها تنها معرف نحوه اندیشیدن و نگریستن نویسنده هستند تا وقایعى در دنیاى خارج؛ اما باید گفت که اشتباه آنان در اینجاست که آنان تاریخ بیهقى را نه با آثار دوره خود و نه حتى با روایات اسطوره‏اى و افسانه دوره کنونى مقایسه مى‏کنند. کافى است تاریخ بیهقى را با شاهنامه فردوسى که تنها چند سالى پیش از تاریخ بیهقى نوشته شده و حتى تاریخ طبرى و تاریخى بلعمى مقایسه کنند تا دریابند که چه تفاوت فاحشى بین آنهاست. فردوسى با زبان شعر و ادب، نه وقایع تاریخى، بلکه حماسه یک ملت را که سرشار از افسانه و اسطوره گذشته نیز هست، روایت مى‏کند. حتى با وجود این که ممکن است برخى از منابع فردوسى، آثارى از گذشتگان است که وجوه غیرافسانه‏اى دارد، فردوسى همان روایات را به سان روایات حماسی بیرون مى‏آورد. رستمى که فردوسى روایت مى‏کند، حتى اگر شخصى واقعى در سیستان بوده، در شاهنامه یک پهلوان و سلحشوری حماسی است که گاه حتی به اسطوره‏ و افسانه‏ می زند. در حالى که بیهقى درست در جهت عکس آن حرکت مى‏کند و حتى در مواردى که از تاریخ دوره‏هاى گذشته مطلبى مى‏آورد که با غبار ذهنى عوام به اسطوره نشسته است یا مبالغه آمیز می نماید و به گوش او رسیده، آن را در کنار وقایع تاریخى دوره خود به گونه‏اى روایت مى‏کند که از اسطوره و حماسه به روایتِ تاریخىِ البته غلوآمیز ارتقاء مى‏یابد.

تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى نیز چیزى بین تاریخ بیهقى و شاهنامه هستند. آنها اسطوره و روایات تاریخى را با هم در آمیخته‏اند. از این منظر بیهقى از همه آنها مستندتر، تاریخى‏تر و علمى‏تر است. البته بارزترین سبکی که مابین تاریخ و روایات حماسی و شاهنامه خوانی و گرشاسب نامه نویسی است، “مقامه ” است. آن‌ها داستان و روایات را با نثر مسجع و منظم بیان می کردند. یعنی در آن‌ها اشعار شاهنامه ها و حماسه ها به نثر مسجع بدل شده و اسطوره و حماسه به داستآن‌های دربار و حتی مردم کوچه و بازار. به طوری که اسطوره و حماسه به داستآن‌های پندآموز و کمی دستکاری شده برای گرفتن پند و اندرز تغییر کرده است. ازآنجایی‌که بیهقی نیز خود از “مقامات محمودی ” نام می برد که نگاشته است، می توان آن را شرح حال و وقایع سلطان و دربارش شمرد، در حالی که مقامات حمیدی که در قرن هفتم نگاشته شده و در آن دوره متداول بوده، مقامات را به روایت حکیم و فاضل از وقایع پندآموز مردم کوچه و بازار می رساند. داستان پردازی بیهقی آن میزان هست که در رساله معروف «در باب شکوه سخن» که به رساله لونگینوس معروف بود، آمده است: «زیرا حاصل شکوهمندی (سخن) متقاعد کردن شنونده نیست، بلکه به شوق آوردن اوست».(رساله لونگینوس، ۱۳۷۹: ۱۴)

از طرفى دیگر، هر آنچه بیهقى از مشاهدات خود برگزیده است و داستان‏وار آن را روایت کرده است، ضرورتاً به حکم نگارش داستان‏وار و گزینش رویدادهایى که از منظر وى مهم بوده و شخصیت‏پردازى‏هایى که تأثیرگذار است، به معنای غیرتاریخى و غیرعلمى بودن شان نیست و اصلاً چنان که هگل در نظریه‏اش تبیین مى‏کند، بخشى از گزینش و جوششى که تاریخنگار براى روایات تاریخى به خرج مى‏دهد، نه تنها اجتناب ناپذیر، بلکه ضرورى است و اگر غیر از آن باشد، تاریخ‏نویسى در حد واقعه نگاری یا تذکره‏نویسى تقلیل مى‏یابد؛ اما در ضمن باید در نظر داشت، این هم درست است که در تاریخ بیهقى نیز داستان‏پردازى و شخصیت‏پردازى نیز هست، ولى آن به حدى است که در بسیارى از آثار تاریخى و حتى علمى دیگر مى‏توان یافت. نه تنها در عصر بیهقى حتى در آثارى که به قرون ۱۷ به بعد و حتى دوره‏هاى کنونى تعلق دارد، هرگز نمى‏توان درصد کاملى از خلوص علمى یا تاریخى یا روش‏شناسى را یافت. نظریات اجتماعى مارکس در زمره قوى‏ترین آراى حوزه تاریخ است، اما اسطوره‏هاى متعددى را نیز در آثار او مى‏توان یافت؛ از جمله، بهشت گمشده، عصرى متفاوت با دوره‏هاى کنونى و امیال نوستالژیک و…؛ نظریه تکاملیون نیز که از ماتریالیستى‏ترین و مادى‏ترین نظریات علمى است، در آن اسطوره انسان هموساپین (انسان هوشمند) و اسطوره انسان محورى عالم دیده مى‏شود. در آثار روش‏شناسى پوپر که اخیرا به‌عنوان معتبرترین نظریات علمى، معیار سنجش آثار و نظریات علمى دیگر قرار گرفته است، به خوبى مى‏توان مقدار قابل ملاحظه‏اى از استعارات و عبارات کنایى را یافت. آیا تمامى آنها را به صرف همان چند مورد مى‏توان برچسب غیرعلمى زد یا حتى همچون سایر آثار داراى وجه اسطوره‏اى، داستان‏پردازانه یا نمایشى دانست؟! اگر دانه‏هاى غربال خود را تا بدین حد بزرگ برگزینیم، از درک تمایزات اساسى بین جملگى آثار ناتوان خواهیم ماند. زیرا آن هنگام همه آثار چه تاریخى و چه غیر تاریخى، اسطوره‏اى، داستان پردازانه، غیرتاریخى و غیرعلمى خواهند بود! کسانى که با فرآیند نظریه‏پردازى به اندازه کافى آشنا باشند، مى‏دانند که در گزینش هر گزاره و نظریه علمى همواره باید فصول تمایز و مشترک را با هم دید. اگر معیارى را که در نظریات خود برمى‏گزینیم، آنقدر کلى است که تمامى موضوعهاى مورد سنجش ما به آن تعلق مى‏گیرد، نشان دهنده آن است که ما معیار خود را سلیقه‏اى و نامناسب برگزیده‏ایم، چرا که جملگى از غربال ما گذشته و از این روى توان تبیین آنها را از دست داده‏ایم. از طرف دیگر اگر در نظریه‏پردازى، غربال سنجش خود را آن قدر کوچک بگیریم که هیچ یک از مصادیقى که داریم از آن نگذرد، باز با چنین معیارى خود را از تشخیص هویت موضوعهاى موردنظر ناتوان ساخته‏ایم. از سویى دیگر، در سطح روش‏شناسى نیز مرتکب اشتباه بزرگى شده‏ایم؛ ما با گنجانیدن تمامى مصادیق در درون یک تعریف، به طورى که حتى ضد یا نقیضش را نیز شامل مى‏شود، آن را از معنا تهى ساخته‏ایم. آن گاه دیگر، تعابیرى چون تاریخى، اسطوره‏اى، داستان پردازانه، علمى و غیرعلمى، معناى خود را از دست داده‏اند. چرا که هر یک از آنها با ضد و نقیض شان یکى شده‏اند و این یعنى سفسطه‏اى که ذهنمان ناخواسته به خودمان زده است. به بیان دیگر، با چنین اشتباهى در مورد تاریخ بیهقى به همان نتیجه‏اى مى‏رسیم که در خصوص سایر آثار مى‏رسیم. ایلیاد و اودیسه هومر همان قدر تاریخى و اسطوره‏اى است که تاریخ تمدن ویل دورانت و شهریار ماکیاولى و کتاب نقد عقل محض کانت (که خود به محدودیت‏هاى مبتنى بر شناخت عقلایى اذعان مى‏کند)، ارغنون ارسطو و نظریات نسبیت انیشتین (به‌خصوص وجه ارزشى واژه “نسبیت ” در دوره کنونى که سبب شهرت آن شده است) همان قدر علمى است که دیوان حافظ و کلیله و دمنه و جملگى به اندازه تاریخ بیهقى معتبرند!! بنابراین تاریخ بیهقى را از دو منظر باید نگریست. نخست از منظر آثار هم عصر خود؛ با شاهنامه و تاریخ طبرى، تاریخى بلعمى، تاریخ سیستان، تاریخ گردیزى، ماللهند ابوریحان بیرونى، سفرنامه ناصرخسرو و برخى آثار دوره‏هاى نزدیک به آن. از این نظر، تاریخ بیهقى اثرى تاریخ نگارانه است. بدین مفهوم که روایتِ وقایع، آن گونه که طى ادراک ناظرى گزارش مى‏شود، تهیه شده است. البته تمامى آن تاریخى نیست و همچون تقریباً همه آثار و نظریات، وجوهى غیرتاریخى نیز دارد. مهم‌ترین وجه دیگر آن وقایع‏نگارى است که در مواردى به توضیحاتى جزئى نیز که در اثرى تاریخى ضرورى نیست، روى آورده است. چرا که بیهقى دبیر دیوان غزنویان است و شغل اصلى وى مکاتبات و مراسلات و گزارشات دیوانى است؛ اما چنان که هگل در تمایز بین آثار تاریخى و تذکره‏نویسى آورده است، تاریخ بیهقى به موارد پر رنگ تاریخى و تحولات سیاسى و اجتماعى حائز اهمیت در دولت و جامعه نیز پرداخته است. توجه به گرفتن پند و اندرز نیز که در کار بیهقی دیده می شود، مختص او نیست و در معتبرترین تاریخ‌نگاری های ایرانی و اسلامی دیده می شود و خروج علم تاریخ از هدف گذاری برای پند و حکمت و اندرز حاصل تطور جوامع سنتی به امروزین است؛ جایی که حتی نظریه پردازان مورخی چون ابن مسکویه نیز هدف از تاریخ‌نگاری را درک تجارب گذشتگان و آموختن از آن‌ها برای اجتناب از اشتباهات و گزینش مصلحت ها می داند (ابن مسکویه، ۱۳۶۹: مقدمه)، جای گله ای از بیهقی باقی نمی ماند و نمی توان انتظار داشت که بیهقی اثری آفریده باشد که فرزند زمانه خودش نبوده که حاصل چیزی باشد که به عصر پس از روشنگری اروپا تعلق داشته باشد! بنابراین، تاریخ بیهقی، اثرى تاریخى است که در عصرى که نوشته شده است، اثرى بزرگ و حتی شگفت از منظر تاریخى و علمى است و حول و حوش زمانى که تاریخ طبرى و بلعمى نوشته شده، تاریخ‌نگاری است که وجوه علمى و غیرداستانى‏اش بیش از آنهاست و خود را تا زیر دستان بزرگترین آثار تاریخ‌نگاری ایرانی و اسلامی، یعنی تجارب الامم ابن مسکویه و العبر ابن خلدون بالا کشیده است.

ارزیابی تطبیقی تاریخ بیهقى با آثار مشابه ایرانی و اسلامی

الف. روایت ابن اسحق و سیره ابن هشام

محمدبن اسحق (وفات ۱۵۱ هجری) طی کتابی به اوضاع و احوال صدر اسلام پرداخت که گرچه اصل اثر اینک در اختیار ما نیست، ولی به کرّات از مضامین آن توسط سایر مورخین اسلامی نقل شده است؛ از جمله مغازی محمد ابن عمر واقدی، اخبار مکه محمدبن عبدالله اَزرقی، معارف ابن قُتیبه، خراج ابویوسف یعقوب ابن ابراهیم، سیره النبی ابن هشام و تفسیر و تاریخ طبری و کتبی دیگر.(ابن هشام، ۱۳۸۳: مقدمه ص پانزده و یادداشت ص بیست و هشت) اما ابن ندیم در الفهرست مدعی است که کتاب ابن اسحق نزد علمای حدیث چندان اعتباری ندارد و او بیشتر مطالب اش را از قول علمای یهود و نصاری ذکر کرده است.(شهابی، ۱۳۷۵: ۴۰ و پاورقی آن)

ابن اسحاق در کتاب اش ترتیب زمانی روایات و راویان را مراعات نمی کرد، اما ابن هشام پس از حذف بخش هایی از آن –که شامل بخش های اساطیری اول کتاب، اشعار و پرگویی های راویان و برخی جزییات بود، در تدوین اش بدان ترتیب زمانی بخشید و نیز مواردی به اصل کتاب افزود که با ذکر نام خودش از بقیه مجزا ساخت. تاریخ ابن هشام چه در زمان خودش و چه پس از آن، بسیار مورد توجه راویان و اهل حدیث و مورخان قرار گرفت و عملاً جایگاه نخستین کتاب مرجع پیرامون وقایع صدر اسلام را پیدا کرد و حتی کتاب ها و رساله های متعددی در شرح و تفسیرش نوشتند. رفیع الدین ابومحمد اسحاق ابن محمد همدانی (قاضی ابرقوه) که وصف آن کتاب را شنیده بود، نسخه ای از آن را از مصر به ایران آورد و در ابرقوه طی ملاقاتی که با سعد ابن زنگی –امیر فارس داشت، این سوغاتی را به او هدیه کرد و امیر نیز پس از رویت آن، اظهار تمایل برای ترجمه اش نمود و قاضی ابرقوه نیز عزم برای ترجمه اش به فارسی جزم کرد. او نیز همان تاریخ ابن هشام را باز خلاصه تر نمود و از اشعار و قصادیش زد و از زوائدش بیشتر کاست.(همانجا، مقدمه صص ۱۷-۲۱)

این روال کاستن از جزییات و اشعار که از تاریخ ابن اسحاق شروع شده و هر چه از تاریخ ابن هشام به ترجمه فارسی اش در طول زمان حرکت می کنیم، نشان می دهد که تاریخ و تاریخ‌نگاری در این مسیر از داستان پردازی و اساطیرگویی کاسته و به تاریخ‌نگاری نزدیک تر می شود و از سرگرم سازی و شیرین سخنی به سوی گزارشی نزدیک به تشریح واقعیات عینی و عمدتاً هر چه بیشتر مربوط و محدود بدان نزدیک تر می شود.

ب. فتوح البلدان بلاذری

فتوح البلدان از مهمترین و معتبرترین کتب پیرامون فتوحات اسلامی و تاریخ فتوحات و چگونگی فتح هر یک از نواحی کشورهای اسلامی از زمان پیامبر اسلام تا زمان حیات نویسنده، یعنی نیمه دوم قرن سوم هـ ق. به زبان عربی بوده است و اطلاعاتی از برخی فتوحات مسلمان دارد که در آثار دیگر یافت نمی شود. در کنار این مطالب به برخی جنبه های تشکیلات حکومتی و اداری نیز پرداخته و اطلاعات جغرافیایی نیز بدست می دهد. با این همه، به شکل برجسته ای نشان می دهد که تاریخ از منظر بلاذری یعنی فتوحات و حواشی آن و بس. مشکلی که در بسیاری از کتب تاریخی پس از صدر اسلام به چشم می خورد و در فتوح البلدان برجسته تر است، اما در تاریخ بیهقی، این نقیصه به هیچ وجه دیده نمی شود.

پ. اخبار الطوال دینوری

کتاب اخبار الطوال همچون بسیاری از تاریخ‌نگاری های اسلامی با داستآن‌های آفرینش آدم و روایات اساطیری پس از آن آغاز می شود که فاقد پیوستگی زمانی و مکانی میان روایات و اطلاعات تاریخی عرضه شده است. بخش دوم به پادشاهان پیشدادی ایران زمین می پردازد و شخصیت هایی همچون منوچهر، کی قباد و گشتاسب و همین طور اسکندر و حتی پادشاهان اشکانی و ساسانی و ماجراهای روایت شده درباره شان را ارائه می کند. این بخش از کتاب دینوری یکی از ارزشمندترین مطالبی است که بسیاری از داستآن‌های ایرانی نادر را که در کمتر اثر به جای مانده پس از حمله اعراب به ایران برایمان باقی مانده، در اختیار آیندگان می گذارد. از جمله می توان به سندبادنامه پهلوی اشاره کرد که قسمت هایی از ترجمه آن اثر در اخبارالطوال رفته است.(دینوری، ۱۳۶۴: ۱۰۸-۱۳۳) در نهایت بخش سوم اخبارالطوال است که تاریخ ایران پس از اسلام اختصاص دارد و با شرحی مفصل از فتحوحات اعراب مسلمان شده در ایران آغاز می گردد و تا پایان خلافت معتصم در سال ۲۲۷ ه.ق. خاتمه می یابد.

در واقع اخبارالطوال تا حد زیادی از منظر تاریخ ایران تألیف شده و تاریخ عرب و اسلام هم -تا حد زیادی، به کار تاریخ ایران و روشن گردانیدن زوایای پنهان آن نظر دارد. به همین سبب است که روزنتال، دینوری را در کنار مسکویه در زمره مورخان ملی گرای ایرانی به شمار می آورد و اخبار الطوال را کتابی معرفی می کند که «همزمان به عرضه تاریخ اهل کتاب، ایران و عرب جاهلی و به دنبال آن تاریخ صدر اسلام می پردازد و مانند سایر اجزای کتاب از بنیاد به مسائل و امور ایران عنایت دارد».(روزنتال، ۱۳۶۵: ۱۱۰ و ۱۵۵) از این منظر شاید بتوان اخبار الطوال را از ایران محوری ترین اثر تاریخ نگارانه ای دانست که در سده های نخستین اسلامی به نگارش درآمده است. از جمله بخش هایی که در این کتاب احساسات ایرانی دینوری بیش از همه منعکس شده است می توان به روایات وی در مورد برخورد مختار با سربازان ایرانی اش اشاره کرد. در این روایات بارها به نقش و اهمیت ایرانیان و نیز برتری های آنان بر اعراب اشاره شده است؛ (دینوری، ۱۳۶۴: ۳۳۹-۳۴۴) که اگر برای ملی گرایان و شیعیان، نقطه درخشانی است، برای یک تاریخ‌نگاری بی طرفانه نقطه ضعف به شمار می آید.

مهم ترین ویژگی این تواریخ، مبنا قرار دادن دورآن‌های حکومت حاکمان به‌عنوان تنها اصل تنظیم مطالب و فقدان وقایع نگاشتی کامل است. بر این اساس کتاب دینوری در کنار آثاری چون تاریخ یعقوبی قرار می گیرد. بر آن‌ها باید افزود که دینوری در تلاش خود برای ایجاد ارتباط میان تاریخ ملت ها و امپراتوری های گوناگون پیش از اسلام و برقراری همزمانی تاریخ میان آن‌ها یک مبتکر بوده است.(آئینه وند، ۱۳۷۷)

ت. البلدان و تاریخ یعقوبی

احمدبن ابی یعقوب معروف به ابن واضح یعقوبی از کاتبان اخباری عباسی اصفهانی، از مورخان و جغرافی شناسان بزرگ اسلامی در عصر عباسی دوم بود. یعقوبی که اصالتاً ایرانی و از مردم اصفهان بوده است، هم در تاریخ و هم در جغرافیا شهرتی عالمگیر داشته است.(ابن واضح یعقوبی، ۱۳۸۷: پیشگفتار، صص هشت تا سیزده) در دایره المعارف الاسلامیه، او را همچون مسعودی و بلخی دارای تخصص در هر دو زمینه تاریخ و جغرافیا شمرده اند.(دایره المعارف الاسلامیه، ۱۹۳۳: ۱۳)

کتاب تاریخ معروف او که به تاریخ یعقوبی مشهور شده، از قدیمی ترین تاریخ های عمومی و کتب تاریخی به زبان عربی بوده و از کتبی است که همواره سایر کتبی که در زمینه تاریخ اسلام و زندگی پیامبر و وقایع صدر اسلام نگاشته شده اند، همچون یک مرجعی مستند بدان عطف کرده و از آن نقل نموده اند. تاریخ یعقوبی در دو جلد، خلاصه‌ای است از تاریخ جهان از آغاز تا اواسط قرن سوم هجری. در این کتاب از قرآن، روایات و مأخذ اسلامی و کتب عهد عتیق و عهد جدید و مشخصاً اناجیل اربعه، زیاد نقل قول و حتی اقتباس شده است.

یعقوبی در قسمت پادشاهان پارس و ایران زمین، به فرهنگ و تاریخ ایران پرداخته و درباره نظام کشورداری و دولت ساسانیان، اطلاعات ارزشمندی به دست می دهد که از این نظر حائز اهمیت است که مدرکی روشن بر یادگیری اعراب از فنون و تجارب کشورداری ایرانیان در سرزمین های فتح شده توسط اعراب مسلمان است. تاریخ یعقوبی از این حیث نیز از کهن ترین و مهم ترین منابع برای شناخت دوره ساسانیان، حاکمان پیش از اسلام، شاهان بابل، هند، یونان و روم، چین و مصر و آفریقا و یمن و شام وعراق بوده است.

 عقوبی پیرامون نگارش آثارش باز در جایی می گوید: بر اساس آنچه عالمان بزرگ و راویان پیشین و دانشمندان سیره و اخبار و تاریخ گفته اند، آن را تألیف کردم. نمی‏خواستم کتابی گرد آورم که پیشینیان و خود را در آن کار که دیگران بر ما پیشی گرفته‏اند، به زحمت اندازم و چون دیدم که آنان در حدیث و خبرهای خود و در سال ها و عمرها اختلاف دارند، برخی را زیاد و بعضی را کم کرده‏اند. خواستم تا آنچه به ما رسیده است، جمع کنم. زیرا یک نفر هرگز به تمام دانش احاطه کامل ندارد.

گرچه تاریخ یعقوبی تمام و کمال بدست ما نرسیده، اما از همان متنی که در اختیار است می توان به قضاوت در اعتبارش نشست. آن از مهمترین متون مرجع اسلامی است و اعتبارش در این است که یعقوبی آن را از کتب دیگری نقل نکرده، بلکه بر پایه پژوهش های خویش کسب کرده است، چه به شکلی میدانی و چه مشاهده توأم با مشارکت با مردم محلی. در این کتاب مؤلف به‌ویژه در وصف بغداد در آن روزگار و همین طور سامرا و سرزمین های مشرق اسلامی و تاریخ شان بسیار همت گماشته است.(لوبن، ۱۳۸۴ ه.ق) با وجود این که البلدان جایگاه نخستین را به‌عنوان اثری مرجع در تاریخ‌نگاری اسلامی بازی می کند، از طریق مقایسه دقت در گزارش و وسعت معلومات آن با تاریخ بیهقی است که پی می بریم تا چه حد اثر بیهقی غریب مانده است.

ث. مروج الذّهب مسعودی

مروج الذّهب حاصل یک عمر جهانگردی و مطالعه عمیق مسعودی در زندگی و اوضاع و احوال اقوام و ملل در مناطق جغرافیایی مختلف است. مسعودی که آن کتاب را در سال ۳۳۲ هجری قمری تألیف نمود، به خلقت جهان و توصیف سرزمین ها و دریاها و رودها و کوه‌ها پرداخته و همچنین سخن از تاریخ انبیاء و اخبار ملت ها اعم از یهودی، مسیحی، هندی، ایرانی، یونانی و رومی و عرب رانده است.

مروج الذهب را در شمار یکی از کتاب های مهم تاریخ و جغرافیای اسلامی شمرده اند؛ چه از این جهت که مروج الذهب شامل تاریخ ملل قدیم، از جمله ایرانیان است و اطلاعات دقیق و کمیابی از اقوام مختلف به دست می‌دهد، چه از سبب منابع معتبر مطالعاتی شرقی از جمله ایران باستان و قرون اولیه اسلام بوده و بر این اساس در نزد خاور شناسان از اعتبار ویژه‌ای برخوردار است.

مسعودی صراحتاً اذعان می‌کند که در تمام آثارش توجه صرف و انحصاری به سرگذشت حاکمان و اخبار جنگ‌ها ندارد، بلکه علاوه بر آنها و به طور مفصل‌تر یا دست‌کم هم‌سنگ آنها به مسائل فرهنگی، علمی و اجتماعی نیز توجه دارد:

«ما سرگذشت شاهان، سیر و سیاحت شان، اخبار جنگ‌ها و همچنین اخبار و سرگذشت فلاسفه، حُکما، عقاید، آراء و نظریات و دیگر اَسرار و عجایبِ اخبارشان را در کتاب‌های سابق‌مان یاد کرده‌ایم.(مسعودی، جلد ۱، ۲۰۵)

روشی که در اثر مسعودی به ‌آن عمل شده و گذشته از طرح و بررسی موضوعات گوناگون و متنوع تاریخی، آن هم به شیوه ای دایره المعارفی، حتی بدان هم اکتفا نکرده و درصدد تبیین علل دگرگونی‌ها نیز روی آورده است. توجه او به تأثیر محیط و جغرافیا بر سبک زندگی افراد و حتی فیزیولوژی اقوام و نژادها، شکل‌گیری تمدن‌ها و جوامع، تفاوت های فکری و فرهنگی شان بسیار قابل تأمل و ستایش است.

ازنظر مسعودی تاریخ بدین معنا جامع است که افضل و مرجع علوم به حساب می‌آید، به طوری که اذعان می کند:

«هر سخنی با آن پیوند می‌یابد و در هر مقامی با آن زینت می‌جویند و تجمل از آن می‌خواهند و هر محفل و انجمنی به آن محتاج بوده و فایده‌ای تام بر آن مترتب می‌گردد و مخاطب عالَم‌گیری می‌یابد، عالِم و جاهل از استماع آن بهره‌مند می‌گردند، احمق و عاقل از آن خشنود می‌شوند و با آن اُنس می‌گیرند، خاص و عام بدان راغب می‌شوند و عرب و عجم به روایت‌های آن رو می‌آورند».(همانجا، ۹)

در مقام مقایسه کار بیهقی با مسعودی، والدمن می گوید: بیهقى با برخى مورخان فلسفى قرن دهم میلادی آشنا بوده است. بدون شک در آن عهد تاکید بر اهمیت ساختار را در تواریخى که از فلسفه الهام گرفته‏اند مى‏توان بازشناسى کرد. نمونه‏اى از توجه به ساختار را – که شاید مبالغه‏آمیز هم به نظر برسد – مى‏توان در آغاز کتاب مسعودى (وفات۹۴۳م) به نام مروج الذهب ملاحظه کرد. مسعودى خود از تازگى روش خود غافل نبوده و پس از ذکر جزییات مربوط به چگونگى جمع‏آورى مطالبى که در اختیار داشته است، چنین مى‏نویسد:

«هر کس معناى آن را به هر شکلى تغییر دهد، یکى از پایه‏هاى آن را منفصل کرده و شفافیت آن را زایل ساخته یا هرگونه تغییر یا انتخابى کرده یا قسمتى را از آن جدا کرده و هرکس هم آن را به مؤلف دیگرى مربوط کرده، دچار عقوبت خداوند گردد».

این نوع اظهارات در مورد ساختار، نه تنها در کار نویسندگانى چون مسعودى که مورخى جامع الاطراف بود یافت مى‏شود، بلکه در روایاتى که از سلسله‏هاى شاهى در دست است، مانند کتاب خلیفه ابن خیاط (اواخر قرن ۳هـ/۹م) و ابن مسکویه (قرن ۴هـ/۱۰م) به چشم مى‏خورد. همچنین در کتابى از دوران آل بویه که بیهقى از آن استفاده نموده و عباراتى از آن را در کتاب خود نقل کرده است، به نام کتاب التاجى – (۳۷۱هـ/۹۸۱م) تالیف ابواسحاق الصابى – الصابى ممکن است معلم واقعى مورخ معروف‏تر عهد آل‏بویه، ابن‏مسکویه بوده باشد.(والدمن، ۱۳۷۵: ۸۵-۸۶)

هر چند چنین به نظر مى‏رسد که بیهقى پیش از شروع کار، تمامى مطالبى را که مى‏خواست بنویسد، مدنظر مى‏گرفت، ولی نه بدان گونه که یک مورخ حقیقتاً فلسفى نظیر مسعودى به طور دقیق به این کار پرداخته است. بیهقى از حک و اصلاح مطالبى که مى‏نوشت و شرح مى‏داد، ابایى نداشت. اگر اطلاعاتى به موقع به دستش نمى‏رسید و یا اگر منبع جدیدى بعداً در دسترس او قرار مى‏گرفت که مطلب تازه‏اى داشت، نوشته‏هاى خود را تغییر مى‏داد و یا اصلاح مى‏کرد. چنان که در فصله آخر خوارزم مى‏بینیم. از این گذشته عناوین فصول براى مورخى مانند مسعودى نشانه‏اى است از توجه او به بررسى مطالبى که از پیش در نظر گرفته است، در حالى که عناوین فصول تاریخ بیهقى راهنماى خوبى در مورد محتواى کار وى نیستند و باید به آنها بسیار چیزها افزود تا مفهوم آنچه را که بیهقى بررسى مى‏کرده، روشن کنند.

از این گذشته چون بیهقى – برخلاف مسعودى که از مورخ بودن خویش اطمینان خاطر داشت – محقق و مورخ حرفه‏اى نیست، مکررا از خوانندگان خویش به خاطر ساختار کتاب خود و روشى که در نگارش آن به کار بسته، پوزش مى‏خواهد. اگر چه مدعى است که کتابش ساختارى دارد، هر چند با ساختار آثار سایر مورخان و تواریخى که متاسفانه نام نمى‏برد، متفاوت است.(همانجا، ۸۶-۸۷)

ج. تواریخ زبیر بن بکار

تاریخ‌نگاری زبیر بن بکار بر مبنای شیوه مورخان مدنی است. شعر و ادب و نسب و تاریخ در این‌گونه ‌گزارش‌ها به هم آمیخته‌اند و نشانه‌های تاریخ‌نگاری قومی و تجمیع و تدوین روایات در کارهای او کاملاً آشکارند. روش وی معمولاً چنین است که از روایت‌های کهن‌تر، زمینه‌ای تاریخی فراهم می آورد و سپس مشاهدات اش را در آن‌ جای می دهد و به مکان‌ها و جای‌های ناشناخته و روستاهای دور سفر کرده، نام‌ها و ویژگی‌های آن‌ها را ثبت و ضبط می نماید. پیداست که بخشی از اطلاعات او درباره مناطق ناشناخته و دور از دسترس، در کتاب‌های جغرافیایی مانند «معجم ما استعجم» و «معجم البلدان» انعکاس یافته‌اند.

چ. «تجارب الامم و تعاقب الهمم» و «آداب العرب و الفُرس» از ابن مسکویه

ابوعلی احمدبن محمد معروف به ابن مسکویه (متوفی در ۴۲۱ هجری) که خزانه دار سلطان عضدالدوله دیلمی بود، یکی از ارجمندترین عالمان در فلسفه، پزشکی، اخلاق و البته تاریخ بود.(اقبال لاهوری، ۱۳۸۰: ۴۱-۴۲) اطلاعاتی که ابن مسکویه درباره آل بویه و منازعات و مکاتبات شان با سایرین می دهد، بسیار باارزش است و بعضی از آن‌ها در تواریخ دیگر نیست.(هروی، ۱۳۸۲: ۲۴-۲۵)

آداب العرب و الفُرس ابن‌مسکویه که اواخر سده چهارم یا اوایل سده پنجم هجری تألیف شده، چنان که از عنوان اش نیز پیداست پیرامون آداب و رسوم اعراب و ایرانیان است. کتاب دیگر وی، تجارب الامم که به قرن چهارم هجری تعلق دارد، نشان می دهد که دقّت نظر شرایط روایات تاریخی در کنار مباحث نظری علم تاریخ توسط ابن مسکویه موجب شده که تاریخ شناخته شده ای در آن قرون نداشته باشیم که از اثر وی پیشی گرفته باشد و تاریخ بیهقی نیز از این قاعده مستثنی نیست. گرچه ابن مسکویه نیز چون بیهقی هدف از تاریخ و تاریخ‌نگاری را آموختن از تجارب گذشتگان و گرفتن پند و حکمت می شمارد. او به گزینش و ویرایشی عقلایی در میان انبوهی از روایات تاریخی که به دست اش رسیده، همت گمارده و در تاریخ‌نگاری واقع گرا و عینی تا بدانجا پیش می رود که حتی از ذکر معجزه های پیامبران خودداری می کند، که یکی از انقلابی ترین کارها در تاریخ‌نگاری اسلامی در آن روزگار بوده است.(ابن مسکویه رازی، ۱۳۶۹: ۵۳٫) پیشگفتار نظری وی بر شاهکار تاریخ نگاری اش، تجارب الامم نیز خود به تنهایی فصلی نوین در تاریخ نگاری اسلامی و ایرانی است و می تواند به خوبی گواه آن باشد که چرا مسکویه در تاریخ‌نگاری اسلامی این چنین در خور ستایش و تجلیل است.(همانجا، ۵۱-۵۲)

کارادو وو، ابن‌مسکویه را مورخی می داند که قصدی واقعی و جدّی برای انتقاد دارد (وو، ۱۳۷۴: ۸۵) و اشپولر نیز او را به دلیل تشخیص های رسا و صحیح اش ستوده است.(اشپولر، ۱۳۷۹: ۳۱) چنان که پیداست، جایگاه ابن مسکویه و آثارش در تاریخ‌نگاری اسلامی قابل مقایسه با هیچ تاریخنگار دیگر اسلامی و ایرانی است و بر کسی نیز پوشیده نیست و آن‌ها به اندازه قابلیت شان شناخته شده اند و به همین سبب گرچه بیهقی و آثارش قابل مقایسه با آن نیست، اما به هر روی، متأسفانه تواریخ بیهقی محجور مانده و حداقل به قدر قدرت اش شناخته شده نیستند.

ح. «البدء و التاریخ» از طاهر مقدسی

مطهربن مطهر یا (طاهر) مقدسی از مورخان و مؤلفان معروف قرن چهارم هجری است. وی مؤلف کتاب البدء و التاریخ است که اثری تاریخی و از جهاتی و تا حدی شبیه به مروج الذهب مسعودی نگاشته شده است. زمان تألیف کتاب سال ۳۵۵ هـ.ق ذکر شده؛ چنان که او این مطلب را در مقدمه کتاب خویش آورده است. بخش اول این کتاب در سال ۱۸۹۹م. توسط کلمان هوار در پاریس به نام ابوزید احمدبن سهل بلخی چاپ شد؛ اما روی صفحه نخست از بخش سوم که به سال ۱۹۰۳م. چاپ شد، آمده است: «المنسوب تألیفه لابی زید احمدبن سهل بلخی». وی این مطلب را از آنچه در غررالسیر ثعالبی آمده بود، دریافته است. سزگین نوشته است که وی این کتاب را در بُسْت سجستان تألیف کرده، جایی که احتمالاً محل تولد یا زندگی او نیز بوده است. بیش از هزار و پنجاه سال از عمر این کتاب می گذرد و سال تألیف آن سیصد و پنجاه و پنج هجری است. نام مؤلف در داخل کتاب نیامده است و به همین دلیل در آغاز تصور شده بود که این کتاب از تألیفات ابوزید بلخی (۲۳۵-۳۲۲ هـ.ق) بوده است.

خ. «ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل ثَعالِبی نیشابوری»

پیش از هر چیز باید اذعان کنیم، که از میان آثار متعددی که به ثعالبی نسبت داده شده، پیرامون برخی از آن‌ها اختلاف نظر است، میان محققان و مورخان که آیا مولف شان یک تن بوده یا با دو ثعالبی مواجه هستیم که در برخی از آثار گذشتگان به اشتباه، آن دو یک تن پنداشته اند.

شرق شناس معروف زتنبرگ که نخستین بار نسخه عربی کتاب «غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم» به همراه ترجمه فرانسوی اش به سال ۱۹۰۰ میلادی در پاریس چاپ شد و نقش بسزایی نیز در شناساندن آن به تاریخ‌نگاری غربی شد، بر این نظر بود که کلیه آثار به همان ثعالبی معروف تعلق دارد و شبه حضور ثعالبی دیگر به سبب پاره ای از نام هایی است که در چند نسخه به جای مانده از آن دیده می شود و نوعی اختصار نویسی مرسوم زمان بوده است. در مقابل، استاد مجتبی مینویی بر این تصور بود، آنان دو تن بودند؛ یکی با نام ابومنصور عبدالملک ثعالبی نیشابوری معروف و دیگری ابومنصور حسین بن محمد المرغنی ثعالبی؛ هر چند شخص اخیر گمنام بوده و جز در پشت لوح نسخه غررالسیر قسطنطنیه و همین طور در کتاب کشف الظنون، نامی از آن نیامده است. جدای از آن که، پذیرش این که دو نفر همزمان و هر دو در نیشابور می زیستند که باز هر دو در دستگاه امیر نصربن ناصرالدین، برادر سلطان محمود مقرب مشغول به فعالیت بودند که هم کنیه هر دو ابومنصور بوده که شهرت هر دو نیز ثعالبی بوده کمی دشوار است، زتنبرگ با مقایسه و تحلیل متون اثر مورد اختلاب ثعالبی با سایر آثار وی پرداخته و از منظر زبانی نشان داده که آن دو حاصل کار یک ذهن باید باشد.(ثعالبی نیشابوری، ۱۳۶۸: مقدمه مترجم، ۱ تا ۱۵)

بیشتر مطالبی که شرح حال نویسانی همچون ابن انباری، باخرزی، حُصْری، ابن خلّکان و ابن بَسّام در باره ثعالبی آورده‌اند، کوتاه و مختصر و تکرار سخنان نویسندگان پیشین است. شاید این شیوه را از خود ثعالبی فرا گرفته باشند که در شرح حال شاعران و نویسندگان معاصر و قبل از خود، از معرفی کوتاه و کلی آنان فراتر نمی‌رود و به جای پرداختن به سیره و زندگی علمی آنان، قطعاتی مفصّل از نظم و نثر آنان را می‌آورد.
زندگی، معاشرت ها و نحوه شکل گیری و رشد محققان و مولفان و مترجمان و به‌خصوص مورخان را در آن قرون به خوبی نشان می دهند که چگونه دربار حکام، یکی از مأمن ها برای اندیشمندان، مورخان دبیران بود تا چه در کسوت دبیری چه شغل و سمتی دیگر بتوانند به کارهای شان پشتوانه مالی بدهند و در تعامل با سایرین، بر غنای و تکمیل کارشان بیافزایند. سمت شاگردی خوارزمی و استادی ابوالفضل بیهقی نیز برای ثعالبی جالب توجه است؛ اما عجیب است که بیهقی در تاریخ اش از نقش او نامی نمی برد! شاید آن به میزانی نبوده که بتوان چون بومشکان، اطلاق شاگردی در محضر ثعالبی را برایش به کار برد و تنها چیزهایی جسته و گریخته از او آموخته است.

د. تاریخ طبرى

ابى جعفر محمدبن جریر الطبرى (متوفى در سال ۳۱۰ هجرى) که از وی با القاب «امام المورخین» و «اجلّ مفسرین» یاد می کردند، تاریخ طبرى را که به «تاریخ کبیر» یا «تاریخ الأمم والملوک» و اصل آن به زبان عربى به «تاریخ الرّسل و الملوک» موسوم بوده، تألیف کرده است. چون کتاب «التّاریخ علی السّنین» اثر هیثم ابن عَدی که برخی بدان اشاره کرده اند، ظاهراً اینک در اختیار ما نیست.(بلعمی، ۱۳۷۳: ۱۵) آن نخستین تاریخ کامل مفصّل و معتبر به زبان عربی است و به شیوه تاریخ عمومی مرسوم آن دوران که از آغاز خلقت آدم شروع شده و تا به دوران حیات مورخ ختم می شده، نگاشته شده است. یکی از امتیازات مهم تاریخ طبری این است که سبب محفوظ ماندن برخی از آثار، اخبار و اطلاعات تاریخی دوره ساسانیان شده است. چون طبری همچون مسعودی و دینوری مطالبی را از ترجمه های عربی کتب پهلوی گرفتند و در کتب تاریخی خود می آوردند که با وجود آن که اصل کتب پهلوی اینک در اختیار ما نیست، مطالب تاریخی آن محفوظ مانده و امروز قابل استفاده برای ماست.(همانجا) طبری در مقدمه تاریخ اش به صراحت روش اش را توضیح می دهد:

«خواننده این کتاب بداند که استناد ما در آنچه نقل می کنیم، به روایت است که از دیگران به توالی به ما رسیده است و من از اقوال دیگران روایت می کنم و سند روایت را به صاحبانش می رسانم و در آن استنباط عقلی نمی کنم. اگر خوانندگان این کتاب به برخی از داستآن‌ها و قصه ها برخورند که عقل وجود آن‌ها را انکار کند، نباید بر من خرده بگیرند زیرا آن‌ها را چنان که شنیده ام در این کتاب آورده ام».

تاریخ طبری نخستین تاریخ از میان تواریخ موجود است که در آن تاریخ اسلام از آغاز تا زمان حیات مولف به صورت مستند و اصطلاحاً به گونه سالنامه نگاری نگاشته شده است.(همانجا، ۱۶) طبری در طول عمر دراز خویش و پس از سال ها درس آموختن نزد اساتید مختلف در آمل، ری، بغداد، بصره، کوفه، شام و مصر که در برخی مدتی توقف داشته و در برخی مدتی دراز ساکن بوده به تحصیل و تحقیق و تدریس و تألیف و تصنیف همت گماشته است و جایگاه اش در تاریخ‌نگاری اسلامی، آنقدر هست که برخی وی را هردودت مشرق زمین خوانده اند.(جریر طبری، ۱۳۷۳: مقدمه مترجم؛ شهابی، ۱۳۷۵: ۴-۶ و ۱۰-۱۸) چیزی حدود هزار سال تاریخ طبری به‌عنوان یک مرجع برای مورخان عرب، فارس، ترک و حتی اردو بوده است؛ از جمله مورخان برجسته ای که در نام بردن از طبری به منزله الگوی خود درنگ نمی کنند، ابولحسن ابن حسین المسعودی، ابن اثیر و ابن ندیم اند. امری که به هیچ وجه درباره تاریخ بیهقی صدق نمی کند و میزان تأثیرش بر مورخان بعدی هرگز قابل مقایسه با تاریخ طبری نیست و حتی امروزه نیز چنین است.

ذ. تاریخ بلعمى

ابوعلى محمد ابن محمد البلعمى دومین وزیر از خاندان بلعمیان از افاضل عصر بود که گویند به امر منصور بن نوح، تاریخ طبری را زمانی که چهل و دو سال از درگذشت طبری می گذشت، از عربی به پارسی ترجمه نمود. او در مقدمه کتاب گوید:

«بدان که این تاریخ نامه بزرگست گرد آورده ابى جعفر محمد بن جریر یزید الطبرى رحمه الله که مَلک خراسان ابوصالح بن نوح فرمان داد دستور خویش را ابوعلى محمد بن محمد البلعمى را که این تاریخ نامه را که از آن پسر جریر است پارسى گردان هرچه نیکوتر، چنان که اندر وى نقصانى نباشد، پس گوید، چون اندر وى نگاه کردم و بدیدم اندر وى علم هاى بسیار و حجت ها و آیت هاى قرآن و شعرهاى نیکو و اندر وى فایده‏ها دیدم بسیار، پس رنج بردم و جهد و ستم برخویشتن نهادم و این را پارسى گردانیدم به نیروى ایزد عزّو جل».

اما لفظ ترجمه پیرامون اثر بلعمی دقیق و تا حد زیادی صحیح نیست و او علاوه بر ترجمه، مطالبی را بدان افزوده است، اشکالاتی را به برخی روایات آمده در تاریخ طبری ذکر کرده و تعدد روایات و حواشی ای را که غیرضروری شمرده از آن کاسته است. در مجلد اول و قسمتی از مجلد دوم تاریخ بلعمی تا حدی به حوادث صورت قصه داده است. بارون کارا دورو در کتاب متفکران اسلام می گوید: «عبارات کتاب ترجمه تاریخ طبری فصیح تر و شیواتر از متن عربی است». پس از مقدمه شاهنامه ابومنصوری، تاریخ بلعمی کهن ترین سند نثر فارسی است که برایمان به یادگار مانده است. به همین سبب، ترجیح داده ایم که آن را در قالب اثری جداگانه بگنجانیم.

گرچه در خصوص تاریخ ترجمه آن اختلافاتى هست، اما سندى در مجمل التواریخ است که به نظر می رسد این اختلاف را برطرف مى‏سازد:

«کتاب تواریخ محمد بن جریر الطبرى رحمه الله علیه که از تازى به پارسى کرده است ابوعلى محمد بن محمد الوزیر البلعمى بفرمان امیر منصور ابن نوح السامانى که بر زمان ابى‏الحسن الفایق الخاصه پیغام داد در سنه اثنى و خمسین و ثلاث مائه».(مجمل التواریخ، ۱۸۰)

از این سند مى‏توان دریافت که این کتاب در سال ۳۵۲ ه.ق. ترجمه شده است. بخش مبسوطی که بلعمی به تاریخ بیهقی افزوده است، بین سال های ۳۰۲ تا ۳۵۲ ه.ق. است که ۵۰ سال را در برمی گیرد که بلعمی یا از طرف خود نوشته یا از منابع دیگری افزوده است.(بلعمی، ۱۳۷۳: ۱۸) پس تاریخ بلعمی پیش از تاریخ بیهقى، قدیمترین اثر تاریخى است که به فارسى نوشته شده است. البته باید توجه کرد که تاریخ بلعمى ترجمه تاریخ طبرى است و از این منظر، تاریخ بیهقى نخستین اثر تاریخى است که به فارسى نوشته شده است؛ اما تاریخ بلعمى در مقایسه با تاریخ بیهقى، سرشار از روایات و داستانهاى اسطوره‏اى است و بیشتر بار مذهبى داشته و به روایات و احادیث مربوط به پیامبران و معصومین پرداخته است و بسیارى از روایات آن به گونه‏اى است که در حوزه تاریخ‌نگاری و علم تاریخ نمى‏گنجد، در حالى که تاریخ بیهقى مشخصاٌ اثرى تاریخى است که اتفاقاً به سبب نقل مشاهدات یا روایات دست اول، در زمره آثار مرجع تاریخ‌نگاری قرار مى‏گیرد.

اما تاریخ بلعمى بسیار درخور به فارسى ترجمه شده و چنان که گذشت بخش‏هاى اصلى از تاریخ طبرى را شامل مى‏شده و عمدتاً نام روایات و اسناد پیاپى از آن کسر شده است و روایاتی بدان، با رسم امانت داری- افزوده شده است. در مواردى که نویسنده تاریخ طبرى، روایات مختلف را در مورد قضیه‏اى ذکر کرده است، بلعمى از تکرار آن اهتراز نموده و در مواردى که بین روایت ها اختلاف وجود داشته، تنها روایت هایى که از منظر مترجم بر روایات دیگر مرجّح بوده، آورده شده است. همچنین در هر کجا، روایتى را ناقص یافته است، آن را از مراجع دیگر در متن کتاب نقل کرده و متذکر شده است که پسر جریر این روایت را نیاورده بود و ما آن را آوردیم و از این طریق رسم امانت‏دارى نیز کرده است. ازآنجایی‌که تاریخ طبری مفصل و مبسوط بوده و نسخه های متعددش دور از دسترس بودند، عملاً مورخان و نویسندگان تاریخ بلعمی را به‌عنوان مرجع شان به کار می بردند.(همانجا، ۱۹)

از این منظر تاریخ بیهقى بر تاریخ بلعمى ارجحیت دارد، زیرا در نقل روایات دست اول و گزارش‏هایى که از مشاهدات نویسنده برخاسته است، نسبت به تاریخ بلعمى که روایات گذشته را با ارزش هاى دینى و بعضاً از تعصبات دینی راویان ناشى شده ذکر نموده، از اعتبارى به مراتب بیشتر برخوردار است. نثر تاریخ بلعمی همچون تاریخ بیهقی روان و ساده است؛ چنان که سبک دوره سامانیان و مدتی پس از آن چنین است؛ همچون نثر تاریخ برامکه، تاریخ سیستان، تاریخ گردیزی و البته تاریخ بیهقی، اما تاریخ بلعمی با آن که از متنی عربی برگردانده شده، ولی سرشار از اختصاصات سبک نثر فارسی سامانیان بوده و واژه های عربی آن بسیار نادرند و سجع و موازنه در آن دیده نمی شود و همچون تاریخ بیهقی از ترکیبات کهن که امروزه دیده نمی شود، بهره برده است که آن را دلنشین می سازد.

ر. التاریخ الیمینی یا تاریخ عتبی

تاریخ یمینی یا تاریخ عتبی، اثری است نوشته ابونصر محمدبن عبدالجبار عتبی به زبان عربی که به اوضاع و احوال ابومنصور ناصرالدین سبکتگیت و محمود غزنوی و ایران زمین تا اوائل قرن پنجم هجری می پردازد. این کتاب از مهمترین تواریخ عصر غزنوی و از کهنترین تاریخنامه‌های ایرانی است.

ابونصر محمدبن عبدالجبار العتبى که در قرن پنجم (متوفى ۴۲۷ ق یا ۴۳۷ق) مى‏زیسته است و در زمره منشیان دستگاه ابوعلی سیمجور بوده بعدها در دربار غزنوى مشغول به کار شده است. وى این کتاب را به عربى نوشته و در قرن هفتم هجری ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی آن را به نثر منشیانه بسیار متکلف به فارسی ترجمه کرده است.(هروی، ۱۳۸۲: ۲۶-۲۷)

عتبی که غزوات محمود غزنوی را در هندوستان شرح می دهد، به خاندآن‌های دیگر نیز می پردازد و پیرامون سامانیان، امرای سیستان، آل زیار، سیمجوریان خانیان، آل فریغون، غوریان، پادشاهان غرجستان، دیلمیان، خوارزمشاهیان و افغانیان نیز سخن می راند و همزمان درباره مسائل گوناگون مذهبی و اجتماعی نیز جسته و گریخته در کتاب آمده که از افکار مردم و آداب و رسوم اجتماع آن روزگار حکایت می‌کند.(عتبی، ۱۳۷۴: ۱۱-۱۲)

تاریخ یمینی نخست مشتمل است بر دیباچه و سپس به شرح ظهور امیر ابومنصور ناصرالدین سبکتگین در زمان سامانیان و فتوحات وی، وقایع دوران نوح بن منصور سامانی و شرح حال قابوس بن وشمگیر زیاری و فخرالدوله بُوَیهی و مناسبات امیر ابومنصور ناصرالدین سبکتگین و خلف بن احمد صفاری، همچنین تفصیل منازعه امرای سامانی بر سر قدرت و منصب سپهسالاری خراسان و سرانجام حمله بُغراخان ترک و تقسیم قلمرو سامانیان میان دو سلسله ترک قراخانیان و غزنویان پرداخته است؛ از این روی نیمه نخست کتاب را می‌توان «تاریخنامه سامانیان از هنگام انحطاط تا انقراض» خواند. پس از آن، به احوال و اخبار و نبردهای محمود غزنوی پرداخته شده است که نیمه دوم کتاب را تشکیل می‌دهد. کتاب با رساله‌ای در رثای امیرنصربن سبکتگین (والی نیشابور و برادر محمود) و فصلی در بدگویی از امیر ابوالحسن بَغَوی، به سبب رنجش عتبی از او پایان می‌یابد.

جالب اینجاست که با وجود در اختیار بودن عتبی در دربار غزنوی، سلاطین غزنوى به دنبال شاعرى حماسى مى‏گشتند تا وقایع سلسله آنان را بسراید و این خود حکایت از آن دارد که هنوز در عصر تاریخى سیر نکرده و در حال و هواى عصر حماسی به سر مى‏بردند. تاریخ یمینى عتبى سرشار از مداحى و غلو در کارهاى غزنویان است و هنگام مقایسه آن با تاریخ بیهقى که آن نیز در جوار دربار غزنوى نوشته شده، پى به ارزش تاریخ‌نگاری بى‏طرفانه و علمى بیهقى مى‏بریم. در ضمن، روایات کتاب از زمان و مکآن‌هایى نام برده که به وسیله کتب تاریخى دیگر مورد تأیید نیست و این نیز با کاستن ارزش آن، بار دیگر بر اعتبار تاریخ بیهقى پرتوافشانى مى‏کند که از اطلاعات جغرافیایی تا مسائل اجتماعی و به‌خصوص رویدادهای تاریخی اش دقیق و بی نقص است.

ز. تاریخ سیستان

اثری که به تاریخ سیستان مشهور است، نه تنها مولف اش مشخص نیست که حتی نام حقیقی اش نیز روشن نیست؛ چون در نسخه اصلی اثر که بدست استاد بهار رسیده، ذکری از آن نشده و با توجه به مضامین کتاب عناوین سیستان نامه، اخبار سیستان یا تاریخ سیستان برایش برگزیده شده است.(تاریخ سیستان، ۱۳۸۸: ۱۵-۱۷)

تاریخ سیستان کتابى است که تاکنون یک نسخه خطى بیشتر از آن بدست نیامده است؛ اما همان به گونه‏اى است که یا احتمالاً دومین نسخه است از اصل کتاب، یا اولین نسخه‏اى است که از روى اصل رونویس شده باشد و از این روى مى‏توان احتمال داد که دست نخورده ‏تر از تاریخ بیهقى است که نزدیکترین نسخه آن به قرن دهم هجری تعلق دارد و اشعار عربى اش آن قدر از غلط سرشار است که نمى‏توان هیچ حدسى زد، مگر این که، اشتباهات توسط کاتبانى روى داده است که عربى نمى‏دانسته و احتمالاً نسخه‏هاى موجود را از نسخه‏هاى اصلى رونویسى کرده‏اند. یکى از اشکالاتى که براى مقایسه تاریخ سیستان با تاریخ بیهقى وجود دارد، یکدستی نثر بیهقی است، اما در تاریخ سیستان چند پارگی دیده می شود که به نثر دورآن‌های متفاوتی که نگاشته شده برمی گردد و در حالی که بعضی حوادث ذکر شده اش از تاریخ بیهقی قدیمی تر به نظر می رسد، برخی از مطالب اش تا عهد مغولان نیز می رسد.(بهار، ۱۳۴۹: ۲۹-۳۰) اشکال دیگر آن است که تاریخ بیهقى به تفصیل نوشته شده است، در حالى که تاریخ سیستان اجمالى نگاشته شده است. آنچه را در بیهقى در کتاب تاریخ اش در ۶۰۰ صفحه آورده، نویسنده تاریخ سیستان تنها در ۴ صفحه گنجانیده است. تاریخ سیستان، تاریخ‌نگاری محلی است و تقریباً یک سوم کتاب به سیستان و امرای صفاری تعلق دارد که طی کمابیش ۱۴۰ سال مدت زمان به قدرت رسیدن یعقوب تا تصرف سیستان به دست غزنویان در سال ۳۹۳ ه.ق. را در برمی گیرد.(تاریخ سیستان، ۱۳۷۷: ۲۳۱) تاریخ سیستان که با نقل از ابوالمؤید و دیگران مانند بشر مُقَسم شروع مى‏شود تا تاریخ ۴۴۵ – ۴۴۴ هجری- یعنى آغاز دست اندازى سلجوقیان در سیستان و جلوس طغرل اول – بر یک نسق و با عباراتى بسیار کهنه و سبکى بس قدیمى که سبک تاریخ بلعمى را تداعى مى‏کند، نگاشته شده است. از سال ۴۴۴ هجری تا سال ۷۲۵ هجری، سبک آن تغییر مى‏کند؛ به طورى که آن را مخلوطى از دوره دوم (قرن ششم) و دوره سوم یعنى قرن هفتم و عصر مغول مى‏دانند.(ده مرده، ۱۳۷۸: ۲۳)

در حالى که از جمله نکات مثبت تاریخ بیهقى، زبانى شیوا و ساده با نگارش و سبکى که خبر از یک ذهنِ حسابگر (نه تخیل پرداز و افسانه ساز) و قلمى سنجشگر در پشت آن می دهد که بر زبان فارسى مسلط بوده و آن را یکدست انشاء نموده است، نویسنده تاریخ سیستان در تمامى بخش هاى کتاب از زبانى خاص یا سبکى و شیوه‏اى معین پیروى نکرده است و تاریخ اش به هیچ وجه یکدست نیست؛ و خلاصه این که تاریخ سیستان تنها به اوضاع و احوال و حوادث مربوط به آن محدوده جغرافیایى مى‏پردازد، در حالى که تاریخ بیهقى دوره غزنویان را در تمامى قلمرو آنان از سرحدات هندوستان گرفته تا خراسان و اصفهان و رى و گیلان و سرحدات خلفاى بغداد و از مناطق آسیاى میانه و خانهاى ترک تا سیستان و جنوب آن را در برمى‏گرفته است.

ژ. زین الاخبار گردیزی

اثری است، از ابو سعید عبدالحى بن الضحاک بن محمود گردیزى که در سال ۴۴۰ هجرى نوشته شده است. زین الاخبار، کتابى است در خصوص تاریخ عالم، که از آدم و انبیاء و ملوک و خلفا و امراى اسلامى گرفته تا اعیاد و آثار قدیمى دیگر به زبان فارسى بسیار پخته و روان به سبک قدیم تحریر شده است. آن قسمت مختصرى از دوره‏هاى طاهریان، آل‏لیث، سامانیان و غزنویان تا امیر مودود بن مسعود را در برمى‏گیرد. این کتاب بیش از تاریخ بیهقى با سبک قدیم نزدیک است و به سبک بلعمى شباهت‏هایى را نشان مى‏دهد و نویسنده سعى کرده است که آن را به غایت سادگى و روانى بنگارد، ولى از فرط ایجاز و مقید بودن به ذکر رؤس مطالب، میدانى مانند تاریخ سیستان و بیهقى از براى جولان قلم نداشته است. چرا که زین‏الاخبار گردیزى شامل تاریخ ایران است، از دوران باستان تا سلطنت عبدالرشید، حکمران غزنوى (سلطنت ۵۳ـ۱۰۵۰م /۴۴ـ۴۴۱هـ.ق) و جز مطالبى موجز چون شرح حال ساده پادشاهان از مرگ، ولادت، ولایت گرفتن و وزیر نشاندن، فتح و هزیمت و عزل و نصب امرا، چیزى ندارد.(بهار، جلد ۲، ۱۳۴۹: بخش مربوط به زین الاخبار گردیزی) تاریخ گردیزی اخبار را به ترتیب زمانی روایت می کند و موقعیت حوادث را روشن بیان می کند و خلط روایات، که در بسیاری از تاریخ‌نگاری های اسلامی دیده می شود، در آن به چشم نمی خورد. با این همه، چنان مختصر است که تو گویی مورخ همچنان که می دویده، تاریخ نیز می نوشته و زمانی به نزدیکی این تشبیه پی می بریم که دریابیم مثلاً دوره مسعود غزنوى که در تاریخ بیهقى در بیش از ۶۰۰ صفحه آمده است، در تاریخ گردیزى تنها در ۱۵ صفحه نگاهى گذرا به آن انداخته شده است. بنابراین تاریخ بیهقى از منظر اطلاعات تاریخى و دقت و بسط تاریخ‌نگاری به وضوح بر آن برترى دارد.

س. فارس نامه ابن بلخی

آن اثری از تاریخ‌نگاری ایران که به معنای حقیقی کلمه مغفول مانده، فارس نامه ابن البلخی است. اثری گرانقدر که حدود سال های پانصد تا پانصد و ده هجری قمری و توسط شخصی به نام ابن بلخی نگاشته شده و برای شناساندن تاریخ ایران زمین به سلاطین اعراب تألیف گشته است. زبان نثر همان زبان ساده و رایج سال های نگارش فارس نامه نشان می دهد و نگارنده تأکید می ورزد که می خواهد تاریخ گذشته را به اختصار آورد و بگذرد. از ابن بلخی چیز زیادی نمی دانیم جز این که در ابتدای فارس نامه خود را تربیت شده پارس و بلخی نژاد می خواند (ابن البلخی، ۱۳۶۳: ۱-۳) و یکی از دلایل کم توجهی بدان همین گمنامی نویسنده اش است و اثری دیگر از وی بدستمان نرسیده است و در تواریخ معتبر شناخته شده نیز از آن سخنی به میان نیامده است.

آن اثری دیگر از تاریخ‌نگاری دوران بیهقی است که امتزاج روایات اساطیری و حماسی با وقایع تاریخی را نشان می دهد و هر چه که از گذشته به حال نزدیک تر می شود، از شدت و حدّت اسطوره ها و حماسه ها کاسته شده و بر روایات تاریخی افزوده می گردد و دوران پیشدادیان چه ازنظر زمان سلطنت ها و چه نحوه وقوع رخدادها، تاریخی نمی نماید. علاوه بر تاریخ سلاطین، اطلاعات مفیدی نیز پیرامون جغرافیای شهرهای فارس می دهد.

ش. مجمل التواریخ و القصص

اگر چه نام مولف کتاب «مجمل التواریخ و القصص» برایمان مشخص نیست، اما همین قدر می دانیم که اهل اسدآباد همدان بوده و اثرش را در سال ۵۲۰ ه./۱۱۲۶م. تألیف نموده است. سبک نگارش اش دری قدیمی و پر است از اصطلاحات کهنه و ترکیبات کهن پارسی. در جای جای آن از بعضی از تاریخ های معروف دوران استفاده برده است.(متون تاریخی؛ مجمل التواریخ و القصص، ۱۳۸۴: ۸۵)

چنان که از نامش نیز پیداست، مورخ خلاصه نویسی از تاریخ را هدف گذاری کرده است؛ با این همه، برخی اشارات باارزش دارد که در بسیاری از تواریخ دیگر یافت نمی شود. از ظهور غزنویان در خراسان و تحولات خراسان در نیمه دوم سده چهارم هجری اطلاعاتی را بدست می دهد که از این منظر برایمان با اهمیت است.(هروی، ۱۳۸۲: ۳۵)

ص. تاریخ اعثم کوفی

فتوح اعثم کوفی اثر احمد یا محمدبن اعثم که در اوایل قرن سوم هجری تألیف شده است، در قرن ششم توسط محمدبن احمد مستوفی هروی به فارسی ترجمه شده و ازنظر زبان ترجمه یادآور آثار قرن پنجم بوده و دارای نثری بسیار ساده و روان است. موضوع کتاب فتوحات و اسلامی است. متن عربی کتاب چاپ نشده، اما ترجمه فارسی آن در هندوستان در سال ۱۳۰۰ ه.ق. چاپ شده است.(متون تاریخی؛ تاریخ اعثم کوفی، ۱۳۸۴: ۱۰۷-۱۱۱) تقلیل موضوع از وقایع جهان اسلام به جنگ های صدر اسلام به بعد و فقدان بسیاری از وجوه اجتماعی و فرهنگی در این اثر، که در بسیاری از تاریخ‌نگاری اسلامی و ایرانی آن دوران زیاد دیده می شود، گواهی است بر این که بیهقی تا چه حد کارش پر ارزش بوده که از موضوع های کلیشه ای تاریخ‌نگاری دوران اش بسی فراتر رفته است.

ض. تاج القصص

کتاب «تاج القصص» را از مهم ترین متون فارسی قرن پنجم هجری ذکر کرده اند. مؤلف اثر، «ابونصر احمد بخاری» است که بیشتر مطالب کتاب را از استادش «ابوالقاسم محمود جیهانی» در بلخ شنیده و سپس آن‌ها را همراه با سخنانی که از خود افزوده، در سال ۴۷۵ ه. ق. به رشته تحریر در آورده است. از این روی، انشاء و نثر کتاب را باید اثری از «بخاری» دانست؛ ضمن آن که قسمت های اصلی آن، زاده و پرورده طبع ابوالقاسم محمود جیهانی، از مورخان ناشناخته آن روزگار است. موضوع کتاب «تاج القصص»، داستآن‌های پیامبران به زبان فارسی است و از این لحاظ – به احتمال زیاد، اولین نمونه کتاب تاریخی از آن دست در زبان فارسی محسوب می شود. کتاب را –هر چند تقسیم بندی خاصی ندارد، می توان به سه بخش تقسیم نمود: بخش نخست حاوی مقدمه مفصل و داستان پیامبران از آدم تا پایان قصه یعقوب، بخش دوم شامل داستان یوسف در چهل مجلس؛ و بخش سوم از داستان موسی تا حوادث صدر اسلام و منتهی به برخی وقایع قرن نخست هجری.(بخاری، ۱۳۸۶: مقدمه)

نثر کتاب همانند متون تفسیری کهن فارسی، شیوا و روان و ساده است. این اثر ارزشمند بر اساس نسخه ای از آن که در کتابخانه گنج بخش (مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان) نگهداری می شد و مقایسه و مقابله با نسخه های متعدد دیگر تصحیح شده است.(همانجا)

ط. کتب اِبْنِ عَبْد البَرّ

ابوعمر یوسف بن عبد اللّه بن محمد بن عبد البر ابن عاصم نمرى (۳۶۸- ۴۶۳ ه.ق./۹۷۸- ۱۰۷۱ م.) فقیه، محدث، ادیب اندلسى و تاریخ نگار در غرب بلاد اسلامی است. نسب اش به نمربن قاسط ابن افصى بن دعمى بن حدیله بن اسد بن ربیعه بن نزار مى ‏رسد.(ابن حزم، ۱۴۰۳ ق/۱۹۸۳ م: ۳۰۲-۳۰۰) در قرطبه زاده شد و در همانجا رشد کرد. در قرطبه به فراگیرى دانش هاى معمول آن زمان پرداخت.(ابن حمیدى، ۱۳۷۲ ق/۱۹۵۲ م: ۳۴۴) از استادانش یکی احمد بن قاسم تاهرتى بزاز بوده که کتاب هاى محمد بن جریر طبرى را به نام هاى صریح السنه، التبصیر و فضائل الجهاد، نزد او خوانده است. در روزگارى که ابن عبد البر در قرطبه به سر مى‏ برد، این شهر مرکز حکومت امویان در اندلس بود. از جمله آثار او که به مبحث ما مربوط می شود، بدین قرارند: ۱- الاستیعاب فى معرفه الاصحاب، کتابى است در باره صحابه که از مهم‌ترین منابع در این زمینه به شمار مى رود. این کتاب بارها به چاپ رسیده است؛ از جمله در قاهره، ۱۳۸۰ ه.ق/۱۹۶۰ م. ۲- بهجه المجالس و انس المجالس. در این اثر، امثال سائر، ابیات نادر، گزارش هاى ظریف، سخنان حکیمان پیشین، حکایت هاى دلپذیر و مانند آن گردآورى شده است. مؤلف در این کتاب نه تنها مقدار قابل ملاحظه‏ اى از شعر شاعران اندلس را آورده که در منابع دیگرى یافت نمى‏ شود، بلکه در پاره‏اى از موارد شعرهایى از شاعران شرقى آورده که در خود منابع شرق یافت نشده است. این کتاب از مهم‌ترین منابع در باره ادب اندلس در سده‏ هاى ۴ و ۵ ه.ق. به شمار مى‏ آید. ۳- القصد و الامم فى التعریف باصول العرب و العجم. این کتاب نیز همچون الانباه در نسب شناسى است، با این فرق که از آن کوچک‏تر است و درباره ریشه‏ هاى اصلى ملل گوناگون از عرب، بربر، حبشه و مصر گرفته تا ترک، چین و یونان بحث کرده است.

بسیارى از علماى هم عصر او و بعد از او به لحاظ این که استیعاب جنبه‏ هاى حدیثى و تاریخى را مفصل ‏تر بیان کرده و از کتاب‏هاى مشهور نویسندگان اندلسى است، آن را ستوده ‏اند؛ به ویژه آن که هیچ کتابى از نویسندگان اندلسى در مورد صحابه مانند استیعاب شهرت نیافته است. ابن عبد البر در زندگینامه نویسى بین افراد فرق گذاشته و در مورد صحابه مشهور مانند ابو بکر، عمر، عثمان، على بن ابى طالب، زبیر، عمار، معاویه، عمرو عاص، حسن بن على، حسین بن على و دیگر صحابه مفصل بحث مى‏ کند. در مورد صحابه به ذکر نام، کنیه، اختلاف در نام و کنیه، نام نزدیکان هر فرد مثل عمو و دایى، پرداخته و زندگینامه افراد مشهور به کنیه را، در قسمت کنیه‏ ها به تفصیل آورده است.

در زندگینامه نویسى به کیفیت اسلام آوردن شخص و هجرت او به حبشه یا مدینه پرداخته و هم چنین حوادث مهم و جنگ‏هایى را که آن صحابى در آن‏ها حضور داشته، به خوبی و روشنی به تصویر کشیده است. صفات ممتاز اصحاب و شغل هاى معروف آن‏ها را مثل تجارت، زراعت و مقام و منصب‏ هایى مانند مسئولیت جمع‌آوری زکات و صدقات، کتابت و سفارت را ازنظر دور نداشته است. همچنین به احادیث روایت شده از سوى او اشاره نموده و در آخر کار، زمان وفات و اختلاف درباره آن را ذکر نموده است. براى نقد روایات و سندشان و ترجیح بین آن‏ها، الفاظ علم جرح و تعدیل را به کار برده است؛ عباراتی مانند: «این روایت صحیح است»، «این روایت نزد من صحیح است یا نیست»، «این روایت نزد فلان صحیح یا غلط است» و غیره. در نهایت آیاتى را نیز که شأن نزول شان در مورد صحابه بوده، بیان نموده است.

او در آثارش از منابع متعددی استفاده که از بسیاری از آن‌ها نام نیز برده است و آن ارزش و اعتبارش آثارش را در میان تاریخ‌نگاری اسلامی افزوده است که پاره ای از این منابع به قرار ذیل اند: ۱- کتاب‏ها و مرویات موسى بن عقبه که به سه طریق از استادان خود نقل نموده است. ۲- کتاب‏ها و مرویات ابن اسحاق و هم چنین از شاگردان مشهور او: ابراهیم بن سعد، زیاد بن عبد اللّه بکایى و یونس بن بکیر. ۳- کتاب‏ها و مرویات واقدى و از جمله آن‏ها کتاب الطبقات و کتاب التاریخ است که ابن عبد البر این دو کتاب را بطور مسند نقل مى‏ کند. ۴- طبقات خلیفه بن خیاط. ۵- تاریخ خلیفه بن خیاط. ۶- التاریخ الکبیر از ابن ابى خیثمه.۷- التاریخ الکبیر از امام بخارى. ۸- تاریخ ابى العباس محمد بن اسحاق. ۹- ذیل المذیل از طبرى. ۱۰- الموله و الوفاه از دولابى. ۱۱- کتاب الحروف فى الصحابه از ابو على سعید بن عثمان. ۱۲- کتاب الاحاد فى الصحابه از ابو محمد بن عبد اللّه. ۱۳- کتاب الصحابه از ابوالقاسم بغوى. ۱۴- کتاب الجرح و التدیل از ابن ابى حاتم رازى.

ابن عبد البر تصریح کرده که در استیعاب از منابع دیگرى غیر از این ها نیز نقل کرده، ولى در مقدمه یادى از آن‏ها نبرده است، که از جمله، این کتاب ها هستند:

۱-انساب کلبى. ۲-نسب قریش از احمد بن محمد عدوى. ۳-تاریخ ابو زرعه دمشقى. ۴-تاریخ یحیى بن معین. ۵-المغازى از ولید بن مسلم. ۶-المغازى از ابواسحاق فزارى. ۷-الجهاد از عبد اللّه بن مبارک. ۸-اخبار صفین از ابن کلبى. ۹-یوم الدار و مقتل عثمان از سیف بن عمر. ۱۰-الاشربه از سیف بن عمر. ۱۱-الکنى از ابو احمد نیشابورى. ۱۲-المؤتلف و المختلف از دارقطنى. ۱۳-احکام القرآن از سامى زکریا. ۱۴-صحیح بخارى. ۱۵-صحیح مسلم. ۱۶-سنن نسایى. ۱۷-الاذواء از مبرد. ۱۸-طبقات الشعراء از ابن سلام. ۱۹-مصنف بن ابى شیبه فى فتح العراق.‏

ابن عبد البر زندگینامه صحابه و تابعین را در عصر جاهلیت، صدر اسلام، زمان خلفاى راشدین، خلافت حسن بن على، دوران حاکمیت بنى امیه و حتى دوره حاکمیت بنى عباس تا زمان متوکل را بیان مى ‏کند؛ یعنى تمام اقدامات و حوادث مربوط به هر یک از صحابه و تابعین در این دوره‏ ها را به تصویر کشیده است. با نگاهى دقیق و تطبیقى بین استیعاب و کتاب‏هاى قبل از او در مورد صحابه آشکار مى‏ شود که امتیاز استیعاب، نگاه تاریخى وى در نوشتن زندگینامه صحابه و بیان فضل و سابقۀ آنان با کلامى موجز و مفید است. ابن اثیر صاحب اسد الغابه نیز در مورد روش ابن عبد البر مى‏ گوید: او در استیعاب نسبت صحابه، احوال شخصى، فضایل و حضور آن‏ها را در حوادث بیان کرده که نیکوست، امّا به دلیل ذکر احادیث و طریق روایات به کتاب‏هاى حدیثى بیشتر شباهت دارد و در آخر مى ‏افزاید که با این حال استیعاب به یک کتاب تاریخى بیشتر شباهت دارد، بر خلاف نوشته ‏هاى دیگر که جنبه حدیثى آن‏ها بیشتر است. بیشتر منابع مورد استفاده استیعاب؛ کتاب‏هاى زندگینامه نویسى، تاریخ و اخبار هستند و اهل حدیث آن را بهترین کتاب در مورد صحابه مى‏ دانند. امّا به لحاظ نقل بسیارش از تاریخ نگاران و تفصیل در امور تاریخى، آن را به نقد کشیده‏ اند.

ظ. طبقات ناصرى

منهاج الدین بن سراج جوزجانى از قضات پادشاهان غورى دهلى بود و در خدمت پادشاهان غور و غرشستان.(متون تاریخی؛ طبقات ناصری، ۱۳۸۴: ۱۳۶) پس از حمله مغول مدت ها در سفر و گریز از شهری به شهری دیگر بود تا عاقبت به دربار التتمش راه یافت و دیری در خدمت آن پادشاه و پسرش ناصرالدین محمود شاه بزیست و کتاب طبقات ناصری را در دهلی تألیف نمود.(همانجا)

طبقات ناصرى جوزجانى کتابى با ویژگی های تاریخ عمومی است. آن همچون بسیارى از کتب تاریخى اسلامى دیگر، که مرسوم بوده است، شرح وقایع را از زمان حضرت آدم تا سال هاى نخستین استیلاى مغولان بیان مى‏کند؛ اما تأکید بیشتر آن بر دولت هاى اسلامى حاکم بر بلاد اسلامى است که به ایران و خراسان دوران غزنوى نیز مى‏پردازد. ولى آن تنها شامل ۵ صفحه از طبقات ناصرى مى‏شود، چرا که موضوع اصلى آن، تاریخ وسیعترى است که به سلسله‏اى خاص محدود نمى‏شود. از این روى تاریخ بیهقى در مقایسه با آن نیز یک اثر تاریخ‌نگاری برجسته است که وقایع را با تأمل و دقّتى که در دوره کنونى براى یک اثر تاریخ‏نگار ضرورى به شمار مى‏رود، توصیف مى‏کند. از طرفى به احتمال بسیار زیاد جوزجانى بخش غزنویان طبقات ناصرى خود را از مجلدات بیهقى و تاریخ مجدول ابوالقاسم امامى (اثرى که از میان رفته است) گرفته و خلاصه نموده است.

ع. مجمع الانساب

مجمع الانساب اثر معروف محمدبن علی بن محمد شبانکاره ای، یکی از متون مهم و معتبر تاریخی است که در زمان مغولان نگاشته شده است. مولف از مردم شبانکاره فارس بود و به همین سبب، پیرامون تواریخ محلی شبانکاره، هرموز و لرستان، اطلاعاتی را می دهد که در هیچ تاریخ دیگری نیست، همان گونه که تاریخ بیهقی پیرامون جغرافیای محلی و جزییات رویدادهای دوران محمود و مسعود غزنوی، مطالبی را عرضه می کند که در هیچ کجای دیگر نیست، جز آن که در ذکر برخی از تاریخ های دقیق، شبانکاره ای لغزش هایی دارد که در کار بیهقی این نقص دیده نمی شود؛ (شبانکاره‏اى، ۱۳۷۶: پیشگفتار، ۵-۱۰) گرچه مجمع الانساب نتوانسته، در میان آثار تاریخی دوران مغول، مقام نخست را احراز کند و این تاریخ جهانگشای جوینی است که به‌عنوان مادر کتب عصر مغولان شمرده می شود. فصلی را که مجمع الانساب به غزنویان پرداخته به نسبت سایر کتب دوران، اطلاعاتی افزون تر از ایشان می دهد و مثلاً پندنامه سبکتگین غزنوی به پسرش سلطان محمود در کمتر تاریخی به این تفصیل دیده می شود. شبانکاره ای در نگارش تاریخ اش، از لغات و ترکیبات متداول زمان اش استفاده می کند و چنان که نفیسی ذکر کرده باید وی را هم شاعر و مداح و هم از نویسندگان زبردست دوران شمرد که کتاب اش دارای انشایی فصح و روان است.

غ. مقامات حمیدی

قاضی حمیدالدین ابوبکر محمدبن عمر بن علی بلخی از مشاهیر زمان و ادبای معروف عصر خود است، اثر به جای مانده از وی، نمونه ای مناسب از سبک مقامه نویسی است. مقامه نوعی خاصی از نثرنویسی است که دبیر یا خطیبی، روایات و داستآن‌هایی عبرت آموز و حکیمانه را در عباراتی مسجّع و مقفّی و آهنگ دار و به نظم و نثر برای جمعی یا محفلی می خواند یا می نویسد.(علی بلخی، ۱۳۷۲: ۱-۷)

مقامه نویسی دوره ای انتقالی و مهم از سبک اسطوره نویسی و حماسی خوانی به تاریخ‌نگاری است. حرکتی در چند بعد، یکی از شعر به نثر مسجع، دوم از روایات اساطیری و حماسی به داستآن‌ها و روایات تاحدی دستکاری شده و سوم که از همه مهمتر است و حتی می توان آن را از تاریخ‌نگاری ای که متوجه فتوحات و وقایع رفته بر پادشاهان و دربار بوده، جلوتر شمرد، مقاماتی است که به روایات پند و اندرزگونه از روایات مردم کوچه و بازار می پردازد. مقامات حمیدی از دو بعد نخست از تاریخ بیهقی عقب تر است و از بعد سوم از تاریخ بیهقی جلوتر. گرچه همان طور که قبلا هم متذکر شدیم، تاریخ بیهقی با آن که معطوف به امیر است، اما در لابه لای آن بیهقی بسیار از مردم و حتی آداب و رسوم شان می گوید و جایی آن مطالب از روایات مردمی مقامات حمیدی برتر است که برای پند گرفتن دستکاری نشده و مستندترند. بیهقی از مقامات محمودی و احتمالاً مقامات بونصر مشکان که خودش نگاشته نیز سخن می گوید که خود از نزدیکی تواریخ نویسی با مقامات نویسی خبر می دهد.

ف. سایر آثار کم و بیش مشابه

شباهت هایى بین نثر بیهقى و برخى از آثار همزمان بیهقى و حتى آثار بعد از او مى‏بینیم. نحوه جملات و عباراتى که در آثار بعدى مثل تذکره الاولیاء آمده شباهت زیادى را به بیهقى نشان مى‏دهد. مثلاً در ماجراى حلاج؛ شبلى مى‏گوید: «زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنى» این عبارت شبیه بیهقى است. یعنى تعابیر، تعبیرهاى بیهقى وار است. امثال این تعابیر از بیهقى در دیگر کم نیست. این تعبیرها شاید تعبیرهاى مشترک دوره بیهقى نباشند، اما شبیه این از لحاظ استفاده از واژگان عربى و همچنین از لحاظ آهنگ نثر تقریباً در بعضى از آثار همزمان بیهقى دیده مى‏شود، از جمله کشف المحجوب. کشف المحجوب هجویرى متمایل به سجع و تصنع است، اما این را در بیهقى نمى‏بینید. در بیهقى ما کهن گرایى را نمى‏بینیم، آن گونه که مثلاً در وجه دین، خوان اخوان و جامع الحکمتین است. یا فرض کنید قابوسنامه که کهن گرایى ویژه‏اى در آن دیده مى‏شود. تفسیر سورآبادى که ویژگى آن فارسى گرایى است. تاج التراجم از عمادالدین شاپور، این باز از لحاظ نثر کمى نزدیک به بیهقى است، اما باز هم بیهقى نیست.

در مقام مقایسه با آثار باارزشی چون قابوسنامه، سیاستنامه و چهارمقاله، تاریخ بیهقی از آن‌ها مفصل تر و برجسته تر است، هر چند هر سه عصر حدود یک قرن پس از تاریخ بیهقی نگاشته شده اند.(همایون کاتوزیان، ۱۳۷۴: ۷۷) سیاستنامه نثر ساده‏ترى است، اما به بیهقى نزدیک است. روضه المنجمین، رسائل خواجه عبدالله ترجمه تاریخ برامکه و… به هر حال دارای یک سرى ویژگی هایى هستند که مختص آن دوران اند و شامل نثر بیهقى هم مى‏شود. البته، بعضى از اینها مربوط به جمله بندى است. جمله بندی هاى بیهقى ویژگى خاص خودش را دارد که مربوط به زبان بیهقى مى‏شود. قابوسنامه چون کشکولی است از هر چیز و کتابی تاریخی نیست، گرچه مطالب تاریخی نیز دارد. سیاست نامه نیز شرط بی طرفی را رعایت نکرده و از تعصبات مولف به دور نبوده است.

نتیجه‏ گیرى

نه بى‏شکّ، بل محققاً که شاهنامه فردوسی و تاریخ بیهقى، فرزندان زمانه خویش اند. مولود تطورِ تاریخى عصر خویش اند؛ یکی معرف پایان یک عصر و دیگری نوید آغاز یک تاریخ را می‌دهد. البته به همراه نبوغ و خلاقیت های نگارنده هایشان ابوالفضل بیهقی و حکیم فردوسی. آن‌ها آینه انعکاسِ تحولات تاریخى، اجتماعى و فرهنگى ادوار خود هستند که دوره انتقالى از عصر اسطوره‏ها و حماسه ها، به عصر تا ریخی و تاریخ‌نگاری ایرانیان را به وضوح نشان مى‏دهند.

در تاریخ ایران زمین، فردوسى شاهنامه خود را زمانى “نوشته ” است که به آخرین سال هاى “عصر حماسى ایران ” تعلق داشته و حاصل گردآورى و اقتباس و گزینش تنها بخشى از آنها در شاهنامه فردوسى متجلى شده است و شاهنامه ها و گرشاسب نامه های دیگر که پیش از فردوسی “نگاشته ” شده بودند، حاصل نقالی و ادبیات شفاهی مردم کوچه و بازار از ازمنه دور بودند. در حالى که بیهقى، گردیزى و… تاریخ خویش را موقعى نگاشته‏اند که به دوران آغازین عصرى تعلق داشته است که دوره تاریخ‌نگاری جامعه ایرانى را معرفى کرده است. بى‏جهت نبوده که بیهقى در خصوص نگارش اثرش، آن را اثرى یگانه دانسته که ذکرش تا آخر روزگار باقى خواهد ماند، چرا که آثار مشابه‏اى پیش از آن وجود نداشته اند.

تاریخ بیهقى یگانه دستاورد تاریخى و علمى عصر خود نیست و هنگامى که نوشته شد، پیش از آن در سرزمین هاى اسلامى، آثار تاریخ نگارانه دیگرى به منصه ظهور رسیده‏اند و آثار فارسى نیز در حول و حوش زمانى تاریخ بیهقى نگاشته شده‏اند؛ اما تاریخ بیهقى فرزند خلف زمانه خود است. آن نه همچون ‏شاهنامه ها و گرشاسب نامه ها به حضور فسیل‏گونه اساطیر کهن و پایان عصر حماسی ایرانیان تعلق دارد و نه چون تاریخ طبرى و بلعمى به دوره انتقالى از روایات اساطیری به تاریخ‏نویسى، بلکه از آثارى است که با فراتر رفتن از مرحله “مقامه نویسی ” باید نخستین ظهور تاریخ نگارى ایرانی را به نام آن نوشت. اگر چه باید آثارى چون زین الاخبار گردیزى، تاریخ سیستان و سیر الملوک را در زمره آن آثار افزود. حتى تاریخ طبرى و بلعمى نیز در کنار وجوه اسطوره‏اى و مذهبى از اطلاعاتى مکفى در زمینه تاریخ نگارى برخوردارند که شایسته است، در نظر گرفته شود؛ اما باید افزود که تاریخ بیهقى از همه آثار مذکور تاریخ نگارانه‏تر است و نوع مثالىِ آثارى است که هگل آن را تاریخ دست اول مى‏نامد، گرچه در برخى از موارد آنقدر به جزییات مى‏پردازد که به تذکره‏نویسى وارد مى‏شود. تاریخ بیهقى همان گونه و همان مقدار برخوردار از وجوه نمایشى، داستان پردازانه و اخلاقى است که بسیارى از آثار علمى دیگر، ولی از متون علمی دیگر نه تنها شیرین تر و دلنشین تر که به وجه استعاری و عاطفی، انسانی تر است. چرا که ما تاریخ بیهقی را نه تنها به شکلی واقعی می شنویم و به شکلی داستانی لذّت می بریم، که “به وجه انسانی، می فهمیم “.هیچ اثرى در تاریخ علم یافت نمى‏شود که از وجوه صد در صد علمى برخوردار باشد و کاملاً عارى از ارزش ها و قضاوت هاى نویسنده در مقام تأویلگر؛ اما این بدان معنا نیست که معیارهاى علمى سنجش آنها را کنار نهیم و همه را به یک میزان ارزیابى کنیم. اگر آثار علمى و تاریخى را با معیارهاى شناخته شده پژوهش و نگارش محک زنیم، در سلسله مراتب نسبى اعتبار علمى، تاریخ بیهقى از معدود آثار علمى تاریخ‌نگاری اسلامى و از معتبرترین آثار تاریخ‌نگاری ایرانى در دوران خود است.

تحولاتى که در اعصار منتهی به بیهقی با آغاز ترجمه آثار مطرح فلسفى و علمى از تمدن یونانى و فرهنگی و ادبی از هندی و ایرانی شروع شده و با ادامه بحث هاى جدلى و تعقلى به مباحث دینى کشیده شد تا ظهور آثار علمى و فرهنگى در زمینه‏هاى مختلف گسترش یافته و آن گاه به تاریخ بیهقی رسید. کتب سبک مقامه گرچه روایات یک فاضل را از مردم کوی و برزن و وقایع گذشته بر آنان حکایت می کند، اما عمدتاً دستچین شده توسط ذهن حکیم و حتی دستکاری شده به منظور گرفتن پند و اندرز از آن برای شنوندگان و مخاطبان است که از تاریخ بیهقی متمایز است.

این همه موجب نشد تا تصور کنیم کارى ماندگار و یگانه در خصوص بیهقى انجام داده‏ایم، چرا که پیش از ما و بیش از ما اندیشمندان استادانى بوده و هستند که عمر گرانبهاى خود را صرف تحقیق و تألیف آثار بیهقى کردند و این اثر وامدار کارهاى ارزنده و آراى گرانبهاى ایشان در این زمینه است. از این روى تنها مى‏توانیم مدعى شویم که با استناد بر نظریاتى، به تحلیل و ارزیابى‏اى نسبى در خصوص جایگاه تاریخ بیهقى دست یافته‏ایم و تلاشی جدید صورت داده ایم و این راهی است که باید توسط محققان دیگر تداوم یابد و تکمیل شود و چه بسا توسط دیگران نقد و حتی ابطال گردد.

فهرست منابع فارسی

– آذرنوش، آذرتاش و رضوان مساح. «ثعالبی، ابومنصور» مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی. بازبینی ‌شده در ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱.

– آئینه وند، صادق. علم تاریخ در گستره تمدن اسلامی، جلد ۱، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۷٫

-ابن ابی یعقوب، احمد (ابن واضح یعقوبی). البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۸۷٫

– ابن ‌احمد اسدی ‌طوسی، ابونصر علی. گرشاسب‌نامه‌، به‌ اهتمام‌ حبیب‌ یغمایی‌، طهوری، تهران‌، ۱۳۵۴٫

– ابن البلخی. فارس نامه، به سعی، اهتمام و تصحیح گای لیسترانج و رینلود آلن نیکسون، دنیای کتاب، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۳٫

-ابن علی بلخی، حمیدالدین ابوبکر محمدبن عمر. مقامات حمیدی، به تصحیح رضا انزابی نژاد، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۷۲٫

-ابن العبری. مختصر تاریخ الدول، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ویراستار عبدالله شریفی خجسته، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران،۱۳۷۷٫

– ابن جریر طبری، ابوجعفر محمد. تاریخ الرسول و الملوک، جلد ۱۵، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۷۳٫

-ابن عبدالجبار عتبی، ابونصر محمد. تاریخ یمینی، ترجمهٔ ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی، به تصحیح دکتر جعفر شعار، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم. تهران، ۱۳۷۴٫

– ابن على شبانکاره‏اى، محمد. مجمع الانساب، تصحیح میرهاشم محدث، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۶٫

-ابن محمد بخاری، ابونصر احمد. تاج القصص، با مقدمه و تصحیح سید علی آل داود، دو مجلد، انتشارات فرهنگستان زبان و ادب پارسی، تهران، ۱۳۸۶٫

– ابن مسکویه. تجارب الامم، جلد اول، ترجمه دکتر ابوالقاسم امامی، انتشارات سروش، تهران، ۱۳۶۹٫

– ابن هشام، سیرت رسول الله (ترجمه سیره ابن اسحاق)، ترجمه رفیع الدین اسحاق ابن محمد همدانی (قاضی ابرفوه)، نشر مرکز، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۳٫

– احمدی، بابک. چهار گزارش از تذکره الاولیاء، نشر مرکز، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۹٫

– اشپولر، برتولد. تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمه جواد فلاطوری، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹٫

– اشپولر، برتولد و دیگران. تاریخ‌نگاری در ایران، ترجمه و تألیف یعقوب آژند، نشر گستره، تهران، ۱۳۸۰٫

– اقبال لاهوری، محمد. سیر فلسفه در ایران، ترجمه دکتر امیرحسین آریانپور، انتشارات نگاه، تهران، ۱۳۸۰٫

– البلعمى، ابوعلى محمد ابن محمد. گزیده تاریخ بلعمی، انتخاب و توضیح دکتر جعفر شعار و دکتر سید محمود طباطبایی، چاپ و نشر بنیاد، تهران، ۱۳۷۳٫

– ای استلر، ادوارد کاربونل «گنجینه های رومانسک کاتالونیا»: ویژه دست نوشته های نوین: میراثی شکننده، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۲۲۸، تهران، آبان ۱۳۶۹٫

– بارتولد و؛ و. ترکستان نامه، جلد اول، ترجمه کریم کشاورز، چاپ دوم،، تهران، ۱۳۶۶٫

– باسورث، ادموند کلیفورد. تاریخ سیستان؛ از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان، ترجمه حسن انوشه، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷٫

– بریسون، ژ.پ. «انئید: حماسه لاتینی ویرژیل»: ویژه حماسه های بزرگ، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۲۳۲، تهران، مهر ۱۳۷۰٫

– بتّاچاریه، لوکنات «مهابارتا: قهرمانان داستان کیستند؟»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

– بوترو، ژان «حماسه گیلگمش»: ویژه حماسه های بزرگ، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۲۳۲، تهران، مهر ۱۳۷۰٫

– بهار، محمد تقى. سبک‏شناسى، جلد دوم، سازمان کتاب هاى پرستو، تهران، ۱۳۴۹٫

ـ بیهقى، ابوالفضل محمد بن حسین. تاریخ بیهقى، تصحیح غنىـ فیاض، مقدمه، توضیحات، تعلیقات و فهارس از منوچهر دانش‏پژوه، انتشارات هیرمند، تهران، ۱۳۷۶٫

ـ ——–، ——-، تاریخ بیهقى، تصحیح دکتر على اکبر فیاض، دانشگاه فردوسى مشهد، مشهد، ۱۳۵۶٫

ـ ——–، ——-، گزیده تاریخ بیهقی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ پنجم، تهران، ۱۳۸۱٫

– تدین نجف آبادی، محمد «نقش تاریخ در تفسیر طبری»، سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، مازندران، شهریور ۱۳۶۸٫

– تکمیل همایون، ناصر «پایگاه فرهنگی امام المورخین طبری در روند تاریخ‌نگاری اسلامی»، سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، مازندران، شهریور ۱۳۶۸٫

– ثعالبی نیشابوری، عبدالملک بن محمدبن اسماعیل. تاریخ ثعالبی (مشهور به غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم)، پاره نخست، ایران باستان، همراه با ترجمه زتنبرگ و دیباچه مجتبی مینویی، پیشگفتار و ترجمه محمد فضائلی، نشر نقره، ۱۳۶۸٫

– جمعی از نویسندگان. تاریخ‌نگاری در ایران؛ تاریخ‌نگاری دوره غزنوی، بازورث (باسورث)، ترجمه یعقوب آژند، نشر گستره، چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۸٫

-دانشنامه جهان اسلام، بنیاد دایره المعارف اسلامی، تهران، ۱۳۷۵٫

– درخشان، مهدی. «سبک نثر تاریخ بلعمی»؛ سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ۲۲-۲۴ شهریور ۱۳۶۸٫

– ده مرده، برات. نگاهی به سبک تاریخ نگاری تاریخ سیستان، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، تهران، شهریور ۱۳۷۸، شماره ۲۳٫

دیبای خسروانی؛ کوتاه شده تاریخ بیهقی، گزینش و گزارش دکتر محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی، انتشارات جامی، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۹٫

– دینوری، ابوحنیفه احمدبن داوود. اخبار الطوال، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، تهران، ۱۳۶۴٫

رساله لونگینوس. در باب شکوه سخن، ترجمه رضا سیدحسینی، انتشارات نگاه، تهران، ۱۳۷۹٫

– روزنتال، فرانتس. تاریخ تاریخ نگاری در اسلام، ترجمه دکتر اسدالله آزاد، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۶۵٫

– زنجانی، برات «تاریخ طبری از دیدگاه بلعمی»؛ سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ۲۲-۲۴ شهریور ۱۳۶۸٫

– ژالو، هلن ایور «ایلیای شکست ناپذیر»: ویژه حماسه های بزرگ، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۲۳۲، تهران، مهر ۱۳۷۰٫

– ستیتیّه، صلاح «شکوه سخن»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

-شایگان، داریوش‌. ادیان‌ و مکتب‌های‌ فلسفی‌ هند، جلد اول‌، انتشارات‌ امیرکبیر، تهران‌، ۱۳۵۶٫

– شهابی، علی اکبر. احوال و آثار محمدبن جریر طبری، انتشارات اساطیر، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۷۵٫

– صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات ایران، جلد اول؛ خلاصه جلد اول و دوم، تهران، ۱۳۵۵٫

———، ——-، حماسه سرایی در ایران، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۳٫

– طبری، احسان. ابوالفضل بیهقی و جامعه غزنوی، برلین، ۱۳۸۰٫

– فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه حکیم توس، براساس نسخه کامل شاهنامه مسکو، نشر الکترونیکی و اطلاع رسانی جهان رایانه.

– غنیمه، عبدالرحیم. تاریخ دانشگاه های بزرگ اسلامی، ترجمه دکتر نورالله کسائی، دانشگاه تهران، موسسه اتنشار، تهران، ۱۳۸۸٫

– کالین.ا. رنان. تاریخ علم کمبریج، ترجمه حسن افشار، نشر مرکز، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۱٫

– کرکینن، هیکّی «کالیوالا و شکوفایی هنر فنلاندی»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

گزیده تاریخ بلعمی، انتخاب و توضیح دکتر جعفر شعار و دکتر سید محمود طباطبایی، چاپ و نشر بنیاد، تهران، ۱۳۷۳٫

– گوتاس، دیمیتری. اندیشه یونانی، فرهنگ اسلامی، ترجمه عبدالرضا سالار بهزادی، نشر فرزان روز، تهران، ۱۳۹۰٫

– لکوئونا، خوان ماری «ادبیات باسک و سنت شفاهی»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

متون تاریخی؛ تاریخ اعثم کوفی، انتخاب، معرفی و توضیح دکتر اسماعیل حاکمی، دانشگاه تهران، موسسه انتشارت و چاپ، تهران، ۱۳۸۴٫

متون تاریخی؛ مجمل التواریخ و القصص، انتخاب، معرفی و توضیح دکتر اسماعیل حاکمی، موسسه انتشارت و چاپ، دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۸۴٫

– مصطفوی، رضا «ترجمه کهن فارسی تاریخ طبری و ارزش های آن»؛ سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ۲۲-۲۴ شهریور ۱۳۶۸٫

– میزگرد بیهقی پژوهی منعکس شده در کتاب ماه، تهران، ۱۳۸۲٫

– میلانى، عباس. «تاریخ در تاریخ بیهقى»، ایران‏شناسى، سال پنجم، شماره ۴، ۱۳۷۲٫

– نصر، سید حسین. علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۴٫

– نوبخت، ایرج. نظم و نثر پارسی در زمینه اجتماعی؛ از آغاز تا نهضت مشروطه، انتشارات ربیع، تهران، ۱۳۷۳٫

– مولف نامعلوم، تاریخ سیستان، به تصحیح و توضیح ملک‏ الشعرای بهار، انتشارات زوار، تهران، ۱۳۸۸٫

— والدمن، مریلین. زمانه، زندگی و کارنامه بیهقی، ترجمه منصوره اتحادیه (نظام مافی)، نشر تاریخ ایران، تهران، ۱۳۷۵٫

– والوردو، فرانچسک «تاریخ هزار ساله کاتالونیا»: ویژه دست نوشته های نوین: میراثی شکننده، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۲۲۸، تهران، آبان ۱۳۶۹٫

-وطن دوست، غلامرضا «طبری به‌عنوان یک تاریخنگار»، سمینار بین المللی طبری، دانشگاه مازندران، معاونت پژوهشی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، مازندران، شهریور ۱۳۶۸٫

– وو، کارادو. متفکران اسلام، ترجمه محمد رضا شجاع رضوی، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۷۴٫

– هروی، جواد. تاریخ سامانیان؛ عصر طلایی ایران بعد از اسلام، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۸۲٫

– هلفر، میریّ «حماسه جهسار تبت»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

– همایون کاتوزیان، محمدعلی. چهارده مقاله در ادبیات، اجتماع، فلسفه و اقتصاد؛ ذکر بر دار کردن امیر حسنک وزیر، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۴٫

– هولت، پی. ام.، ان. ک. س. لمبتون و برنارد لوئیس، تاریخ اسلام کمبریج، جلد اول، ترجمه تیمور قادری، چاپ و نشر بین الملل، تهران، ۱۳۸۳٫

– ——-، ——-، ——–، ——-، ——–، تاریخ اسلام کمبریج، جلد دوم، ترجمه تیمور قادری، چاپ و نشر بین الملل، تهران، ۱۳۸۳٫

– هونکو، لوری «کالیوالا زادگاه حماسه فنلاند»: ویژه گفتار و نوشتار، ترجمه گروهی از مترجمان، پیام‌ یونسکو، مرکز انتشارات ‌کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، شماره ۱۸۴، تهران، مهر ۱۳۶۶٫

– یوسف حسن. احمد، دانالد ر. هیل. تاریخ مصور تکنولوژی اسلامی، ترجمه دکتر ناصر موفقیان، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۷۵٫

فهرست منابع عربی

– ابن حزم، على بن احمد. جمهره انساب العرب، بیروت، ۱۴۰۳ ق/۱۹۸۳ م.

– ابن حمیدى، محمد بن فتوح. جذوه المقتبس، به کوشش محمد بن تاویت طنجى، قاهره، ۱۳۷۲ ق/۱۹۵۲ م.

-ا‌بن علی مسعودی، ابوالحسن علی‌بن حسین. مروج الذهب و معادن الجواهر، اهتمام و تحقیق دکتر یوسف البقاعی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۲۰۰۲م.

-دایره المعارف الاسلامیه، ابراهیم زکی خورشید، جلد هفتم، قاهره، ۱۹۳۳م.

– لوبن، گوستاو. حضاره العرب، ۷۹، ترجمه به عربی عادل زعیتر، مطبعه عیسی البابی الحلبی، قاهره، ۱۳۸۴ ه.ق.

فهرست منابع لاتین

.Amirsoleimani, S. “Trust and Lies: Irony and Intrigue in Tarikh Bayhagi,” Iranian Studies, Vol.32, No.2., 1999-

E. J. W. Gibb Memorial Series, Vol.5, n.s., 3rd ed., London, Luzac and Co. 1968… Barthold, W., Turkastan Down to the Mongol Invasion

– Bosworth, C. E., “The Ghaznavids: Their Empire in Afghanistan and Eastern Iran,” Edinburgh University Press, Edinburgh, 1963.

-Davis. D, “The Problem of Ferdowsi’ Sources.” Journal of the American Oriental Society, 1996, 116.

-Iranica Encyclopedia: Culture and Civilization of the Iranian Plateau.

.Gipp, H. A. R., “Tarikh” in Studies on the Civilization of Islam, Encyclopedia of Islam, ۲nd ed. 2.-

Hombldt. W.V, Uber die unter dem NamenBhagavad Gita lekannte Episode Mahabharata,Berlin, 1862-

– Zwettler. M, The Oral Tradition of Classical Arabic Poetry: Its Character and Impplications. Columbus, 1978, No.6.

فهرست سایت های اینترنتی

http://www.encyclopaediaislamica.com

http://www. Iranica Encyclopedia.com

http://www.Wikipedia-the freeencyclopedia.htm

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

پاسخ معادله زیر را وارد نماید: *